تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 9
لبخند زدم که صدای اشوان اومد ...
_ من با درس خوندن سوگند هیچ مشکلی ندارم خودمم پشتشم! 
با این حرفش دلگرم شدم ... 
هلیا با روبه شادی ادامه داد: 
- خب مجردی دیگه!؟
منو شادی با تعجب بهش نگاه کردیم که گفت :
_ منظورم اینکه تو این قسمت که شبیه سوگند نیستی!؟
شادی خندید و گفت :
_ نه خدا رو شکر در این مورد به سوگند نرفتم!!
هلیا هم با سرخوشی گفت :
_ خوب خدا رو شکر ! 
و نگاهه معنی داری به اشکان کرد ! این پسرم که به کلی تو هپروت بود!!
سعید - خانوما اقایون نظرتون راجبه تله کاپین چیه پایه اید یا نه؟!
هلیا دستاشو به هم زد و گفت :
_ الهی قربون شوهر گلم بشم که همیشه فکراش بیسته! نظر
شما چیه بچه ها؟!
اشوان با حالت خاصی گفت :
_ اگه حالمو با این حرفات بهم نمیزنی من پایم!
همه خندیدن ...
اشکان - منم رایم مثبته!
هلیا - شما ها چی خانوما ؟!!
منو شادیم به طبعیت از بقیه رای مثبت دادیم ....
بعد از گرفتن بلیط برای اینکه نوبتمون شه توی صف ایستادیم! با دیدن کابین های دو نفر 
توی فکر رفتم!! پس شادی چی؟! چجوری قرار بشینیم؟!؟ تو همین فکرا بودم که با صدای اشوان
به خودم اومدم ...
_ بیا باید بریم سوار شیم!
دستمو گرفت و قصد رفتن کرد که اسمشو صدا زدم ..
_ اشوان؟!
نگام کرد ...
_ شادی؟! اون چی؟! تنها میمونه!!
لبخند زد و گفت :
_ نگران نباش هلیا براش یه خوابایی دیده!!
خواستم برم که اسیرم کرد بین بازوهاش ...
_ کجا خانوم کوچولو ! تو االن فقط باید با شوهرت باشی!!
با حرص به چهره ی خندونو شیطونش نگاه کردمو یا مشت به سینش زدم ...
_ خیلی بی مزه ای جناب شوهر!!
همونجور که منو به سمت جلو میبرد گفت :
_ جدی؟! کی تستم کردی؟!
با حرص گفتم :
_ اشـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــوان؟!؟!؟
خندید و جواب داد :
_ جون دلم؟؟!؟
_ کوفــــــــــــــــــــــ ــــــــــــت!!
_ یادت باشه ها یه روزی میرسه به همین بنده التماس میکنی!! 

_ هه عمرا !! حتی اگه الزمم باشه به چشه یه غریبه نگات میکنم !! 
_ هه خواهیم دید !!
با گفتن این حرف تقریبا پرت شدم روی صندلی کابین اشوان هم سریع میله محافظ رو جلو کشید
!
برای دیدن بچه ها برگشتم!چشمم به اشکان و شادی افتاد که منتظر کابین بعدی بودن!! مغزم
سوت
کشید !! البته کرم از خود درخت بود چون قیافه ی شادی شبیه کسی بود که بهش تیتاب داده
باشن!!
سرمو تکون دادمو باز برگشتم و با دیدن دره ای که داشتیم بهش نزدیک میشدیم
تقریبا سنگ کوب کردم ! نزدیک بود گریم بگیره این کابینه لعنتی جز یه میله هیچی نداشت
برای حفاظت!! از ارتفاع خیلی وحشت داشتم ! با همون حالت صداش زدم ...
_ اشوان ؟!
نگام کرد و خونسرد گفت :
_ چیه غریبه!؟
با این حرفش اونم تو اون موقعیت نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ! 
_ من میترسم !!
باز با همون لحن گفت :
_ چه خوب ! حاال به من چه؟!
با ترس گفتم :
_ اگه بیوفتیم میمیریم؟!؟!
لبخنده خاصی زد و گفت :
_ تو اره ولی من نه!! 

اب دهنمو قورت دادم سعی کردم کوچکترین تکونی نخورم ...
_ چرا تو نه؟!
باز ریلکس گفت :
- چون غریبه جون من از بچگی باشگاه میرفتم بدنم اماده ی ضربست اما تو به محض اینکه
بیوفتی
به دو قسمت مساوی تقسیم میشی!!
با این حرفش خیلی سریع بهش چسبیدمو محکم بازوشو گرفتم ! از این کارم خندش گرفت و
گفت :
_ غریبه زشته که منو اینجوری بغل کردی!!! 
با بغض گفتم :
_ اشوان اذیت نکن میترسم!!
دستاشو دورم پیچید و شد محافظ وجودم!!! اغوشش از هر حفاظی
امن تر بود !!
_ تو چرا انقدر ترسویی اخه!!
با ترس بهش نگاه کردم که گفت :
_ وقتی من اینجام یعنی دلیلی واسه ترس وجود نداره اینو یه جوری به خودت حالی کن!! 
_ ولی تو خودت گفتی اگه من بیوفتم ....
انگشته اشارشو روی لبم گذاشت ..
_ هیسسسس ما قرار نیست بیوفتیم !!! 
لبخند زدم که باز چهرش رنگ شیطنت گرفت و ادامه داد :
_ بیوفتیمم ته تهش اینکه نمیذارم جسدت خوراکه سگای ولگرد اینجا بشه!! 
لبخندم از رو لبم افتادو با حرص موهاشو کشیدم اونم طبق معمول شروع کرد به غر زدن !!
** **************************************************
یه چند روزی از عید میگذشت و داشتیم به سمت پایان تعطیلی می رسیدیم !
فرنگیس خانوم
ازم خواست که امروز تنها به دیدنش برم لحنش با همیشه فرق میکرد یکم سرد بود ..
استرس بدی گرفته بودم ! بعد از رفتن اشوان سریع حاضر شدمو با یکی از ماشینا
به سمت خونه فرنگیس خانوم رفتم ...
*****************************
مثل همیشه نبود !نه!! خیلی درهم ، خیلی غمگین ! بعد از اووردن شربت روبه روم نشست خیلی
بی مقدمه گفت :
_ چرا به من نگفتید؟؟!
با این حرفش با تعجب گفتم :
_ چیرو؟!
جدی تر شد و بعد از مکثی گفت :
_ این که پدر تو قاتل پدر پسرای منه! و تو یه خون بسی!!
اینو که گفت قلبم ریخت !! نفس کشیدن برام سخت شدو عرقه سردو روی کفه دستام و روی
ییشونیم
حس میکردم!!! 
_ چرا چیزی نمیگی؟!
باز صداش مضطرب ترم کرد ! لب باز کردمو به سختی گفتم :
_ اشوان ازم خواست چیزی نگم !! م... م..من با ...میل خودم .... با اشوان ازدواج نکردم! 
_ شرط ازواجو پیشنهاد اشوان بود؟! درسته؟!؟
سرمو پایین انداختمو با انگشتام بازی کردم ...
_ بله!
_ تو چرا قبول کردی؟!
_ ب..بخاطر پدرم!!
نفس عمیقی که کشید باعث شد سرمو باال بیارمو نگاهش کنم !! چهرش رنگ عوض کرد باز شد
همون
فرنگیس خانوم همیشگی ...
_ حاال چی؟! 
مکث کردو باز ادامه داد :
_ حاال دوسش داری؟!؟
دوستش داشتم انکار کردنی نبود ! نمیدونم کی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که باز صداش
اومد :
_ میخوام یه چیزی بهت بگم! امیدوارم روی عالقت نسبت به اشوان تاثیری نذاره!
مستقیم نگاهش کردمو منتظر بودم تا حرفشو بزنه ....
_ راستش .... راستش ...
باز نفس عمیقی کشیدو و به سختی ادامه داد :
_ پدرتو قاتل شوهر سابق من نیست! اونا همه صحنه سازی بود ....صحنه سازی یه ادم که برای
دستیابی به ثروت بزرگ جهانبخش اونو میکشه غافل از این که اون دوتا وارث داشته .... یعنی
پسرای من
اشکان و اشوان ! اون این صحنه سازی ها رو میکنه تا همه چی بر علیه پدر تو تموم شه!!
از کی داشتم اشک میریختم نمیدونم ....!! فقط حس میکنم چشام میسوزه .. بی رمقمم ولی با تمام 
تالشم سعی میکنم بلند شم ! صدای فرنگیس خانوم تاثیری روی حرکاتم نداره فقط با نیروی
خاصی
از خونه خارج میشمو بدون توجه به ماشینی که اوورده بودم به سمت نا کجا اباد راهی میشم !!با
سرعت ...
انگار میخوام فرار کنم ... فرار کنم از تمامه این حقایق که تلخیشو شیرینیش برام مشخص نیست
...
فقط توی اون لحظه بارون رو کم داشتم ! که اونم نازل شد روی سرم .....
حالم تعریفی نداشت ! سرگردون بودم ... خستگی تو چهرم داد میزد !! با کی داشتم لج میکردم!؟
با خودم ؟! تقدیرم؟! خدا؟! اشوان؟! بابام ؟!یا .... از چی دارم فرار میکنم!! ای کاش یکی پیشم بود
یکی پیشم بود تا ارومم کنه... بغلم کنه!! دلم گرفته !! .... صدای گوشیم منو متوجه خودش کرد ..
با دیدن اسم اشوان تنم لرزید ... دو به شک بودم برای جواب دادن ! اصال باید جواب می دادم یا
...
من کجا بودم ... اینجا کجاست ... !! خدایا گم شدم !! شاید باید جواب میدادم .... باید ازش کمک
میخواستم ....
_ هی خانوم موشه اینجا چی کار میکنی!؟؟
به قیافه ی ترسناکه مردی که روبه روم بود نگاه کردم !! داد میزد که معتاده !! خیلی اروم داشت
بهم نزدیک میشد !! اطرافم نگاه کردم !! لعنتی! پرنده پر نمیزد! شدن دوتا ! گریم شدیدتر شدو
بی معطلی پا به فرار گذاشتم همزمان به اشون جواب دادم ...
_ الو اشوان ...
صداش پردهی گوشمو پاره کرد :
_کدوم گوری هستی هــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــان؟!؟؟
هق هق کردم ... 
_ داد نزن تو رو خدا!
یکم اروم شد ولی باز با عصبانیت گفت :
_ بگو کجایی لعنتی؟!؟؟!؟
مگه با اون شدت گریه میتونستم حرف بزنم ...
_ گم ... گم شدم !!م..می...ترسم!! اشوان من میترسم!!
لحنش بوی نگرانی گرفت و شد همون اشوان همیشگی :
_ اروم باش خانومم نگاه کن ببین اونجا هیچ تابلویی نیست !!؟؟
سعی کردم یه نشونه پیدا کنم ! اسمه خیابون و پیدا کردمو خیلی سریع بهش گفتم ! 
_ همونجا واستا من نزدیکم !
با گریه گفتم :
_ تو رو خدا قطع نکن!!
- قطع نمیکنم!! اروم باش عزیزم !! االن میرسم !
فقط گریه میکردم ... خیابون خوف عجیبی داشت ! بارون شدید شده بودو هوا کامال تاریک بود ... 
هیچکس
نبود! حتی یه ادم ... با ترمز سخت ماشینی جلوی پام از ترس جیغ کشیدم بی رمق روی زمین
نشستم
خیلی طول نکشید که احساس کردم توی یه اغوش گرم حل شدم چشمامو باز کردمو با دیدن
اشوانم با خیاال راحت
باز بستمشون!!
میدونستم توی ماشینم ! میدونستم دیگه جام امنه! دیگه هیچ کس نمیتونه اذیتم کنه! دیگه
هیچکس نمیتونه مزاحمم شه!! با صدای مردونه و جذاب همیشگیش چشمامو اروم باز کردم .
صورت جدی و نگرانشو مقابل صورتم دیدم ... 
_ خوبی سوگند؟!
به یاد اون خیابون و اون معتاد که افتادم تنم لرزید و با بغض گفتم :
_ نه!
نگرانی چهرشو دوست داشتم ! این که میدیدم حالم براش مهمه ...
_ چرا عزیزم؟!چرا خانومم ؟ چی شده ؟! حرف بزن!
با صدای خش دارو دلگیری گفتم :
_ چرا بهم نگفتی ... چرا بهم نگفتی که پدرم قاتل پدرت نیست!؟؟ تو...تو که میدونستی!! تو که
همه چیزو میدونستی!!
بغضم شکستو شروع کردم به هق هق کردن ...
_ تو باعث شدی این همه مدت با عذاب وجدان زندگی کنم ! باعث شدی همیشه پیشه خودم
تحقیر بشم .. که من یه خون بسم ...فقط ... یه خون بس ... 
صدام انقدر بلند بود که خودمم شکه شده بودم !! 
_ سوگند اروم باش همه چیزو برات توضیح میدم!!
با همون لحن گفتم :
_ نمیخواد ... نمیخواد چیزی بگی!! همون موقع باید همه چیزو خودت بهم میگفتی!! تو همیشه منو
مثل یه عروسک میبینی !! تمام مدت با اون کلمه های به ظاهر عاشقانه با احساساتم بازی
میکردی!!!
_ اون کلمات واقعی بودن تو از هیچی خبر نداری حتی از احساس من!؟؟
گریه و داد ... اولین بار بود که اینجوری با کسی حرف میزدم ...
_ کدوم احساسات ؟! نکنه عذاب وجدانتو میگی !! چیه پشیمونی ، احساس گناه میکنی ...
صدام باالتر رفت : 

_ از این که منو بازی دادی ....
صدای دادش منقلبم کرد ....
_ تمومش کن سوگنـــــــــــــــــــــ ــــــــــــد !! من با احساس تو بازی
نکــــــــــــــــــــــر دم ...
شکه شده بودم .... انقدر که حتی گریه کردن یادم رفته بود ... چیزی نگذشت که سرمو روی
سینش
چسبوند و شروع کرد به نوازش کردن سرم !
_ اروم باش عزیزکم! چرا انقدر خودتو اذیت میکنی!! درسته بهت نگفتم چون دلیل داشتم مطمئن
باش
دلیلم عذاب وجدانم نبود ! 
اروم اشک میریختم میدونستم پیرهنش از اشکای من خیسه اما توجهی نکردمو با صدای خسته
ای گفتم :
_ پس دلیلش چی بود ؟!بهم بگو!
زیرگوشم زمزمه کرد :
_ میگم .. میگم خانوم کوچولو تو فقط اروم باش !
عطرشو نفس کشیدمو اروم شدم ... فقط منتظر بودم حرف بزنه تا دلمو اروم کنه .. تا دورم کنه
از این همه تشویش ...
_ میخواستم بهت بگم ...
تنم لرزید از تن صداش ...
_ بگم که پدرت اونی نیست که فکر میکردیم .. بگم که علت مرگ پدر چی بوده اما ...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_ یه چیزی مانعم شد ... یه ترس ... 

چقدر سنگین حرف میزد !! ترس از چی؟؟! داشت چی میگفت؟!؟ بعد از مکثی کوتاه گفت :
_ ترس از دست دادنت!
قلبم ریخت ... ته دلم غنچ رفت !! باز ادامه داد :
_ ترسیدم از دستت بدم ! ترسیدم بری! 
ازش جدا شدمو با تعجب به صورت جذابش نگاه کردم .... لبخنده جذابش از نگاهم دور نموند ...
_ اونجوری بهم نگاه نکن فسقلی داغونم میکنی با اون چشمات! همینجوریشم این ال مصب
گیرته ! بیشتر از این دیوونم نکن !!
این اشوانه منه!! این مرد مغرور منه!! گیجم !! خیلی گیج ! 
_ اشون خوبی؟؟!
ابروهاشو بامزه باال داد و گفت :
_ باید بد باشم !؟
با چشمای تار از اشکم به چشماش زل زدمو گفتم :
- معنی این حرفا یعنی چی ؟!
دستمو گرفتو پشتشو بوسه زدو گذاشت روی صورت خودش ...
_ یعنی این که دوست دارم سوگند خانوم!! عاشقتم ... اصال روانیتم دختر ! دیوونم کردی زدم به
سیم
اخر!!
انقدر قشنگ به ارزوم رسیدم ! انقدر قشنگ چیزی که خواستمو شنیدم !؟ نکنه خوابم ؟! نکنه اینا
همش
رویاست؟! با لمس دستاش که داشت اشکامو پاک میکرد به خودم اومدم ...
_ یه بار دیگه یه قطر اشک بریزی من میدونم تو !! افتاد؟!؟ 
مات بودم ...
_ اشوان ؟!
با همون لحن گرمش گفت :
_ جونه اشوان؟!
داشتم غش میکردم ... به سختی گفتم :
_ هر چی گفتی راست بود ؟!
لبخند زد و گفت :
_ اره عشقم!!
میدونستم گونه هام قرمز شده ...
_ اینجوری خجالت نکش کنترلمو از دست میدما!! 
وقتش بود ... وقتش بود بگم ... بهش بگم که چقدر دوستش دارم .. بهش بگم اونم برام مهمه و
از
اون روزی که وارد زندگیم شده عشقو بهم هدیه کرده .. 
_ منم یه چیزی بگم !!
_ تو هر چقدر میخوای بگو!
سخت بود گفتنش ..خیلی سخت ... اما نمیخواستم بمونه ! تا همین جاشم زیادی تحمل کردم ...
- من...من...منم ...
_ تو چی عزیزم؟!
_ منم... دوست دارم!!
چشماش برق خاصی زد و بعد از اون با لبخند که رنگ شیطنت داشت گفت :
_ نداشتیم مجبور بودی داشته باشی!! 

با چشمای گرد شده گفتم :
_ چرا اونوقت؟؟؟ !!
_ چون زنمی .. سهممی ! بیجا میکنی بخوای بری !! 
_ از ابراز احساساتت ممنون !
_ خواهش میکنم عزیزم تازه یه سری دیگش مونده ! تو حق نداری بدون اجازه من اب بخوری
اینو اویزه گوشت کن ! پاتو از خونه بیرون بزاری بدون من و بی اجازه من قلم شدنش حتمی!!
با مشت به سینش زدمو گفت :
_ نمکدون بسه دیگه!!
خنده ی خاصی کرد که دلم لرزید ...
_ خالصه خانومی میخوام بدونی که زندگیمی خیلی میخوامت !
هنوزم باور نمیکردم حرفاشو ... هنوز احساس میکردم خوابم ! باالخره گاز داد و از اون خیابون دور
شد
تو کل مسیر بیشتر عاشقم کرد ! با حرفاش ، با خنده هاش ، با مسخره بازیاش ..
.*****
_ ولی بابا اون شوهرمه!!
_ همین که گفتم !!
_ من از اشوان طالق نمیگیرم!
با عصبانیت گفت :
_ توغلط میکنی !! نذار بدتر از این باهات تا کنم سوگند !!
با گریه گفتم :
_ بابا خواهش میکنم من شوهرمو زندگیمو دوست دارم ! 
برای اولین بار توی زندگیم صدای داد پدرم روی سرم خراب شد :
_ دهنتو ببند و گمشو تو اتاقت ! 
مامان که پا به پای من گریه میکرد منو در اغوش گرفت گفت :
_ سرش داد نزن مرد سوگند دیگه بزرگ شده خودش بد و خوب رو تشخیص میده !
بابا با همون لحن ادامه داد :
_ اتفاقا هنوز بچست اگه بچه نبود همچین حماقتی نمیکرد و از اون پسر طالق میگرفت !!
از این حرفش بغض بدی نفسمو برید ... اما اینبار نذاشتم عقده شه و بچسبه بیخه گلوم ... از
مامان جدا شدمو
یه قدم ب پدرم نزدیک تر شدم ...
_ اره من بچم ... من یه احمقم ! یه احمق که حاضر شد بخاطر پدرش بره زیر دیکتاتوری یه مرد
که نمیشناختش!
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.