تبلیغات
❤✿لبـخند تو...✿❤ - قسمت 3 شادی روزه داران
اینم قسمت سوم داستان های لی مین هو
همون شادی روزه داران..
بفرمایید ادامه مطلب...
یه سحر خوب دیگه...
یه نگاه رو ساعتم انداختم...
دیدم در کمال تعجب ساعت 4:30
و من روی تختم...
امروز نوبت مامان بود برای سحر بیدارمون کنه...
بزار برم بیرون ببینم چه خبره..
چرا بیدارمون نکرد حالا...
مامان تو راه رو بود:




داشت با خواهرم صحبت میکرد...
پشت دیوار واستادم تا بتونم حرفاشونو گوش کنم
خواهرم سئو هیون گفت:
مامان چرا بیدارم نکردی پس؟؟؟
مامان حرفی نداشت بگه... به چشمای خواهرم خیره شد
و یه لبخند خیلی ضایع زد و گفت: خواب موندمممم
یه هو هردو چشمشون افتاد روی من:





تو دلم خیلی خوش حال بودم که امروز روزه نمیگیرم...
در واقع داشتن تو دلم زولبیا بامیه پخش میکردن...
ولی خیلی عادی خودمو نشون دادم که وای من چه قد
ناراحت شدم که بیدار نشدیم...
مامان نشست رو مبل و سئو هیون رفت بگیره بخوابه
که یه هو مامان گفت:



همش تقصیر تو بود...
من در کمال تعجب مامان رو نگاه کردم...
چه طور میتونست بندازه تقصیر من؟؟؟
ادامه داد:
اگه دیشب یه پنج دیقه زود تر بیرون میومدی
من الان بیدار شده بودم..
نقصیر توئه که امروز خواب موندیم...
من دیشب به خاطر اینکه جناب عالی نــــــــیم ساعت
تو دستشویی بودی امروز خواب موندم..
من اون موقع:



این کمال بیرحمی بود...
اون لحظه عصبانی بودم..خیلی
گفتم:
من دیگه پامو تو حال خونه نمیزارم:




پریدم تو اتاقم و درو قفل کردم...
این دیگه چه وضعشه؟؟؟
یه هو متوجه حضور یه نفر تو اتاق شدم
بابام اومده بود تو اتاقم... وقتی من توی حال بودم...




دوست نداشتم کسی قیافه امو ببینه...
بابا پرسید:
چی شده؟؟؟
چرا ناراحتی؟؟؟
توضیح دادم که مامان انداخته تقصیر من بیدار نشدن برای
سحر امروز رو
بابا داشت با دقت گوش میداد:




بعد جواب داد:
که این طوررررررررر...
به بابا گفتم : باباجون میشه بری بیرون؟؟؟
اونم گفت: باشه پسرم میرم ببینم چرا مامانت این کار کرده
و بعد رفت بیرون و در اتاق رو بست...
از کنج در به بیرون یه نگاه انداختم:
از بچه گی فقط عکس های مامان به در و دیوار بود
دلم گرفته میخوام از بدی های مامانم بگم
تابلو هاش روی همه ی دیوارای خونه:


چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادم میاد یه روز مامان رو برده بودن بیمارستان و
من با کیم نانا کافی شاپ بودیم


که با عجله ماشین رو

روشن کردم و :




نگران مامان بودم..
نکنه بلایی سرش اومده باشه
رسیدم تو محوطه بیمارستان..
مامان با بابا بیرون بودن..
رسیدم کنار مامانی و گفتم:
مامان جونم حالت خوبه...
در کمال نا باوری بهم گفت:
برو گم شو کصافططططط
هرچی میکشم از دست توئه نکپته:


رو کردم سمت بابا و با بادی لنگوئیج
ازش پرسیدم: چی شده؟؟
بابا بلند گفت:
تو غلطططططط کردی با این دختره ی
بی روزه رفتی بیرون..
چند دفعه گفتم بهت مامانت روی روزه حساسه؟؟؟
دهنت سرویس...
رسیدیم خونه....
بابا به مامان گفت: خانومم امروز که دیگه به خاطر اینکه راهی بیمارستان
شدی و سرم وصل کردن بهت روزه ات باطله
برو یه چیزی بخور..
مامان در یخچال رو باز کرد:



تنها چیزی که تو یخچال بود لیمو بود
مامان از لیمو خوشش نمیاد
نشستم رو میز جلوش...
و بهش گفتم:
شما که چیزیتون نبود چرا الکی به من زنگ زدین
؟؟؟ من کل فامیل رو خبردار کردم..
همش یه غش کوچولو بود



نمیدونم چرا چشای مامان چهار تا شد...
یه هو داد زد...تو غلطططططط کردی
بیجا کردی؟؟؟
چرا به همه گفتی؟؟؟
اینم بچه است من تربیت کردم؟؟؟
دهنت سرویس لی مین هو....
حالا به من میگی یه غش کوچولو کردم؟؟؟
یه عمـــــــر بچه بزرگ کن...
پوشاکاشو تمیز کن..عوض کن...



لعنت به این زندگی...
نکنه به عمه ات هم گفتی؟؟؟
با صدای لرزون گفتم: مگه نباید میگفتم؟؟
مامان زد رو کانال فیلم هندی...
حالا اینقد گریه میکرد...



به بابام اشاره کرد


و اونوقت بهش گفت:
ببین آقا من میگیرم میخوابم و الکی خودمو میزنم به خواب
منو بیدار نکنی ها...
بابا چشمی گفت و به هو زنگ خونه به صدا در اومد
 مامان گرفت خوابید..
مهمونا اومدن داخل و دور مامان حلقه زدن و نشستن
یه هو خواهرم که از همه قضیه بی خبر بود
از دانشگاه اومد
مامانمو بیدار کرد:


مامان رو چاقو میزدی خونش نمی اومد
بعد احوال پرسی بلند شد..
رفت سمت یخچال..و امد تو حال و همه ما با این صحنه
رو به رو شدیم:




الان دیگه مامان میرفت برای موسسه ی اهدای عضو یه نوبت میگرفت
روحش شاد...


کاری از رفیعه...
کپی با ذکر منبع



برچسب ها: لی مین هو، عکس متحرک لی مین هو، عکس های متحرک جانگ گیون سوک، خنده دار، مطالب خنده دار،

تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | 12:05 ب.ظ | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • نیروان تراول