تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان تب داغ گناه9
نمیدونم ...آرمین...نگین کنجکاو گفت:-می بینیش قلبت فرو میریزه؟ هول میشی؟تپش قلب میگیری؟-فقط وقتی بعضی کارا یا یه حرفایی میزنه اینطوری میشمنگین-چند سالشه؟-29-چیکارست؟-فضولی بسه تو چرا در مورد بوی فرندت حرف نمیزنی ؟چندسالشه؟چیکارست؟کجا آشنا شدید؟-اسمش کامیاره،سی و یک سالشه،پزشکه، دنبالم اومد همیشه می دیدمش «لبخندی زدو گفت:»ازش خوشم میومد اونم خوش قیافه است خوش تیپه ،بهش نمیاد پزشک باشه ...ولی من مثل تو لی لی به لالاش نمیذارم -چه شکلیه ؟-چشماش خاصِ نمیدونم انگار رنگ تموم چشم رنگی هارو داره سبز گاهی عسلی گاهی ترکیب هر دو رنگ...با موهای تیره که اونو جذاب تر میکنه -عاشقش شدی؟«خندیدو با یه شوری گفت:»-آره ،شیطونه و من از کاراش خیلی خوشم میاد خوب منو جذب به خودش میکنه،میدونه یه زن چی میخواد چی دوست داره قابل قیاس با اون عوضی نیست«شوهرشو میگفت»-چند وقته دوستید؟-شش ماهه ولی فکر میکنم 60 ساله که میشناسمش به نظرت منم همین کادو رو بخرم؟ اونجا رو یه مغازه سنگ زینتی فروشیه بیا بریم-حالاتو بگو کیه؟-آرمین شوکت نگین ایستاد با چشمای از حدقه بیرون زده هاج و واج منو نگاه کردو گفت:-آ...آ...آرمین؟!!!!!!!!!!!!!!!!تو چطوری با اون دوست شدی؟!!!!!!-درست عین تو نگین-اون یه دختر بازه -به همه دخترای دور وبرش گفته ازدواج کرده -چطوری با اون برج زهرماری؟-اون اصلا اونی نیست که با بقیه رفتار میکنه شیطونه،لارژه ،تو بدترین شرایط هوامو داشته ...کاملا متفاوت از آرمینی که میشناختیم نگین- کم مونده شاخ در بیارم آرمین؟آرمین؟خدای من!!!!خلاصه یه گردنبد نقره با یه آویز استوانه ای که شامل چند سنگ که روی هم قرار داشتن بود خریدیم با یه خرس به سایز متوسط قرمز با یه بسته شکلات به شکل قلب که البته شکلات تلخ بود نگین- تلخ دوست داره؟چه جالب کامیار هم تلخ دوست داره !-امشب کجا میرید؟-نمیدونم آرمین هنوز نگفته،میاد دنبالم نگین –دوستت داره؟-نمیدونم کاراش که میگه دوستم داره نگین – خدایا من باورم نمیشه نفسو آرمین؟!!!!کادو ها رو که گرفتیم برگشتیم خونه تا آماده بشیم که موبایلامون با هم زنگ خورد به نگین نگاه کردمو نگین گفت: --چه تفاهمی !-الو؟ آرمین-ولنتاینت مبارک-ولنتاین تو هم مبارک آرمین- حاضری؟ -دارم آماد ه میشم نگین-خیله خب کامیار فیروزه ای نمی پوشم ،خدایا تو چرا روی این رنگ حساسی؟ این درست رنگیه که به من میاد به نگین با تعجب نگاه کردمو آرمین گفت: -آروم تر -با منی؟یا نگین؟ آرمین-با هیچ کدوم -کسی خونه اته؟ آرمین-دوستم،من یه ساعت دیگه میام دنبالت راستی بابات رفت؟ -نمیدونم، با نگین قبل ِ رفتنشون رفتیم بیرون آرمین-آخه امروز ولنتاین وبالاخره شب عشاقو... -بسه آرمین... آرمین-ببخشید عزیزم ،تو کی به این قضیه عادت میکنی؟ -هیچ وقت خداحافظ آرمین –هفت میام دنبالت خداحافظ من تلفنو قطع کردمو ولی نگین هنوز داشت باموبایلش حرف میزدنگین-گفتم:نه ،میخوای مامانم بیاد منو بکشه؟یه بار قِصِر در رفتم بسه.... تو از کجا میدونی مامانمو داداشم اینا رفتن خرید عروسی؟!!!....خودم گفتم؟!!!واقعا؟آخه یادم نمیاد گفته باشم!!!بیا دنبالم....خجالت نمی کشی دوست خواهرم داره تا جلوی در خونه امون میاد دنبالش بعد تو میگی آژانس بگیر...لازم نکرده تو حساب کنی مگه به خاطر پولشه؟!....دیگه نمی خوام بیای ... -نگین!!!کوتاه بیا بابا!! نگین اخمی به من کردو گفت: خودت باید این پیشنهادو می دادی...کی؟....نیم ساعت دیگه؟....من همین الانم بلندشم حاضر شم تا هفت حاضر نمیشم ...خیله خب همون هفت و ربع ...باشه خداحافظ -چرا انقدر لج میکنی؟ -حقشه پررو -خونه اش کجاست؟ -نیاوران -جداًیعنی با آرمین توی یه منطقه اند ؟!!! چه جالب !!!! نگین- اِ!!!!راست میگی تا حالا به این توجه نکرده بودم آرمین شوکت هم تو نیاوران زندگی میکنه-میدونستی آرمین هم از رنگ فیروزه ای بدش میاد؟ نگین-واقعا؟!!!!اگر نمیشناختم میگفتم هردو یکین علایقشون شبیه همه خندیدمو گفتم:نه آرمین موهاش تیره نیست تو گفتی موهای کامیار تیره است. هر دو یه رنگ پوشیدیم شلوار جین سرمه تیره پالتو ی قهوهای شال قهوه ای و بوت های بلند جیر پاشنه بلند قهوه ای اول من از خونه زدم بیرون همین که در رو باز کردم آرمینو تو ماشینش دیدم پام سُر خورد جیغ زدم ولی قبل افتادن دررو گرفتم و خودمو نگه داشتم آرمین سریع پیاده شدو غر زنان اومد طرف و گفت:-برف میاد ما باید عذای افتادن تو رو بگیریم آخه چرا پاشنه بلند می پوشی هان؟ -تیپم بهم میخوره «خودم زودتر از آرمین خندیدم»نگین از تو آیفن گفت: -چی شدنفس؟ -هیچی داشتم میخوردم زمین آرمین یه کم گنگ منو نگاه کردو چون بدون شک نگین مارو از تو آیفن میدید و آرمینو شناسایی میکرد و من هم از این اتفاق برعکس همیشه هیچ واکنشی نشون ندادم و این باعث تعجبش شده بود -نگین میدونه نگین- سلام جناب مهندس آرمین با همون لحن جدی گفت: -سلام نگین- مراقب خواهرم باشیدا آرمین جواب نگینو نداد و دور کمر منو گرفت و تا ماشین همراهیم کرد وقتی خودشم سوار شد برگشتو از روی صندلیه عقب یه دسته گل شیپوری بر داشت و داد بهمو گفت:-این هم گل برای جوجه ام -وای گل شیپوری!خیلی ممنون تو علایق منو خوب میدونی -دوسشون داری؟ -عاشقشونم -عاشق من چی؟«توی چشمام دقیق شد سرمو انداختم پایینو به گل های تو دستم نگاه کردم و آرمین گفت: -میتونی راحت ازم بگذری؟ -الان وقت این سوالا نیست چونه امو میون انگشتاش به آرومی گرفت و به طرف خودش صورتمو برگردوندو گفت: --پس کی بپرسم؟ امشب ولنتاینِ امشب باید بپرسم عاشقمی یا نه؟ -تو چی تو عاشقمی؟نگاهشو عمیق تر به چشمامو دوخت و بعد کار همیشه اشو کرد و آهسته نگاشو به لب هام کشوند و گفت:-دوستت دارم -من تو زندگیم خیلی ها رو دوست دارم -ولی من تو زندگیم کسی جز تو رو ندارم و فقط تو رو دوست دارم« قلب می کوبید نگاهش انگار دست به قلبم میزد دستشو از زیر چونه ام برداشت و رو شونه ام رو بازومو...تا رسید به انگشتام،انگشتاشو میون انگشتام قفل کرد و به دستم نگاه کردو گفتم:- منم تو رو در حدی دوست دارم که تو منو دوست داری نگاهشو با همون سری که متمایل به زیر بود یهو بلند کرد چشماش منو میترسوند یه حالتی نگاش شده بود -منو بیشتر دوست داشته باش بیشتر، من نیاز دارم که عاشقم باشی دوست داشتن برای من کمه خودشو بهم نزدیک کرد و گفتم: -تو کی عاشقم میشی ؟ -نگاهشو زوم کرده بود رو لبم وبا صدای آرومی کلماتو آهسته ادا کرد : -اگر از این حد فرا تر برم دیوونه میشم -از تو بیشتر من محتاج عشقم میدونی که روزگارم سخته آرمین انگشت اشاره اشو آهسته روی کناره ی گونه ام کشید تا به چونه ام رسید و چونه امو میون انگشتاش گرفتو صورتمو به طرف خودش هدایت کرد در حالی که صورت خودشم به جلو میاورد و میگفت: -کافیه عاشقم بشی تا بفهمی کی این وسط عاشق تره سرشو آورد جلو ترسیده بودم می فهمیدم داره چیکار میکنه چی ازم میخواد ولی قادر به عقب نشینی نبودم بوی ادکلنش و عوض کرده بود دلم میخواست بینیمو بچسبونم به سینه اشو بوشو تا ابد استشمام کنم یه کلافه گیه ل*ذ*ت بخش بهم میداد انگار افسون اون بوی مست کننده شده بودم و منو مجذوب آرمین میکرد کشش خاصی بهش داشتم حرارت صورتشو توی یک سانتی متری صورتم حس میکردم نفساش داغ بود و به پشت لبم میخورد ؛ قلبم میخواست سینه امو بشکافه و بیاد بیرون تا به آرمین ثابت کنه چقدر اونو به هیجان میاره کف دستمو روی سینه ی عضلانیش رو همون پیرهن جذب سرمه ای تیره گذاشتم قلب اونم میزد تند تر از حد معمول آرومتر از سرعت قلب من چشمامو حسش کردم از همیشه نزدیک تر ... انگار تموم افکار منو روحمو تعلقاتمو خاطراتمو...هر چی که وجود درونی یه انسانو میسازه شد آرمینو بوسه اش تنم داغ کرده بود ،گرُ گرفتم دستش دورم بیشتر میپیچید پنجه دست آزادمو رو کنار صورتش گذاشتم چقدر داغ بود انگار تب کرده بود از حرکتمون دسته گل از رو پام افتاد کف ماشین اما فرصت برداشتنشو نداشتم... نفسمو کمتر میتونستم تو سینه ام بکشم از این حس خواستم خودم عقب بکشونم ولی نتیجه اش تنگ شدن حصار دستش شد انگار میخواست شیره ی جونمو از لبهام بکشه بیرون واقعا دیگه نفس میخواستم ،به سینه اش فشار آوردمو به عقب هولش دادم چشماشو باز کرد و آهسته عقب نشینی کرد حتی لحظه ی عقب نشینی هم دست خالی نرفت بوسه ای کوتاه زد و بد سرشو عقب کشید ولی رهام نکرد تو چشمام نگاه کرد انگار میخواست عکس العملمو بفهمه نفس بلندی کشیدمو بدون اینکه نگاه از اون چشمای افسون گرش بردارم نفسمو دم دادم، در حالی که دستش درست رو پشت قلبم بودو گفت: -قلبت میزنه ،بگو واسه منه دستم هنوز رو سینه اش بودو گفتم: -قلب تو هم میزنه -از این بیشتر میتونه برات بزنه«سرشو آورد جلو بی تاب و ملتمسانه گفتم:»-آرمین اعتنایی نکردو سرشو به گردنم فرو برد آروم تو گوشم گفت: -با تو حالی دارم که میخوام تمام لحظه های زندگیم پر این حال باشه لاله گوشمو بوسید وگفت: -این حالو با تو دارم نفسام با تمنا از سینه ام خارج میشدن قلبم به سرعت چندین اسب بخار میکوبید با هر بوسه اش چشمامو می بستم و با اتمامش به سختی باز میکردم تو گوشم دوباره گفت: بگو نفس منی،بگو مال منی ،نفس ِآرمینی ... یه تویوتای ساشتی بلند جلوی خونه امون نگه داشت حتما کامیاره با عجله آرمینو پس زدمو گفتم:- دوست نگینه بریم بریم آرمین آرمین از شیشه دودی پنجره به طرف ماشینی که متوجه شدم لندکروزه نگاه کرد و زیر لب غری زد که نفهمیدمو ماشینو روشن کردو با سرعت حرکت کرد شالمو سرم کردمودسته گلو برداشتم رو صندلی عقب گذاشتم واز آینه جیبیم به خودم نگاه کردم رژم پخش شده بود به آرمین نگاه کردم رو صورت اونم پخش شده بود خنده ام گرفت و گفتم:- آرمین صورتتو پاک کن آینه امو گرفت یه نگاه به خودش کردو گفت: -نگاه شبیه دلقک شدم «خندیدمو هر دو صورتامونو پاک کردیم و خواستم دوباره رژ بزنم که گفت:»-نزن دیگه -چرا؟!!!- ریختمونو این رژ تو به گند می کشه اخم کردمو گفتم : -خب شیطونی نکن باشیطنت گفت: -میشه؟حتما باید مریض باشم که تو کنارم باشی و من کاری نکن زدم به بازوشو خندیدو گفت: _ولی خیالت راحت سِنسورای من عالیند محکم تر زدمشو گفتم: -تو چرا انقدر بی حیایی؟ -حرف بدی نزدم خیال تو رو راحت کردم رومو برگردوندمو گفتم : -این طوری حرف نزن من خجالت میکشم -من عاشق اینم که روتو باز کنم با خودم، میخوای از همین امروز شروع کنیم«آرمینوشاکی نگاه کردم و گفتم:»-آرمین!!!-آرمین شیطون خندیدو بعد آروم گفت:-دست نیافتنی بودن تو منو مصمم میکنه نمیخوام برام انقدر دست نیافتنی باشی -میتونی به دستم بیاری آرمین پیروز مندانه نگام کردو گفت:- به زودی تموم زندگیت در با من بودن خلاصه میشه با تردید نگاش کردمو گفتم: -تا نُه برگردیما آرمین سری تکون داد.... جلوی یه رستوران شیک نگه داشت که جلوی رستوران یه فرش قرمز پهن بود و جلوی در دوتا مرد با لباس های فرم این ور اونور در ایستاده بودن جلوی فرش قرمز هم دوتا مشعل بزرگ گذاشته بودن.... از ماشین که خواستم پیاده بشم آرمین گفت:- صبر کن بیام الان لیز میخوری -چه سابقه ام خرابه ها آرمین پیاده شدو اومد طرف در منو در رو باز کردو آرنجشو گرفتم و پیاده شدم وگفتم: -فکر نکنی همیشه اینطوریما الان چون پاشنه بلند پوشیدم سُر می خورم آرمین با یه لحن با مزه ای گفت: آهان رسیدیم به اون فرش قرمزه و اصلا حواسم به اطرافم نبود داشتم به آرمین میخندیدم که خوردم به یه نفر برگشتم که عذر خواهی کنم دیدم نگینه -نگین؟!!!! نگین- نفس؟!!!!-شما هم اینجایید؟ سر بلند کردم کامیاررو ببینم چه شکلیه که درست پشت سر نگین ایستاده بود که دیدم با یه حال هول شدن آرمین و نگاه میکنه سریع برگشتم آرمینو دیدم که عصبی به کامیار نگاه میکرد چقدر ...چقدر ...ته چهره ی همو دارند ؟!!!کامیار دستشو آورد جلو تا نگینو بگیره در حالی که میگفت:-نگین بهتره ...« خالکوبی دست آرمین رو دست کامیاره...سریع ماشین کامیار که اومده بود دنبال نگینو چهل وپنج دقیق قبل جلوی خونه دیدم یادم افتاد همون ماشینی بود که با آرمین رفتیم شمال ...قیافه هاشون...»صبر کن ببینم... آرمین سریع گفت: -ما میریم یه جای دیگه تا دستمو کشید دستمو با ضرب از دستش کشیدم بیرونو گفتم:- نسبت شما دوتا چیه؟ آرمین عصبی باز به کامیار نگاه کردو نگین گفت:- چی؟!!!کامیار تو مهندس و میشناسی؟ کامیار-نه -دروغ نگید نگین تو چطور متوجه این قضیه نشدی... آرمین با لحن جدی و پر جذبه ای گفت: -نفس واسه خودت داستان نساز بیا بریم باز دستمو گرفتو کشید طرف خودش دستمو به زور از دستش کشیدم بیرونو گفتم: -ولم کن ،اول حقیقتو میگید اون خالکوبی،این شباهت ظاهری،محل زندگی جفتتون یه جاست ...«شاکی به آرمین نگاه کردمو گفتم:» -آرمین! آرمین عصبی رو به کامیار گفت: بهت گفتم اینجا نیار کامیار- قرار بود نگین رستوران رزرو کنه نمیدونستم اسم رستورانی که گفتی همون جاییه که نگین داره آدرس میده با حرص گفتم: -آرمین نسبتتون چیه؟ نگین-برادرند آره برادرند...کامیار گفت «یه برادر داره که مهندس ،گفت که برادرش شبیه مادرشه» تو، آرمین، تو دقیقا شبیه عکس مادرتی من چطور اینو نفهمیدم؟!!!آرمین با حرص وخشم رو به کامیار گفت: احمق،دیگه چی مونده رو نکردی؟ نگین جا خورده گفت: تو یه موضوع به این سادگیو از من پنهون کردی؟!! کامیار؟!!!رو کرد به آرمینو گفت:-چی رو نباید رو میکرد هان؟ اومدم برگردم، برم که آرمین جلوی راهمو گرفتو گفت:- میگم ،-نمیخوام دیگه بگی،تو گفتی تک فرزندی؟گفتی کسی رو نداری،کی از یه برادر حرف زدی الانم که فهمیدیم شاکیی که چرا کامیار سوتی داده!!! آرمین با همون لحن حرصی و تن صدای آروم گفت:- تک فرزندهستم، دروغ نگفتم چون منو کامیار برادر ناتنی هستیم -جدا ً؟پس این شباهت چیه؟!منو نگین بیشتر به ناتنیا می خوریم تا شما دوتا«از کنارش اومدم رد بشم زیر بازومو گرفت و با قدر ت منو کشید تو بغلش و با حرص و خشم گفت:»-جایی نمیری با مشت زدم به سینه اش و گفتم:-ولم کن دروغ گو نگین اون یکی بازومو گرفت و گفت:-ولش کن کامیار بازوی نگینو گرفتو گفت:-نگین به تو ربطی نداره بیا اینور ولش کن درست عین یه زنجیره شده بودیم؛ آرمین با همون عصبانیت مچ نگینو گرفتو از بازوم جداش کرد نگین از درد جیغ کشید و کامیاررو صدا زدو کامیار شاکی گفت:-آرمین! آرمین-میریم تو رستوران -من نمیام آرمین منو بیشتر کشید به طرف خودش، اینبار انقدر که جفت دستام تو. بغلش جمع شد و تو چشمام با اون چشمای آبیه دریده اش زل زد و با صدای بم و جری شده اش گفت: -جایی می ری که مّن میخوام سریع هولش دادم و در حالی که عقب عقب میرفتم با حرص گفتم:- این قضیه بو میده چرا نگفتی؟چرا اون به نگین نگفت تو به همه گفتی تک فرزندی پس این...پام روی برف سطح خیابون لیز خوردو چنان جیغی زدم و نهایتا خوردم زمین که نفسم از درد بالا نمیومد ... نگین هول زده طرفم دوییدو گفت: -وای نفس وای نفس چی شد؟ آرمین کمرمو گرفتو گفت:- پاشو -آیییی ،نمیتونم ،خیلی کمرم درد گرفته نگین کنارم چنپاتمه زدو کمرمو ماساژ دادو آرمین اومد زیر بغلمو از پشت گرفتو با یه حرکت بلندم کرد و ناله وار گفتم: -آخ آخ، خدا جون ،کمرم ، ولم کن من باتو جایی نمیام آرمین با عصبانیت گفت: -برات انقدر مهمه برادر داشتن من؟ -نه مهم نیست، صداقتت مهمه،حتما یه دلیلی داشته که نگفتی کامیار –من ایران نبودم -جداً پس هر کی بره خارج از کشورش مرده محسوب میش؟ نگین- تو خارج از کشور بودی آرمین چی اون که ایران بود آرمین-وای از دست شما دوتا خواهر ،نفس، نفس ،عزیزم امشبو خراب نکن بذار برات توضیح بدم «تو چشمام مظلوم نگاه کرد مرده شور اون چشمای افسون گرتو ببرن که منو خام خودش میکنهکامیار-آره دروغ گفتیم ولی حداقل بذارید براتون توضیح بدیم چرا؟«همه به همدیگه چند ثانیه نگاه کردیم وتأمل کردیمو... کامیار دست نگینو گرفت ونگینم باهاش خیلی راحت همراه شد با تعجب به نگین نگاه کردم انگار انقدر هاهم براش مهم نبود ...آرمین آروم دستمو گرفت سریع دستمو کشیدمو دستشو به معنی تسلیم بالا گرفتو با حرص گفتم:»-من نگین نیستم آرمین با حرص خفته ای به طرف خیابون نگاه کردو گفت:- آره میدونم اگر بودی که الان ما هم تو رستوران بودیم ،تو مأمور عذاب من هستی دلم براش سوختو و نفسی کشیدمو گفتم: -میبخشمت ولی فقط همین یکباررو چشماشو دیمونی کردو گفت: -واییی، ممنون زدم به بازوشو بی احساس دستشو دور کمرم حلقه کرد و نگاش کردمو گفتم:- تو هم کامیار نیستی، میدونی چرا؟ چون اون خوب بلده چطوری نرم با یه خانم رفتار کنه آرمین- چون نگین شیوه اش اینه، کلیدش اینه ولی حرفه ی تو دق دادن منه سرمو برگردوندمو نگاش کردم لبمو زیر دندون کشیدم و با همون اخم کمرنگ نگام کرد و سریع گوشه لبمو بوسید با آرنجم زدم به شکم عضلانی سفتشو گفتم: --بی ادب با شیطنت گفت: مگه بهت نگفتم این کاررو نکن خوشم میاد بعد برات عاقبت نداره ؟خودت میخوای که ببوسمت...کیه که نخواد آرمین ببوستش«با اخم نگاش کردمو گفتم:»- تو خیابون این کاررو میکنن؟ با همون شیطنت گفت: -کسی حواسش نبود تازه هم امشب این کارا عادیه واسه همه وارد خود رستوران شدیم نگین دستش کمی بلند کرد تا ببینیمشون که آرمین گفت: -سر میز خودمون میشینیم خوشم نمیاد تو شبم کسی شریک لحظه هامون باشه سر اون میز دنج گوشه ی رستوران نشستیمو گفتم: -میدونستی کامیار با نگینه؟ -آره -میدونه نگین قبلا ازدواج کرده؟ -آره -کامیار هم قبلا ازدواج کرده؟ -نه ،میشه بس کنی و در مورد اونا حرف نزنی؟ به آرمین نگاه کردم هنوزم رگه های عصبانیت چند دقیقه پیش رو چهره اشه؛به کامیار نگاه کردم یه دم میخنده موهاشو مدل آرمین کوتاه کرده مدل اون درست کرده انگار از آرمین الگو برداری میکنه حتی سبک لباس پوشیدنشونم مثل همه!هردو یه بلوز جذب سرمه ای تیره کوتاه پوشیدن کت های اسپرت مشکی و شلوار جین با فرق اینکه آرمین مشکیشو پوشیده کامیار سرمه ایشو.؟ -توچرا موهاتو مثل کامیار کوتاه کردی؟ آرمین موذیانه خندید و گفت: -چون گیر شما دوتا خواهر افتادیم و خوب میدونستیم چه عجوبه هایی هستید ،ترسیدیم موهامونو بکنید گفتیم قبل اومدن بریم کوتاهش کنیم -مخصوصا تو که خیلی از من میترسدی نه؟ آرمین مثل همیشه که موذیانه نگاهم میکرد،نگام کردو پوزخندی کنج لبش نشوندو گفت: -یه حسی تو وجودمه که به همه ی حس های دیگه ام نسبت به تو غلبه میکنه که داره عین یه ویروس تمام جونمو میگیره میترسم یه روزی به مغزم بزنه و دیوونه بشم نگاش کردمو گفت: -دارم یه حس عجیبو تجربه میکنم ،حس مالکیت به تو ،حس دلدادگیی که نمیخوام حتی دور و برت کسی جز من باشه،نمیخوام صدا ی کسی رو جزتو بشنوم ،تو منو تشنه انقدر که هیچ کسو هیچ چیز نمیتونه این عطشو از من دور کنه جز خودت از تو جیبش یه جعبه کوچیک دراورد و مقابلم گرفتو گفت: -نمیخوام حتی یه لحظه از خودت دورش کنی ،چون اون موقعه منو تو حالی می بینی که توبه میکنی اخمی کردمو گفتم: -نمیتونی لطیف صحبت کنی؟ خندیدو گفت: -عادت ندارم ،اولین بارمه که عاشق میشم ،زبونم میگیره «قلبم هری ریختو از ذوق لبمو زیر دندون کشیدم و نگاش کردم چشماشو دیمونی کردو به لبم چشم دوخت... خندیدمو کادو رو گرفتمو بازش کردم یه جعبه مخملی مشکی بود با گنگی آرمینو نگاه کردم و گفتم:» -چی؟!!! آرمین –بازش کن در جعبه رو باز کردم یه حلقه سفید و با یه نگین درشت تک بود!!!!با تعجب به آرمین نگاه کردمو گفتم : -حلقه؟!!!! آرمین-نمیخوام وقتی کنارت نیستم کسی بهت نظر داشته باشه این خیالمو راحت میکنه با تعجب گفتم: -آرمین ،حلقه واسه من نیست اشتباه.... آرمین- اشتباه نیست ،واسه تو اِ صدای خنده ی نگین اومد برگشتم نگینو نگاه کردم دیدم نگین مشابه همون حلقه رو از یه جا حلقه ی زرشکی رنگ در اوردو با شور رو شعف دستش کرد و آرمین گفت: -چی میشد تو هم مثل نگین بودی؟ -واسه اونم حلقه خریده؟ حلقه رو از جاش در آوردو دستمو گرفتو تو دستم کردو گفت:- هیچ وقت در نمیاریش با حرص پنهان گفتم:-در میارم چون من مجردم و حلقه یعنی تاهل با جدیت و جذبه گفت: -من همینو میخوام میخوام که همه بدونن تو صاحب داری -ببخشید ،آرمین تو دوستمی آرمین-از حالا به بعد تنها این نیست -میخوای این حلقه تو دستم باشه؟باید از راه درستش درحضورکسایی که صاحب اختیار منن این حلقه رو بهم بدی این حلقه الان معنی نداره آرمین تو چشمام نگاه کردو گفت:-میام ولی با یه حلقه ی دیگه این کادوی ولنتاین و تو نباید از دستت درش بیاری چون من می خوام ،که بدونی عاشقت هستم تا روزی که جای این حلقه،یه حلقه ی دیگه ای برات بگیرم نباید از دستت درش بیاری ...«دستمو بوسیدو گفت»: -نفس من بی قرارمیشم وقتی کنارم نیستی بذار این طوری آروم بشم که به چشم غریبه ها تو برای من محسوب می شی به نگین نگاه کردم از همیشه خوشحال تر بود... شامی که آرمین سفارش داده بودو آوردن در هنگام غذا خوردن پرسیدم:-چرا وجود کامیاررو پنهان کردی؟ آرمین بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: -منو کامیار ناتنی هستیم ،من تعلق خاطری بهش ندارم ولی برعکس کامیار به من وابسته است بعد مرگ مادر مون با اینکه اون بزرگ تر از من بود اون بود که به من می چسبید هر چی ازش فرار میکردم بیشتر به من نزدیک میشد وقتی پدرم و مادرمون کشته شدن من به خونه ی مادرو پدر ِبابام رفتم وکامیار خونه ی والدین مادرم ولی کامیار هر روز از اونجا فرار میکردو میو مد خونه ی مادر بزرگم که پیش من باشه پدر بزرگم از کامیار متنفر بود و همیشه بیرونش میکرد ولی مادر بزرگم اونو اندازه من دوست داشت و پدر بزرگمو دعوا میکردو کامیاررو میاورد تو آخر هم پدر ِ مادرم تصمیم گرفت جفتمو نو بفرسته آلمان غربت،تنهایی،غم یکسان داشتن اونو بیشتر به من وابسته کرد من قوی و خشمگین بودم ولی کامیار همسان سازو خشمگین توی این چهار سال که من ایران بودمو اون آلمان دیوونه ام کرد انقدر رفتو اومد همش بین ایرانو آلمان تو راه بود درسش مونده بود نه میتونست اونجا باشه نه اینجا بالاخره هم درسش تموم شد اومد ایران هر کاری کردم بره یه جای دیگه خونه بگیره کوتاه نیومد، اون واحد بزرگه ی طبقه پایین خونه ام واسه کامیاره ولی بهش گفتم: -وارد شرکت بشی من میدونمو تو اونم رفت مطب زد -چرا برادرت نمیدونی ؟شما برادر همید هم خون همدیگه اید -از وجهه اشتراکمون متنفرم از اینکه هر دو از یه مادریم لبخندی تلخ بهش زدمو کادوی رو بهش دادم و گفت:-وایـــــــیی!جوجه ام برای من کادو خریده ؟ کادوشو باز کردو به گردنبندش نگاه دقیقی کردو گفت: -اینا سنگ چیه؟!-اولیش سنگ چشم نظره تا چشم نخوری؟ خندیدم وآرمین با خنده گفت: -خب پس نگرانمی؟ -دومی ،تو همیشه عصبانی هستی این سنگ آرومت میکنه -وقتی عصبانیم می ترسی؟ -آره خیلی؛سومیش سنگ فیروزه است برای اینکه هر دعایی کردی برآورده بشه آرمین-پس دعا میکنم برای من بشی -آرمین!!!«نگام کرد از همون نگاه های جزئیش که به لبهام منتهی میشدو دستمو میون دستاش گرفتو گفت: -وانقدر عاشقم بشی که هرگز نتونی ازم جدابشی اخم شیرینی کردمو با خنده گفتم: -الان اگر مرغ آمین از دوشت بپره چی؟ آرمین-ای کاش که بپره خندیدمو بلند شدمو گردنبندو تو گردنش انداختم و گفتم: :-تو هم در نمیاریش وگرنه حلقه اتو در میارم آرمین به گونه اش اشاره کردو گفت: -زود باش «همین طور که بالا سرش ایستاده بودم انگشتمو بوسیدمو رو گونه اش گذاشتمو اخم کردو گفت :»- این چه مدلشه؟ -مدل سانسور شده ،بریم دیگه پاشو ما بلند شدیم ونگین اینا رو هم دیدم که بلند شدن... وقتی مارو رسوندن خونه دقیقا ده دقیقه بعد مامانونعیم اومدن و این یعنی نهایت شانس باباهم دیر وقت اومد خونه ولی اونچه که هم من هم نگینو بعد اون شب تو شک انداخت وقتی بود که بابا حلقه هامونو دید همین طور شوکه وسکوت به دست جفتمون نگاه میکرد وحتی پلک هم نمیزد انگار تصویری رو میدید که ما نمیدیم نگین هی بابا رو صدا زد: -بابا...باباجان...بابائی... نه بابا توی این دنیا نبود نگین از رومبل رو بروی بابا بلند شدو رفت تکونش دادو بابا یکه خورده نگینو نگاه کردو گفت:- این حلقه رو از کجا آوردید؟! نگین باتعجب و گنگ منو نگاه کردو گفت: خب ...خب-امروز خریدیم چطور؟lبابا- طلاست؟-چطور؟ بابا به من چشم دوختو جوابی نداد بعد هم دوباره به حلقه چشم دوخت و نفس ها رو آه وار میکشید و باز هم غرق دنیایی میشد که هیچ کدوم نمیدونستیم اون چه دنیایی که بابا رو درگیر خودش کرده ... نه اون شب بلکه شبهای دیگه هر وقت ما نزدیک بابا بودیم بابا اون حلقه ها رو میدید همین حال میشد ولی چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.