تبلیغات
❤✿لبـخند تو...✿❤ - رمان تب داغ گناه30
آرمین- گفتم تو برو تو اتاق هر وقت گفتم ،بیا بیرون -الان نه آرمینآرمین-مامانت الان که پایین بودم میگفت «حاضر بشم برم دنبال نفس خونه ی باباش تنها ست»کدوم نفس؟تو که اینجایی باید همین امروز تکلیف یه سره بشهمیمونی تو اتاق حتی اگر صدای دعوا اومد هم بیرون نمی یای تا من مامانتو قانع کنم با غصه گفتم:-آرمین ،تازه نگین دوروزه مرخص شده و رنگو روی مامانم باز شده من می ترسم ...آرمین با حرص گفت:-آره دو روزه هم هست که جنابعالی پیش مامانت تشریف داریدصدای زنگ در اومدو آرمین به اتاق اشاره کردو گفت:-اتاق بدو -تو آخر مامان منو می کشی با خبرای بدی که بهش میدیبلند شدم رفتم تو اتاق رو تخت نشستم و آرمین در رو باز کرد ،کامیار هم با مامان اومده بود بالا اصلا صداشونو نمی شنیدم که چی میگن انقدر آروم حرف میزد که حتی گوشمو به در هم چسبونده بودم نمی شنیدم فقط زیر لب صلوات می فرستادم مامانم طوریش نشه دل تو دلم نبود این آرامش قبل طوفانه ،فشار مامانم اگر بالا میرفتو منجر به سکته اش می شد چی؟انگشتامو از روی در جمع کردم و پیشونیمو به در چسبوندم قلبم تپششو روی دور تند گذاشته بود...صدای جیغ مامان بلند شد قلبم هری ریخت ،گفت بهش تموم شد خدایا مراقب مامانم باش مامانمو به تو می سپارم ...مامانم داد می زد به هر دو شون فحش و ناسزا میگفت ؛گریه میکردو آرمینو کامیار هم همش می گفتن:-ناهید خانم ...آروم باش ،ناهید خانم یه لحظه گوش بده...دلم عین سیر و سرکه می جوشید هی سرو ته اتاقو بالا وپایین کردم ...نه نمی شه دارم دیووونه می شم مامانم یه وقت بلایی سرش نیاد ؛شالمو سر کردمو در رو باز کردم رفتم بیرون ،مامانم پشت به ورودی راهروی اتاقها،نشسته بود و گریه میکردو ضجه می زد آرمین تامنو دید اخم کردو با سر اشاره کرد برگردم ،پوست زیر گردنمو به (معنی التماس )نیشگون گرفتم ؛دومرتبه اشاره به اتاق کرد ،اومدم برگردم تو اتاق که مامان از حال رفت ،یه جوری هول شدم که کامیار قبل اینکه به داد مامانم برسه اول گفت:-نفس نترس هیچی نیست الان به حال میاد اومدم بدوأم طرف مامانم آرمین منو تو بغلش گرفت ،جیغ می زدمو دستو پا میزدم تو بغلش؛ کامیار مامانمو ماینه کردوبعد سعی کرد مامانو به هوش بیاره هی زد به گونه اشو آب آورد ریخت رو صورتشو بلند شد رفت از بار آرمین اتانول آورد زیر بینیش گرفت تا بالاخره مامانو کمی بهوش آوردو سریع یه زیر زبونی تو دهنش گذاشت چه تکمیل اومده بود بالا ...حالا منم این میون تو بغل آرمین بودمو تقلا میکردم و آرمینم نمی ذاشت طرف مامانم برم تا کامیار کارشو بکنه مامانم که حالش یه کم جا اومد ولم کرد و دوییدم طرف مامان با گریه صورتشو به احاطه ی دستم در آوردمو گفتم:-مامانم ،مامان جونم الهی من قربونت برم چت شد؟الهی من بمیرم برات...آرمین زیر آرنجمو گرفتو گفت:-چرا اونطوری صورتشو تو بغلت گرفتی خب الان که به زور نفسش بالا پایین میشه تو هم خفه اش کن ..پاشو برو یه لیوان آب قند درست کن جای آبغوره گرفتن «بلندم کردو صدای مکرردر زدن وپشت سر هم زنگه در رو صدای نگین اومد:»-باز کن در رو کامیار ...نفس...آرمین-بیا گروه تکمیل شد کامیار در رو باز کردو گفت:-مگه نگفتم نمیا بالا نگین –وای خاک به سرم مامان ،مامان چت شده؟«نگین بغل دست مامان نشستو خم شد طرف مامان»کامیار –اونطوری نشین به دنده ات فشار میاد آرنج نگینو گرفتو نگین با گریه گفت:-الهی قربونت برم مامان جونم ،کامیار چیکارش کردید چرا مامانم اینطوریه؟کامیار- الان حالش جا میاد زیر زبونی دادم بهش با لیوان آب قند اومدم بالا سر مامان آرمین آرنجمو کشیدو گفت:-ترو خدا این عقل کلو نگاه کن ،بذار زیر زبونیه آب بشه بعد اینو بده بخوره-هی میگم الان نه الان نه مگه گوش میدی؟مامان نالید-ای خدا چرا منو انقدر زنده گذاشتی که این لحظه رو ببینم؟منو نگین باهم با گریه گفتیم:-مامانآرمین-بیا باز شروع شدنگین با حرص گفت:-همش تقصیر تو إ آرمینآرمین- از نظر تو که همه ی مشکلای دنیا تقصیر منه -بالاسر مامانم دعوا نکنید ؛نگین به سختی اون طرف مامان رو کاناپه نشستو کامیار هم بالاسرش ایستاد ،این طرف هم آرمین بالاسر من ایستاده بود مامان با حال نا مساعد نالید با وحشت گفتم:-کامیار یه کاری کنکامیار –تو و نگین امان بدید حالش جا میاد پشتشو ماساژ بدید ...نگین تا اومد تکون بخوره کامیار گفت:-تو نمی خواد با اون پهلوی شکسته ات این کار رو بکنی «اومدم من پشت مامانمو ماساژبدم که آرمین منو پس زدو اومد از پشت کاناپه پشت مامانو ماساژ داد و به من که فقط گریه میکردم و نگاه کرد:»-بسه انقدر فضا رو تشویش وار نکن مامان-وای نفس....وای نفس از دست تو ....نفس ذلیل مرده ...اینه دست مزدم پدر سگ...با گریه گفتم:-مامان جونم ببخشید «مامان با دستای بی جونش میزد به بازوم ،سرمو به زیر انداخته بودم تموم آب قند تو لیوان دستم ریخت رو پام لیوانو رو میز گذاشتمو ،مامان دست آرمینو از پشتش پس زدو به من گفت:»-کوفت ببخشید ؛درد ببخشید ،من با تو چیکار کنم ؟تو رو دیگه کجای دلم بذارم دختره ی بی شعور بی عقل کی گفت:حق داری با یه مرد دوست بشی که کارت به اینجا بکشه؟بی شرف؟...وای من از دست شما دوتا چیکار کنم کاش پسر بودید این همه غصه اتونو نمی خوردم خدا منو بکش از دست شما راحت بشممنو نگین-مامان نگو خدا نکنهتا آرمین اومد حرف بزنه مامان آرمین و شروع کرد به زدن و نا سزا گفت ولی خدا وکیلی آرمین حتی یه بار هم نه جواب مامانو داد نه حتی دست مامانو پس زد ،دست مامانو گرفتمو گفتم:-مامان بسه نزنش ...مامان جیغ زد :-پاشو از جلوی چشمم گمشید کاش وقتی بچه بودید جفتتونو خفه میکردم که امروز داغتون رو دلم نمی موند رو کرد به پسرا که حالا کنار هم ایستاده بودن و گفت:-آخه بی شرفا با دخترای حسین چیکار داشتین؟می رفتید خود نامردشو می زدید ،می کشتید داغ اونو به دل من میذاشتید بچه های من چه گناهی داشتن؟-مامانم سکته میکنیا...مامان جیغ زد:-ایشالله که سکته کنم از این بی آبرویی نجات پیدا کنم اگر نعیم بفهمه که می کشتت ....آرمین بی مقدمه جدی گفت:-نعیم غلط میکنه ،اونو می فرستم دبی جاشو با کارمند شرکت دبی عوض کردم نمیذارم ایران باشه که بویی ببره و واسه من شاخ بشه ،دو سه روزدیگه که از سفرش بیاد انتقالیش میدم نگین به من نگاه کردو هر دو به مامان نگاه کردیم...انگار نفسش یه کم بالا اومد ،مگه آرمین تو دبی هم شرکت داشت؟چرا تا حالا رو نکرده بود ؟چرا ما هیچ کدوم نمی دونستیم؟بابا هم تا حالا در موردش حرفی نزده بود ؟!!!!آخ که این یه موذ ماریه که دومی نداره معلوم نیست لامصب چقدر دارایی داره!!!مامان همونطوری گریه میکردو می نالید و منو نگین هم پا به پاش ،کامیار و آرمین هم مقابلمون نشسته بودن و هر کدوم به ما چپ چپ نگاه میکردن ...که مامان گفت:-اونچه خواستید رو بدست آوردید ،دیگه با نفسو و نگین کاری نداشته باشید ،من دخترامومی برم آرمین به من نگاه کردم و اخماشو کشید تو همو گردنش به سرعت نور قرمز شدواز تیکه مبل خارج شدو به جلو متمایل شد و با جذبه گفت:-بله؟ ببرید؟ کجا؟«مامان با صدای بغض آلود و لرزون گفت»:مامان- میریم خونه ی خواهرم ،ما از شما شکایت نمی کنیم شما هم فیلمو بدید به ما،بذارید بی سر و صدا همه چیز تموم بشه..کامیار با قیافه ای مشابه ی آرمین گفت:-نگین پاشو بریم ،پاشو،خیال کردید...آرمین-کامیار .کامیار که نیم خیز شده بود بلند بشه دو مرتبه نشستو آرمین گفت:-نگینو نفس جایی که باید باشن می مونن ،حساب منم با حسین پناهی هنوز تموم نشده ...مامان با عصبانیت گفت:-اگر حسابی باهاش داری ،با خودش تسویه کن تو که آینده ی نفسو ازش گرفتی دیگه چی میخوای؟جونشو؟کامیار از جاش بلند شدو گفت:-نگین پاشونگین به مامان نگاه کردو مامان گفت:-برید لباس بپوشید میریم آرمین جدی و عصبی با اون قیافه برزخی و قرمزش گفت:-کامیار میدونو نگین که بره یا بمونه ولی تکلیف نفس اینه ،می مونه. عقدش نکردم که شما از راه نرسیده دستشو بگیری و ببریش ،زن جایی می مونه که شوهرش هستمامان هم با عصبانیت و حرص گفت:-کدوم زن؟زنی که به زور می بری زیر لحافت؟با گریه صیغه اش میکنی ؟ با این مدل محرمیتو رابطه ،زن و شوهر محسوب نمی شنآرمین هم با حرص و دندون قروچه گفت:-ناهید خانم منو زدی گفتم «اشکال نداره حقمه طرف حسابم نفس نبوده و پاشو کشیدم تو ماجرا باید کتک مادرشم بخورم »فحشم دادید گفتم:«منم بودم قاطی میکردم بذار سبک بشه»ولی اگر بخوایید برای منو زندگیم تعیین تکلیف کنید چنین اجازه ای رو بهتون نمیدم ،همه جوره با هاتون راه میام ؛نعیمو می فرستم دبی،جا بهتون میدم ،وکیل گرفتم تا طلاقتونو وبگیری،اینجا هم که نمیذارم آب تو دل این«به من اشاره کرد »تکون بخوره دیگه چی میخوایید؟برگردید خونه اتون ،نفس زن منه تموم قانون این مملکت هم پشت خواسته ی منه چون نفس زن قانونی و شرعیمهمامان-کار تو چی انگاری میخوای کارت به دادگاه برسه؟-کدوم مدرکو دارید؟رو کنید مشتاقم فیلمی که ازش حرف میزنیدو ببینم ،اون فیلم یه نسخه داره اونم دست من هیچ کسم نمیدونه کجاستو نمی تونه پیداش کنه ،بعدشم زنم بوده ، دوست داشتم ازش فیلم بگیرم،صیغه نامه دارم، چی ؟حالا چی؟مامان با حرص منو نگاه کردو گفت:-لال شدی،بی شرف؟ یه حرفی بزن اون موقعه که باید حرف میزدی نزدی الان هم که باید یه چیزی بگی بازم لالی؟با غم مامانو نگاه کردمو گفتم:-مامان،بس کن ،من قبلا زورامو زدم ازهر راهی وارد شدم، تو نمیتونی از پس آرمین بر بیای ،من یه مهره ی سوخته ام از این بیشتر هم داغ بشم ،سوخته تر نمیشم مامان –من نمیذارم دخترام زیر دست شما دوتا بمونن ؛شما میدونیدو حسین ،بازی با دخترای من بسه ،چشممو تا این جا می بندم ولی ...آرمین خونسرد و جدی اومد جلو مقابل مامان ایستاد ،مامان هم اینجا سر پا ایستاده بودو منو نگینم اینور اونورش ایستاده بودیم آرمین با آرامش گفت:-نفس تا وقتی که من بخوام زنِ منه ،مالِ منه،حقِ منه و اجازه نمیدم، اجازه ندارید حتی یه اینچ از من جداش کنید ،وقتی شوهرتون زندگی منو میگرفت من یه پسر بچه ی سیزده ساله بودم که هیچ قدرت دفاعی در برابر خونواده امو حقم نداشتم ؛جلوی چشمام همه چیز دود شد ولی حالا یه مرد سی ساله ام حالا منم که به زندگی دستور میدم ،میخوایید چیکار کنید ؟یه زن بی سر پرستِ بی پول ِمسن از پس من ِجوون سی ساله با چَنتِه ی پر ،که اشاره کنم همه چیز با پولم به وقف مرادم میشه ،انقدر هستم که آرزوی دیدن نفسو به دلتون بذارم و هیییچ کاری نتونید بکنید چطور میخوایید از پسم بر بیایید ؟تموم دارای شوهرتون هنوزم تو دستای من ،خیلی راحت میتونم بکشمش بالا کَکَم هم نگزه ،انقدر ازش کینه دارم که وجدانم بیدار نشه دخترتم تو دستای من ِ میخوای چیکار کنی ناهید خانم؟ برام جالبه که راه کارتو بدونم ...با گریه به شونه ی آرمین زدمو گفتم:-بسه،مامانمو انقدر تحقیر نکن ؛فکر کردی خدایی؟تو هیچی نیستی ؟آرمین ،،خدا فقط داره بهت فرصت میده که دست برداری وگرنه آینده ات جز سیاهی و آهو ناله نیست ،مامانم شاید به قدرت مندی تو نباشه اما کسی رو پشتش داره که تو انگشت کوچیکشم نمی شی مامانم خدا رو پشت سرش داره «نگاه آرمین با یه اخم خاصی شد یه وحشتی ته نگاهش نشست که منو آروم میکرد و خودشو نا ارام»نگین مامانو در بر گرفتو گفت:-شده نمرود کم مونده ادعای خدایی کنه اگر مردی واسه ی یه زن بی سرپناه شاخو شونه نکش،به اندازه ی کافی منو خواهرم تقاص کینه ی تو و برادرتو دادیم از مادرم صرف نظر کندست مامانمو که بیچاره وار رو زمین نشسته بودو گریه میکردو بوسیدم و گفتم:-مامان جونم ،من تو رو به هیچ کس نمی فروشم ،حتی به آبروی خودم ،گریه نکن عزیزم من هر جا که تو بگی میام نگین با حرص و سرتق بازیه همیشه اش گفت:-آره برید هر غلطی که میخوایید بکنید ،پاشو مامان جونم هر جا که تو بخوای میاییم آرمین و کامیار هر دو با حرص و عصبانیت نگاهمون کردنو کامیار دادزد:-نگین یعنی چی؟ناهید خانم من که میگم با نگین ازدواج میکنم ،نگین تو چرا تعادل اخلاق نداری؟آرمین آرنجمو گرفتو کشیدو گفت:-پاشو ببینم،افتادی تنگ مادر و خواهرت بلبل شدی؟با حرص دستمو از دستش کشیدمو گفتم:-ولم کن ،مگه تهدید نکردین که فیلمو میذاری تا آبرومون بره برو هر غلطی میخوای بکن برام دیگه مهم نیست ولی آرمین اینو بدون که تو بنده ای و اون بالایی ِ رئیسه حالا اگر جرئت داری آبرو مو ببری آرمین قاطی کردونعره زد:-می زنمت به خدا -غلط میکنی ولم کن آرمین داد زد :-نفس می زنمت به خدا قسم انقدر میزنمت که زمین گیر همین خونه بشی تو حق نداری از من بدون خواست من جدا بشیهولش دادمو گفتم:-کسی که مادرمو تحقیر می کنه واسه من وجود نداره آرمین-چرا تو انقدر احمقی ؟کی به مادرت خیانت کرد و تحقیرش کرد من؟یا بابای نامردت؟من که به مادرت کمک کردم ...-کمکتو نمی خواییم که منت سرمون بذاری ،پاشید ...آرمین منو بیشتر کشید تو بغلش تو چشمام عصبی نگاه کردو با حرص گفت:-جرئت داری راه بیفت کامیار با لحن آرمین در حالی که مثل آرمین ،آرنج نگینو گرفته بود گفت:-می ریم خونه خودمون ،تو بدون من جایی نمی ری نگین- ولم کن اَهکامیار با لحن خشم الود گفت:-چرا این طوری میکنی ؟ مگه من حرفی زدم چرا آرمین هر چی میگه به پای منم میذاری...نگین- چون مغز توو آرمین به هم اتصال داره تو ،تو دهن اونو نگاه میکنی و تصمیم میگیری ،اگر منو نفس تا حالا حرفی نزدیم به خاطر مامانم بود ولی حالا که مامانم فهمید دیگه ادامه ای در کار نیست مچ دستم و میخواستم از تو دست آرمین بکشم بیرون که زورم نمیرسید اونم با من کلنجار میرفت که مامان گفت:-بس کنید آرمین منو به زور نگه داشتو گفت:-ناهید خانم من همیشه با شما متفاوت رفتار کردم چون هر وقت شما رو میدیدم یاد بابام می افتادم ،میدونید که با بقیه چطوری رفتار میکردم ولی همیشه عزت و احترام شما رو داشتم ولی اگر بخوایید نفسو از من بگیری چشمامو به همه چیز می بندم به هر چیزی که باعث این احترام می شد منو به زور رو کاناپه نشوندو با همون لحن متحرصش گفت:-به مادرت گفتم که شیر بشی برم برم راه بندازی ؟گفتم که بتمرگی سر زندگیت، زندگیتو بکنی اون دمی که در آوردی و اون زبونی که دراز شده رو یا قایم کن یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدیرو کرد به نگینو گفت:ناز زنو زیاد بکشی میشه تو که هیچی سرت نیست این بدبخت«به کامیار اشاره کرد »که میگه عقدت میکنه چی میخوای دیگه اون موقعه ها ای خواسته آرزوت بود چی شده که کرم افتاده تو جونت تو جلد این «اشاره به من »ساده لوح دهن بینم میری که آتیش بندازه تو زندگی منرو کرد به کامیار رو گفت:-فقط وایستا بِرو بِر زنتو نگاه کن یه کم جر بزه داشته باش ،ببرش خونه ات که نشینه اینجا واسه ی من خط و نشون بکشه کامیار اومد دست نگینو گرفتو گفت:-همینو میخوای؟با جون وجان من کارت راه نمی افته باید دوتا بارت کنه؟نگین با همون سرتقیش دستشو از دست کامیار کشید بیرونو رو به آرمین گفت :-خیال کردی منم نفسم...مامان-برو خونه ات...نگین-مامان!!!!!مامان به کامیار نگاه کردو گفت:-ببرش خونه ات آرمین راست میگه «به آرمین نگاه کردو گفت»:-میگی من بدبختم راست میگی اینا همه به خاطر بی عرضگی خودمه جای شوهر کردن اگر حرف مادر خدا بیامرزمو گوش داده بودم ؛ درس میخوندم،الان تو واسه ام خط و نشون نمی کشیدی که منم از قانون سر در نیارمو سکوت کنم تا به بد بخت کردن دخترای من ادامه بدید ،اگر درس میخوندمو واسه خودم کسی میشدم الان زیر بار منت تو نبودم و دخترامو ازتون میگرفتم نه اینکه خودمم زیر دین تو باشم اگر دخترامم مثل خودم بار نیاورده بودم الان اینا هم بدبخت شما دوتا برادر نبودن ،آدم همیشه چوب بی عقلی و بیچاره بودنشو میخوره آره من مدرک ندارم که ثابت کنم تو به دخترم ت*ج*ا*و*ز کردی جیب پر پول ندارم تا همه عالم و آدم تا کمر برام خم بشنو رئیس با شم صد تا وکیل و کاردان زیر دستم باشه که حقو ناحقو باهم بگیرم ،نفس راست میگه مهره ی سوخته است ،اصلا سه تامون مهره ی سوخته ایم شما مردا تصمیم میگیرید و هر کاری می کنید نمیدونم چرا همیشه هم قانون پشت شماست !هر کاری هم که عقلتون می رسه میکنید و فکر زن بدبختم نیستید حسین این همه سال به من خیانت کردو من وبا سه تا بچه سرگرم کرد تا سرمو بلند کردم دیدم سرم تا کجا رفته تو کلاه،من قربانی خیانت شوهرمم و نفس و نگین هم قربانی خیانت باباشون ،شما هم تصمیم گرفتید انتقام بگیرید ولی نمیدونم چرا انتقامو از دخترا شروع کردید که از منفعتتون کم نشه ؟اصلا ما زنها چه نقشی تو زندگی شما مردا داریم جز اینکه سر هر اقدامی که پای یه زن در میونه ،سرو کله ی ه*و*س یه مرد هم پیدا میشه؟کامیار –ناهید خانم چرا همه رو داری با یه چوب می زنی؟این ه*و*سِ«اشاره به نگین»کدوم ه*و*س آتیش غیرتو تعصبو خاموش میکنه که آتیش خشم من نسبت به دختر قاتل مادرم خاموش کرده ؟؟شما زن ها فقط بلدید ما مردا رو اذیت و آزار بدید بعد برید یه گوشه بایستیدو ادعای قربانی بودن بکنید آره اولش انتقام بود به همین هدف نزدیک نگین شدم ولی وسط راه همه چیز تغییر کرد این نگین هم خوب میدونه چه احساسی نسبت بهش دارم که این ادا ها رو در میاره نمیدونه که شانزده سال از این درد پوست انداختم ولی موقع انتقام که رسید عشق افتاد به جونم ،درک نمی کنه که به اندازه ی کافی دارم با خودم کلنجار میرم تا یادم بره دختره کیه ،باباش چه به روزم آورده ...با این احساس لعنتی در گیرم ...بازم نمک رو زخمم میشه تا بیشتر عذابم بده ،همیشه ی خدا مرض اذیت کردن داره کامیار با عصبانیتی که درست اونو شبیه آرمین میکرد و در همون حد ترس به جون آدم مینداخت گفت:-پاشوم بریم که بیشتر از این آتیش درونم گُر نگرفته که فقط بلدی منو حرص بدینگین به مامان نگاه کردو مامان اشاره کرد که بلند بشه بره ؛نگین اومد و صورت مامانو بوسیدو گفت:-الان کجا می ری ؟مامان-بر میگردم خونه ی...آرمین- خودتون اون خونه ای که من بهتون دادممامان-برمیگردم خونه ی خودم آرمین-خونه ی شما همون خونه ای هست که من بهتون دادم،برای چی برمیگردید به عذابگاهتون؟به زودی طلاقتونو می گیرم میخوایید برگردید خونه ی حسین پناهی؟مامان- انتظار داری برگردم خونه ی معشوقه ی شوهرم که هر طرفشو نگاه میکنم زنی رو ببینم که شوهرم این همه سال جای من عاشق اون بوده ؟اگر منم مثل شما فکر میکردم باید الان میکشتمتون چون شما پسر زنی هستید که هم شوهر مو از من گرفته هم دخترامو از من گرفتید «لحظاتی سکوت فضا رو گرفت هر کسی فکر فردای خودشو میکرد ،کامیار ازجا بلند شدو دومرتبه دست نگینو گرفتو با خودش برد و.... ما سه نفر موندیم»آرمین-ولی همه ی اونا زنده اند ،همه ی اونایی که منو خونواده ام ازتون گرفتیم ،هیچ کس پدر و مادر آدم نمیشه نه شوهر نه بچهمامان –وقتی پدر شدی منو درک میکنی درست مثل موشی شدم که عقاب بچه امو به چنگال گرفتو پرواز کرد و من نه بال دارم که پی اون پرواز کنم نه اینکه می تونم تا قله ی قاف که لونه ی عقابه بدوأم تا هم برسم بچه امو یه لقمه کرده حتی استخووناشم خورده و آرمین تو همون عقابی مامان بلند شد آرمین جلوی مامانو گرفتو گفت:-الان نرید حالتون خوش نیست رو پا بند نیستید بمونید فردا برید مامان –من نمیتونم تو خونه ی پسر معشوقه ی شوهرم بمونم،تو خونه ی قاتل آینده و آبروی دخترم ،تو خونه ی تو که شدی خوره و افتادی تو زندگی منو پاره های تنم آرمین-ولی اینجا خونه ی نفس هم هست مامان-نفس توی این خونه زندگی نمیکنه ؛زندانیه آرمین چشماشو رو هم گذاشت تا تسلطشو به دست بیاره و خودشو کنترل کنه ،به آرومی گفت:ناهید خانم چرا با من ...با من...«به آرمین نگاه کردم صورتش قرمز شدو انگار داره درد می کشه رگ های گردنش متورم شد ،انگار از درد نمی تونست نفس بکشه به سختی گفت:»-نفس ،پام..بند دلم پاره شد شتافتم به طرفش تا بگیرمش تا برسم بهش تعادلشو از دست داد انگار از درد یه لحظه فلج شد،افتاد رو زمین با نگرانی زیادو دلواپس به مامان نگاه کردم که فقط به آرمین نگاه میکرد با وحشت گفتم:-آرمین چت شد باز وای خدا...چرا پات اینطوری میشه؟...میخواستم بلند بشم برم کامیار رو صدا بزنم ولی قیافه ی آرمینو که میدیدم پشیمون میشدم کنارش بشینم وپاشو ماساژ بدم نفسش بالا نمی اومد بعد چند دقیقه که هی پاشو ماساژدادم کمی عضلاتش نرم شد به مامان نگاه کردم که هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد فقط آرمینو نگاه میکرد،که از درد می لرزیدو دو طرف بازو های من که جلوی روش نشسته بودمو پاشو ماساژ میدادم گرفته و فقط میگه:-نفس...اخ...نفس...درست برعکس من که خیلی هول کرده بودم؛ خواستم بلند بشم که برم کامیار روصدا کنم که آرمین گفت:- نمیخواد صداش کنی ول کرد برو یه لیوان آب بیار عرق رو پیشونیشو پاک کردم بلند شدم برم یه لیوان آب براش بیارم دیدم مامان داره مو شکافانه نگام میکنه حتما رنگو روم پریده،رفتم لیوان آبو آوردمو دادم بهش وگفت:-ناهید خانم میدونم از من بدتون میاد به همون اندازه که من از شوهر سابقتون متنفرم شما هم از من متنفرید ولی من نمی تونم مثل شما با هات رفتار کنم تمام این سال ها پدرمو تو وجود شما دیدم حتی قبل این چهار پنج سال که ببینمتون ،هم همین حسو بهتون داشتم شاید به همین خاطر ه که نسبت بهتون حس مسئولیت دارم ،من می فرستمتون یه خونه ی دیگه یه ساختمون حوالی همین جا دارم خالیه می برمتون اونجا که اذیت نشید نزدیک نگینو نفس هم باشید ...همیشه دوست داشتم مادری مثل شما داشتم که این همه هوای بچه هاشو داشته باشه همیشه با رسیدگی شما به نعیمو نگین ونفس پر از حسرت میشد که مادرم هیچ وقت نسبت به منو کامیار اینطوری نبوده ،من و کامیار با حسرت بزرگ شدیم حسرت داشتن یه خونواده که دور هم جمع بشن باهم غذا بخورند با هم مهمونی برن، سفر برن باهم تصمیم بگیرند ما هرگز چنین روزایی رو تجربه نکردیم چه زمانی که مادر و پدرم زنده بودن چه زمانی که حسین پناهی اونا رو ازمون گرفت ،همیشه تو زندگی ما کار و پول مادرم حرف اولو میزد بعد شوهر و پسراش ،بعدهم همیشه عشقش حرف اولو میزد بعد پول شرکتش بعد بازم عشقو حالش وبعد بازم شرکتو پول وشاید نهایتا مهر مادری باعث میشد یادش بیفته دوتا پسر داره ..
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • نیروان تراول