تبلیغات
❤✿لبـخند تو...✿❤ - صحنه مرگ
صحنه مرگ خودتون رو توصیف کنین....



شما  برام بنویسین ... بزارم تو ادامه مطلب...

منتظرم ها....






مال خودمو پیدا نکردم...احتمالا انداختم تو سطل ولی خیلیییییی خنده دار بود...

باز نویسی میکنم...پیگیرش میشم...فعلا...منتظر نظرات خوبتون هستم...



maede
یکشنبه 8 آذر 94 20:38
http://2-ta-divone.blogfa.com/
25 اسنفد
بارون نم نم میزنه جوری که فقط هوا دونفرس
عشقم یهو دلش هوای منو میکنه
زنگ میزنه
مشترک مورد نظر خاموش میباشد
زنگ میزنه
مشترک مورد نظر خاموش میباشد
نگران میشه
دلواپس میشه
اول از لیلا سراغمو میگیره
لیلا خبری نداره
بعد از رفیعه
اونم خبری نداره
همه نگرانن
باورن یکم شدید میشه
هوا سرد میشه
سوز سردی میاد
رفیعه به گوشیم اس میده
جوابی نمیدن
چند بار اس میده
هیچ جوابی
به لیلا میگه شاید با من قهره تو اس بده
لیلا هم اس میده
ولی دریغ از یه جواب
همه جا ساکته
عشقم زنگ میزنه به داداشم
صدای جیغ مادرم میپیچه
صدای ناله پدرم بلند میشه
صدای اروم اروم گریه کردن داداشم میاد
سجاد : چی شده داش؟
داداشم: تموم شد
سجاد : چی؟
داداشم: مائده ام تک خواهرم رفت
گوشی از دست عشقم میوفته
ساکت میشه
فقط صدای جیغای مادرمه که از پشت تلفن میاد
میخان مامانمو اروم کنن
سجاد : امروز میشه(عدد) سال که باهمیم
صدای که میاد معلومه مامانم از حال رفته
25 اسقند
ساعت 4 غروب
وبلاگ به سلامتی رفقام
عشقم داره پست میزاره با گریه
سلام...
من سجاد
امروز عشقم رفت
واسه همیشه
نه از پیش من
از پیش همه
تسلیت قلب من
همیشه تو قلب هممونی خانومم
تسلیت به همه
رفیعه میای تو وبم
قالب مشکی
پست ثابت رو میخونی با خنده
میگی - اجی دیوونه من کجایی؟؟
میای پست بعدی
پستی که عشقم نوشته
میخونی تا تموم شه
اشک از چشمات میریزه
باورت نمیشه
اونی که خیلی دوست داشت رفته
نظر میزاری
گریه میکنی
میاین سر خاکم
یه پارچه مشکی کشیده شده روی خاکی که تازه مردشو دفن کردن
گلای گلایل روی خاک
توی دستات یه شاخه گل رزه
همون گلی که من دوس دارم
میشینی سر خاکم
فاتحه میخونی
گل رو میزاری تو خاکم
طاقت نمیاری و بغضت میترکه
هوا هنوزم بارونیه
هنوزم سرده
هنوزم سوز میاد
مادرم زجه میزنه
عشقم میخاد بلند شم
داداشم میخاد برگردم

بابام اروم شونه هاش بالا پایین میره
دستاش جلو صورتشه
بابام شکست
مادرم نابود شد
داداشم زمین خورد
زجه های مادرم دنیا رو به گریه میندازه
بارون شدید تر میشه
همه میرن
ولی تو میمونی و مامانم و بابام و داداشم و عشقم
مامانم : بارون رو دوس داشتی عزیز دل مادر؟
بابام : اینم از بارون
داداشم: اجی جونم پاشو
عشقم : زود رفتی گلم
اما تو ساکتی..چیزی نمیگی..انگاری قفل کردی...زبونت باز نمیشه
مامانم: دختر نازنینم رفت، چراغ خونم رفت، بچه ارشدم رفت
داداشم دست مامانم رو میگیره که ببرتش
بابامم کمکش میکنه
تو نشستی کنار خاک من
عشقم دیگه نمیتونه تحمل کنه
میشینه کنار خاک و بغضش میترکه
عشقم : تو قول داده بودی نامرد پیشم بمونی
تو فقط نگاش میکنی
زیر بارون خیس شدین
عشقم : چرا رفتی؟؟ دلت میاد منو تنها بزاری بیمعرفت؟
اشک از چشمت میریزه روی گونت
عشقمم بعد کلی گریه بلند میشه میره
تو موندی
باهام حرف داری
قفل دهنت باز میشه
رفیعه: اجی جونم؟ کجایی؟؟
اشک پشت هم میریزه
رفیعه: چرا رفتی؟؟ حالا من واسه اپام کی رو خبر کنم هان؟
هیچ جوابی نمیشنوی
رفیعه: هیچی نمیگی؟؟
بازم ساکتم
لیلا تازه رسیده
میرسه روی خاک
بغضش میترکه
لیلا : اجییییم....سنگ صبورم کجا رفتی؟؟ بدون تو من چیکار کنم؟؟
ازم میخاد که پاشم
بلند شم
میگی: کاشکی همش یه شوخی باشه
ولی همش واقعیه
بلند میشی با لیلا میری
من زیر خاکم
باورن بند میاد
هوا هنوز سرده
سوز همچنان میاد
همه چیز تموم شد
حالا من زیر خروار ها خاکم
و همه در حسرت داشتن دوباره من
آپمـــ^_^

پاسخ رفیعه : وااااااااااااای خدا نکنهههههههههههههههههه...
 ابجییییییییییییییییییییینههههههههههههههه....
اگ تو بمیری منم مییییییییییمیرم....ابجی من از توی این
 همه وبلاگ وبلاگ تو و فایرگرل رو بیشتر از همه دوست دارم....
تو با هم فرققققققققق داری...نرووووووووو از پیشم....
دوستان برای سلامتیش یه صلوات ختم کنین
الهم صلی علی محمد و آل محمدممنووووون
ولی خدا وکیلی انشا نویسیت فوق العاده اس
آفریـــــــــــــــــن...

امیدوارم 50000000000 ساله بشی....خخخخخخ



سعیده
دوشنبه 20 اردیبهشت 95 08:16
http://akskade.atizo.se/
یه گروگانگیری میشه ..
کسی کاری از دستش ساخته نیس
من مخفیانه وارد خونه میشم ..
از پشت به یکیشون حمله میکنم و اسلحه شو میگیرم به سمت
سرش و میگم حرکت کنین می کشمش ..
همه مات میمونن ..
رئیس گروگانگیرا میگه تو باید بجنگی ..
اگه پیروز شدی آزادشون میکنیم اگه نه تو هم با اینا می میری ..
یکی یکی افرادشو میاورد جلو و من یکی یکی در مقابلشون پیروز میشدم ..
تا که فقط من موندم و رئیس ..
خودش اومد و گفت مبتونی با من بجنگ .. منم خیلی خسته شده بودم
، بارها کتک خوردم تا پا و دستم بد جور ضربه دید ..
گروگانها منو تشویق میکردن .. دوباره بلند شدم تا بجنگم ..
اینبار چنان ضربه ای به شکمش وارد کردم که پخش زمین شد ..
میخواستم برم جلو و اونو هم مثل بقیه افرادش بکشم که دختر
کوچولویی که بین گروگانها بود نذاشت ..
منم نکشتم ..
همه ی گروگان ها رو نجات دادم ..
داشتم از در خارج می شدم که با اصلحه از پشت تیر انذازی کرد و ....
پایان


خیلییییییییی عالی بود سعیده خانوم...

اولندش که خدا برای مادرت حفظت کنه...
دومندش خوشمم اومد کارت خیلی درسته



تاریخ : جمعه 6 آذر 1394 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • نیروان تراول