تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان وجدان من

وجدان من

به قلم :

فاطمه

ساعت به وقت شرعی دریا...           

می آمد و به لحظه زیبا دچار بود...

مثل سکوت آیینه هابی قراربود...

زلفش پرازتصورامواج زندگی...

دستش نسیم عشق که در انتشاربود...

بالا بلند مثل غزل های آسمان ...

بالاترین اشاره دست بهاربود...

آواز عاشقانه باغ تبسمش...

در امتدادشعرخدابرقراربود...

درسایه شتاب نشستیم بی غروب...

برسفره ای که نذرشب انتظار بود...

برماچه بی قرار گذشتند کوچه ها....

ساعت به وقت شرعی دریا هزار بود...

(خلیل عمرانی)

 

 

 

 

عشق چیه ؟؟؟

بعضی وقتا عشق میتونه کارای زیادی انجام بده مثه انسان شدن ؟؟!!!!!

مثه انسان شدن ؟؟؟؟؟

عشق میتونه راه یه فرد و تغییر بده ......

چه جور؟؟!!!

وقتی عاشق شدی دیگه راه برگشتی نیست......

چرا؟؟؟؟؟

چون عشق که آدم نی.......

یه حسه ......

یه حس خاص .......

قشنگ مثه  آسمان آبی......

گرم مثه خورشید........

شفاف مثه آیینه......

عشق میتونه زندگی یه دختر و پسرو عوض کنه

پسری که سرد و تلخ و البته  مغرور ........

دختری که شرو شیطون و مغروره و انسان نیست ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

از جنس انسان نیست اون یه ...............الله و علم

اگه فضولیت گل کرده رمان و بخون

 

 

یلدا:آوا...آوا...

 

:اومدم باو

 

یه بار دیگه خودمو تو آیینه چک کردم ....

من صورتی کشیده ،سفید چشم هایی به

رنگ آسمون آبی بارگه هایی سبز،آبی پررنگ

و عسلی که وقتی حالت صورتم عوض میشه این رنگی میشن

...موهایی به رنگ طلایی ک

ه تا بالای باسنم است...عاشق موهامم بینی کوچیک با لب هایی غنچه ای....

 

:آووووواااا می یای یا بیام

 

یا ابوالفضل یلدا که گفت میام یعنی با یه چیزی میاد یا با دمپایی یا با قابلمه .......

 

:اومدم دیگه پــــــــــــــوفــــــــــــــــــــــــ

 

دو تا پا داشتم دو تای دیگه هم قرض گرفتم د بدو که رفتیم........

 

:بابا چه ته اومدم اه

 

:ای خاک تو گورت ..ای خدا منو از دست تو بکشه راحت شم...

 

مثل پیرزنا فقط  غرغر میکنه..

 

:الهی آمین...

 

با دستش زد توسرم منم با دو تا دستم زدم تو سرش

که دبرو رفتم...همین طور که داشتم میدوییدم..یکی با صدای بلند

گفت:آخ ..

 

برگشتم دیدم که یلدا افتاده رو سامان یعنی وقتی

داشته می دوییده خورده به سامان وایی برم

که داره کاره اینا رمانتیک میشه..........

 

لباسمو درست کردم و رفتم به طرف قصر امروز

قرار بود قرعه کشی کنند تا ببینیم کی به زمین

میره تا یه خنگ و آدم کنه پـــــــــــــوفـــــــــــــــــــ..........

 

دلم برای زمین خیلی تنگ شده همین طور برای آدماش......

 

مامان،بابا،پرهان،مهشید,باران،نفس,هلنا............

 

هــــــــــــــــــی........

 

شیر برنج گفتنای پرهان,خرگفتنای باران,شیطنت بازی هام با هلنا ,الاغ گفتنای مهشید......

 

یادمه وقتی هر کار بچه گونه ای با هلنا و

باران و مهشید میکردیم نفس می گفت :

خدا مریض ها رو شفا بده....بعد خودش میگفت :الهی آمین.......

 

دلم برای آغوش بابا و مامان و پرهان تنگ شده .............

 

دلم برای اخمای نفس تنگ شده...........

 

یک قطره اشک از چشمم چکید ولی زود پاکش کردم...

 

اگه اون اتفاق نمیافتاد من هیچ وقت انجا نبودم

الان پیشه مامان بابام بودم مثل خیلی های دیگه.....

بهنام آشغال عوضی نذاشت یه آب خوش از گلوم بره پایین.......

 

صبرکنه وقتی اسم من از اون قرعه کشی لعنتی

در اومد یه پدری ازش در میارم که مرغای آسمون

براش زار زار گریه کنند.......پسره ی بـــــــــوق(

هر فحشی دوس دارین).........

....با اون بابای کفتارش............

 

5 سال درست 5 ساله که من  طعم آغوشه پدرو

مادرم و برادرم و نکشیدم درست 5 سال از اون

اتفاق میگذره ولی من هنوز نتونستم اینو فراموش

کنم در ضمن اینو هم بگم.......

 

وقتی خدا رو دارم بی نیاز از هرکسی هستم.........

 

فقط و فقط خدا ........

 

به قصر که رسیدم یکم مو هامو درست کردم

و ریختم رو شونه ی چپم و خدمت کار ها دروبازکردن رفتم تو

.......همه اومده بودن به جز منو یلدا که دیدم پشتمه

رسید به من و گفت :کجا رفتی ؟؟؟

 

یکمم سرخ شده بود ابرو هامو بالا دادم و گفتم :

 

یلدا تو چرا این قدر سرخ شدی؟

 

یلدا:هان!!!چ..چ..ی چی م..م.. ن من هیچی...

 

به من من افتاده بود در حد تیم ملی.....دیدم دارن  میگن الهه تشریف فرما میشنن...

 

پقی زدم زیر خنده آخه هنوز به این کاراشون

خیلی عادت نکرده بودم وایــــــــــــــی الهه

تشریف فرما میشن......یلدا دهنمو گرفت یه لبخند

خجالتی واسه خنگ بودنم زد همه احترام گذاشتن

......من هم همینطور ......

 

الهه:همین طور که می دونین برای چی جمع شدیم می

خوام بدون مقدمه شروع کنم که وقت نداریم و باید زودتر

یکی که اسمش از این قرعه بیرون بیاد بره زمین و اون

کسی رو که میگیم بره به زمین........

 

همه یه دست زدن منم که جو گرفته بود در حد لالیگا دست

..هورا..سوت و با صدای بلند گفتم

 

:yes..همینه yes..yes

 

همه ترکیده بودن از خنده ........وایــــــــــــــــــی

آبروی داشته و نداشتم رفت ....

 

الهه:اهم ...اوهون......

 

پوکیدم از خنده اهم ...اوهون دیگه چه صیغه ای ؟؟؟!!!

 

:خوب شروع میکنیم...

 

قلب همه شروع به تپیدن کرده بود ماله منم همین طور

الــــــــــــــــــهــــــــــــــــــی سنگ قبر

خودمو بشورم ...که نمی تونم تو یه جا بمونم ..

هی وول میخورم .. این یلدای گور به گور

شده هم نمیدونم کجاست؟؟..

 

اکه هــــــــــــــــــــــــی....

.: Weblog Themes By M a h S k i n:.