تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان تب داغ گناه32
فقط یه کم دیگه نگاش کنم...یه کم...یاد روز کنکور که تو بغلش بودم افتادم اولین بار بود که گردنمو لمس میکرد اون موقعه هم گفتم:«فقط یه کم دیگه» ولی هرگز نتونستم از نوازشش صرف نظر کنم با دست پس میزدم با پا پیش میکشیدم...چشمامو بستمو رو مو تا خواستم برگردونم ،آرمین با عجله دستمو به آرومی گرفتو رو مو به نرمی برگردوند طرف خودشو با التماس گفت:-نه نفس، نه عزیزم ترو خدا نه، حالا که حالت خوب شده ،حالا که بیدار شدی،حالا که میتونم چشماتو ببینم خودتو ازم دریغ نکن ،من دوماه که تو کما بودی کشیدم ،بسه نفس آستانه ی تحمل من خیلی وقته پر شده ،آه تو منو از پا در آورد ،ببین از نبودت تو زندگیم فقط طی دوماه چی به سرم اومده،نفس داغونم کردی تروخدا باهام بد تا نکن دیوونه میشم تموم دنیامو دادم تا تو رو بگیرم به پای تموم دنیا افتادم تا تو رو از خدا بگیرم ،هر بلایی که سرت آوردم تک تک شو خدات بدتر سرم آورد اونم با یه حرکت اینکه تو رو تخت خواب باشی و من پشت در اتاقت پر پرتو بزنم ،تمام اشکاتو به خدا پس دادم تموم ضجه هایی که تو، تو بغلم زدی رو همه اون لحظه هایی که مظلوم بودی و من عاشقت می شدم ولی کینه ام تو رو عذاب میداد...نفس ...با من بد نکن منم مثل تو حالا تقاص پس دادم، کسی ازم تاوانتو گرفت که یه روزی گواهشو بهم دادی من از گواهش تنم لرزید ولی فکر نمیکردم تا این حد بتونه جونمو به لبم برسونه ...دستمو با چشمای خیس بوسیدو گفت:-با من باش نفس همه ی زندگیم در تو خلاصه می شه اینو حتی قبل تصادف هم میدونستم ولی با خودم سر کینه ام؛ لج کردم میدونستم اگر برم هم میام چون به تو وابسته شدم ،به تو تعصب دارم و غیرتم نشون زخمی که رو روح وروانم بود نیست نشون عشقه میدونستم ولی ...بازم کینه ی لعنتیم نذاشت...بی خبر از اینکه عشقِ یک ساله ام حتی بزرگ تر از کینه ی هفده ساله امهخدا با گرفتن تو از من تو کمرم میزد منو به زمینی مینداخت که داغ تو ازش زبونه میکشید...تو رو فدای خواسته ی خودم کردم ولی تومنو فدای عشقت کردی انقدر خدا رو به خاطر بچه امون قسم دادم ،انقدر گفتم:خدایا من نه به خاطر بچه امون برش گردونن که تا تونستم تو رو پس بگیرم من هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد جونم به جون تو بسته باشه...نمیدونستم نمیتونم حتی یه قدم ازت فاصله بگیرم...نفس تاوونت خیلی سنگین بود برای منی که تو تموم زندگیم با خدا یه کلمه حرف نزده بودم و خدا رو فقط از زبون دیگرون میشناختم ،پس گرفتن تو سخت بود بعد سی سال زندگی بهش رو کردم که بگم عشقمو میخوام ،داغم کرد تا تو رو داد ،پیش هر کسی که عزت پیشش داشت رفتم تا واسطه بشه تو بیدار بشی نفس فکر میکردم اگر بلا به روزت بیارم باباتو از پا درمیارم نمیدونستم تو بیش از اینکه نفس پناهی باشی نفسِ آرمینی...نفس من ...صورتمو نوازشی کردو گفت:-هر چی بخوای هرکاری بخوای میکنم فقط با من بمون به خاطر پسرمون نفس ما یه بچه داریم به خدا نفس دیگه اذیتت نمی کنم تو فقط کنارم بمون همین کافیه...تو مال من باش من دنیا رو به پات میریزم فقط باش نفس تو پسرمون کنارم باشید فقط همینو میخوام تو فقط کنارم بمون من اینو بدونم که مال من هستی برام کافیههمین که خیالم راحت باشه که تو رو دارم تو هرچی بگی و هرچی بخوای همون و انجام میدم فقط بهم بگو حتی یه لحظه هم ازم جدا نمی شی «موهامو نوازشی کردو گفت:» -تو میدونستی که من عاشقم واسه همین با این حالت داغ به دلم گذاشتی ...نفس طاقت ندارم ...مال من بمون ...نفس تحمل ندارم ...چشماشو بست ودستمو بوسیدوگفت:-همیشه میگفتم:«چیزی از تو واجب تر و مهم تر تو زندگیم نیست»من میخوامت ،نفس تو نفس ِمن هستی اینو میفهمی؟مادر بچه امی بچه ای که در حد تو دوسش دارم و اینو هیچ وقت تا این حد درک نکرده بودم،مادرت راست میگفت که باید پدر و مادر بود تا اینو درک کرد که بچه چقدر عزیزه....من تو و پسرمونو با هم میخوام نفس درکنار هم مثل خونواده ای که هرگز نداشتم و همیشه حسرتشونو خوردم ،تو بگو با من میمونی تا هر تعهدی که بخوای بهت بدمبا بغض گفتم:-میخوای ...«سرشو با هیجانو استرس و مضطرب آورد جلو گفت»-جان؟-میخوای بگم باشه که مثل اون شب که مطمئن شدی منم مثل خودت هستم بهم بگی میخوای بری ؟آرمین با همون حال گفت:-کجا برم آخه؟کجا برم که بدون تو دووم بیارم؟اگر میخواستم برم که تا حالا رفته بودم ،من دوماهه که پام به خونه می رسه که فقط یه دوش بگیرمو لباس عوض کنم برگردم بیمارستان پیش تو، از در اتاق تو اونور تر نمیرم که مبادا قلبم بایستهبا بغض گفتم:-آرمین...دروغ نگوارمین با هیجان و هول خم شد لبمو بوسیدو گفت:-فدات شم این طوری نگو ....اینطوری بغض نکن ...با هیجان تو چشمم نگاه کردو گفت:-میدونی که من هرگز طعم محبتو خونواده رو نچشیده بودم ...بعد تصادف تو هر وقت میرفتم خونه دیوونه میشدم هر جای خونه تو رو می دیدم صداتو می شنیدم ،خونه ام ،تختم ...همه بوی تو رو میدادن من تو رو میخوام ...نفس ...وقتی پسرمونو بغل میکردم انگار تموم وجودم لَه لَه تو رو می زد ،گریه امانم نمیداد من با تو زندگی کردنو تجربه کردم با تموم اون لحظه های تلخی که ساختم، هرگز با کسی اون روزها رو تجربه نکردم که تو یادم حک بشه و برای تک تک اون روزا حسرت جونمو بگیره ...هر وقت نگینو کامیار رو کنار هم دیدم هزار بار تو خودم شکستم هزار بار خودمو به جرم آزار تو محاکمه کردمو در خودم کشتم نفس منو ببخش بیا از اول شروع کنیم ،همه چیزو به خاطر بچه امون ببخش بذار برای اون و تو یه زندگی بسازم زندگی ای که از همه بیشتر آرزوی خودمه ،نذار پسرمون هم مث من بزرگ بشه مث تو که پدر داشتی ولی فقط جسمشو نمیخوام رو بچه ام فقط اسمم باشه میخوام برای تو همسری کنم برات جبران کنم برای پسرمون پدری کنم اونطوری که لیاقت پسرمونِلیاقت بچه ای که مادری مثل تو داره ...-آخه آرمین من چطوری کارای تو رو فراموش کنم تو هزار بار منو با احساسات متفاوت کشتی یه بار قاتل یه بار عاشق یه بار افسرده و پریشون...آرمین تو چشمام با ترس نگاه کردو گفت:-میدونم میدونم قربونت برم، ولی به خدا همش به خاطر این بود که من عاشقت بودمو تو دختر قاتل خونواده ام بودی نفس بیا از اول شروع کنیم حالا دیگه میدونم تو برام چه حکم و ارزشی داری ،نفس ما یه بچه داریم...«تو چشماش نگاه کردم ،بچه ی من از این مردِ چشم ابیه ،بچه ام...پاره ی تنم که الان نسبت به همه بیشتر دلم میخواد ببینمش و نگرانشم باید به خاطر دل خودم بچه امو محروم از پدرش کنم ؟ارمین راست میگه ما هر دومون به نحوی از پدرامون محروم بودیم...اون تغییر کرده یا بازم داره گولم میزنه؟اگر دروغ بود چرا انقدر قیافه اش طی این دوماه عوض شده؟یعنی واقعا به خاطر من این حال و روز و داشته؟بچه امو بی پدر چطوری بزرگ کنم ؟بدون شناسنامه؟بدون اینکه به همه ثابت بشه که من با شوهرم بودم ...من توانایی اینو دارم که با یادگاری آرمین زندگی کنم؟اون منو ترک کرده بود...ترکم نکرد همون موقعه هم دنبالم بود ....نباید بچه امو قربانی کینه ی خودم کنم من به آرمین گفتم «میخوای بچه اتم مثل تو بار بیاد ؟نمیخوام کاری کنم که اگر بچه ام بزرگ شد و پرسید بابام کجاست؟بگم تو رو به خاطر انتقام به دنیا آورد و وقتی ادعای پشیمونی کرد من هم به خاطر انتقام از اون تو و خودمو ازش دریغ کردم ...نمیتونم به پسرم فکر نکنم ...اون به حمایت نیاز داره آرمینو می شناسم ولم نمی کنه خواه ناخواه همیشه تو زندگی من هست ،پدر بچه امه،برادر شوهر خواهرمه...من هنوزم احساسم نسبت بهش بی تفاوت نیست...آزارم داد ولی هیچ وقت کم هم نذاشت ...با اینکه خودشو با نوازش ها ومحبت کردناش به من بیش از من به اقناع میرسوند ولی ...میتونست بد تر باشه و نبود ...من تنها نیستم ،من هستمو یه موجود کوچولو...سرمو آهسته نوازش کرد و با دست آزادش گونه امو لمس میکرد و بهم چشم دوخته بود آهسته خیلی آروم گفت:-دلم برات تنگ شده...نگاهشو به لبم کشوند و خیلی آروم بوسیدتم و گفت:-بهم بگو مال من می مونی نفس...-میخوام بچه امو ببینملبخندی آروم زدو گفت:-باشه برای یه لحظه هم که شده میارمش ببینیشبا بغض گفتم:-بچه ام سالمه؟-اره فدات بشم به خدا سالمه نگران نباش ...اشکم فرو ریخت دلم داشت پر میکشید بچه امو میخواستم....-اسمش چیه؟آرمین دستمو بوسیدو گفت:-نذاشتم کسی اسم روش بذاره تو باید انتخاب میکردی-اگر میمردم...«جلوی دهنمو گرفت و گفت:»-نفس،من میمردم به خودت قسم که قلبم می ایستاد نمیذاشتم دیگه بِتَپه «دستمو رو قلبش گذاشت و گفت:»-ببین ،چون تو رو می بینم ،چون تو کنارمی،چون می بوسمت...بهونه داره و میکوبه ...بی بهونه ام نکن اشکامو پاک کردو گفت :-دیگه چشمات هر گز نمی باره تا فردا آرمین کنارم بود همین طوری حرفایی میزد که ازش بعید بود که بگه !!!بی وقفه می بوسیدتم و از آینده ای که میخواست بسازه حرف میزد...به مامان زنگ زده بود که پسرمونو بیارن از آرمین پرسیده بودم مامانو آقای شیخی ازدواج کردن؟گفت:-نه هنوز سر جریان تو چطوری مامانت به فکر ازدواج باشه ولی به اصرار آقای شیخی محرمیت خوندن چون نمیذاره مامانت تنها بمونه می بره خونه ی خودشتا وقت موعود برسه و مامانم بیاد من از دل برای بچه امون در اومدم...فردا به سختی رسید و مامان اومد تا دیدمش گفتم:-بچه ام کو؟مامان-الهی مادر فدات بشه قربونت برم رنگت باز شده خدا رو شکر«اومد بوسیدتمو با بغض گفتم:»-مامان بچه امو نیاوردی؟مامان-چرا مامان ولی پایین تو بغل شیخیِ نمیذارم بیارمش بالا ،شیخی داره باهاشون چونه میزنه...با همون بغض و چونه ی لرزون گفتم:-آرمین...آرمین-جان؟فدای تو بشم میارمش تو گریه نکن میارمش...-بگید من بچه امو ندیدم بذارن فقط یه دقیقه ببینمش یه دقیقه تو رو خدا ...مامان- باشه مامان جان ،چرا گریه میکنی ؟آرمین تا اومد از در بره بیرون در اتاق باز شدو یه آقای قد بلند و چهارشونه با موهای جو گندمی بچه بغل اومد داخل ،قلب هری ریخت حتما بچه ی منه...پسرمه...مامان-اِ،شیخی جان اومدی؟آقای شیخی-بله خانوم چه فکر کردی مگه میشد از پس من بر بیان بفرمایید اینم نوه امون آوردم مامانش ببینتش«از ذوق دیگه گریه میکردم و میگفتم:»-وای مرسی مرسی...آرمین...بیارش...آرمین –بدید به من؟«صدای نق کوتاه بچه اومد و آرمین با یه حس متفاوتی گفت»:-جان بابایی؟مامانو میخوای ببینی؟نمیدونم چرا جمله اشو که شنیدم بیشتر زدم زیر گریه مامانو آرمین وارفته گفتن:-نفس!!!لبمو زیر دندون کشیدمو گفتم:-بدش من، آرمین آرمین –تو تکون نخور،به دست شکسته ات فشار میاد ، دنده ات شکسته ،من میذارمش تو بغلتآقای شیخی –بذار تختشو یه کم بیارم بالا راحت تر باشه آرمین ،پسرمونو تو بغلم گذاشت....وا.اای..یی نمیدونید چه لحظه ای انگار از وجودتون تیکه ای رو جدا کردنو شما با تموم قوا بهش عشق میورزید یه عشقی که تموم دنیا در برابرش کم میاره،موجودی که بعد خدا تو بودی که خلقش کردی یعنی واسطه ی خلقت تو بودی...فقط یه مادر میتونه اون حسو درک کنه...موهاش مثل من مشکی بودو چشماش آبیِ آبی...انگار چشمای آرمینو در قالب کوچیکی گذاشته بودن و رو صورت کوچولوی پسرمون منو با اون چشماش نگاه میکرد انگار منو میشناخت ...اشکم رو صورتش چکید و شروع کرد به گریه کردن همین طوری مات به بچه نگاه میکردم حتی صدای گریه اشم برام لذت بخش بود ،آرمین کنارم نشستو دستشو پشت بچه گرفتو به آرمین نگاه کردم بهم یه لبخند زدو گفت:-چرا ساکتش نمیکنی؟سری تکون دادموآروم تکونش دادم ولی دنده ام درد میگرفت ولی مهم نبود مهم این بود که کوچولوی من ساکت بشه آرمین-ناهید خانم شیرشو دادید؟مامان-آره مامان دادم جاشم عوض کردم-شیر خشک میخوره؟مامان-آره دخترم تو که نمی تونستی شیرش بدی-بیچاره بچه امآرمین آروم دست کوچولوی پسرمونو گرفتو آروم انقدر که فقط من بشنوم گفت:-می بینی پسرمون هم مثل من کافیه که تو بغل تو باشه تا آروم بگیره به ارمین نگاه کردمو آقای شیخی گفت:-بابا جان خودت بهتری؟-ببخشید سلام،من انقدر ذوق بچه امو داشتم پاک فراموش کردمآقای شیخی با مهربونی ای که از قلبش بلند میشد گفت:-دخترم این چه حرفیه من باید بیش از اینا باهات آشنا میشدم اما انگار هیچ وقت قسمت نبود...-ممنون که پسرمو آوردیدشیخی-این کمتر کاری بود که برات میتونستم بکنم لبخندی زدمو به پسرمون نگاه کردم که چشماش از خواب هی بسته میشد آرمین با شیطنت گفت:-ببین نفس مثل تو خوش خوابهآرمینو نگاه کردم دلم برای شیطونیاش تنگ شده بود نگام کرد و لبخندی زدو گفتم:-کی مرخص میشم میخوام برم خونه امونرنگ آرمین باز شد لبخندی از ته دل زد و گفت:-خیلی زود عزیزم ،خیلی زود میریم خونه امون در اتاق باز شد و دکتر با پرستار اومدند وبا تعجب گفتن:-اینجا چه خبره؟الان نه وقت ملاقاته نه روز ملاقات بفرمایید بیرون،چرا بچه ی کوچیکو آوردید آقا؟آرمین-آخه خانومم از وقتی فارغ شد رفت تو کما بچه امون و ندیده بود به آرمین نگاه کردم چقدر عوض شده با مردم هم حتی خوب حرف میزنه اون غرورو نخوتش کجا رفته؟!!!آرمین-نفس جان باید ببریمش آخه می ترسم مریض بشه -باشه ولی بلندش کن بیارش جلوی صورتم تا ببوسمش آرمین بچه امونو آورد جلو بوسیدمشو مامان گفت:-آرمین تو برو خونه من هستمآرمین –نه ناهید خانم میدونید که میرم خونه استرس نفسو میگیرم اینجا باشم راحت ترم شما برید مامان- نه مامان جان تو سه روزه این جایی برو خونه یه استراحتی بکن آرمین-آقای دکتر خانمم کی مرخص میشه؟دکتر-فعلا یه هفته ای مهمون ما هستن-وای نه من میخوام برم خونه آرمین دستمو گرفتو گفت:-نفس جان تا حالت خوب نشه که نمیشه بیای خونه....خلاصه آرمینو فرستادیم خونه ،وقتی با مامان تنها شدم گفتم:-از آرمین شنیدم که به خاطر من ازدواج نکردیدمامان لبخندی زدو دستمو گرفتو گفت:-ما هم ازدواج میکنیم -مرد خوبیهمامان-آره خیلی ،تموم لحظه هایی به خاطر تو کما بودن تو داشتم کنارم بود و درکم کرد میگفت:«ناهید ایمانت کجا رفته؟اگر آدم یه ذره ایمان داشته باشه کوهو میتونه جا به جا کنه واسه خدا شفاء دادن نفس کاری نداره هر چی هست حکمتشِ من مطمئنم که نفس خوب میشه...»وقتی بچه اتو میدیدم داغ دلم تازه میشدو گریه میکردم می اومد بچه رو ازم میگرفتو می برد تو اتاقو انقدر براش لالایی میخوند تا خوابش ببرهمامان نفسی عمیق کشیدو گفت:-خدا عوضش بده -مامان-نعیم کجاست؟مامان- تو که به کما رفتی ،همه چیز یهو عوض شد آرمین دیگه اون آرمینی که ما میشناختیم نبود ،من که باورمون نمیشد این همون ادمی باشه که ما رو این همه اذیت کرد روزای اول فقط زل میزد از پشت شیشه تو رو نگاه میکردو عین ابر بهار اشک میریخت...بعد شروع کرد به پای من افتادن به پای نگین افتادن ،رفت نعیمو آزاد کردو به پای اون افتاد تا همه حلالش کنیم میگفت:«آه شما، نفسو از من گرفته،رضایت بدید از ته دل منو ببخشید تا خدا نفسو به من برگردونه...»شده بود مرغ سرکنده منو نگین از کاراش شوکه شده بودیم تا صبح عین روح سرگردون پشت در اتاقت راه میرفت نه شرکت میرفت نه خونه میرفت نه غذا میخورد ،صد بار حالش بد شد و کامیار با زور بردش....با خودش حرف میزد عین بچه ها گریه میکرد دل همه ی ما رو آب کرد این پسر ِ، اولا که نمی رفت بچه رو ببینه میگفت:«نفس نباشه بچه میخوام چیکار؟ من نفسو میخوام»آخر کامیار یه روز بردش بخش کودکان تا پسرتونو ببینه بچه رو که دید دیگه زیر و رو شد حالا یه پاش بخشی بود که تو بستری بودی یه پاش بخش کودکان بود...من گفتم این پسر دیوونه میشه .من به نگین میگفتم:-اگر نفس بهوش بیاد و بگه من نمیخوامت؛ این پسره دق میکنه امروز که اومدم دیدم حرف میزنید نگاش میکنی نفس به خدا نفسم بالا اومد مامان-بابا کجاست؟مامان-نفس هرکی که توی این بازی بوده یه جوری تاوونشو داده یا اینکه تاوونشو خدا ازش خواهد گرفتچه تو این دنیا چه تو دنیای دیگهقلبم هری ریختو گفتم:-مامان چی شده؟مامان-حسین آسایشگاهِ-آسایشگاه؟!!!مامان-آره آسایشگاه روانیا بابات دچار اختلال روانی شده دکترا میگن یه شوک شدید باعث این اختلال شده هیچ کسو نمی شناسه به طور کل رابطه اش با دنیای بیرون قطع شده دیگه اون حسینی نیست که میشناختیم عجیبه نفس عجیبه!!بعد اینکه تو از موضوع مطلعش کردی بهم ریخت ...ما که گرفتار تو بودیم ولی نعیم که رفت سراغش گفتن فرستادنش تیمارستان ،رئیس زندان میگفت بعد دیدن دخترش این طوری شد بعد اینکه بهش خبر رسید دخترش از زندان که اومد بیرون تصادف کرده و تو کماست،خیال کرد تو مردی ،دیگه زد به سرش ...یکی دوبار نعیم رفته دیدتش ولی کسی رو نمی شناسه مدام با یه زنی تو خیالش دعوا میکنه که از کامیار شنیدم اسم مادرشه...نعیم میگه گاهی بلند بلند میخنده گاهی های های گریه میکنه..چشمام پر اشک شدو گفتم:-من این بلا رو سرش اوردممامان-نه عزیزم اعمالش این بلا رو سرش اورد تو فقط واقعیتو گفتی،اون بود که با اعمالش روزگار همه امونو سیاه کرد با گریه گفتم:-ولی مامان اون بابامه نمی خواستم این طوری بشهمامان دستمو بوسیدو گفت:-میدونم مامان جان،آروم باش.... * * *یه ماه از مرخص شدنم میگذشت مامانو آقای شیخی عقد کردن ،نعیم جای بابا شریک آقای شیخی شده بود ،من هم به خونه ی آرمین برگشته بودمو باهم زندگی میکردیم زندگیی کاملا متفاوت با رویه زندگی سابقمون ،ما زودتر از مامان اینا عقد کردیم و بعد هم برای پسرمون شناسنامه به اسم هر دومون گرفتیم آرمین واقعا عوض شده بود چطور ممکن یه نفر طی دوماه انقدر عوض بشه؟!!!این فقط میتونست کار خدا باشه یه مرد واقعا خونواده دوست یه پدری که جونش برای بچه اش در میره ،شوهری که با خواسته های معقول زنش کنار میاد مگه یه زن از زندگی چی میخواد؟ یه روز بچه رو گذاشتم پیش مامانو با نگین رفتیم آسایشگاه روانیی که بابا بستری بود ،باورم نمیشد این که می بینم بابا باشه لاغر و نحیف با موهای پریشون و ژولیده رو نیمکت نشسته بودو با یکی حرف میزد تند تند انگار داره با تلفن حرف میزد :«آره تو گفتی،تو گفتی بیام من گفتم که نریم،تقصیر تواِ...من جواب گو نیستم ...منو تو گول زدی...بیا بریم تو اتاق من...نه من نمیام تو اتاق تو ...تا بلند شد آرنجشو گرفتم و گفتم:»-بابا جونوایستاد منو عین یه غریبه نگاه کرد بعد یهو به یکی که انگار پشت سرم ایستاده بود با عصبانیت گفت:-چرا ایستادی؟تو میخوای تکلیف منو روشن کنی؟من تکلیفتو روشن میکنم بیا...-بابا بابا منم نفس....باباجون...بابا منو انگار نمیدید دست اون کسی رو که میدیدو گرفت و انگار میکشیدش اومدم دنبالش برم که نگین گفت:-نفس...بابا ما رو نمی شناسه-ما که میشناسیمش باید یه کاری کنیم بریم با دکترش حرف بزنیم بابا تا خود اتاقش با خیالش در گیر بود به داخل اتاق دکتر رفتیمو دکتر گفت:-پدر تون دچار اختلال روانی شده تحت درمان ِولی اختلال روانیی مثل بیماری پدر شما که از یه فشار روانی حاد رخ داده ،مدت زمان زیادی می بره تا با دارو درمانی شدتش کنترل بشه ولی هرگز مثل یه سرماخوردگی ساده نیست که با دارو خوب بشه ،تا آخر عمرشم باید دارو رو بخوره تحت مراقبت های شبانه روزی باشه الان پدر شما تو دوران شدت بیماریه که بردنش به خونه جایز نیست یعنی دور از عقل چون رابطه اش با دنیای واقعی کاملا قطع شده ،ممکن هر کاری بکنه ...هیچ جای این دنیا دور از عدالت نیست ...خدا عدالتشو بر پا میکنه گاهی انقدر تقاص سنگینه که ظرفیت دنیا در حد اون تقاص نیست و به دنیایی منتقل میشه که ظرفیت بیشتری داشته باشه...نتیجه ی اون تب داغ ه*و*س این قفس بود که بابا با اعمالش گرفتارش شد.پایانِ رمان تب داغ گناه( شنبه)16:57نویسنده :نیلوفر قائمی فر
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.