تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان تب داغ گناه5
وموشکافانه نگام میکرد تا عکس العملمو بفهمه با هربار کشیده شدن شصتش روی دستم یه حال لطیفی تو دلم به وجود میومد!وای چه بی جنبه ام ! خوب کارشو بلد بود حس میکردم اگر از دام دستش خلاص نشم منو رام حیله اش میکنه همه چیز از همین نوازش اول شروع میشه اگر این اجازه رو بدم یعنی اجازه پیشرفت هم داره دستمو آروم اومدم که از زیر دستش بکشم بیرون که دستمو نگه داشتو سرمو با تردید بلند کردم نگاش کردم اخم کمرنگی کردو با خجالت از اینکه مسخره ام کنه گفتم :دستمو نگیر خوشم نمیادبا اخم پررنگ تر گفت:-اینم جز امرو نهی هاته ؟چرا حکومت نظامی راه انداختی؟«چشماشو ریز کردو گفت:»-انگار یه ساعت قبل یادت رفته کجا بودی؟با دست راستش زد به سینه اش یعنی «تو بغلم» با کمی حرص گفتم:-من نیومدم با زور وادارم کردییه تا ابروشو داد بالا و با شیطنت گفت:-هان؟پس تو از اون مدل دخترایی که پسررو وادار میکنن کاری رو که خودشون دلشون میخواد بکنن بعد که پسره میگه «اگر نهِ جوابت پس اون کارت چی بود؟» میگید:« من که نخواستم تو وادارم کردی »آره-چــــــی؟منظورت چیه؟-منظورم و خوب فهمیدی اول تقلا میکنی بعد دماغتو میچسبونی به سینه ام بوم میکنی-ییه «لبمو چنان گزیدم که حس کردم سوراخ شدوبا چشمای گرد نگاش کردمو گفتم:»-من این...من...خنده اش گرفته بودو با لحن آروم تر گفت :-بهت که گفتم اشکالی نداره «دلم میخواست بگم آرمین میشه خفه بشی؟ من به یکی از آرزو های محالم برسم بچه پروی بی حیا اشکالی نداره...»-آی دستم وای آرمین دستم درد گرفتخونسرد نگام کردو گفت:-خدایا من یه دوست دختر نازنازی دارم اشکال نداره عزیزم به زودی به این دست گرفتنا عادت میکنی با حرص گفتم :نامحرمی ولم کنچنان زد زیر خنده که فکر کردم جک گفتم خودم نفهمید باتعجب نگاش کردمو گفت:خیله خب ققدسه خانم «با تمسخر و ادا اصول گفت»:-گناهش گردن من «جدی ولی با لحن مسالمت آمیز گفت»:ملت چه کارا نمیکنن بعد من یه دستتو میگیرم جیغ وهوار میکنی-میتونی بری با همون ملتی که میگی و همین جا همه چیزو تموم کنیمآرمین چشماشو ریز کردو گفت:-تو همینو می خوای آره ؟قاطعانه گفتم :آره سرشو آورد جلو و جدی گفت:-ولی من نمی خوام تمومش کنم وقتی تموم میشه که من بخوام من.با تردید نگاش کردم و گارسون غذا رو آورد و آرمین لبخندی مکش مرگ ما زد و گفت:مشغول شو عزیزم «به غذا اشاره کرد»...بعد غذا خوردن آرمین روی میز چندین تا اسکناس ده هزار تومنی گذاشت وبعد با هم شونه به شونه از رستوران خارج شدیم ودر ماشینو باز کرد و گفت:-بفرمایید سرورمنگاش کردم و گفتم :آرمین میشه خواهش کنم اینطوری باهام رفتار نکنی با شیطنت ابرو بالا انداخت و باسر اشاره کرد که بشینم خوب میدونستم با این زبون بازی یه بلا سر منه زود باوری که تاحالا پسری تو زندگیم نبوده میاره...بایه فرمون ماشینو از تو پارک در آورد و حرکت کرد یاد نمازم افتادم تا برم خونه قضا میشه رو کردم به طرفشوبهش گفتم :-میشه سر راه اگر مسجد دیدی نگه داری نمازمو بخونم آخه تا برسم خونه قضا میشه منو با تعجب نگاه کرد و گفت:-تو نماز میخونی؟!!!!-آره !!!چطور؟!!!آرمین با یه تعجب آمیخته با تمسخر و یه حس دیگه که من نمتونستم تشخیص بدم لبخندی که زده و رو لبش نشونده برای چیه؟گفت:-پس اون همه معذب بودن به خاطر اعتقاداتتِ؟-خب معلومهآرمین –کی تورو اینطوری بار آورده؟مادرتو اصلا نمیشناسم-چرا...چرا..وق..وقتی حرف میزنی یه طرف حرفت کنایه ...«لبهامو رو هم فشردم و بعد ادامه دادم»کنایه به پدرم میزنی ؟آرمین حتی نگامم نکرد فقط با اخم به روبه رو چشم دوخته بودو من جرئت نکردم دوباره بپرسم و بعد چند دقیقه نگه داشت و با لحن جدی گفت:-برو نمازتو بخون سریع بیا پایین منتظرتم کیفتو بذار برو «با کیفم چیکار داشت ؟گروگان گرفته بود ؟!!کیفمو گرفت از دستم، نگام باز به خالکوبیِ دست چپش افتاد و گفتم:»-این خالکوبی پشت دستت چیه؟-بدون اینکه نگاه از چشمم بگیره گفت:-تاریخ وقتیه که نباید از یادم بره چی شده؟-چی شده؟!!!!-بعداً میفهمه برو از ماشین پیاده شدم و رفتم نمازمو خوندم ولی چه نمازی ... کل نمازو به فکر اون خا لکوبی بودم که تاریخی مربوط به 16سال قبل بود چی بود که منم میفهمم چقدر کنجکاو اون لحظه بودم... * * * درست دو ماه و نیم از آشنایی جدیدم با آرمین میگذشت و دیگه به چک کردن هر دو سه ساعت یک بار آرمین ،به اینکه هرکی میاد خونه امون ما خونه هر کی میریم هر اتفاقی که تو زندگیم می افته رو باید به آرمین بگم ،و البته که می گفتم، عادت کرده بودم ؛ فکر میکردم که تو همچین روابطی خب این یه امر طبیعیِ و همه این کارا رو می کنناون روز کنکور داشتم و قرار بود شب هم بریم خونه ی ملیکا اینا گویا آقای شمس میخواست مخ آرمینو بزنه که اسپانسر محصولات جدیدشون بشه و به طبع به خاطر فامیل بودن با ما و اینکه بابا شریک آرمینه، هم ما دعوت بودیم هم آرمین.؛ از نعیم شنیده بودم علاوه برما یه عده دیگه هم که ظاهراًشرکای کاریه آقای شمسند هم میان. از بابا پول گرفته بودم که بعد کنکور با بنفشه البته نه با اون بنفشه ای که اونا فکر میکردن با بنفشه ای که دو ماهو نیم بود دوست شده بودم برم لباس برای اون شب بخرم دانشگاهی که می خواستم کنکور بدم علمی کاربردی بود و کنکورش توی زمستون بود ...قرار بود صبح آرمین بیاد دنبالم منو ببره البته بماند که هرچی سروکله زدم که نمیخواد بیای بابام میخواد ببرتم یه وقت میبینتت ؛خودم گفتم خودم شنیدم آخر هم حرف اون شدو قرار شد صبح بیاد منم با هزار نقشه، شب گذشته با بابا قرار گذاشته بودم بیدارش کنم که بابا منو ببره سرجلسه کنکورم ولی در اصل می خواستم باباجونمو قال بذارمو با آرمین جون !!برم صبح ساعت 7که بیدار شدم چنان بی سر وصدا حاضر شدم که در رزمه زندگیم بعید بود حتی صبحونه هم نخوردم که مبادا کسی بیدار بشه البته انقدر هم استرس داشتم که از شدت حال تهوع هم نمیتونستم چیزی بخورم ...یه شلوار جین سفید و مانتوی مشکی عروسکی و ژاکت سفید و مغنه مشکی و کتونی مشکی پوشیدم پاورچین پاورچین از در خونه زدم بیرون ....ییه آرمین نیومده بند دلم پاره شد کجاست؟روز جمعه که ترافیک نیست نکنه خواب مونده عجب اشتباهی کردم به حرفش گوش دادما ساعت 8کنکورم شروع میشه هنوز نیومده الانم برم بابارو صدا کنم تا خود 9 صبح فقط تو دستشوییِ کی منو ببره سرجلسه ؟کم مونده بود گریه کنم با حرص بلند گفتم:-آرمین میکشمت تموم هدفت اینه من به کنکور نرسم آخ من چقدر خرم که قبول کردم تو بیای دنبالم...برم یه دربست بگیرم.... -کجا؟-ییه«برگشتم دیدم آرمین با اون موهایی که تازه بلند شده بودو حالا هم اصلا درست نکرده و ژولیده است، پشت سرم ایستاده دستمو گرفتو به طرف ماشینش برد در حالی که با تمسخر می گفت:دانشمند با این هوشت که نفر اول کنکور میشی بعد هم بورسیه میدن میری خارج از من جدات میکنن ،تروخدا یه کم کمتر از اون آی کیوت کار بکش از در خونه که میای بیرون فقط یه طرف کوچه رو نگاه میکنن؟دوساعته وایستادم نگات میکنم که چرا برنمیگردی نگو خانم انقدر فسفر سوزونده مغزش بی بنیه شده «در رو باز کردو گفتم»:-کنکور دارم حواسم پرتهآرمین سری تکون داد وبا شیطنت گفت:-باشه ما هم که تو رو نمیشناسیم باز افتاده بود رو دنده اذیت کردن با اخم نگاش میکردم از جلوی ماشین دور زد فهمید دارم نگاش میکنم که خنده اش گرفته بود باشیطنت گفت :خیله خب خنگ نیستی «زدم به بازوشو گفتم »:آرمین!«لپموکشید و گفت »:-ولی من نفسِ خنگو دوست دارم «صورتمو عقب کشیدموبا همون اخم تصنعی واسترس زیادم گفتم»-دیرم شد -خیله خب بابا کشتی مارو باکنکورت انقدر لیسانسه ریخته تو خیابون تو هم میشی یکی مثل اونا پس فردا میخوای لیسانس بگیری بشینی کنج خونه دیگه-نه کی گفته؟می رم سرکار-من که نمیذارم بری سرکار-چی؟!!!ببخشید؟بابام باید اجازه بده که میده «پرو اِدیگه داره پاشو از گلیم خودش دراز تر میکنه (من نمیذارم )»-زود باش دیگه استارت بزن داری استخاره میبینی ؟یه شونه به موهات میزدی -خوابم می پره -حالا تصادف نکنیم-نترس من تو خوابم میتونم رانندگی کنم-وای حال تهوع دارم دل بدجور شور میزنه -حالا کجا بود امتحانت؟-کجا بود؟ هست اگر تو راه بیفتی خندیدو استارت زدو گفتم:-افتاده تو نیاوران باشیطنت گفت:-اِ،خب دیشب می اومدی خونه ی خودم صبح هم من و تا اینجا نمیکشیدی انقدر از این شوخی مسخره کرده بود که برام عادی شده بود با مستأصلی گفتم:-خدا کنه قبول بشم آرمین پوزخند زدو گفتم:-آرمین ،گفتم از پوزخند زدنت خوشم نمیاد چرا همیشه این کاررو میکنی... وای حالم داره بهم میخوره-نگه دارم؟ -نه تروخدا سریع تر فقط برو «آهسته رو سینه ام زدم تا خودمو کنترل کنم وای خدا جون چرا اینطوری میشم؟! »-حال گیرم نرسی ،قبول نشی...-جای دلداریته؟-من خوشم نمیاد بری دانشگاه -چرا؟پس چرا خودت تا این حد درس خوندی هان ؟به لیسانسم رضایت ندادی پدر مدرک تحصیلی رو در آوردی-من مردم فرق داره -زنو مرد هیچ فرقی باهم ندارن -تو دانشگاه پر از آدم عوضیه -وا!!!آرمین از تو بعیده تو خودت یه آدم تحصیل کرده ای دانشگاهو همین ما ها هستیم که پر میکنیم «وای دلم چه همی میخورد »-من فرق داشتم اصلا من ایران درس نخوندم آلمان خوندم –دیگه بدتر که -خیلی ها سالم میرن دانشگاه...-بسته آرمین من خودم قبلا دانشگاه درس خوندم همه چیز برمیگرد به خود آدم محیطو اطرافیان و...همش حرفه تو یی که محیط دانشگاهو نمیشناسی دانشگاه ایران خیلی هم سالم...وای«جلودهنمو گرفتم وآرمین گفت»:-صبحونه خوردی؟سرمو به معنی نه تکون دادم آرمین با عصبانیت گفت:-مرده شور این دانشگاهتو ببرن که...-وای نگه دار...«کنار بزرگ راه با عصبانیت نگه داشتو کلی عق زدم؛ روی صندلی ماشین نشستم ولی پاهام بیرون بود ،سرم به شدت گیج میرفت انگار فضای مقابلم وارونه شده بودآرمین در حالی که پشت سرم نشسته بود پشت فرمون گفت»:-آب بیارم؟ سرمو به معنی نه تکون دادمو به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه به 8بود تا اومدم برگردم دوباره حالم بهم خورد آرمین با عصبانیت گفت:-می شینی یه دقیقه یا نه ؟-دیر شده -به درک از ماشین پیاده شدو اومد زیر بازومو گرفت و گفت :کامل بیا بیرون هوابخوری ...سرت گیج میره ؟گارد ریلو گرفتم و گفت :-مسموم نشدی؟چرا می لرزی ؟چنپاتمه زدم اصلا حالم خوب نبود چشمام سیاهی می رفت و یه لحظه حال تهوعم قطع نمیشد ،دستام می لرزید آرمین رفت یه شیشه آب آورد و گفت:آب بزن به صورتت حالت جا بیاد شیشه رو پس زدم و لباسشو گرفتم بلند شدم گفتم :-بریم آرمین دادزد:داری میمیری باز به فکر کنکور لعنتیتی؟میخوام ببرمت دکتر رنگت شده عین مرده-نمیام منو نبری تاکسی میگیرم «شیشه آبو عصبی پرت کرد اون ور گارد ریلو اومد جلو آرنجمو گرفت و گفت:»-می ریم بیمارستان آرنجموکشیدم پایین که از دستش در بیارمو گفتم:شلوغش نکن من خوبم می بریم یا تاکسی بگیرم ؟باحرصی که نگام میکرد گفت:-انقدر لج بازی که با جونتم شوخی داری،بشین کی به کی میگه لج باز تا خود جلسه کنکور عین بخت النصر شد منم از ترسم که باز حالم بهم نخوره لبامو محکم بهم میفشردم که خودمو نگه دارم ...لحظه ای رسیدیم که داشتن در حوزه رو میبستن پیاده شدمو دوییدم طرف در رو گفتم :-آقا ترو خدا بذار منم برم تو-خانم یه ربع قبل باید دررو میبستیم،الان ساعت 8 امتحان شروع شده -ترو خدا آقا ترو قرآن «برگشتم آرمینو نگاه کردم که داشت منو با چهره نه چندان خوب نگاه میکرد و تکیه زده بود به ماشین بهش گفتم:»-آرمین بیـــــــا راه افتاد اومد جلو دیگه گریه ام گرفته بود با اخم نگام کرد که داشتم گریه میکردم و رو کرد به مرده و گفت:-آقا بذار بره جای بیمارستان رفتن آوردمش کنکور بده حالش خوب نبوده که دیر رسیده بذار بره مرده در رو با غرغر باز کردو کیفمو دادم به آرمینو دوییدم تو رفتم بالاخره تو جلسه و سر جام نشستم...تا برگه ها رو بیارن از سرگیجه و حال تهوع مردم انگار هم صبحونه نخوردن حالمو بدتر کرده بود زمان امتحان چیزی حدوده سه ساعتو نیم بود نگاهم به برگه افتاد کل برگه رو دوتایی میدیدم هی چشمامو بستمو باز کردم صلوات فرستادم ...کی این کیکو آبمیوه رو میارن شاید حالم جابیاد نکنهسهمیه اینم برداشن؟خدانکنه من حالم خوب نیست...این سوالو از کجا آوردن؟ کنکور هنره؟اشتباه نیاوردن ؟«بالای برگه رو نگاه کردم »نه خودهنره سوال بعدی...ییه چقدر سخته...دهمی وای ...استرسم با دیدن سوالا دوبرابر شد اگر این آرمین ملعون وارد زندگیم نمیشد میشستم درس میخوندم که الان عین خر تو گل گیر نکنم اصلا اون یه ذره ای هم که بلد بودم از ذهنم پاک شد سر بلند کردم وای ساختمون دور سرم می گرده انگار سرم شده یه کوه ،سنگینو بزرگ؛ گوشام داغ کرده و دیگه هیچی نمیشنوم چشمام سیاهو سیاهو سیاه تر شد و....بله ودر نتیجه باعث شد غش کنم ..وقتی چشمامو باز کردم انگار از یه خواب سنگین و طولانی بیدار شده بودم ؛اینجا کجاست؟یه اتاق سفید وناآشنا !!رومو برگردوندم دیدم آرمین داره شاکی نگام میکنه باتعجب گفتم:-کجام؟-درمونگاه -درمونگاه؟!!!آرمین-سرجلسه غش کردی اول شوکه شدم و بعد زدم زیر گریه وگفتم:_ پس امتحانم چی؟!آرمین –نفس بس کن وگرنه یه کاری میکنم از گریه پشیمون بشی ها وقتی زبون آدم نمی فهمی میشی این ،میشه غش کرده اتو بیارن اینجا،میشه زدن تو حال من،خراب کردن جمعه امون...با همون گریه گفتم:-من نتونستم امتحانمو بدم بعد تو نگران خراب شدن جمعه اتی؟آرمین شاکی تر گفت:-بسته میگم بستهیه پرستار اومد تو اتاقو گفت :-اِاِاِ!چرا گریه میکنی؟آرمین با حرص وعصبانیت گفت:-به خاطر سیم کشی تو سرشه اتصالی داره ...با گریه نگاش کردمو گفتم:-آرمین!آرمین –مرده شور اون دانشگاهتو ببرن ،الان باید اینجا باشیم؟-میتونی بریآرمین-آره دیگه کارت تموم شد می تونی بری-من که گفتم با بابام میرم تو اصرار کردی که منو ببری که حالا داری منت می ذاری-گفتم بسته ،به درک که خراب شد اصلا آه من گرفتشاکی نگاش کردمو گفت:-چیه؟پرستار –آقا ایشون حالشون خوب نیستا اصلا ببینم شما چه نسبتی با بیمار داریدکه تو اتاق خانم هستید؟آرمین حق به جانب گفت:-چی؟لابد کَس وکارشم که آوردمش دیگه ،عابر تو خیابون که نیستم ...پرستار-ورود افراد نامحرم به اتاق بیمارای خانم ممنوعآرمین با عصبانیت گفت:خب ،خوبه «نامحرم»تو پرستاری یا منکرات ؟اصلا رئیس این خراب شده کیه ...-وا...ایـــی!آرمین ترو خدا بسته،اصلا پاشو بریم خانم این سرمو در بیار آرمین دستوری و محکم گفت:-تا قطره آخر اون سرم تو بدنت میره بعد میریم، بخواب «رو کرد به پرستاررو گفت:»-رئیس این جا کیه؟پرستار سری تکون دادو رفت آرمین بلند شد که دنبالش بره ول کن ماجرا نبود تا طرفو به« غلط کردم» نمینداخت بی خیال نمیشد ؛دستشو گرفتم و گفتم:-آرمین بشین ترو خدا ،اون که رفت بی خیال شو دیگهآرمین – نه آخه پررو بازی در آورد باید جلوی این طور آدما در اومد تا تو کار کس دیگه این فضولیارونکنه.بالاخره نشست وبه شاکی نگاه کردن من چون داشتم همچنان گریه میکردم ادامه داد؛چقدر برای قبولی تو دانشگاهم نقشه کشیده بودم آخه این چه بختو اقبالیه که من دارم جواب مامانو چی بدم؟کاش صبحونه خورده بودم شاید اینطوری نمیشدم ..آخ ،مامانو بگو...-آرمین مامانم به اون چی بگم؟من ناامیدشون کردم «آرمین مسخره نگام کردو پوزخندی زدو خودشو رو صندلی سُر دادو دست به سینه شد و چشماشو بست به آرمین نگاه کردم ،نگرانم شده بود،همه حواسش پیش من بود ،یعنی واقعا دوستم داره یا داره فیلم بازی میکنه ؟خوبه آرمین بود که منو بیاره درمونگاه بااین موهای ژولیده اشم خوش تیپه چقدر قبلاازش بدم میومد ولی حالا چقدر آرومم نمیدونم احساسم چیه !انقدر که وجودشو کنارم اعلام میکنه که بهش عادت کردم ؛همش آدمو می پاد با اینکه پاییدن آدمو کلافه میکنه پس چرا من کلافه نمیشم؟!من کنکورمو از دست دادم پس چرا گریه زاریم تموم شد؟ هرچی میگذره نسبت بهش بی خیال تر میشم من که عادت به سرزنش خودم دارم پس چرا خودمو سرزنش نمیکنم؟!!!!دکتر اومد تو اتاق یه نگاه به آرمین کرد که خوابش برده بودبه دکتر نگاه کردم یه مرد خیلی جوون بود به آرومی پرسید:_ آدم استرسی هستی؟-بله قبلا غش نکرده بودم نمیدونم این غش کردنم چی بود؟دکتر- چون از حال رفتنت به خاطر افت شدید قند خونت بوده بذار یه معاینه کنم...«دستمو از رو قفسه سینه ام برداشتم و دکتر دگمه مانتوخودش باز کرد تا گوشیشو بذاره روقلبم و صداشو بهتر بشنوه که آرمین یهو پرید مچ دست دکتررو گرفت و شاکی وعصبی با نگاه به خون نشسته گفت:»-چیکار میکنی ؟دکتر بیچاره رنگش پرید و سریع گفت:-معاینه میکنم!!یکه خورده و با تعجب گفتم:-آرمین!!!آرمین به من نگاه کردو بعدبه اون دکمه مانتوم که بازشده بود وبعد هم به گوشی پزشکی دکتر که تو دستش رو هوا مونده بود یه کم خودشو عقب کشیدو بعد دستشو رو هوا گرفت و گفت: -یه لحظه...«خودشو جمع و جور کرد شد همون آرمین سرسختو دستوری به دکتر گفت:» -ماینه کن دکتر باتردید آرمینو نگاه کردو باسکوت معاینه کرد شاید اونم به خاطر همون لحن و تن صدایی که همه ازش حساب می بردن ؛اونم حساب کار خودشو کرد که در جواب کار آرمین حرفی نزد دکتر-بعد اتمام سرمت مرخصی مشکل خاصی نداری -ممنون وقتی داشت از اتاق می رفت بیرون یه لحظه به آرمین نگاه کردو بعد رفت هنوز بیچاره تو شک همون مچ گری ِ آرمین بود بهش نگاه کردمو گفتم: -خواب دیدی؟ جدی و سردو محکم گفت: -نه -پس چرا یهو پریدی مچ دست دکتره رو گرفتی دلو زهره اش وآب کردی آرمین جوابمو نداد فقط با همون سردیو اخمی که به در گیر بودن ذهنش رو صورتش نقش بسته بود منو نگاه میکردبرای اینکه جوّ عوض بشه گفتم: -صبحونه خوردی؟ -نه -برو یه چیزی بخور رنگت پریده -نگران من نباش سرمت که تموم شد میریم یه چیزی می خوریم -بخواب چشمات قرمزه سرمم که تموم شد صدامیکنم تأکیدی و محکم گفت: -گفتم نگران من نباش -خیله خب چرا عصبانی میشی؟ -دگمه روپوشتو ببند وا!!!خوبه زیرش لباس تنمه حالا یه دگمه بسته ونبستش مهمه ؟چرا انقدر حساسه؟به دگمه من چیکار داره؟!! رومو برگردوندم ودگمه اموبستم ؛کم کم بیمارا تعدادشون بیشتر میشد ورفت وآمدها در راهرو وسالن انتظار هم بیشتر میشد ،نمیدونم پیش اومده به یه چیزی حساس بشید بدتر اون اتفاق هی بیفته؟همراه یکی از بیمارا هی اومد از جلوی اتاقی که من توش بودم رد شد،رفت صندلی سالن انتظار نشست ولی هر از گاهی به داخل اتاق چشم می گردوند به آرمین نگاه کردم دیدم وای نه عین یه ببر زخمی داره به یارو نگاه میکنه و هر آنه که یه لقمه چپش کنه،آخه به من یکی بگه آرمینو غیرت؟!!! عجایب 7گانه 8گانه شد به واسطه این امر!!!«یهو از جا بلند شدسریع مچ دستشو گرفتم و گفتم:»آرمین جان... باخشمو صدای خفه گفت: -ول کن دستمو برم فک مرتیکه ه*ی*ز*و بیارم پایین -وای آرمین تو انقدر به من استرس وارد می کنی من به این حال و روز در میام میخوای چیکار کنی؟«عصبی گفت»: -چشم دوخته به تو -به من؟!!!به من چشم ندوخته اینو که من باید بیشتر درک کنم ،هر از گاهی تو اتاقو نگاه میکنه -هر ازگاهی؟«پوزخندی زدو گفت:» ولم کن باحرص گفتم: -تو چرا اینطوریی؟ -یه گاو هم وقتی یکی به گاو ماده کنارش نگاه میکنه سم میساوه زمینو شاخ وشونه میکشه ولم کن -ترو خدا خون به پانکن،آخ آرزو به دلم موند یه جا دعوا راه نندازی باحرص گفت: -بذارم هرکی هر غلطی خواست بکنه ؟من بابات نیستم «شاکی گفتم:» -یعنی چی؟چرا هر چی میشه میچسبونی به بابای بدبخت من بیچاره چه هیزم تری به تو فروخته؟ آرمین دقیق و عصبی تو چشمام نگاه کردو نفسای بلندو خش دارش وبا اون سینه ی متحرک از این خشم،چشم به چشمام دوخته بود بدون اینکه نگاهشو تغییر بده و از چشمم بگیره گفت: -ول کن دستمو تا در بی صاحابو ببندم دستشو ول کردم رفت در رو بست ولی مطمئنم قبل بستن در با نگاش یارو رو تهدید کرد اومد نشست حالا منو میگی هول برم داشت ایکاش میرفت یارورو میزد دررو نمیبست یاد دینی دوران مدرسه افتادم وقتی دوتا نا محرم زیر یه سقف تنهان نفر سوم شیطانه وای استغفرالله...به آرمین نگاه کردم با اون چشمای آبیه به خون نشسته و صورت برافروخته عجب فیس ترسناکی به خود گرفته آرمین-چیه؟ -ازت می ترسم آرمین-چرا؟ -تو عصبیی،همش دادمیزنی ،دل وزهره ام همش درحال آب شدنه -خوشم نمیاد کسی هیز نگات کنه -کسی ه*ی*ز نگا... عصبیو باحرص گفت: -نگات کرد من اینو میفهمم من رنگ نگاه یه عوضی رو میدونم .. وارفته نگاش کردمو گفتم: -آرمیـــــــن؟!!!فکر نمیکردم تعصبی باشی؟ -پس چی؟اون که رگ نداره سیب زمینیه«آروم تر ولی همچنان عصبی گفت»: -یکی یه بلایی سرم آورده که هرکی به زنی که همراهمه نگاه چپ بندازه حس قتل بهم دست میده -خاک برسرم؛ قتل ؟!!!آرمین تروخدا اینطوری حرف نزن من سکته میکنما باشیطنت گفت: -وشاید اگر گناه از اون زنه هم باشه زنه رو هم بکشم با اخم وترس گفتم: -آرمین! آرمین خندیدو گفت: -شوخی کردم بابا بااخم گفتم:من از شوخیای تو متنفرم....اِم...گفتی«یکی یه بلایی سرت آورده...»....جدی در حدی جدی که تا حالا طی این دوماهو نیم که هیچ این سه سال هم ندیده بودم گفت:ادامه نده«باشه بابا نمیگفتی هم با اون نگاه آدمکشت دیگه ادامه نمیدادم» رومو برگردوندمو بی حوصله گفتم: -سرمم کی تموم میشه خسته شدم -ده دقیقه دیگه ؛زنگ بزن به خونه اتون بگو ناهار می ری خونه بنفشه شب هم از همون طرف می ری خونه شمس اینا -دروغ بگم؟ -مگه هر وقت با من میای بیرون نمی گی با بنفشه ای؟ -اگر مامانم اینا بفهمند که بنفشه بعد اتمام درسش برگشته شهرستان منو به صلیب می کشن -پس دعا کن که نفهمندچون بعد ش میفهمن که«با شیطنت کفت»:پای یه بنفشه دیگه در میون بوده«به خودش اشاره کرد» باسکوت جدی نگاش کردمو گفتم: -بعد اگر بفهمند بنفشه تو بودی چی؟ -از خداشونم باشهـ «وای وای این آدم چقدر به خودش مطئنه و مغرور» گوشیمو از کیفم در آورد و گفت: -بیا زنگ بزن -نه باید برم خونه بگم حالم بد شده -شب میبینیشون میگی امروز باید با من باشی -شب بگم :«آره حالم بد شد منو بردن درمونگاه بعد هم ناهار رو با بنفشه رفتیم بیرون بعدشم خرید الانم اومدم مهمونی؟» -خب نگو حالت بد شد موقعه جواب کنکور هم بگو قبول نشدم -دروغ بگم؟ -آ!نفس !اینا که دروغ نیست به کسی ضرری نمیرسونه اینطوری مادرتم نگران نمیشه از سوالو جواب هم آزادی تازه اونطوری میخوان کلی سرزنشت کنن که چرا بابابات نرفتی اگر با اون میرفتی بیشتر هواتو داشتو...نمیدونن که از بابات بهتر کنارت بوده آرمینو چپ چپ نگاه کردمو گوشیمو ازم گرفتو گفت: -صبر کن هنوز امتحان تموم نشده انگار افسون آرمین شده بودم هر چی میگفت انجام میدادم سرمم که تموم شد با آرمین همراه مسیری شدم که نمیدونستم کجاست توراه گفت: -برات یه سورپرایز دارم ولی به شرط اینکه لوس بازیاتو بذاری کنار -کجا میریم؟!! -سورپرایز همینه آرمین پیچید تو یه کوچه و جلوی یه پارکینگِ مربوط به یه برجی که ظاهراً خیلی هم مجهز بود نگهداشت و ریموتو زد -آرمین!!!آوردی خونه ات؟!!! آرمین با تمسخر ودیمونی کردن چشماش گفت: -وااای آره ! -خونه نه نه آرمین -می خوام یه ناهار با هم بخوریم ،آه،نفس انقدر ترسو نباش جدّی گفتم:بهت گفتم خونه نه آرمین-نترس کاری باهات ندارم و من آدم خوار نیستم در پارکینگ تا ته باز شد و ماشینو تو پارکینگ برد وایی یه استرسی گرفتم که نگو ونپرس تو یه خونه با آرمیــــــن؟تو اتاق اون درمونگاه ترسیده بودم حالا آورده تو خونه اش...اَی ددم هی الفرار -من برمیگردم آرمین سگ میشود:یعنی چی؟گفتم می خواییم یه ناهار با هم بخوریم خسته شدم انقدر رفتیم بیرون از خودت مطمئن نیستی که میترسی؟ «چی؟؟؟؟پررو من به خودم مطمئنم به تو مطمئن نیستم حالا جرئت ندارم اینو بهش بگم آخه باز سگ شده اونم از نوع شکاری میترسم ازش و از یه طرفم حرصم گرفته هی میگه می ترسی ،تازه بدترشم گفت که از خودم مطمئن نیستم ...پیاده شدم دیدید چه زود خر میشم کافیه دوتا داد بزن تامن بِگُرخم و بشم اونی که آرمین خواسته بود خاک خاک خاک بر سرت احمق...گفته کاری نداره دیگه – تو هم باورت شد؟رفتی ولی دیگه بر نمیگردی – نه بابا نمیاد وجهیه خودشو خراب کنه –وجهیه خودشو نه چون خراب ناپذیره تو پلمپ شده ای بدبخت...کنارش دم آسانسورایستاده بودم لبامو رو هم فشردم میخواستم دربرم تا تکون خوردم که بگم –نه آرمین من میرم ... زیربازومو گرفت وبعدهم دستاشو باهم جابه جا کردو دورکمرمو گرفت وگفت: -شیطونی ممنوع -آخه... -نمیخوام بشنوم میریم خونه ی من منو برد تو آسانسور و دگمه طبقه آخررو زد از تو آینه آسانسور به خودمون نگاه کردم نگاه آرمین به شماره طبقات بودو باز اخم کرده بود درست فیگور بابایی رو داشت که داره بچه اشو به زور از تو کوچه واز سر بازی می بره خونه خنده ام گرفته بود فکر کن آرمین پدر بشه عجایب 8 گانه شد 9تا -نه به غرت نه به ذوقت نیشمو جمع کردم و گفتم از فکرم خنده ام گرفت ذوق نکردم باشیطنت گفت:از این که با من تنها میشی ذوق کردی؟ با آرنجم که کنار پهلوش بود زدم بهش و با حرص گفتم :نخیّر اون فکر منحرف تواِ خندیدو گفت:آره نه اینکه پا میدی و لارژی واسه همین بایدم ذوق کنم تورو میبینم یاد نکیر ومنکر می افتم «با اخم نگاش کردم بااون دستش که بازومو گرفته بودو ول کردولپمو کشید وگفت»: -اخم هم ممنوع داریم میریم خونه ی آرمین جونت «عاصی شده نگاش کردمو خندیدو در آسانسور باز شد و رفتیم به تنها واحد اون طبقه و گفتم :»اینجاتک واحده است؟ -همه طبقه ها نه دو طبقه آخر، یه جورایی پنت هوسِ« درش ضد سرقت بود و رمزی بود تا رمزو وارد کردمتوجه شدم همون تاریخ مربوط به 16 سال قبل که پشت دستش خالکوبی بود » در باز شداول یه پاگرد بود که فقط توش یه جا کفشیِ خیلی بزرگ بود و این پاگرد با یه در نیمه شیشه ای و نیمه چوبی از بقیه خونه جدا میشد ؛ منو فرستاد تو گفت:» -میخوای با کفش برو تو به خودش نگاه کردم که کفشاشو در آوردو صندل های چرم قهوی اش رو پوشید منم متقابلا کتونیمو در آوردم دمپایی های رو فرشی رو پوشیدم ودر ورودی دومو باز کرد تا پامو گذاشتم تو دیدم یه سگ گرگی ای که نژادشو نمیدونستم ولی درست شبی گرگ بود سفید طوسی با چشمای آبی !که واقعا واقعا یه سگ خوشگل بود ؛از رو کاناپه پرید پایین و دویید به طرفمون یعنی منومیگید ،سکته تموم شد نمیدونم با چه سرعتی خودمو به پشت آرمین رسوندم و کابشنشو تو چنگم گرفتم و جیغ میزدم :آرمین آرمین اول شوکه بود وبعد گفت :میترسی؟ -پَ نَ پَ از ذوقم دارم سکته میکنم دورش کن دورش کن آرمین الان سنگ کوب میکنم من زو فوبیا دارم ازحیوونا ترس ِروانی دارم دورش کن «من جیغ سگه پارس» آرمین-جکوب برو عقب سر جات«سگه یه صدایی از خودش در میاوردانگار داشت ناز میکرد آرمین مجدد گفت:»زود باش پسر خوبی شو سرجات بدو ببینم بیا رفت اونور -رفت اونور؟من میرم یا جای من تو این خونه است یا سگت آرمین- گاز نمیگیره -من فوبیا دارم میفهمه یعنی چی یعنی ترس روانی آرمین- بی خیال نفس دراکولا که نیست نگاش کن «به سگش آهسته از پشت آرمین نگاه کردم تا نگامو دید از روی اون زیر انداز نرم پُز بلندش که کرم بود نیم خیز شد پارس کرد آرمین خندیدو با حرص آروم با مشت زدم پشت آرمین و گفتم: -من می رم میترسم آرمین نگهم داشتو گفت: - وای من چقدر باتو فیلم دارم -می،تَر،سم جکوب پارس –من جیغ_پارس _جیغ.... آرمین دادزد :بسته -خدافظ آرمین بازومو گرفت و به طرف خودش کشوندو گفت:میبرمش، تو بیا عین کنه چنان چسبیده بودم به آرمین اول که بازوی چپم تو دستش بود دستشو کنار زدم از شدت ترسم بادست چپم چنگ زده بود به پشت لباسش با دست راستم به جلوی لباسش که با بلند شدن جکوب بتونم به دو طرف آرمین بدواَم و زل زده بودم به جکوب که نیاد طرفم، آرمینم دستشو رو پشتمو کمرم گذاشت و با شیطنت گفت: -ولش کن نمیبرم تو الان جات خیلی خوبه یه جیغ بنفش از حرص+عصبانیت+ترس کشیدم که جکوب بلند شدو همون سرجاش شروع کرد به پارس کردن منم از ترسم دوباره پناه بردم به پشت آرمین ؛اون ملعونم که فقط میخندید -آرمین به خدا میرم؛ تموم کن مسخره بازیتو«دیگه از ترس گریه ام گرفته بود » -ای بابا تواَم که کلاًضد حالی جکوب پاشو برو جلوی در پشو پسرم -پسرم؟ آرمین-بچه امه دیگه. -ایش جکوب دویید جلوی در منم که کم مونده بود با آرمین یک جسم در دوروح بشیم!!! خلاصه سگشو برد تا بیاد هم من خونه رو نگاه کردم اول یه نشیمن بود با مبل های راحتیه چرم مشکی غول پیکر نشیمنش بوی چرم میداد ،با یه ال سی دی که قیافه اش یه کم با ال سی دیای دیگه فرق داشت شاید چون زیادی بزرگ بود قدر یه سینما صفحه اش بود !!!چه افراطی اثاث میخرید!!! سمت راست آشپز خونه مدرن و شیکش بود که دو تا ورودی داشت همین طورم دوتا اپن یکی از پذیرایی وارد میشد یکی از دم نشیمن! بعد آشپز خونه وروبروی نشیمن هال و پذیرایی بود که کنار هم و متصل به هم بودن همراه چند دست مبل با ترکیبای قهوه ای سوخته وکرمِ شکلاتی و مدل مبلاشم همه مبل استیل بود با روکش های مرغوب پارچه ای که ست پرده هم بود رو زمین هم فقط یه قالیچه کوچیک ابریشم وسط هال یکی هم وسط پذیرایی بود و البته یه میز ناهار خوری 12 نفره هم توی هال بود سمت چپِ نشیمن سه تا اتاق بود اتاق اول یعنی شکم گاو ترکیده بود بیشتر شبیه انباری بود تا اتاق اتو پرس با یه خروار لباس روش،تردمیل با یه خروار لباس روش ،تخت با یه چمدون در باز که بازم توش لباس بود البته بهم ریخته میز کامپیوتر نگو بگو میز کتاب یه عالمه کتاب روش تلمبار بود روی مانیتور هم لباس انداخته بود مرض لباس کندن داشت انگار!! به اتاق بعدی رفتم درش قفل بود با تعجبو رومو به اتاق آخر برگردوندم آها...ان اتاق آرمین : اونچه اول از همه نظرمو جلب کرد رنگ سیاه اتاق خوابش بود دیوارا سیاه ،رو تختی سیاه ،پرده سیاه...چرا؟!!!!تخت دونفره اش بهم ریخته بود ،لباساش بهم ریخته رو زمین پایین کمد ریخته بود لباسایی که دیروز تو تنش دیده بودم روی اون مبل تکنفره راحتی انداخته بود حوله سرمه ای رنگ حمومش هم روی پشتی مبل انداخته بود روبروی تخت یه ال سی دی 50 اینچ نصب بود و پایین ال سی دی روی زمین هم دو سه تا دستگاه بود ماهواره و دی وی دی و چه شلخته ای آرمین ! -چطوره خوشت اومد؟ -ییه قلبم ریخت؛ بردیش؟«با خنده اول گفت:» -پَ نَ پَ،این دیلیوریم که اومده خودمو سگم هنوز پایینیم«لبخندی کجکی تحویلش دادمو مأیوس گفت»:آره تا حالا جایی نفرستاده بودم باغیض گفتم:ممنون -چیکارت کنم؟سوگلیمی دیگه -چرا انقدر اتاقت تاریکه ؟!! باز اخم کرد وجدی با صدای آروم گفت: -از اتاق خواب خوشم نمیاد -یعنی چی؟!!! آرمین –بیا بقیه جاها رو نشونت بدم -دیدم چرا در اون اتاق بسته است؟ باز اون اخمی که یه ثانیه پیش باز کرده بود رفت تو همو گفت: -اونجا وسایل پدرمه -نمیخوایی نشونم بدی؟ «سرشو بلند کرد یا علی ببخشید غلط کردم چشماش به خون نشست و گردنشو گوشش قرمز شده بود رگ کنار شقیقه اش متورم شده بود چی انقدر عصبیش کرد؟سوال من؟» با همون حال و تن صدای گرفته گفت : -نه سری تکون دادمو با آرامش گفتم: -آب بیارم برات؟ -نه«با همون حال در صورتی که نفساش بلند تر میشدو سینه اش بیشتر بالا و پایین میکرد زل زده بود تو چشمام انگار حس خوبی نداشت مشتشو کنار پاش نگه داشته بود آروم صداش کردم:» -آرمین -هووم «وا شبیه ببر زخمی میشه وقتی تا این حد عصبانیه» -سُ..«لبمو زیر دندون کشیدم حتی حاضر نبود پلک بزنه تا خشمش تو چشماش تکونی بخوره ترسیده بودم تنم یخ کرد چی تو سرشه؟!!»: -سُ...ُرخ شدی دوباره لبمو زیر دندونم کشیدم نگاش به سرعت رو لبم زم شد حرکت سینه اش آهسته تر شد حالا جای خشم زل زده به لبم قلبم به تپش افتاد دیدی شدیم سه نفر شیطونه اومد لعنت خدا به شیطان لعنت خدابه شیطان ...الهم صلی علی محمد... دستش کمرمو لمس کرد در جا پریدم و دستشو پس زدم خنده شیطونش اومد رو لبش بمیری یا عین ببر میشه یا عین شیطون مدل آدمیزاد نداره که دلم خوش بشه -سوگلی من ترسید؟ -بروکنار با خنده ای پر از شیطونی گفت: -اگر نرم ؟ -بهت گفتم از این شوخیا خوشم نمیاد باز لبخندی زد و گفت: -کی گفته شوخیه؟ با حرص جیغ زدم: -آرمین! -اَی بابا خیله خب بیا برو اَه از جلوی روم که راهمو بسته بود رفت کنار و تا اومدم از کنارش رد بشم دستشو آهسته روی شکمم کشید برگشتم با حرص نگاش کردم نیم رخشو دیدم که شیطون میخندید گفتم: -نمیتونی آروم باشی نه ؟ -آخه آدم سو گلیشو بیاره خونه اش آرومو قرار داشته باشه میشه؟ -آرمین!می خوای اذیت کنی... -باز شروع شد؟میذاری امروزو خوش باشیم یا نه؟ -تو میذاری؟ سری با همون خنده مذکورش زد و گفت: -مغنه اتو در بیار ابرو هامو بالا دادم و اومد جلو و گفت : -در میاری یا در بیارم ؟«نمیدونم چرا خنده ام گرفت یه قدم به عقب رفتم و اومد جلو با لبخندش گفت:»زور دوست داری آره ؟ باز عقب رفتمو ابرو مو بالا دادمو گفتم: -نامحرمی -اِ!!!پس چرا اومدی تو خونه نامحرم مگه نشنیدی میگن دوتا نامحرم نباید زیر یه سقف باشن که نفر سومشون میشه شیطان -تو مجبورم کردی -باز داری از ترفندت استفاده میکنی جوجه ی من ؟«پرید با یه حرکت دستمو گرفتو کشید به طرف خودش جیغ کوتاهی زدم ،تو بغلش اینطوری بودم که پشت بهش بودم و دست راستِ اون که رودست راستم قفل شده بود دور تا دور روی شکمم بود با اون یکی دستم که آزاد بود خواستم تقلا کنم که اون دستمم با دست راستش گرفت یعنی هر دو دستم تویه دستش بود خندم میگرفت بی صاحاب ،نمیدونستم علتشم چیه حتما بی عرضگیم. -حالا تقلا کن جوجه ی من -من جوجه نیستم -پس چی هستی نگاه با یه حرکت تو دست منی - ولم کن -ول نکنم؟ -جیغ میزنم -جیغ بزن ببینم کک کی می گزه نصف ساختمون مستأجرامند از ترس خودشونو میزنن به نشنیدن بقیه هم از ترس اخلاقم میدونی که...«تو گوشم گفت:» -من فقط با سوگلیم مهربونم لبمو زیر دندونم کشیدم قلبم هی هری می ریخت نمیدونستم چرا استرس نگرفته بودم ؟اصلاً هم نمی ترسیدم !!!وا؟چرا واقعا! -این کاررو نکن خوشم میاد ، زیردندون نکش عاقبت خوبی نداره -آرمین -وقتی صدام میکنی با یه لهجه خاصی اداش میکنی که فقط جوجه ام میتونه اینطوری با ناز صدام کنه «از تعریفش خوشم اومد لبمو زیر دندون کشیدم و لبخند زدم:»با یه حرکت مغنه امو از سرم برداشتو پرت کرد اون ور و زیرگوشم گفت: -مگه نگفتم عاقبت نداره جوجه من خودت شیطونی میکنی ....به سختی گفتم: -بسته -میخوام ولی نمیشه تو توبغلمی خواستم خودمو به جلو بکشم ولی باز به عقب منو کشید موهام روی شونه ی چپم برد گفت: -چرا موهای قشنگتو بهم نشون نداده بودی؟ با شیطنت گفتم: -آخه بی جنبه ای خندیدو گفت:از جنبه بالامه که هنوز تو بغلمی و جایی که دلم میخواد نبردمت تو گوشم گفت: -سوال دوماه ونیم قبلو دوباره می پرسم ،از اینکه با منی خوشحالی؟ با شیطنت خندیدمو گفتم :تو چی؟ -تو چه فکری میکنی ؟ -من فکر میکنم توعاشقمی -قبل من چند نفر دیگرو آوردی اینجا؟ آرمین خندیدو گفت: عزیزمی جوجه ی حسود من ؛من این حستو دوست دارم چون اعلام میکنه که عاشقمی -پس تو هم عاشقمی که هر کی نگام میکنه خیز جنگ بر میداری خندیدو چونه اشو رو شونه ام گذاشتو گفت: -خدارو چه دیدی؟ -نچ تو اهلش نیستی سرشو بلند کردو منو متمایل کرد به سمت خودشو گفت:اهل چی؟«تو چشماش نگاه کردم خنده ای از شیطنت زد به عقب هولش دادم باز منو به جلو کشید نمیدونم چرا نیشم بسته نمیشد انگار کنترل خنده امو نداشتم:» -نکن ولم کن -نه که توهم بدت میاد «خندید خندیدم آروم زدم به شونه اش»و گفت: -نگفتی اهل چی نیستم؟ -عاشق شدن آرمین نگاهشو دقیق تر کردو گفت: تومنو نمی شناسی -چرا می شناسم -کیه ام؟ با خنده گفتم:آرمین شوکت خندیدو موهام که روشونه ام بودو دست کشید و گفت : دیگه؟ -شکاک و حسود -عین تو -نه من عین تو نیستم چون که حس حسادت من در برابرحس تو ناچیزه آره من باید اول وآخر زندگیت باشم - -چرا ؟خوشگلی یا تار خوب میزنی؟ -چون که تو عاشق منی و داری حاشا میکنی«کمرمو کشید طرف خودش و گفت»: -بگو عزیزم دستمو روی سینه ی عضلانیش گذاشتم و خواستم هولش بدم ولی سرشو که آورد پایین و به دستم نگاه کرد نتونستم فشار بدم به عقب تا از خودم جداش کنم با شیطنت سرشو بلند کردو یه لبخند موذیانه زد و گفت: -دیدی ،حتی وقتی تو چشمتم نگاه نمی کنم بازم افسارتو دربرابر من از دست میدی پوزخندی ا ز خنده زدم و با پنجه ی دستم آروم زدم به سینه اش خندیدو موهامو از رو شونه ام کنار زد و کلیبس موهامو باز کرد با نگاه خیره ای به مو هام چشم دوخت لبشو با زبونش تر کرد آهسته پایین موهامو که کنار کمرم افتاده بود و میون انگشتاش لمس کرد و گفت: -جوجه من چه موهایی داره و من خبر ندارم موهامو از پشت سرم جمع کردم و کلیبسمو از تو دستش گرفتم و موهامو بستم و برگشتم که برم اومد جلو و کمرمو گرفت و گفت: -من گفتم میتونی از بغلم دربیای؟که داری میری؟«چی؟!!!یعنی چی به این آرمین تا رو میدی دنبال آستری میاد تا اومدم جوابشو بدم با لحنی متفاوت با همیشه، آروم و با یه هیجان متعادل گفت:» -موهاتو جلوی هیچ کس باز نکن برگشتم ولی نتونستم بیشتر از نیم رخشو ببینم چشماشوبسته بود و حس کردم داره گردنمو بو میکنه داشت منو ذوب میکرد به سختی از احساسی که داشتم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفت: -تو چه فرقی با بقیه داری ؟ چشماشو باز کرد و منو کمی از خودش دور کرد ولی ولم نکرد و جدی گفت : -تو بگو چه فرقی دارم با لحن شوخی گفتم: -تو فقط دوستمی جدی و با محکمی گفت: -اگر ،فقط اگر جز من به کسی فکر کنی ،به این فکر کنی که من یه جاست فرندم و به فکر یه رابطه جدی باشی... -چیکار میکنی؟ آرمین با حرص ولی خیلی خونسرد سرشو بهم نزدیک کردو چشم تو چشمم شد و گفت: -می درّمت -واگر تو این کاررو کردی؟ -تو مهمی جوجه ی من _دریدنو ازت یاد میگیرم آرمین لبخندی زد ودر حالی که چشماشو دیمونی می کردگفت: -نمیتونی سوگلیم چون که یه جوجه ی کوچولویی ومن یه ببری که بهم سال های قبل زخمی زدن که از درد دریدنو یاد گرفتم با تردید نگاش کردم ترسم و که دید رنگ نگاش عوض شد لبخندی آروم زد و گفت: -میخوام برام غذا درست کنی دستشو پس زدمو رو مبل نشستمو گفتم: -من مریضما خندید دستمو کشید و بلندم کرد و گفت: -تا حالا که حالت خوب بود ،نکنه جات خوب بود حالت خوب شده بود زدمشو خندیدو گفت: -من غذا میخوام اونم با دست پخت جوجه ام -تو که دست پخت منو خوردی -اون و برای همه درست کرده بودی الان برای من فقط درست کن منو برد به طرف آشپز خونه وگفت: -چی میخوای واسه عشقت درست کنی؟ پوزخندی زدمو گفتم: -بیخود دلتو لیفو صابون نزن من احساسی بهت ندارم -جدّاً؟!خب عزیزم راستشو بخوای قبل از تو یادم نمیاد چند نفررو آوردم اینجا و... چاقویی که برداشته بودم تا پیاز پوست بکنم گذاشتم رو میز آشپز خونه و خواستم با همون حرص از آشپز خونه دربیام که جلوی راهمو گرفت وبا شیطنت گفت: -کجا؟ -خونه امون -چی شد ؟تو که احساسی نسبت بهم نداشتی
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.