تبلیغات
لبـخند تو ... - شادی روزه داران
جهت شادی روزه داران یکی دیگه از قسمت های
دیگه شادی روزه داران در ادامه مطلب
ادامه داستان لی مین هو...
خواهربزرگه داره جلو آینه برای خودش ادامدا در میاره
اصولا دخترا وقتی آینه داشته باشن مخصوصا از این قدی ها
دیگه ول کن نیستن..
ازش پرسیدم روزه ای؟؟؟
اونم گفت:نع




این چرا روزه نمیگیره؟؟؟
نمیدونم...مشکوکه :))

توجه هم به سمت صدای در کشیده شد
مامانمم رفته بیرون خرید...
درو باز کردم:




بدبخ شدم...همون مهمونمون که منو درحال خوردن ماکارونی دیده بود...
حالا من روم میشه تو روی این نگاه کنم؟؟؟
پلک هامو باز و بسته کردم که دیدم:


مامان دم دره... و من به خاطر فشار روزه اشتباه دیدم..
یه نفس عمــــــــــــق کشیدمو و مامان رو اوردم داخل
مامان گفت رفتم بنگاه مشتری خونه عصری قرارداد رو مینویسه..
وسایلتو جمع کن...
دهن روزه اومدم داخل اتاق... چمدونم رو اومدم بیار بیرون که
پشت چمدون  دخترهمسایمون رو دیدم


منم بهش چشمک زدم چون میدونستم توهم زدم دوباره و اینا خطا ان
مامان رو دیدم که نشسته رو میز و دهنش داره تکون میخوره


یه هو نگاهش افتاد رو من
دیدم چشماش گرد شد...
دوباره بغل دستمو نگاه کردم...
دیدم جدی جدی دختر همسایمونه





یه هو اونم فهمید ماماانم داره نگاه میکنه




این اینجا چی کار میکرد؟؟؟
میدونستم تو خونه موندن دیگه کار عقلانی نیست...
سویچ ماشین رو برداشتم و فقط با دختر همسایمون
کیم نانا دوییدیم سمت ماشین...
حالا ج مامان رو چی بدم؟؟؟





خدایااااااااااع زدی روزه امو ببین به چی کشیدی
زدم کنار...
کیم نانا پرسید: چرا حرف نمیزنی؟؟؟
منم گفتم: چی بگم؟؟؟ نکنه میخوای توی محفظه ماشین رو
بوی روزه داری پر کنه؟؟؟
....
تصویر مامان میومد تو ذهنم


گفته بود کیم نانا روزه نمیگیره باهاش دوست نباش...
ولی من با کیم نانا عقد کرده بودم و هیچ کس نمیفهمید الا خانواده کیم نانا
در ماشین رو باز کردم...فشارررررر گشنگی و تشنگی دیگه داره دیوونم میکنه
نمیخوام جلوی کیم نانا ضعف نشون بدم..
باید برم روزه امو بخورم...
رو ساعت نگاه کردم...فقط 30 دقیقه دیگه مونده تا افطار
باید همینجور ساکت میموندم...
نه اینجوری که صدای قور قور دلم رو میفهمه..
اونجوری هم بوی دهنمو

کیم نانا پرسید بیا برگردیم...
مگه چی میشه؟؟؟
منم گفتم:


گوپـــــــــس...مامانم میبندتم زیر بار گلوله
یه هو دلم درد گرفت
مال فشار گشنگی بود
میدونستم



نگاه کردم دیدم پیژامه پامه
دیگه بد تر از این نمیشد..
به کیم نانا گفتم: نانا جونم من باید افطار کنم..
فوقش مامانم منو میکشه ...دیگه بد تر از این نیست
که تو بیوه بشی..
گفت باشه من دوباره سوار ماشین شدم و راه افتادیم سمت خونه
میدونستم کیم نانا خیلی ناراحت شده..
دم در خونشون ترمز کردم و هیچی نگفت و پیاده شد
ماشینو پارک کردم و آیفون رو زدم
در باز شد.. دیدم مهمون داریم...همون مهمون اون روزی ها..

مامان اومد جلوم:





عه او..سلاممم

گفتم مامان بزار توضیح بدم گفت:
هیییییش... بالاخره اومدیا



منم گفتم مگه قرار نبود بیام؟؟




مامانم گفت مامان نانا همه چیو بهم گفت...




بعدش مامان یه لبخند خبیثانه زد و گفت:
گور خودتو کندیا
میدونستم دیگه الان سر به تنم نمی زاره


اومدم داخل و بعدش فهمیدم این مهمونمون خواستگار
آبجی بزرگمه...دیگه جاش تو خونه نبود..
وقتی برگشتم دیدم داشت مارو نگاه میکرد
رفیقش زد رو صورتش و گفت:
اونجارو نیگا..




حد اقل مامان جلو اینا کاریم نمیکرد
که یه هو مامانم خوابوند تو گوشم
برگشتم دیدم که مهمونمون ادای تو گوشی منو در اورد:




دیگه ساکت موندنو جایز ندونستم:
گوپس


خواهرم اومد بیرون کلییییی ازم نشکر کرد..
چون از این خاستگاره بدش میومد..





از اونور مامانو دیدم که داره با لوله جارو برقی میاد...
چند ساعت بعد:

توی درمانگاه با نانا رو ی دو تا تختیم..
منو مامان سیاه کرده اونو هم..
بازم مامانم سیاه کرده



از هوش رفته بود..همش تقصیر خودشه...اگه نیومده بود تو اتاقم
این اتفاقا نمی افتاد..

یادم افتاد افطاری نکردم...
پرستاری با یه سبد زولبیا بامیه اومد داخل..
دستمو گذاشتم روی زولوبیا و اونو برداشتم داشتم میوردم شمت دهنم..
ختما خیلی شیرینه..
که یه هو صدای مامانم رو شنیدم..
مین هوووووو بلند شو سحره الان اذان میدن
واکنش من اون لحظه...



مامان با تعجب بهم نگاه کرد:



و من هنوز هم مجردم
و هنوزم واکنش من بعد دیدن یه دختر خوجل
اینه:




برچسب ها: عکس های متجرک لی مین هو، عکس های متجرک جان گیون سوک، عکس متجرک کره ای، لی مین هو، جان گیون سوک،

تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.