تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان تب داغ گناه6
با حرص گفتم :برو بده هموناییکه میاوردی اینجا ،برات غذادرست کنن
-وای وای خدای من خب اگر روم حساسی خب بگو
-برو کنار
«کش داررو منت کشانه گفت»:
-نََََفََس
-برو کنار آرمین میخوام برم
-بری؟«با لحن جدی ای گفت:»
-خیله خب ،نونرِمن ،درو گفتم که حس حسادت تورو تحریک کنم منهیچ کسو تا این حد به حریمم نزدیک نکردم «با پشت انگشتای دست راستش روی شونه و بازوم کشیدو گفت:»
-هر کسی سوگلی من نمی شه نفس
باتردید نگاش کردم و ناباور گفتم:
-دروغ نگو آرمین
تو چشمام زل زدو گفت:
-برای چی باید بهت دروغ بگم حتی اگر عکس این قضیه هم بود توباید با من ادامه میدادی چون من میخواستم وتو میدونی چیزی که من بخوام تو مجبوری که انجام بدی «موهامونوازشی کردو گفت »
-اینطور نیست عزیزم؟
با بغض نگاش کردم شخصیتمو خرد می کرد از این که وادارممیکرد حس ضعفو نقص میکردم ،با تک تک سلول های بدنم احساس میکردم که منو برای بازیچه شدن میخواد تمام من میشد غصه ای جبران ناپذیر همه حرفاشو کاراش دروغ بوده دروغ منو برای سوءاستفاده میخواد
آرمین دستشو به احاطه صورتم در آوردو گفت:
-چیه؟
-دروغ میگی،منو برای سوءاستفاده میخوای آره؟ میدونم کهدخترای زیادی تو زندگیت بودن...
آرمین-باشه درست ولی هیچ کس مثل تو برای من نبودن
-لابد هم این جمله رو به همه میگفتی «هیچ کس مثل تو نیست»
-قسم میخورم هیچ دختری مثل تو برام نبوده
-از چه لحاظ از لحاظ اینکه دخترشریکتم؟
همون طور جدی تو چشمام دقیق نگاه میکرد اشکامو با شصتش پاککرد و با لحن عصبیی ه سعی میکرد خودشو کنترل کنه گفت:
-چرا گریه میکنی ؟
-نمیخوام اینجا باشم تو هیچ ارزشی برام قائل نیستی «با اخمنگام کرد ولی نه این اخم از سر غم بودموهامونوازشی کردو گفت:»
-بهم بگو جز تو با کی میگم و می خندم؟
سری تکون دادم
دوباره گفت:من با کی جز تو اینطوری رفتار میکنم ؟نازشومیخرم همه جا دنبالش میام؟از کارم میزنم؟
سری تکون دادم
-گفتم جز تو کسی رو به حریمم نیاوردم اینا چه معنی داره؟
-منفعت برای تو
این بار با اخمی از خشم نگام کردو گفت:
- اگر برام ارزش نداشتی هنوزم نفس شش ماهه قبل بودی هنوزمنادیده میگرفتم ،مثل اون موقعه ها حتی جواب سلامتم به زور میدادم ، من نمی تونم الکی کسی رو بیارم تو حریمم...
صدای تلفن تو فضای خونه پیچید به طرف تلفن که پشت آرمین بودنگاه کردم وبعد پرسشگرا به آرمین نگاه کردم وگفت:منشی داره ،الان کار واجب تری دارم
گنگ نگاش کردم لبخندی مهربون زد و گفت:
-یه جوجه بد اخلاق دارم که قضاوت اشتباه در موردم کرده واخمو شده میخوام اخمای جوجه امو باز کنم «در حالی که با لبخند شصتشو رو ابرو هام میکشید تا اخمامو باز کنه صدای کسی که زنگ زده بود تو فضا پیچید..»
-آرمین...آرمین عزیزم خونه ای ؟اگر خونه ای تلفن بردارعزیزم ...
اول با شوک به آرمین نگاه کردم وبعد با حرص وبغض دستشو عصبیپس زدم و سریع جلوی راهمو گرفت وگفت:
-نفس ...نفس ...باور کن ...«با جیغ گفتم:»
-برو کنار نمیخوام بشنوم
آرمین-من با هیچ دختری نیستم نمیدونم این کیه که زنگ زدهبرای گذشته است ...
-تو نمیدونی کیه؟تو؟توی دختر باز؟تو عادت داری به این کارمگه میشه فقط با من باشی؟منه احمق زودباور ...
آرمین داد زد:
-نمیدونم کیه
-یادت رفته فکر کن یادت میاد
آرمین-من از وقتی با تو شدم  دیگه با کسی نیستم
باگریه گفتم:دروغ میگی منو دست انداختی...
دوباره داد زد:نکن اینطوری دروغ بهت نمیگم
-از جلوی راهم برو کنار
با حرص گفت:نمیرم میخوای چیکار کنی؟
رفتم طرف اپن که از رو اپن بپرم، روی اپن منو گرفت دستاشودو طرف کمرم قلاب کرد و سرشو آورد جلو گفت:
-گفتم:مال ِقبلِ
-آره قبلا بوده ولی انگار ادامه داره
عصبی گفت:میگم با کسی نیستم چرا نمی فهمی ؟چرا اعتمادنمیکنی ؟ یه کم بهم اعتماد کن خب
اشکامو عصبی با کف دستم پس زدمو گفتم:
-اگر یکی به گوشیم زنگ بزنه بگه..نفس جان عزیزم...
عصبی تر با صدای دو رگه گفت:
-غلط میکنه
-چیکارمیکنی؟
-زنگ میزنم به دختره میگم ازدواج کردم
بلندتر محکم تر گفتم:
-چیکار میکنی؟
-میگم من ازدواج کردم مزاحم زندگیم نشوو...
باحرص گفتم: ولم کن آب منو تو توی یه جوب نمیره
توصورتم نعره زددرست عین یه شیر نعره زد:
-نفََََس!
شوکه وبا ترس نگاش کردم چشمای آبیشو خون گرفته بود از خشمزیاد زیر چشماشم سرخ شده بود رگ گردنش به پهنای یه انگشت متورم شده بود از خیلی ترسیدم قلب داشت می ایستاد با صدای گرفته و خش دار با تن بم گفت:
-نرو رو اعصابم ،اذیتم نکن
 با ترس نگاش کردم و با همون بغض سنگینم گفت:تومنو تهدید میکنی به خاطر کاری که هنوز نکردم ؛ولی خودت هر اشتباهی رو مرتکب میشی،ازت بدم میاد آرمین ولم کن
محکم تر نگام کرد از اون چشمای عصبیش می ترسیدم از این کهانقدر با صداقت داره این حرفو می زنه و رو حرفشم می مونه از این که حماقت کردم می ترسیدم تمام جونم و ترسی مهلک گرفته بود با همون تن صدا گفت:
-تو تو خونه ی منی وکسی هم خبر نداره
با نگرانی و وحشت با نفسای بلندی که از هیجان ترسم بود وسینه امو بالا پایین میکرد نگاش کردم بی صدا وآهسته اشکم از گوشه چشمم سر خوردو روی گونه ام کشیده شد با صدای لرزون گفتم:
-پس فطرت
چونه ام لرزید دومین اشکم که از گوشه چشمم سر خورد آرمینچنان عصبی دادزدو گفت:«گریه نکن ،گریه نکن کله امو می کبونم به دیوارا گریه نکن لعنتی»که حس کردم قلبم از دادش تیکه پاره شد به خاطر دادش گریه ام بیشتر شد منو کشید تو بغلش قلبش می کوبید و سینه اش بالاو پایین میکرد فشار دستاش دورم مثل یه حصار محکم بود آروم تر شده بود  ،آروم ترشده بودم آهسته گفت:
-کاریت ندارم نفس ...کاریت ندارم ...آروم باش گریه نکندیوونه می شم...سیسسس «منو به عقب کشیدو اشکامو پاک کردو گفت :
-من به تو صدمه نمیزنم عزیزم
-زنگ بزن
آروم دستشو از دورم رها کردو گفت:
-همین جا بشین تا برم زنگ بزنم
باتردید نگام میکرد چشم ازم بر نمیداشت گوشیه بیسیم تلفنوبرداشت و دگمه بکو زدو بعد چندی گفت:
-الو ...«گوشی رو گذاشت رو بلند گو و دختره گفت:»
-الو ...سلااااام عزیزم ...
آرمین با لحن جدّی و سرد گفت:
-گوش کن،من ازدواج کردم خیالم ندارم بعد ازدواجم با کسی جززنم رابطه داشته باشم پس پا تو...«از روی اپن خودمو سر دادم پایین ،آرمین دستشو به معنی صبر کن بالا گرفت
من میخواستم برم اون منو به تنها بودنمون تهدید کرد اگرتهدید کرده پس یه روزی عملی  میکرد من توخطر بودم باید می رفتم من نمیمونم به آرمین نگاه کردم نگاش به من بود تا عکس العمل بعدیموببینه باید بدوأم قبل اینکه بهم بتونه برسه فرار کنم و دیگه فکر هیچ چیزو نکردم و دوییدم آرمین از اون نعره ها زد:نفس
آرمین خطرناکه چطوری پام رسید به خونه اش ؟ به قول ماماناون چیزی از شرعو اخلاقو حلالو حروم سرش نمیشه فکر رو اعتقادش به دردکسی مثل من نمیخوره تا رسیدم به راهرو خواستم در شیشه ای رو باز کنم کمرمو گرفت و رو هوا بل دم کرد با تموم قوام جیغ زدم منو تو حصار دستای قویش محکم گرفته بود و با صدای گرفته و خشن ولی با تن کوتاه گفت:
-کجا؟چرا اینطوری میکنی؟
-می خوام برم ولم کن گه خوردم اومدم
-من که زنگ زدم لعنتی چرا رم کردی ؟
جیغ زدم :می خوام برم ولم کن
-اگر میخواستم بلایی سرت بیارم تاحالا آورده بودم اونطوریگفتم تا بترسی آروم بشی
-آروم بشم ؟کی رو با تهدید آروم میکنن که من آروم بشم؟ولمکن
-از سر حرص گفتم به خدا...«تقلا میکردم دادزد»: میگم به خدا
-تو خدا می شناسی که داری قسم می خوری؟«با لحن آرومی توگوشم گفت:»
-تو رو که میشناسم به خودت قسم
سکوت کردم زبون باز داره گولم می زنه می دونم داره زبونمیریزه خامش نشو نفس چرا کوتاه میای؟نمیدونم نمیدونم چرا؟می ترسم تهدیدشو عملی کنه ،تقلا کن لعنتی تو چه مرگته؟
-فرشته منی تو رو که میشناسم به خودت قسم  که کاریت ندارم حرصم گرفت آروم باش روزمونوخراب نکن
-ولم کن
-قول بده فرار نکنی
-ولم کن آرمین
-باشه عزیزم باشه «آهسته رهام کردو یه قدم به عقب رفت و درشیشه ای رو قفل کرد با تردید نگاش کردمو گفتم:»
-باز کن چرا قفل میکنی؟!
-کاریت ندارم عزیزم نترس فقط میخوام از پیشم نری «دستشوطرفم دراز کردو گفت:»
-بیا عزیزم بیا بریم خدا لعنت کنه دختره رو که این بلوا روراه انداخت هرکی زنگ زد میگم که ازدواج کردم
-دروغ میگی تو این کاررو نمی کنی
-هرکاری تو بخوای میکنم بیا عزیزم
بالاخره با هم رفتیم داخل آشپزخونه یه چیزی ته وجودم بود کهنمیخواستم آرمینو ترک کنم شاید برای همینم بود که نمیخواستم بیش از این مقابله کنم و کوتاه اومدم یه کشش نا محسوس بهش داشتم با اینکه می دونستم نسبت بهش احساس خطر هم می کردم
تو آشپز خونه انقدر شوخی کردو سر به سرم گذاشت تا خنده امودر آورد ساعت دوازده هم زنگ زدم به مامانم و حرفای آرمینو تحویل مامانم دادم و اونم طبق معمول با اعتمادی که بهم داشتو شناختی که نسبت به بنفشه داشت خیلی زود قبول کرد
آرمین با شیطنت گفت:
       -ازتبا چی پذیرایی کنم من معمولا با دیرینک از مهمونام پذیرایی میکنم ...
با اخم نگاش کردمو با خنده گفت:
-اوه اوه باز قیافه اشو خوشگل کرد «لپمو کشیدو گفت»
-جوجه ی بد اخلاق من
-با من تنهایی؛ نخور
-نترس
-با تو باشمو ترسی از هر چی مربوط به تو هست نداشته باشم؟
-شراب می خورم ملایم منم ظرفیتم بالاست جوجه ی ترسو من...باشه فقط یکی میخورم
-غذا بدون این از گلوت پایین نمیره ؟
-اذیت نکن دیگه یه تعطیلی رو کوفتم نکن
یه گیلاس برای خودش از شراب سفید ریخت و من با اخم نگاشکردم چشمکی زد و همون طور در حالی که به کابینت کناری گاز تکیه زده بود ومن هم ماکارانی براش درست می کردم و آرمین هم در سکوت نگام میکرد می دونستم داره نگام میکنه ولی سر بلند نمیکردم دوست داشتم نگام کنه حس خوبی بهم دست میداد حی اینکه براش مهمم !
 غذا رو که درستکردم غذارو برداشتیم بردیم تو هال جلوی تلویزیون غذا بخوریم ؛ نشستیمو گفت:
-چه فیلمی دوست داری با هم ببینیم؟
-فرقی نداره «به گیلاس تو دستش نگاه کردم رد نگاهمو گرفتوگفت:»
-چیه؟
-هیچی،اگر یه سوالی ازت بپرسم جواب میدی؟
-چی؟
-در مورد باباته
اخمی کردو گفت :چی؟
-چند سال قبل فوت کرد؟
-16سال پیش
-تاریخ پشت دستت مربوط به اینه؟
آرمین درست مثل همون ببر زخمی ای که خودشم بهم گفته بودنگام کرد گردنش سرخ شد نمیدونم چرا این طوری نگام می کرد انگار فیلمی تو چشمام می دید که من خودم ازش بی خبر بودم
خیلی آهسته و آروم گفتم:
-آرمین
آرمین-نه این تاریخ فرق داره به موقعه اش بهت میگم
گیلاسشو سر کشید و دوباره از شیشه برای خودش ریخت با نگرانیگفتم:
-گفتی یکی میخوری
با حرص گفت:
-وقتی عصبیم میکنی این بی صاحاب اعصابمو چطوری آروم کنم
با ترس گفتم:
-ضرر داره
-با حرص و دندون قروچه گفت:
-به درک «گیلاسشو سر کشید خواست سومی رو بریزه که گفتم:»
-آرمین جون..
نگام کرد خواهشمندانه و ملتمسانه گفتم :
-خواهش میکنم
آرمین به زمین نگاه کردو گفت:
-مست نمیشم
-من اینجام
بهم نگاه کرد و بعد گیلاسو گذاشت روی میزو به مبل تکیه دادو گفتم :
-غذاتو بخور
-تو بخور
-صبحونه که نخوردی معده خالی هم که مشروب خوردی غذا بخور تااذیت نشی
-چرا انقدر نگرانمی ؟
نگاهش کردم و جدی و آروم گفت:
-چرا؟
اومدم جلو ظرف غذامو برداشتم واقعا چرا نگرانشم چرا بیشترتلاش نکردم تا از پیشش برم ؟چرا ...چرا... بهش نگاه کردم برام مهم بود  هنوزم گردنش قرمز بودیعنی همچنان عصبیه یهلیوان آب ریختم و دادم دستش و گفتم»:
-آب بخور
نگام کرد، گفتم:هنوزم عصبانی هستی؟
سری تکون داد و گفت:نه
-گردنت هنوز قرمزه تو هر وقت عصبانی باشی این طوری میشی
به چشمام چشم دوخت توی قرنیه چشمام با اون قرنیه خوشرنگچشماش مانوور تو چشمام دادو گفت :
-تا حالا کسی انقدر بهم توجه نکرده بود
به ظرف غذا اشاره کردم و گفتم: غذاتو بخور
لیوانو ازم گرفتو آبو خورد...
ظرفا رو شستم برگشتم به هال دیدم جلوی تلویزیون خوابش بردههمون طور ایستادم نگاش کردم ،شریک بابام کسی که ازش خوشم نمی اومد از کاراش و حرفاش می ترسیدم،از عکسالعمل و برخوردش با زیر دستاش متنفر بودم هر فکری در موردش میکردم الا اینکه یه روز باهاش دوست بشم ...حالا هرمون آدم الان جلوی تلویزیون خوابیده من هم تو خونه اشم با هم ناهار خوردیم به خاطر بودن با اون خطر به جون میخرم ،به خونواده ام دروغ میگم و از همه بدتر اینکه به خاطر دروغی که گفتم پشیمون نیستم رفتم از تو اتاقش یه رو انداز آوردم و انداختم روش و تلویزیونو خاموش کردم و کنارش نشستمو نگاش کردم چرا دیگه حس تلخ از دست دادن امتحانمو ندارم ؟!! انگار یکی از امتحان های مدرسه امو خراب کردم نمیگم بی خیالم ناراحتم ولی نه انقدر که خودمو سرزنش کنم ؛چقدر آروم خوابیده!چقدر خوش قیافه و خوش تیپه حس غرور دارم که منو انتخاب کرده از ظاهر هیچ کمبودی نداره در برابر من که بسیار قیافه عادی دارم خونواده و تحصیلات و ...هر چی که در زندگیم وجود داره عادی و معمولی چطور جذب من شد؟!!!خوب شد که شد
یهو از خواب پرید بدون اینکه کنارشو نگاه کنه هول زده صدازد:
-نفس
-اینجام،چیه؟
برگشت نگام کرد خیالش راحت شد ونفسی آروم کشیدو دقیق نگامکردو جدی پرسید:
-کجا بودی؟
-هیچ جا!!!همین جا نشسته بودم
-خوابم برد ؟نفهمیدم
-بخواب زود بیدار شدی
-تو چیکار میکنی ؟
-فکر میکنم
خودشو سر داد به طرف چپ کاناپه و دراز شد و سرشو رو پامگذاشت اول از این کارش یه خورده نگاش میکردم که باشیطنت  گفت:
-به من فکر می کنی؟
خنده ام گرفتو سرشو هول دادم محکم سرشو نگه داشتو گفتم:
-پاشو باز خود شیفته شد
-سرمو رو پای جوجه ام گذاشتم تو چیکار داری؟
-پای منه نمیخوام سرت رو پام باشه
-چه تفاهمی خانم اتفاقا پای جوجه منم هست پس بیا و با منکنار بیا
-تو چرا کنار نمیای؟
-چون تو از خداته که من سرمو رو پات بذارم
اهسته زدم به شونه اشو گفت:حالم خوبه خرابش نکن چشماشو بستو با ناراحتی گفتم:
-اینطوری خیالت راحته نه؟« بدون اینکه چشماشو باز کنه اخمکردو گفتم»:
-که فرار نمیکنم اگر خوابتم برد خواستم برم می فهمی
جدی گفت:حالا که فهمیدی پس آروم باش
چقدر بی رحم بود حد اقل می تونست بگه نمیخوام از پیشم بریدستمو گرفت و گذاشت رو سرش با شیطنت خندید و گفتم:
-خیلی حرف خوب زذی نازت کنم
-اووهووم
-پررو
خلاصه عصر رفتیم خرید آرمین منو برد به همون پاساژی که خودشاحیانا اگر میخواست ایران لباس بخره از اون جا خرید میکرد تو یه مغازه ی خیلی بزرگ وشیک رفتیم آرمین با گوشیش ور میرفتومنم تو رگال لباسا به دنبال لباس مناسب بودم که یه پیرهن فیروزه ای نظرمو جلب کردو باذوق گفت:
-آقا من این لباسو میخوام میشه برام سایز ...
آرمین اومد کنارمو گفت:
-کدومه؟
باذوق گفتم:این فیروزه ایه
اول خیره به لباس نگاه کرد بعد انگار یاد یه چیزی افتادرنگش تغییر کردو لباسو با دست هول ذاذ و گفت:
-یکی دیگه رو انتخاب کن
-من از این خوشم اومده
محکمتر گفت:یکی دیگه
با حرص نگاش کردمو گفتم:برای لباسم هم تو میخوای تعیینتکلیف کنی؟
-من تعیین تکلیف نکردم گفتم اینو انتخاب نکن
-چرا؟!!
-من از فیروزه ای متنفرم
-من دوست دارم تو حق نداری علایقتو به من دیکته کنی
-من نمیذارم اینو بخری
-تو نباید بذاری خودم ...
عصبی لباسو از دستم گرفت و داد به اون پسر فروشنده که هاجوواج وایستاده بود وما رو نگاه میکرد و رو به پسره گفت:
-یه لباس دیگه برای خانم بیارید
-من همونو میخوام
تشدیدوار گفت:گّفتمّ نه
-پس منم لباس نمیخوام
-میریم یه جا دیگه
-همونو میخوام
بی توجه به من گفت :
-آقا اون...
راهمو گرفتم که برم آرنجمو گرفت و گفتم :
-منم گفتم :یا اون یا هیچی
-لابد میخوای با اون تی شرت زیر مانتوت بری آره
-آره
-جواب مامانتو چی میدی؟
-میگم لباس پیدا نکردم
-من برات انتخاب میکنم
-تموم هدفت اینه که همه جوره منو زیر سلطه ات بگیری
عاصی شده گفت:
-من که گفتم خودت انتخاب کن یه رنگی جز فیروزه ای دوستندارم تو رو...
-بسته دیکه نمیخوام بشنوم
به رگال نگاه کردم وبالاخره بی میل یه دامن مشکی کوتاه بایه کت کوتاه آسین سه ربع که که دور جیب نماشو آسینش چرم مشکی بود ترکیبی بد نمیشد
آرمین –میری پرو؟
-نخیر
آرمین- باز جوجه بذاخلاق شدی؟
-اندازه امه
-جوجه من اخماش اتو میخواد تا باز بشه ؟
لباسو گذاشتم رو میزو گفتم:
-اینا رو میبرم«چشمم خورد به اون لباس فیروزه ای افتاد وایچقدر خوشگله پسره ی زورگو»
کیف پولمو تا در آوردم آرمین اخم کرد و گفت:
-با منی دست به کیف پولت نمیزنی بهم برمیخوره «لبخندی زدوکارت عابرشو تو دستگاه کشید»
وقتی رسیدیم جلوی در خونه ی آقای شمس به آرمین گفتم:
-تو یه ربع بعد بیا
-چرا؟
-خب نفهمند من با تو اومدم
-خب سر راه دیدمت سوارت کردم
-نه نه مامان ملیکا برامون حرف در میاره میگه سرو سری با همدارن
با شیطنت گفت:
-مگه نداریم ؟
با حرص گفتم:
-آرمین
از ماشین پیاده شدمو به طرف خونه رفتم
زنگ زدم بعد اینکه در رو باز کرد ن متوجه شدم علاوه برما دهبیست نفر دیگه که من نمیشناختم هم اونجا هستن که به طبع باعث میشد که ملیکا خواهر شوهر کوچیکشو بخواد به جمع ناشناس معرفی کنه یکی رو بهم معرفی میکرد به نفر دهم نرسیده صدای زنگ اومد خوبه گفتم :یه ربع
بعد چندی خانم شمس از جلوی در با همون صدای کش دار تیز گفت:
-جناب مهندس
وبعد صدای سرد و خشک آرمین در واب سلام علیک بقیه
ملیکا-نفس جان می خوای لباس عوض کنی برو تو اتاق من عوض کن
      
ای وای پاکت لباسم تو ماشین جا موند برگشتم دیدم تو دستآرمین ِای خدا این دیگه کیه چه خجسته خجسته برداشته با خودش آورده عین خیالشم نیست کسی بو ببره من چه جوابی باید بهش بدم رفتم نشستم تو اتاق ملیکا حالا با   چه بهانه ای برم به هال خونه و پاکتو از آرمینبگیرم؟خدایا چه غلطی کردم امروزو با آرمین گذروندم که شنیدم ملیکا از پشت در میگفت:
-بفرمایید کتتونو بذارید تو اتاق من بفرمایید
اون عقل کلو ببین مگه منو نفرستادی تو اتاقت که لباس عوضکنم پس کی رو داری می فرستی تو اتاق کتشو آویزون کنه؟!
خانم شمس کش دار صدا کرد :ملیکاااااا بیا مادررررر
ملیکا –بفرمایید شما جناب شوکت کسی تو اتاقم نیست
-پس من کیم؟
آرمین از پشت در در حالی که در رو با غر باز میکرد گفت:
-این کجا رفت؟
برق اتاق خاموش بود برای همین تا برقو روشن کرد منو تو اتاقدید اول جا خورد و یکه خورده نگام کرد
-وااای آرمین چرا آوردیش؟
-خب لباست توشه
-خب الان مامان ملیکا میگه...
صدای پاشنه های کفش اومد دوییدم پشت در رو در اتاق باز شدآرمین رفت جلوی دررو گفت::
-اِجناب مهندس شمایید؟ من فکر کردم نفس اینجاست !
آرمین با خنده گفت:
-نه من تنهام
آروم طوری که دیده نشه زدم پشتش و دررو بستو با همون خندهگفت :
-خب گفتم تنهام دیگه
-هیس صداتو بیار پایین خدایا  چیکار کنم هم تو توی اتاقی هم من چطوری بریمبیرون؟
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.