تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان تب داغ گناه11
شاید هم تا اون موقعه مامانم و بابام بفهمندو خودشون یه بلایی سرم بیارن ؛حالا دیگه کابوسای شبونت قطع میشن؟تو که به راحتی زندگی منی که به ماجرا ربطی نداشتمو خراب کردی حالابرو به گوش بابام برسون که تموم زندگیمو از هم بپاشونی ولی اگر میخوای یه لطفی بکنی بذار یه ماه دیگه عروسیِ نعیم ،بگذره اومدم بلند شم بازومو گرفتو بازومو کشیدم از دستش بیرونو گفتم: -من باورت داشتم ،تو رو جای خونواده ام پشت خودم میدیدم ،گذاشتم بهم نزدیک بشی چون دوستت داشتم عاشقت شدم «حلقه امو در آوردمو پرتش کردم و با گریه گفتم:»ولی تو همه رو دروغ گفتی ،میخوام برم گم گور بشم.. آرمین با تحکم گفت: -کجا بدبخت ؟کجا رو داری که بری؟ تموم زندگیتون ،زندگیت، تو دستای منه یادت رفته که دار رو ندارتون تو شرکت من خوابیده ؟هنوز قائله ختم نشده این بازی ادامه داره وتو تا تهش باید با من بمونی وگرنه می زنم به سیم آخر اون فیلمو اون سرمایه و این راز خیانت بابای بی همه چیزتو ...همه رو، رو میکنم ...منو ببین ،من اون کامیار احمق نیستم ، بابای اون بابای من نبود اون انتقام مادرشو می خواست بگیره ،باباشم اون طوری که من بابامو از دست دادم از دست نداده اون که با خفت زندگیشو باخته منم و میتونم خفت بار تر زندگی اعضای خونواده ی پناهی رو به باد بدم ولی دو چیز سد راهم شده اول مادرت که همیشه منو یاد پدرم مینداخت چون همون جایگاهی قرار داره که بابام قرار داشت و من نمیتونم اینو نادیده بگیرم و دوم خود تویی نفس نذار چشممو به این یه خرده رحم ببندم ،واسه من این دیگ نجوشه نمیذارم سر سگ هم توش بجوشه ؛خداحافظ؟ به همین راحتی؟«بازوهامو گرفت و من و طرف خودش کشوندو گفت:» -با من میمونی چون من میخوام ،چون تمام زندگیت خلاصه میشه در با من بودن ،میخوای مامانت به دور از واقعیت با آرامش همیشگی زندگی کنه؟میخوای سالم باشه؟میخوای نندازمش گوشه بیمارستان؟میخوای عروسی ِنعیم... با کف دستام زدم تخت سینه اشو با گریه وجیغ گفتم: -به مامانم کاری نداشته باش اومد نزدیک ترم کمرمو گرفت خواستم پسش بزنم تنم به شدت درد میکرد پام هم که هنوز بی حس بود ولی بازم میترسدم تکونش بدم ؛محکم تر من گرفت تو گوشم گفت: -تا وقتی که من دلم بخواد تو با من، می مونی نگاش کردم فقط 4-5سانتی متر با صورتم فاصله داشت اشکام فرو ریختو گفتم: -حتی یه لحظه ی دیگه طاقت این گناهو ندارم نگاهشو از رو چشمای خیسم سُر داد روی لبم و لب خودشو با زبونش تر کرد و گفتم: -دنیامو گرفتی ...میخوای همه ی آخرتمم بگیری؟ سرشو نزدیک تر کرد و کمرمو گرفت با بغض و گریه و التماس ،سرمو برگردوندم و گفتم: -نه ترو خدا... همون جا ایستاد نگام میکرد و هق هق میکردم آروم ولی عصبی گفت: -بسه تو دستای من هق هق نکن -بذار برم -کارم باهات تموم نشده نگاش کردم،پلک زدم تا اشکم فرو بریزه و تاری چشمم بره ،تو چشمام سرگردون نگاه میکرد با صدای لرزون گفتم: -اگر باز هم بهم دست بزنی کار ناتموم امروزمو تموم میکنم اشکامو با دست راستش پاک کردو گفت: -مگه خودکشی گناه نیست که منو تهدید بهش میکنی؟ -حاضرم اون دنیا مث یه سگ پا سوخته باشم وتو بیابونهای برزخ سرگردون باشم و زوزه بکشم تا تو منو اینجا به خاطر انتقاموه*و*س*ت هر شب به گناه نکشونی، نمیذارم آرمین....... تو چشمام اشک پر شد و آهسته رهام کردو بلند شد یه سیگار از جا سیگاریش برداشت و دم پنجره سیگار کشید، یکی دوتا سه تا... سیگار کشیدنش تمومی نداشت ،دقایق زیادی میگذشت و اون سیگار دود میکردو من به آینده ی نا معلومم گریه میکردم، نمی تونستم بلند بشم ،نمی ذاشت برم زورم بهش نمی رسید نمیخواستم دوباره از سر خشم بهم دست درازی کنه نمیخواستم تهدیداشوعملی کنه من دوتا نقطه ضعف داشتم اولی اون فیلم لعنتی دومی مامانم که می ترسیدم اگر از راز دیشبو خیانت بابا بو ببره بلایی سرش بیاد آرمین دیوونه بود من از هر کاری که ممکن بود ازش سر بزنه وحشت داشتم بی نهایت می ترسیدم بی نهایت خودمو باخته بودم وقتی همه چیز زندگیت تو دستای یک نفر باشه دیگه نمیتونی هیچ ریسکی بکنی شاید خیلی کارا میشد بکنم ولی من جرأت ریسک نداشتم خیلی نگران مامانم بودم اگر میفهمید چه بلایی سر منو نگین اومده سکته میکرد حس میکردم از هواپیما پرتم کردن پایین چتر نجات داری ولی باز نمیشهزیر پام هم دریاچه ای نیست به هر حال میخورم زمین ولی وقتی هنوز رو هوا معلقم دارم از ترس مرگ پس می افتم و تموم امیدمو از دست دادم میدونستم آرمین زندگیمو خراب کرده ولی از ترس بیشترخراب نشدن داشتم سکته میکردم -فعلا به خاطر تو عقدِ موقت میکنیم. با یه حالت تعجب و شاکی گفتم : -چی؟!!!!!!! آرمین با عصبانیت گفت: -من که مشکلی ندارم تویی که داری پس می افتی منم نمی تونم بذارم که بری من این نقشه رو 16سال نکشیدم که به خاطر دین وایمان تو بذارمش کنار -می خوای چیکار کنی؟!!!!!!!!!!!! -زندگی باباتو بگیرم هر چی که به اسم اونه هرچی که اسم اون روشه به اون مربوطه میشه و بهشون تعلق خاطر داره ... با بغض و چونه ی لرزون سرمو کج کردم گفتم: -آرمین... با خشم داد زد؟ -دل بی صاحبتو می کَنی میندازی اون ور ، باباتو به عذای خودش میشونم و تا اون موقعه تو مال منی .... -تو دیوونه ای -آره دیوونه ام واسه همین وقتی پیشنهادی میدم که بیشتر به نفعته سریع قبول کن که ممکن هر آنی دوباره بزنه به سرمو بزنم زیر همه چی. -تکلیف من چیه؟ -فعلا همین که گفتم. شیر رو بهم دادو گفت:بخور الان ضعف میاری کامیار قرص داده قویه ... -نگین چی؟ -تو نگران خودت باش نترس کامیار احمقِتر از اونی که تصمیمی بگیره که به نفع نگین نباشه تا اینجای ماجرا ما با هم بودیم ولی از اینجا به بعد هر کی برای خودش تصمیم میگیره ازش خیلی می ترسیدم دیگه نگاش که میکردم ته دلم خالی میشد پشتم می لرزید هیچ چیز براش مهم نبود فقط به فکر انتقامش بود درست عین یه طعمه برای ببری بودم که از دشمنش زخم خورده حالا به واسطه یمن داره دشمنشو به خودش نزدیک میکنه حلقه امو از رو زمین برداشت و گفت: -مگه نگفتم از دستت درش نیار؟«دستمو گرفت و حلقه روتو انگشتم کرد»و گفت: -مانتوتو در بیارمن نمیذارم یه قدم از این خونه دور بشی تا وقتی که مادرت اینا بیان تو همین جا هستی گوشی رو برداشتو غذا سفارش داد و بعد یه نگاه به سر تا پام کردو گفت: -مثل آینه دق بشین اینجا هی فرت وفرت اشک بریز تا منو دیوونه کنی موبایلم زنگ خوردو بلند شد از تو کمد کیفمو برداشتو موبایلمو در آوردو نگاه به صفحه اش کردو گفت: -مامانته، این طوری با گریه جوابشو نده اشکامو پاک کردمو جواب دادم: الو؟ مامان- نفس؟؟سلام!هنوزم خواب بودید؟ -سلام نه مامان-دیگه کسی خونه نیست شما ها رو از خواب بیدار کنه، شما دوتا خواهر تا یک نیم دو خوابیدید آره ؟صدات گرفته خواب بودی دیگه تلفنم که جواب نمیدید. -از صبح دارن کابل کشی میکنن تلفن کار نمیکنه «لبهامو رو هم فشردم تا گریه نکنم مامان گفت: -نگین بهتر شد؟ -آره خوابیده نگران نباش خوبه خوبه مامان-دکتر رفتید؟ -آره مامان جون گفتم که خوبه مامان-از دیشب تا حالا از استرس مردم شما هم که تلفنو جواب نمیدید هر چی به گوشیه نگین و تو زنگ زدم هم جواب نمیدادید دلم هزار راه رفت ،دکتر چی گفت؟ -یه مسمومیت ساده بود چند تا دارو داد الانم خوبه مامان- خدا روشکر؛ جاتون خالی هر طرف بر میگردم تو و نگینو می بینم به خدا دل و دماغ ندارم تو این سفر، ای کاش نمی اومدم، پیشتون می موندم. اشکم فرو ریخت آرمین اخم کردو لبهامو رو هم فشردمو مامان گفت: - کار نداری مامان؟ -نه خوش بگذره -سلامت باشی باباتم سلام می رسونه خداحافظ -خداحافظ تا تماسو قطع کردم زدم زیر گریه واقعا به مامانم نیاز داشتم ای کاش نمی رفت اگر بود ما این مهمونیه لعنتی نمی اومدیم دلم میخواست سرمو رو سینه اش میذاشتم گریه میکردمو منو آروم میکرد آرمین رفت برام آب آوردو گفت: -بیا بخور ،آروم میشی -نمیخورم محکم تر گفت:بخور نفست میاد بالا دستشو پس زدم با حرص گفت:به درک اونقدر گریه کن تا بمیری از اتاق که رفت بیرون دیگه بلند بلند عر میزدم بیست دقیقه ای گذشت و برگشت تو اتاقو منو نگاه کردوگفت: -بسه، نرو رو اعصاب من اومد جلو زیر بازومو گرفت،بازومو کشیدمو گفتم: -ولم کن -چیه نامحرمم؟ با حرص و بغض نگاش کردمو وگفت: -پاشو صورتتو آب بزن اعصاب خرد کردنتو تموم کن به زور وادارم کرد به روشویی برمو صورتمو بشورم ، خدا میدونه یه آدم بازنده مثل من چطورگریه اش بند نمیاد وتا خودشو تو آینه می بینه یادش میوفته این منم که زندگیشو راحتو مفت باخته دستمو به دو طرف روشویی گرفتمو از گریه چونپاتمه زدم جلوی روشویی درحالی که دستام هنوز رو لبه ی روشویی بود پام میسوخت بی حسیش داشت میرفت آرمین اومدو با عصبانیت گفت: -چرا نشستی ؟ای خدااا ؛خون منو سیاه کردی روانی، پات بخیه داره الان بخیه ات باز میشه پات به خون ریزی می افته ،تو چرا همش مصیبت برای من میسازی؟ زیر بغلمو گرفتو بلندم کرد و برگشتم و دوباره شروع کردم به زدنش با مشتای بی جونم به شونه و سینه اش مشت میزدمو با ضجه میگفتم: -چرا با من این کار رو کردی؟من بهت اعتماد داشتم،بی شرف...من گناهی نداشتم ،من زندگیمو میخوام زندگیمو بهم بده... اینبار برعکس دفعات قبل سعی کرد آرومم کنه منو تو بغلش گرفت و گفت: -دیگه تموم شد نفس ،بسه...بیا یه کم آب بخور« آب روشویی رو باز کردو گفت» :بیا جلو... -من باید بمیرم ..من احمقم...نباید با تو دوست میشدم،من ِکودن همیشه ازت ترسیدم انقدر ترسیدم تا برسونیم به اینجا... آرمین من آورد تو اتاقوتلفن برداشت ...صدای جیغ نگین میومدو منو بدتر به گریه مینداخت آرمین گفت: -الو کامیار...کامیار ...اَهَه این دوتا هم که دیوونه اند ...«گوشی رو قطع کرد و پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:» – بیا یه چیزی بخور الان از حال میری -نمی...خو...رم... روی تخت دراز کشیدمو پامو جمع کردم منو نگاه میکرد ،پامو آروم کشید و صاف کردو گفت: -پات بخیه داره، جمع نکن جعبه ی پیتزا رو روی تخت گذاشت و گفت: -نفس ،من حوصله غش کردن تو رو ندارما ،پاشو بیا غذا بخور اون لیوان شیرم که تا ته نخوردی همش باید زور بالا سرت باشه؟«یه تیکه پیتزا بر داشتو جلوی دهنم گرفت و با حرص گفتم:» -گفتم نمیخورم ،نمی شنوی؟ عاصی شده گفت: -الان برای چی آبغوره میگیری؟ -تو که نمی فهمی تو که چیزی رو از دست ندادی بازومو گرفتو بلند کردو جیغ زدم : -ولم کن نمی خورم ،نمیخوام... آرمین به آرومی ولی جدی گفت: -داره روی سگم بالا میادا میدونی که بعدش انقدر مهربون نیستمو تو رو مجبور میکنم که بخوری پس الان با زبون خوش غذاتو بخور با چونه ی لرزون و چشمای خیس نگاش کردم ،صدای جیغ نگین بازم اومد تا صداشو شنیدم بلند بلند گریه کردم ،تکه مثلثی پیتزا روپرت کرد تو جعبه و گفت:چه گرفتار شدیما... کم کم شب میشد نگین هنوز خونه ی کامیار بودو من همچنان پیش آرمین بودم آرمین هم از کنارم جنب نمیخورد همونطور کنارم ،نیمه نشسته و نیمه خوابیده به چوب بالای تخت تکیه داده بود و لب تاپش رو پاش بودو نمیدونم دنبال چی میگشت منم همونجا رو تخت پشت کرده به آرمین دراز کشیده بودمو به بد بختیام فکرمیکردم رفته بود جکوبو آورده بود بالا ،جکوب هم جلوی در خوابیده بودو منو نگاه میکرد درست روبروی من بود، میترسیدم چشمامو ببندم و بیاد رو تخت ،تا منم نگاش میکردم سرشو بلند می کرد و پارس میکرد درست انگار اسیر این آرمین بی شعور بودم آرمین-پیدا کردم بیا ،اینو بخون برگشتم دیدم لپ تاپشو رو برگردونده طرف منو روی صفحه متن صیغه است نگاش کردمو وکمی گوشه های لبم آویزون شدو گفت: -چرا نگاه میکنی؟ -من نمیخوام صیغه ی تو بشم آرمین با حرص نگام کردو گفت: -به درک، من که مشکلی ندارم تویی که هی میگی «گناهه و فلانه وبساره»،ولی فکر هم نکن دست از سرت بر میدارم لپ تاپو گذاشت کنار رو، کمر مو گرفت اومد روم با وحشت دستمو رو سینه اش گذاشتمو با صدای لرزون گفتم: -آرمین! آرمین با اخم گفت: -هان؟چیه؟ -من نمیخوام گناه کنم... آرمین- منم نمیخوام دست ازت بکشم «شصتشو رو لبم کشیدو سرشو اورد پایین و بالای لبمو بوسید ،سرمو به طرف راست بر گردوندم ،به قفسه ی سینه اش فشار آوردم که به عقب بره جفت دستامو تو یه دستش گرفتو برد با لا سرم و گفت:» -حالا تقلا کن با این دستای بسته و پای زخمیت ،میدونی که من عاشق اینم که تو تقلا کنی اینطوری ت*ح*ر*ی*ک میشم ،تقلا کن جوجه ی من زدم زیر گریه و گفت: -واسه من آبغوره نگیر من دلم با اشک ریختن کسی نمی سوزه«دگمه بلوزمو باز کردو با وحشت بیشتر گریه کردمو گفتم:» -آرمین... دادزد: -زهر مار پس چی؟صیغه می خوای یا نه؟ بهش نگاه کردم وسری تکون داد«نمیخواستم زن صیغه ای بشم ،من همش بیست ودوساله ام بود ،آرمین منو ول میکرد چه یه ماه دیگه چه یه سال دیگه وقتی ازم سیر بشه ولم میکنه اون وقت چیکار کنم؟مگه بی صیغه و با صیغه فرقی به حالت داره اون به هر حال تو رو مجبور به رابطه میکنه ولی حداقل با صیغه گناهی نیست ،زنش بشم که هر لحظه اراده کرد منو مجبور کنه؟پس چیکار میخوای بکنی فکر کردی اونطوری مجبور نیستی مگه نشنیدی چه تهدیدایی کرد باید به خاطر مامان ،عروسیه نعیمکه بهم نخوره،خونه و زندگیو کار بابا و نعیم که هر دو زیر دست آرمینن حتی بخاطر نگین که باوجود اینکه آرمین میگه کامیار دوسش داره ولی کامیار تو دهن آرمینو نگاه میکنه اگر اینم نقشه باشه چی نه نه نمی شه بیگدار به آب زد اون از من فیلم داره حتما از نگینم فیلم داره مجبورم لعنت بهش من مجبورم... آرمین-تو انگار خوبی بهت نیومده« دگمه دومو باز کردو دستمو رو لباسم گرفتمو گفتم:» -باشه«باشه؟!!احمق تقلا کن ،نمیتونم سگ جلوی در نشسته می ترسم ،از آرمین که بدتر از اون سگه می ترسم اگر آبرومو به بازی بگیره چی؟از یه آدم معمولی بشم یه انگشت نما؟از کجا معلوم واقعا فیلم گرفته؟» از روم بلند شدو لپ تاپو آورد روبروم به سختی بلند شدمو گفتم: -آرمین«سر بلند کردو جدی نگام کردو گفتم:» -واقعا فیلم گرفتی؟ آرمین پوز خندی زدو گفت: -خیال کردی بلوف زدم بترسونمت؟ برای ترسوندن تو دو تا داد کافیه بیچاره وار تر بغض کردمو نگاش کردمو گفت: -می خوای ببینی؟ با دلهره نگاه به لپ تاپ کردمو بعد به آرمینو بعد هم لپ تاپو برگردوند یه فایلو باز کرد تنم میلرزید تو دلم دعا کردم من تو فیلم نباشم اول صدای موزیک و همهمه ی مهمونی دیشب اومد...لپ تاپو به روم برگردوند رو تخت بودم داشت لباسامو از تنم در میاورد همین لباسا تنم بود خودم بودم،دستاشو بی جون پس میزدمو قسمش میدادم ،معلوم بود گیجو داغون بودم، هر دگمه ای که باز میکرد جرعه ای از اون مشروب لعنتیش میخورد و سرشو با ریتم آهنگ تکون میداد و لبخندی رضایت مندانه رو لبش بود میگفت: -بالاخره داره تموم زندگیت در من خلاصه میشه نفس پناهی دختر عزیز دوردونه ی حسین پناهی ...نفسِ ِحسین ...جاا...ان .... بهم با شور و ه*و*س نگاه میکرد سرشو تو گردنم فرو برد نالیدم : -ترو خدا...آرمیـــــــــــن ... ترو خدا نکن ...وایی آرمین-عزیزم نترس من خیلی عاشقانه باهات رفتار میکنم یه جوری که تو هم خوشت بیاد و در حد من از امشب ل*ذ*ت ببری --نمیخ....خوا...م...مامان...مامان. ..جون.... آرمین –آخ آخ تو بزرگ شدی مامانتو میخوای چیکار؟«تی شرت سبز شو در آورد وگفت: -امشب حق داری فقط منو صدا کنی -تو ....تو....رو....قر...آ....ن ...آه...خدا...اا... دگمه شلوار جینشو باز کرد،چشمامو بستم تا ادامه فیلمو نبینم، اشکام چشمامو تار کرده بودو سینه ام از درد می سوخت دردی که نمی دونستم واسه تسکینش چیکار کنم؟چی مرهم دلی که سوخته ی کسی که تا دیروز فکر میکردم عشقمه ولی از امروز صبح فهمیدم دشمن تر از اون برای من نیست دیشب توانایی تکون خوردن نداشتم...چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد ؟فهمیده بودم که آرمین داره آزارم میده ...چشمامو یه لحظه باز کردمو به مانیتور نگاه کردم، آرمین اومد روم...«زدم زیر گریه و آرمین لپ تاپوبرگردوند طرف خودش و فایل مورد نظر ویدوئی رو بست و گفت:» -چرا نگاه نکردی؟نقش اصلیش من تو بودیم -خفه شو تو دل نداری؟ تو بچه ی شیطونی ،چطور با اون همه قسم بازم به کارت ادامه دادی؟ خندیدو گفت: -آدم که شب زفافش قسم نمیفهمه وگرنه نسل انسان ور افتاده بود، شگرد شما زنهاست دیگه ،ما مردا رو میکشونید به طرف خودتون بعد قسم به ریشمون می بندید؟ -من تو رو طرف خودم نکشوندم آرمین آهسته رو پشتمو نوازش کردو گفت: -تو منو نسبت به همه ی دخترایی که تو زندگیم بودن بیشتر به طرف خودت کشوندی ،انقدر منو از خودت روندی تا تشنه ترم کردی ... با گریه نگاش کردمو گفت: -منوعلاف خودت کردی؟یه خط میخوای عربی بخونی چرا انقدر فیلم در میاری سرد شدم«با کرخی گفتم:» -بی شعور دست بردار نیستی نه؟ آرمین دست رو شکمم کشیدو گفت: -مگه میشه تو اینجا باشیو من دست بردارم؟بهت گفته بودم که در این حالت باید مریض باشم که کاری نکنم ولی خوشبختتانه من از هر لحاظ سالمم -آره از قدیم گفتن:«ظالم سالم» با سکوت منو نگاه کردو گفت: -در این لپ تاپو ببندم دیگه صیغه خبری نیست ومنم فارغ از این جنگولک بازیا کاری که دلم میخوادو میکنم -با حرف خدا هم کََل داری؟ هیچ کسو قبول نداری، خدا رو هم نداری؟مامانم راست میگفت تو خطر ناکی چون از دین وایمانو شرع هیچی سرت نمی شه آرمین همین طور فقط نگام میکرد و آروم گفت: -پس چرا حرف مامانتو گوش نمیدی؟و این متنو نمیخونی میدونی که من دین وایمان ندارم و هر آنی از اونی که میترسی سرت میارم با بغض و چونه ی لرزون خوندم:«زَوّجتُکَ نَفسی...» تا صیغه تمام شدگفت: -حالا اون شال واموند اتو بردار -همین طوری داری از سر کولم بالا میری،فقط لنگ همین بودی؟ -تو لنگ دو خط عربی بودی -دوخط عربی نیست دستور خداست می فهمی؟ -نه آخه علامه دهر، تویی -جکوبو ببر پایین -جاش خوبه، چون اون وقت تو اونجایی میمونی که من میخوام« به بغلش اشاره کرد» رو تخت دراز کشیدم افسرده حالو ساکتو پشت کرده به آرمین به جکوب چشم دوخته بودم به اون نگاه میکردم بهتر بود تا به صاحبش که یهو جکوب بلند شد و پارس کرد و یه قدم اومد جلو از ترس با درد پام در جا پریدم پشت آرمینو محکم به بازوش چسبیدو گفتم: -بگو بگرده جکوب اومد رو تخت وپارس کرد جیغ زدم : -آرمین،«داشت میخندید محکم زدم به کتفشو با حرص گفتم:» -تو گفتی بیاد؟ -نه عزیزم جکوب هوشمنده ،هر کی با من بد تاکنه گازش میگیره جکوب یه پارس بلند کردو با زهره ترکی گفتم: -آرمین....پام درد میکنه، نکن آرمین- تا تو باشی به من پشت نکنی دوباره زدمشو جکوب پارس کردو عاصی و بدبخت وار گفتم: -ای خدا چه بدبختیه گیر من افتاده ؟همین طور چسبیده بودم به آرمین اونم با خیال راحت دستشو دور کمرم انداخته بودو خونسرد در حالی که پیشونیمو به دستم گرفته بودم نگام میکرد بدون اینکه از اون حالت بیام بیرون گفتم: -آرمیـــــــن ،ترو خدا اذیت نکن ،من دارم غش میکنم از ترس بگو بره پایین آرمین پشتمو دستی کشیدو گفت: -جکوب که کاریت نداره رو تخت خوابیده -پام درد میکنه نمیتونم بپرم، این دل درد لعنتی هم دست از سرم بر نمیداره زدی ناکارم کردی حالا این سگتم آوردی تا سکته ام بدی؟ - دردت طبیعیه زود خوب میشی باحرص گفتم: -آرمین فتوی نده بگو بره پایین به قران حالم خوب نیست ولی آرمین همین طوری منو نگاه میکرد و آروم پشتم و نوازش میکرد ، چشمامو رو هم گذاشتمو خدا رو صدا زدم واقعا داشتم از هول سگش سکته میکردم تنم یخ کرده بودو کم کم تنم داشت میلرزید وآروم گفت: -تنت می لرزه،یخ کردی...«نگاش کردم تموم چشمم شد التماس...» آرمین-جکوب برو بیرون جکوب سریع بلند شد و دویید بیرون نفسم بالا اومد داشتم سنگ کوب میکردم هنوز نفس راحت نکشیده بودم که منو کشید رو خودش ،از هول یه لحظه جیغ زدم ولی از جیغم بیشتر خودم ترسیدم که جکوب بیاد به جلوی در با واهمه نگاه کردمو آرمین گفت: -نمیاد تا من صداش نکنم نمی یاد «پشت کمرمو نوازش دادو بهم خونسرد نگاه میکرد ...نمیدونستم به چی داره فکر میکنه که انقدر رضایت داره ولی من با دلهره نگاش کردمو خواستم بلند بشم که محکم نگهم داشتو با لحن حرصی گفت:» -بیرونش کردم تا بیارمت تو بغلم ... بمون -میخوام برم حموم ،میخوام نمازمو بخونم -بعدا -صبح وظهرمم نخوندم -قضاشو بخون با حرص گفتم :آرمیــــــــن! گیلاسشو از روی پاتختی برداشتو و جرعه ای خورد و گفتم: -آرمین نخور ،نخور، ای خدا «مضطرب نگاش کردمو گفتم:» بذار نمازمو بخونم خواهش میکنم دستشو از دور کمرم برداشتو گفت: _برو -ممنون ازجا بلند شدمو گفت: -به پات آب نزنی«بعد دوباره باشیطنت گفت:» -بیام کمکت کنم؟ با حرص گفتم: -لازم نکرده -چرا خجالت میکشی؟ چپ چپ نگاش کردمو گفت: -من دیگه شوهرتم جوابی ندادم و رفتم حموم بماند چقدر زیر دوش گریه کردم ،هر یه دقیقه آرمین میومد تا ببینه بلایی سر خودم نیاورده باشم از حموم که اومدم یکی از پیرهن های آرمینو پوشیدم برام بزرگ بود و گفتم: -یه چیز تمیز بده بندازم زیر پام نماز بخونم یه چیزی که سگت روش نرفته نباشه -سگم تمیزه -آرمین !من باید باتو همش چونه بزنم؟... -از تو کمد یه ملافحه بردار ملافحه رو برداشتمو زیر پام پهن کردمو از تو کیفم جانمازمو بر داشتمو شلوار و مانتومو پوشیدمو شالمو سرم کردم و نمازمو خوندم ... آرمین همین طور منو نگاه میکرد و از اون مشروب لعنتیش میخورد اومدم قامت ببندم نماز قضای ظهر مو بخونم آرمین باعصبانیت گفت: -حالا تموم نماز قضاهاتو الان بخوون ؛جمع می کنی یا نه؟ به آرمین نگاه کردمو دستمو از قامت بستن آوردم پایین و جانمازمو جمع کردم و اومدم رو مبل بشینم که آرمین گفت: -اینجا«نگاش کردم به کنار خودش اشاره کرد وای چقدر حس مهیبی نسبت به آرمین داشتم لبه تخت نشستمو گفت:» -نمی شنوی چی میگم؟ نگاش کردمو گفت: -صیغه ات نکرده بودم بهتر بودی انگاری...روسریمو با اکراه برداشتم و مانتو مو در آوردم و گفتم : -نگران نگینم ، میخوام ببینمش -گفتم که تو نگران خودت باش ، حال نگین بهتر از تو اِ کامیار هم نگینو صیغه میکنه ؟ آرمین – از اینجا به بعد کامیار میدونه و نگین ، دیگه زندگی من و کامیار به همدیگه ربطی ندآرهآرمین جرعه اخر رو هم خورد و گیلاسشو گذاشت کنار و رو به من گفت : -میدونستی مادرم از پدرت حامله بوده ؟؟؟؟ چشمامو رو هم گذاشتمو و با حرص به بابا فکر کردم .تو وجود بابای من چیه ؟ اهریمن ؟ با ترس چشمام رو باز کردم و گفتم : آرمین . آرمین نزدیکم شد و گفتم : پای منو از این قضیه بکش بیرون . آرمین – باباتم حتما میدونسته ، چون مامانم سه ماهش بوده آرمین و آهسته به عقب هول دادم و با حرص و عصبانیت گفتم : آرمین ! آرمین موهامو از روی شونم کنار زد و گفت : همه فکر میکردن که او بچه مال پدرمه ،ولی من خوب میدونستم که مادرم و پدرم تو خونه متارکه کرده بودن به چشمای آبیه آرمین نگاه کردمو آرمین موهامو به پیشونیش نزدیک کرد و به من نگاه کرد با تردید و ترس نگاش کردم و گفتم : آرمین اگه میخواهی عذاب وجدان یه عمر گردنتو نگیره و جای کابوسهای قبلیت کابوس منو نبینی و بعد مرگم سرگردون نشم و عذابت ندم دست از سرم بردار . آرمین موهامو پشت گوشم داد و گفت : با بغض گقتم : -آخه آرمین از بلایی که سرم آوردی بدتر چی میخوای ؟ آرمین گردنمو بوسید،حالم ازش بهم میخورد، به عقب هولش دادم آرمین عصبی نگام کرد و منو کشید به طرف خودش و گفت : -دیگه چه مرگته ؟دیگه گناه ندآره که ، از این اداها برام در آوردی ، در نیآوردی ها ،نمازتم که خوندی ،پس مثل بچه آدم رفتار کن . -من آدم نیستم ولم کن . آرمین –آدمت میکنم غصه نخور ناامید نگاش کردم هرگز تصور نمیکردم زندگیم اینطوری شروع بشه ،سخت و دردناک ، انگار برای آرمین مهم نبود که من دختر کی هستم ، یا برای چی این بازیه شومو با من شروع کرده برای اون مهم اون لحظه ای بود که دلش میخواست ایجاد کنه و احساسات و نظر و فکر و اعتقاد و.... طرف مقابلش ابداً اهمیتی نداشت دلم میخواست فرار کنم ولی در چنگالهای ببر زخمی ((آرمین )) اسیر شده بودم درست عین یه حیوون بی دفاع که وقتی طعمه یه حیوون وحشی قرار میگیره فقط نفسهارو با ترس بیرون میده و دعا میکنه که دریده نشه و در نهایت وعده ی ببر قرار میگیره . آرمین به راحتی خوابیده بود ولی من همچنان گریه میکردم مامان حتماً فکر میکرد من و نگین راحت و در محیط امن خانه هستیم ،سرجامون خوابیدیم بدون کوچکترین تهدیدی ، اگر فکر میکرد که الان دستای آرمین شوکت به دورم پیچیده شده و نفسهاش به پشت گردنم میخوره و با اون روی یک تخت هستم چه حالی میشد و از اون بدتر که من زن آرمین هستم ؟ -بسه . -تو بدجنسی ، منو اذیت کردی چطور راحت میخوابی ؟ آرمین پشت گردنمو بوسید و گفت : -اونقدر راحت که تا حالا اینطور نخوابیده بودم . دارم به اینکه چه خوب شد که تو رو به عقد موقت خودم درآوردم فکر میکنم ، اینطوری ته مونده عذاب وجدانم هم از بین رفت . -تو مستی آرمین – مست نبودم ، منو برگردوند به سمت خودش و گفت : ولی انگار تو ماده مست کننده ای اصلاً به آرمین نگاه میکردم گریه ام میگرفت ، سرمو به قفسه سینش چسبوند و گفت : دیگه گریه فایده ای نداره از این لحظه ها مثل من لذت ببر و خوشحال باش آرمین به آرومی گفت : هر چی دلت میخواد بگو ،چون میخوام آروم بشی ،من از گریه های تو متنفرم ، چون میره رو مغزم .... نفسِ حسین پناهی ... نفسِ آرمین ... -بسه آرمین ... آرمین – من به اینجای داستان یه جوره دیگه نگاه میکردم ولی وجود تو داستانو متفاوت کرد آره اینطوری خیلی بهتر شد که تو مال من شدی .... با همون حال زار گفتم : میخوای عذابم بدی ؟ سرمو بوسید و گفت : نه عزیزم من که دارم طوافت میدم ، کدوم عذابی اینقدر رمانتیکه ؟ به سختی خوابم برد . صبح که چشمامو باز کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید بوی آرمین بود ، بوی ادکلن خوش بوش که از همیشه بیشتر و نزدیکتر به مشامم میرسید ،دستمو که از روی بدنش برداشتم جای انگشتام روی تنش جا انداخته بود مگه چند وقت بود که تو آغوشش بودم ؟ سرمو از زیر نبض گردنش بلند کردم و نگاهش کردم هنوز خواب بود ، شریک بابام بود ،همون که حتی میترسیدم باهاش حرف بزنم و حالا اون تمام وجود منو در اختیار گرفته ، کاش دل و جرات داشتم تا حرکتی بکنم که خودمو رها کنم ولی حتی از یه قدم کوچیک برداشتن هم بر ضد آرمین میترسیدم ، ای کاش هیچوقت با من انتقام نمیگرفت اون موقع میتونستم دوستش داشته باشم ،میتونستم اونقدر بهش اهمیت بدم که عاشقش بشم ؛ گردنبندی رو که بهش داده بودم هنوز تو گردنش بود درست عین حلقه ای که بهم داده بود و تو دستم بود . دلم میخواست یه جور دیگه ای تو این شرایط بودم ، کاش میشد روزهای گذشته رو پاک کرد و از نو با قلمی بهتر نوشت ، حس بازنده ای رو داشتم که منو ترکه میزنند ، از میون دستاش خارج شدم و نشستم وای پام هنوز درد میکرد ، جراحتهایی که آرمین طی روزهای گذشته بهم زده بود خیلی دردناکتر از این زخم بود ، به ساعت نگاه کردم ساعت ده صبح بود مامان اینا درست دوازده ساعت دیگه میرسیدن تهران و من نمیدونستم باید چطوری با این وضعیت جدید با خونوادم روبرو بشم با این حس جدیدی که به بابام دارم چطوری باید با بابا رفتار کنم ؟ پای راستمو تو بغلم گرفتمو پیشونیم و به زانوهام چسبوندم و نفسی کشید راهمو گم کردم کاش میرفتم تو کما دو سال دیگه با شرایط جدید بیدار میشدم.آرمین بیدار شد قبل از اینکه خودشو بهم برسونه از رو تخت بلند شدم نسبت به تمام مردا متنفر شده بودم ، بابام ، آرمین و ... انگار هر مردی که کنار من بود بهم ثابت کرده بود که زن بازیچه افکار و خواسته هاشونه حالا هر نسبی که با اون زنها داشته باشن ، حس بی ارزشی و بی قدرتی تموم جونمو عین سرطان احاطه کرده بود به خود باختگی شدیدی رسیده بودم . دلم میخواست منم از آرمین سوء استفاده کنم ولی هیچ راهی جز قربانی بودن بلد نبودم ، صورتمو شستم و تو آینه به رنگ و روی پریدم نگاه کردم انگار چشمام ، چشمای من نبود توی حدقه اش جا نگرفته بود ، ورم کرده و قرمز، موهامو بستم و گفتم : اگه میدونستم کی کلاف زندگیه منو بافته میگفتم همه رو بشکافه آرمین در دستشویی رد باز کرد و اومد پشت سرم دست انداخت دور کمرو و صورتم و بوسید برگشتم نگاش کردم گفتم : من دختر قاتل خونوادتم .آرمین تو چشمام به آروم ی نگام کرد و گفت : میدونم . -چطور میتونی ببوسیم یا کنارم باشی ؟ آرمین ابروهامو مرتب کرد و گفت : -اون حسابش جداست با حرص نگاش کردم . دلم میخواست بکشمش وقتی منو به چشم یه وسیله میدید با حس تنفر و بیزاری دستش رو از دور کمرم جدا کردم با حرص منو کشید به طرف خودشو گفت : -یادت نره که تمام زندگیت و ابروت و حتی خونوادت تو دستای منه پس باهام راه بیا با حرص گفتم : ازت متنفرم آرمین خیلی خونسرد نگام کرد و گفت : جوجه کوچولوی من سعی نکن وقتی میون چنگالهای تیز یه ببری زبون درازی کنی صدای زنگ اومد و سپس پارس جکوب و آرمین تو چشمام نگاه عمیقی کرد و گفت : فقط یه لقمه ی منی ... برو در و باز کن -جکوب اونجاست آرمین از در دستشویی که قدر یه اتاق خواب بود رفت بیرون و من دنبالش اومدم اومد یه تیشرت آبی از تو کشو برداشت پوشید و از اتاق رفت بیرون راه افتادم دنبالش و گفتم : بگو جکوب بره سر جاش آرمین – کامیاره برو یه چیزی بپوش .... جکوب رفتم بلوزم رو روی تاپم پوشیدم و شالم رو سرم کردم صدای نگین اومد که عصبی گفت : نفس کو ؟ از اتاق اومدم بیرون تا نگین رو دیدم با هم زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم نگین منو بوسید و نگران به من نگاه کرد و گفت : طوریت نشده ؟ آرمین چشماش رو دیمونی کرد و گفت : آه بسه تو رو خدا مگه پیش کی بود ؟ اونقدر که اون منو زده من یه اشآره هم بهش نکردم نگین با حرص و عصبانیت گفت : پیش یه حیوون پست فطرت آرمین اومد بیاد جلو ، به طرف نگین که کامیار گرفتشو آرمین عصبی گفت : ببین نگین من کامیار نیستم ها ، حرف گنده تر از دهن کسی بشنوم زبونش رو از حلقومش میکشم بیرون کامیار – نگین -نگین جونم تو رو خدا بس کن نگین – مرد بودی میرفتی جلوی کسی که با مادرت بوده رو میگرفتی نه اینکه پای دختراشو بکشی وسط ، تو این (اشآره به کامیار) یه مرد ه*ر*ز*ه اید که به خاطر خودتون نقشه رو اینطوری چیدید وگر نه .... آرمین یه جست زد و که بیاد به طرف نگین در حالی که میگفت : -نه تو، تو دهنی میخوای«کامیار آرمین و محکم گرفته بود از اون قیافه ی عصبی آرمین و چهره بر افروخته ی نگین هول کرده بودمو با ترس گفتم:» -آرمین ،نگین بسه کامیار-نگین گفتم: بسه نگین-خوب میدونم با شما دوتا «....»،دوتا عوضی چیکار کنم آرمین ، کامیار رو به عقب هدایت کردوآروم رو به کامیار گفت: -ولم کن کاریش ندارم ...ولم کن...« کامیار ،بازوی آرمین و ول کردو ویهو آرمین دویید طرف نگین ،سریع اومدم جلوی روی نگینو نگینو فرستادم پشت سرم وآرمین که رسیده بود بهمون ومن دقیقاً حالا بین آرمین و نگین بودم دستمو رو سینه ی آرمین گذاشتمو به عقب فشار دادمو با وحشت گفتم: -آرمین ،آرمین ولش کن آرمین آرنجمو گرفت و من می کشوند کنار و عصبی میگفت: -برو کنار برو ببینم این چی میگه چه غلطی میخوای بکنی؟هان ؟ کامیار بازوی آرمین و گرفته بودو میکشیدش و نگین هم با تخسی گفت: -پدرتونو در میارم ... کامیار داد زدو گفت: -نگین زبون به دهن بگیر نگین منمو کنار زدو جیغ زد: -زبون به دهن بگیرم؟زبون؟خواهر من دوشب زیر دست این آقا بوده به خواهر من دست درازی کرده، ت*ج*ا*و*ز کرده این جنایته ،گناهه،شما دونفر رو باید کشت «با حرص گفت:»از تخم و ترکه ی همون مادرید ... کامیار عصبی به نگین نگاه کردو تا اومد یه حرفی بزنه آرمین با یه حرکت کامیاررو کنار زدو و چنان جست زد به طرف نگین که گفتم «الان نگینو میکشه »دوییدمو نگینو عقب کشیدمو پشت سرم بردمش و از هول اینکه آرمین به خواهرم صدمه نزنه آرمین و تو بغلم گرفتم و ملتمسانه گفتم: -آرمین ،آرمین «صورت بر افروخته اشو به احاطه دستم در آوردمو وتو چشمای آبیش که خون ازش میبارید نگاه کردمو با التماس گفتم : آرمین عزیزم منو نگاه کن ... آرمین آروم باش آرمین به من نگاه کرد و غضبناک نفس کشید و گفتم : ببخشید ، من از جفتتون معذرت میخوام کامیار ... دستمو به طرف کامیار گرفتمو گفتم : آروم باش نگین با عصبانیت گفت : نه بزار ببینم میخوان چکار کنن بدتر از بلای این دو شب لعنتی نیست که کامیار عصبی گفت : نگین چشممو میبندمو رو سگمو بلند میکنما نگین –بلند کن ببینم تو دوشبه که هاری از این بدتر هم میشه ؟ کامیار تا اومد بره طرف نگین با التماس گفتم : کامیار ، کامیار نگین عصبانیه، در کمون کنید ، تو رو خدا بس کنید ... دستم تو دست آرمین بود ، کامیار روی یکی از مبلها نشست و به آرمین نگاه کردم که با اخم به من نگاه میکرد ولی آروم بود ، گفتم بشین ... خواستم دستشو ول کنم ولی آرمین دستمو کشید به طرف مبلی که نشست و منو کنار خودش نشوند و نگین عصبانی گفت : ولش کن . آرمین دستمو ول کرد ولی دستشو انداخت دور کمرم منو به خودش نزدیک کرد تا اومدم یه حرفی بزنم نگین بلند شد اومد دستمو گرفت و آرمین هم بزور نگهم داشت و نگین گفت : ولش کن آرمین آرمین – من اختیارشو دارم نگین – تو غلط کردی که اختیارشو داری دیگه تموم شد خیال ... آرمین – من اینو له میکنما .... نگین – نگین صبر کن ، دیشب ، دیشب من و آرمین .... نگین –آره میدونم چه غلطی کردند ولی من نمیذارم ... نگین ما محرمیم نگین با شوک و یکه خوردگی گفت : چی ؟ صیغه محرمیت ... نگین جیغ زد که تو دیوونه ای ؟ آره دیوونه ام ! کی بهت چنین اجازه ای داد ؟ کی گفت که حق داری با این آشغال عوضی ازدواج کنی ؟.... آرمین عصبی داد زد : تو کتک میخوای آره ؟ انگار دهنت گشاده و کسی تا حالا تو دهنی بهت نزده ؟ .... ولم کن ببینم ، دختره سلیطه هر چی از دهنش در میاد به آدم میگه . نگین – آدم ؟آدم ؟ من اینجا آدم نمیبینم ، دو تا حیوون درنده و یه گوسفند (به من اشآره کرد) آخه احمق چرا این کار رو کردی ؟ آرمین – از خونه من برو بیرون چون الان که از کوره در برم ... کامیار اینو بلند کن از اینجا ببر نگین – من بدون خواهرم هیجا نمیرم ، نفس پاشو ..... آرمین – نفس پاشو ؟! نفس با اجازه من از این خونه میره انگار متوجه نشدی ما دیشب عقد کردیم !!! نگین – از نظر من این عقد فسخه آرمین به منو کامیار نگاه کرد و گفت : کی نظر تو رو خواست ؟ نگین ،نگین تورو خدا آروم بگیر ... نگین – تو میفهمی چیکار کردی ؟ نگین – صیغه رو فسخ می کنید . آرمین – تو سر پیازی یا ته پیاز ؟ نگین – اگه این کار رو نکنی .... آرمین – چیکار میکنی هان ؟ نه میخوام بدونم چیکار میکنی ؟ ... به خونوادت میگی ؟ بگو منم همینو میخوام که مادرت سکته کنه باباتم هی شاید یه تکونی به خودش بده عروسی برادرت هم که بهم میخوره هر چی باشه دو تا خواهرش مورد آزار و اذیت قرار گرفتن بعد به کی میگی پلیس ؟ آره راه خوبیه ولی میدونستی اول وقت فیلم جفتتونو توی اینترنت و موبایل و CD پخش شده ؟ هان نگین شوکه به آرمین و بعد به کامیار نگاه کرد و به طرف کامیار رفت و با حرص و غضب زیادی جیغ زد : توی کثافت از من فیلم گرفتی ، آره ؟ کامیار رو شروع به زدن کرد و من بلند شدم به طرف نگین برم ولی به خودم گفتم : چرا ؟ حقشه باید کتک بخوره کامیارعصبانی شد و پس از چند دقیقه یه داد مثل آرمین زد و جفت دستای نگین و گرفت توییه دستشو،نگین با لگد افتاد به جون کامیار آرمین – این دیگه چقدر وحشیه ؟ آرمین بلند شد و نگین و گرفت و کامیار داد زد : آره فیلم گرفتم چون اگه به نفس اعتباری باشه به تو نیست ، هیچی سرت نمیشه ، وقتی روت برمیگرده خودتم نمیشناسی ... نگین با صدای دو رگه جیغ زد و همراه صدای نگین صدای پارس سگ هم می اومد .... آخه میخواستی چه اعتمادی یه تو داشته باشم به تو ... که از من از اعتمادی که بهت داشتم از عشقی که بهت داشتم سوءاستفاده کردی ، به خاطر نقشه های شومتون (عصبی جیغ زد طرف آرمین ) ولم کن بیشرف .وسط اتاق نشست و گریه کرد منم همونطور بالا سرش ایستاده گریه میکردم آرمین و کامیار مدتی منو نگین رو نگاه کردند و آرمین گفت : اَه بسه بابا حوصله امو سر بردین فقط بلدند آبغوره بگیرند آرمین به طرف آشپزخانه رفت و کامیار گفت : نگین بسه .... نگین – خفه شو ، حقمه ، حق کسی که حد و حدود رو رعایت نمیکنه اینه ، حقه کسی که پا به سمت غیر شرع میذآره همینه ، باید الان مثل سگ زوزه بکشم ، منِ خاک بر سر هیچی نمیفهمم .... کامیار – اگه تو دست از پا خطا نکنی او فیلم همیشه پیش من میمونه نگین با خشم نگاش کرد و گفت : -کامیار دلم میخواد بکشمت کامیار – من بهت دروغ نگفتم نگین با حرص جیغ زد : تو پستی ،رذلی ،نامردی ازت متنفرم . نگینو تو آغوشم گرفتمو آهستهبهش گفتم : آروم باش حداقلش اینه که تو مثل من نیستی مثل من آبروتو از دست ندادی نگین با شنیدن حرف من انگار کمی آروم گرفت ، انگار به خودش تسلی داد تا منو آروم نگه دآره . بالاخره شب قبل از اومدن مامان اینا آرمین و کامیار منو نگین رو برگردوندند ، کامیار برعکس آرمین آروم حرف میزد و سعی میکرد اعتماد نگینو جلب کنه تا نگین همچنان با اون باشه ولی نگین تمام مدت جیغ میزد و فحشش میداد و این درست عکس قضیه ما بود . آرمین – گوشیتو خاموش نمیکنی، بدون اطلاع من هم حرف اضافه به کسی نمیزنی ،حرف خواهر وحشیت رو هم گوش نمیکنی ، دستمو از دست آرمین کشیدم بیرون و نگین با حرص و صدای بلند گفت : دهنتو ببند نمیخوام دیگه ریختتو ببینم عوضی آشغال . نگین آرنجشو به زور از دست کامیار کشید بیرون و به طرف در رفت و گفت : نفس بیا آرمین – میاد تو برو (آرمین رو کرد به کامیار و گفت ) خاک بر سر بی عرضت کنن وایسا بِروبِر نگاهش کن کامیار به آرمین نگاه کرد و رفت تو ماشین نشست و گفتم : باید برم ... آرمین منو به طرف خودش کشوند وبا تردید نگاهش کردم کمرمو لمس کردو تو چشمام با جدیت و جذبه نگاه کردو گفت : دوست دارم که تو کاری کنی که به مزاج من سازگار نباشه بعد اونوقت منم چشمم رو میبندم و روزگارتو سیاه میکنم آرمین و با وحشت نگاه کردمو موهامو از کنار شالم مرتب کردو گفت: -آفرین جوجه ی حرف گوش کن من، تو به صلاحته که مثل خواهرت سلیطه ات نباشی اومدم ازش جدا بشم منو محکم تر گرفتو منو به جلو کشیدوبا پشت انگشتای دست راستش گونه امو نوازش کردو خواستم صورتمو عقب بکشم که چونه اموبه آرومی میون انگشتاش گرفتو صورتمو به جلو کشید تا لبشو به یه سانتیه لبم رسوند تند تند گفتم: -تو کوچه ایم ...تو کوچه ایم ...«بهم از همون فاصله نگاه کرد و بدون اینکه اول صورتشو بکشه کنار دستشو از دورم رها کرد و بعد نگاهشو از لبم با یه پلک محکم به چشمم دوخت و جدی و محکم گفت:» -برو سریع عقب کشیدمو به طرف خونه رفتم ... در رو که بستم گفتم: -کاش قلم پام میشکست ولی پامواز این خونه بیرون نمیذاشتم وبرم تو این مهمونی اون شب مامان اینا ساعت یازده رسیدن خونه و تا اومدن مامان اینا منو نگین چشمامونو با آب گرم کمپرس کردیم تا ورم چشمامون بخوابه نگین که صداش کاملا دو رگه شده بود انقدر که جیغ کشیده بود .... ادامه داره...
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.