تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان قلب من برای تو میتپد

قلب من برای تو میتپد

به قلم :

فاطمه

 

 

عشق؟..

هه؟...

نمیدونم چیه ...

از وقتی به دنیا اومدم از پسرا متنفر شدم .....

اونم با اتفاقی که تو خونوادم افتاد...

بعضی وقتا با یه اتفاق ...

با کسی روبه رو میشی که کل زندگیتو عوض میشه...

یهو دیدی مثله خیلیای دیگه عاشق شدی رفت و اون وقته که راه برگشتی نیست...

چون عشق یه حسه...

یه حس تلخ...

مثه شکلات تلخ..

شاید به تلخی یه درد بزرگ یا بدتر..

عشق آدم و عوض میکنه...

ممکنه  از یه دختر خل و چل مثل من یه دختر باوقار بسازه که دور تموم خل بازیاش خط بکشه...

یه خط...

یه خط قرمز پر رنگ.........................................................

 

 

 

 

 

به نام خدا

در خونرو بازکردمو با صدای بلند گفتم:

 

سیــــــــــــــــــــلوم ..من اومــــــــــــــــدم .......

 

بعد رفتم نشستم لب حوض و با دستم از حوض آب برداشتم و پاشیدم رو صورتم

.... با این کار مقنه و لباس های مدرسم خیس شدن.....

این کار همیشگیمه عاشق این کارم .....

 

در راهرو و بازکردم و رفتم تو مامانمو تو آشپزخونه

دیدم نیشم باز شد بزار یه کوچولو کرم بریزم ...

داره  غذا درست میکنه قربونش بشم من ,فداش ....

آروم پاورچین پاورچین رفتم تو آشپزخونه و جیغ زدم :

 

آی  دزد......دزد آی کمک .....

 

مامانم یهووحشت زده برگشت و گفت:

 

کو ؟کجاست؟با این کَف گیر بزنم تو ملاجش دزد بیشعور

..کی بدون اجازه من اومده دزدی ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یهو پقی زدم زیر خنده مامان دید که خالی بستم

با کف گیر دستش زد تو سرم که تمام جد و آباد پدری و مادری و دیدم ...

 

مامان:زهرمار .....دختره ورپریده ...منو مسخره میکنه...

 

:کی مــــــــن؟

 

رفتم جلو یه بوس گنده به لپش زدم...

 

مامان:پ ن پ عمه ی من....در ضمن باز این لباساتو خیس کردی

؟؟؟صد دفعه نگفتم مثه آدم بیا دست و صورتتو بشور

نه اینکه بری تو حوض حموم کنی ......سرما میخوری برو لباساتو عوض کن.......

 

: ولـــــــــــــــــــــش .....میگم مامان دزد

که نمیاد اجازه بگیره واسه دزدی از خونمون

؟؟؟؟؟میــــــــــــــــگیره؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

مامان:رزااااااااااااا......

 

: : جونم مامان ...........

 

مامان: کوفــــــــــــــــــــــــــــت...........

 

 

:در ضمن مامان یه چیزی .......میگم مامان میبینم

راه افتادی ها کلمه های تازه دارم میشنوم ...پ ن پ ,

کوفت .....نوچ نوچ صب کن به اقاتون نگفتم.....

 

مامان:فقط یه ذره این جا بمون تا با این کف گیر

یه دونه بزنم توسرت نَ هفت جد و آبادت بیاد

بلکه دوازده جد و آبادت بیاد ....

 

:وا مامان همون َدفه اول که زدی تموم هفتش اومد ....

. ماشاءالله دست که نیست ....

 

اینو که نگفتم مامان با کف گیر اومد بکوبه

تو سرم که الفرار تو اتاقم

 

در و اتاقمو بازکردمو کیفمو شوت کردم رو صندلی

و لباس های مدرسه و در اوردم و پریدم رو تخت

و سرمو گذاشتم رو بالش و خاب هفت پادشاهو ببینم........

 

*********

:نه جان من این دوستمو ول کنین این بیچارست

هزارتا آرزو داره میخاد ازدواج کنه ...ننش واسش جهاز بده .بچه دارشه...

 

ملکه جانگ (تو سریال دونگیی)  چاقو رو گذاشته بود رو گردن ساناز و گفت:

 

برو به پلیسا بگو برن وگرنه این دوستتو میکشیم .....

 

:باشه شوما ولش کنین به مرگ این ساناز میرم.....

 

جاتون خالی ساناز یه چشم غره ای رفت که گفتم

الانه که بریزه (منظورم بریزه همون گلاب به روتون دست شویییه)....

 

رفتم سرکوچه جیغ زدم: دِ بیایین این ملکه

گوربه گور شده میخاد دوست نازنینمو بکشه ......

 

همه پلیسا اومدن پشتم و شمشیراشونا در اوردن

وا گِ اَنکه یعنی چی یعنی ما شمشیر داریم شما نداری........

 

 چشمتون روز بد نبینه منم شمشیرم و از بغل

کمربندم در اوردم جلوی چشمشون گرفتم تا ببینن

منم دارن که ای کاش نمیگرفتم شمشیر که

نــــــــــــــــــــــــــــه این چاقو

میوه خوری ها نیستن از اونا کوچیک تر بعد

همه رفتن تو کوچه منم که مالت این شمشیر نه

چاقو بودم یه لحظه دیدم الانه که ساناز و بکشن و بی ساناز

بمونم دویدم رفتم تو کوچه و دیدم بدبختانه دیدم

چاقوی سانازم عینه من

 

ساناز :کجا رفتی این چاقو ها چیه ؟

چرا ماله همه از این بزرگاست ولی ما نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

:چِمدونم حالا این ملکه گور به گور شده کجاست

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که میخام با این دستام سنگ قبرشو بشورم .......

 

که دیدم داره فرار میکنه منو ساناز رفتیم

دنبالش و گرفتیمش ساناز با کله زد تو سرش

که منم کم نیاوردم و با مشت زدم تو چشم نازنینش

اومدم چشمشو در بیارم که دیدم یکی داره روم ویبره میره ........

 

:رزا بیدارشو ..........

 

:اه رها بزار چششو دربیارم بعد .......

 

رها:چی چی رو در بیاری دِ بلند شو زدی اتاق تو داغون کردی ....

با این حرفش چشمامو باز کردمو گفتم :

 

ای مردشورتو ببرن اگه گذاشتی ببینم اخرش من

این ملکه جانگ  رو میکشم یانه........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

با این حرفم زرتی زد زیرخنده ........

 

یه نگاه به اتاق کردم که چشمام مثه وزخ گرد شد!!!

کتابو رو زمین افتاده بودن بالشتام یکی یه ور یکی

لب پنجره..یکی رو سر رها یکی تو کتابخونه اصلا یه وضعی

!!!!تشک و پتوم رو زمین!!!!!

 

دیدم رها داره همین طوری میخنده...

 

:خدا یه عقلی هم به این خواهر ما بده.......

 

رها:داده تو چشم نداری ببینی........

 

:آره خدا به همه عقل داده ،گوش داده ،چشم داده،

زبون داده ،خدا داشته اینارو میداده تو دستشوئی بودی!!!

 

رها:پس تو کجا بودی ؟؟؟؟؟؟تو هم تو نوبت دستشوئی بودی آره؟؟؟؟

 

:زهر مار کم دستشوئی دستشوئی کن دستشوئی دارم در حد تیم ملی.....

 

رها:خو برو به من چه......

 

نتونستم جوابشو بدم دیگه داشتم میترکیدم  اساسی

با سرعت تمام عینه هو جت به دستشوئی پناه بردم ....

 

بعد از عملیات از منطقه خارج شدم و رفتم پایین .......

 

بابا رو دیدم رو مبل نشسته بود و داشت فوتبال میدید

ای خدا این فوتبال و از زمین محو کن.....

 

بگو الهی آمین ........

 

خونه ما یه جوری که وقتی از پله ها بالا یا پایین میای

رو میری کلا پذیرائی دیده میشه یعنی پله ها وسط

خونن و طرف راست پله ها به آشپزخونه و 2 تا اتاق

میخوره یکیش ماله مامانی و بابا خان  ولی طرف چپ

یه پذیرائی بزرگ با دو دست مبل تو پذیرائی بالا هم سه

تا اتاق داره یکیش ماله من و یکیش ماله رها و اون

یکیم ماله جووناست که وقتی دختر خالمینا میان و

شب میمونن اونجا میخوابن.......

 

دو تا پله داریم واسه رفتن به پذیرائی منم همیشه

کل این پله ها رو سه تا سه تا میرم بالا و از نرده ها سر میخورم.......

 

با یه حرکت از نرده ها سرخوردم و اومدم پایین ........

 

زری خانمو دیدم که دستش چهار تا آب پرتقاله یکیشو

از روی سینی قاپیدم و رفتم اول از همه از پشت یه بوس گنده زدم به لپ بابا زدم .......

 

:به سلام بابا خان ....

 

همیشه به بابا میگم بابا خان یا آقا شاهین یا این

که وقتی ازبابا پولی یا این که کارم میفته بهش میگم شاهین جونی......

 

بابا:به سلام رزا خانم گل گلاب خوبین چه خبرا

؟؟؟؟؟خسته نباشید.......این قده حالمو پرسیدی که دگرگون شدم ........

 

:ممنونم آق شاهین ....

 

بابا:رو که نیست به سنگ پای قزوین گفت زکی......

 

جــــــــــــــــــــــــــــــــــان!!!!!!!

 

بابام هم پیشرفت کرده.....

 

:میگم بابا مامان هم مثل شما پیشرفت کرده مامان

که با ما بله شوما هم با ما بله؟؟؟؟؟

 

مامان :من کی با شما بله ......

 

:خوب شوما با ما بله نه آق شاهین که هست......

 

بابا:آره با شوما هم .........

 

بابا میخاست بگه بله که مامان چپ چپ نگاش کرد .......

 

بابا:آره با شوما هم .....نخیر .....

.

پقی زدم زیر خنده.....

 

بابا:کوفت....

 

:بابا میدونی خیلی زن ذلیلی........

 

رها:به به جمعتون جمعه .......

.: Weblog Themes By M a h S k i n:.