تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 8
.بعد از گرفتن دوش و تعویض لباسم از اتاق خارج شدم اشوان مشغول حرف زدن با تلفنش بوددلم میخواست بی تفاوت باشم ولی نمیشد گوشامو تیزکردم تا خب صداشو بشنوم ...- فکر نمیکردم انقدر کش پیدا کنه !.......__ فردا چند نفرو میفرستم تحقیق کنن! ........ __ هیچ غلطی نمیتونه بکنه ! صداشو پایین تر اووردو گفت :_ فردا بیا شرکت با وکیلمم تماس بگیر بگو پیگیر باشه!تو دلم اشوب بود ... یعنی درباره ی همون قضیه داشت حرف میزد ! یعنی اون همه چیزومیدونست!انقدر ناخنمو تو دستم فشار دادم که اخر کفه دستم زخمی شدو خون اومد ! با تموم شدن مکالمهاشوانوشخصه ناشناس سریع از اتاق خارج شدو به سمته جعبه کمک های اولیه توی اشپزخونه رفتم ...نگاه متعجب اشوانو رو خود حس کردم اما دلم نمیخواست نگاهش کنم !سعی کردم از توی کابینت جعبرو در بیارم اما همیشه همین کوتاهیه قدم دردسر میشد در حالتالش کردنبرای برداشتن جعبه بودم که اشوان از پشته سرم جعبه رو از توی کابینت در اوورد ..._ ببینم چی شده؟؟ نمیخواستم ببینه اما دید ، دیدو اخماشو تو هم کرد :_ چیکار کردی با خودت !؟نگاش نکردم تمرکز کردم روی سوزشه دستم عمیق نبود ولی شدیدا میسوخت ! با زور اشوانروی صندلینشستمو اون سعی کرد زخممو با چسب زخم ببنده ! سوزشه دستم اذیتم میکرد اما گرمی دستایاشوانتسکین دهنده خوبی بود ! کارش که تموم شد با نگاهه نافذش بهم چشم دوختو گفت :- میسوزه؟!تنها سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ..._ چیکارش کردی ؟!جواب ندادم که باز اروم گفت :- هان؟!باید یه چیزی میگفتم ... باید ...._ خورد به لبه ی تخت!چشماشو ریز کرد قلب ریخت ..._ دوروغ نگو این جای ناخنه!!سرمو پایین انداختمو سکوت کردم شاید اینجوری بیخیالم میشد ..._ پاشو برو اماده شو !با تعجب سرمو باال اووردمو گفتم :-چرا؟!_ مثل اینکه یادت رفته 0 ساعت دیگه عیده!! انگار حافظم به کلی پاک شده بود انقدر سریع از جام بلند شدم که اشوان چشاش گرد شدتوجه نکردمو راهه اتاقمو با سرعت طی کردم فقط صداشو از پشت شنیدم ..._ اروم برو میوفتی ناقص میشیا !*******************************به کلی عقلمو از دست داده بودم ! یکی از پیراهنایی که برای عید اشوان برام خریده بودو انتخابکردم وبعد از درست کردنه موهامو ارایش صورتم پوشیدمش !پیراهنم به رنگ سورمه ای بود که دور یقه و سر استیناش نوار قرمز رنگی داشت به عالوه ی یهکمربندهباریک قرمز که با بستنش قطر باریک کمرم مشخص تر میشد ساپورت کلفته سرمه ایم هم پامکردمرژ قرزمو پرنگ تر کردم ! موهای لخت پر کالغیمو دورم ریختمو در اخر با لبخند رضایت بخشیخودمو تو اینه دیدزدم !واقعا عالی شده بودم فقط یه حسی بهم میگفت رژم خیلی پرنگه ... با خیاله اینکه ، وقتیخواستنمبرای شام به خونه ی فرنگیس خانوم بریم کمرنگش میکنم ، بیخیالش شدم ! زمان زیادی تا سالتحویل نموندهبود ! دلم میخواست توی این لحظه ها برای یه روزم شده حرفای شادی رو فراموش کنم و خودموبزنم بهبیخیالی ! با خوشحالی به سمته کمدم رفتمو کادوی اشوانو از توش دراووردم ! به عالوه یسوپرایزم !یه سوپرایز خنده دار که از قبل براش امده کرده بودم اونم یه جفت جوراب بود ! اما کادوی اصلیم یه سته کروات و سر استین با یه عطر مردونه ی خوشبو بود که به انتخاب خودم گرفته بودم براش!دلم میخواست عکس العملشو وقتی کادوشو باز میکنه ببینم !جعبه تزئینی که توش جورابو جاسازی کرده بودمو روی میز توالت گذاشتمو کادوی اصلی رو زیرتخت قایم کردم !خیلی هیجان داشتم! _ اووووی سوگند کوشی؟! بیا دیگه االن سال تحویل میشه توپا رو در میکنن میخوره بهت نابودمیشیااااا بدووووبیا!خندم گرفتو به سمت در اتاق رفتم ....***************از اتاق خارج و وارد سالن شدم! اشوان شلوار اسپرته سرمه ای پاش بود با پیراهن سفید مردونه وکتش رو کاناپهافتاده بود پشت به من رو به تی وی ایستاده و یه دستش تو جیبه شلوارشو دسته دیگه مشغولعوض کردنکانال تی وی با کنترل بود ! شاید متوجه حضورم نشد بود جلو تر رفتم و اروم روی کناپه نشستم ! انگار حس کرد بودنمو چون یه دفعه برگشتو نگاهه کوتاهی بهم کردو باز به سمت تی وی برگشتچقدر دلخور شدماز بی توجهش اما انگار تازه دوزاریش افتادو با تعجب و چهره ی خاصی دوباره برگشتو زل زد بهمن منم خیره شدمبه جذابیته مرد موقت زندگیم ! چقدر توی این لباس خواستی تر شده بود دلم میخواست بغلشکنمبگم چقدر دوسش دارم بگم چقدر جذاب تر از همیشه شده ... _ پاشو بینم!با صداش از فکر بیرون اومدم ! لحنش بیشتر دستوری بودو اخم خاصی روی پیشونیش خود نماییمیکرد با ترسبلند شدم! مقابلم با فاصله خیلی کمی ایستاد . بازم در برابرش مثل فنجونی بودم در برابر فیل ! نگامو پایینانداختم سخت بود نگاه کردن به نگاه نافذش با دستش چونمو باال اووردو مجبورم کرد بهش نگاهکردم اینباربا لبخنده جذابی نگام می کرد ..._ خیلی خوردنی شدی جوجو!مطمئن بودم قرمز شدم! نفسم حبس شد ...._ فسقلی خجالتی منو نگاه !داشتم اب میشدم ...دستمو غیر ارادی روی سینش گذاشتم تا بره عقب تر اما تکون نخورد ! المصب خیلی سخته ...تک خنده ی مردونه و جذابی به تقالی بی فایده من کرد منو تو حصار بازوهاش حبس کرد ! بالحن خاصی گفت :_ بسه خسته میشی!باز با شرم بهش نگاهش کردم هیچ معلومه چمه !؟ هیچ معلومه چشه؟! من که عاشقه این اغوشبودمولی پس چرا یه حسی با احساسم لج میکرد؟؟! بازم تقال کردم برای ازادی اما فایده ای نداشتاشوان فقط میخندیدوبا لذت نگام میکرد ... با مظلومیت گفتم :_ اشوان ولم کن کار دارم! سر خوش جواب داد :_ به درک !_ ا ... ولم کن االن سال تحویل میشه !چشمکه شیطونی زدو گفت :_ چه بهتر تو بغله من سالت تحویل میشه !نیشگونی از بازوی عضالنیش گرفتمو ولی انگار نه انگار با حرص گفتم :_ خیلی پررویی!باز سرخوش گفت :_ میدونم !نه مثل اینکه خالصی نداشت ! مغزم جرقه زد و سریع گفتم :_ بذار میخوام برم کادوتو بیارم !اینو که گفتم لبخنده خاصی زدو ولم کرد ..._ این شد یه چیزی برو بیارش !اخیش باالخره ازاد شدم !بسرعت به اتاقم برگشتمو بعد از بستن در بهش تکیه دادم ... اووووف این لعنتی چقدر تند میزد !اروم باش ابرومو بردی ! باز چشمم به خودم تو اینه خورد ! "حق داشت اینجوری بغلت کنه دیگه اینم تیپ بود تو زدی"!!سرمو تکون دادمو به سمته جعبه رفتم ... از رو میز برش داشتم ... سال داشت تحویل میشد بایدعجله میکردمبالفاصله از اتاق بیرون زدمو به طرف اشوان که کنار هفت سینمون نشسته بود رفتمو روی مبلنشستم . با لبخند خاصی نگاهم میکرد ... با خجالت قران و برداشتمو بازش کردم دوست داشتم دعا کنم .. دعا کنمبرای سالمتی بیمارا برای سالمتی خانوادم برای سالمتی شوهر اجباریم "اشک تو چشام حلقه زد "برای این که این اخرین سالی نباشه که سال تحویل کنارشم ... برای این که تا ابد پیشم بمونه ... برایاینکه اغوش گرمه تنها پناهگاه امن برای من باش برای اینکه حضورش تکیه گاهم شه ... چقدرخوب میشد اگهمیتونستم همه اینا رو به زبون بیارمو این غرور لعنتیو بشکنم .... حس میکنم دستاشو که دور بازومحلقهمیشه ... گرمای نفسشو حس میکنم وقتی کنار گوشم میگه ...._ گریت واسه چیه االن ؟! دلم نمیخواد غمگین شه ... دلم نمیخواد غمگین شم ... میخوام .. میخوام اگه اولین و اخرین سالیهکهکنارشم و باهاش جشن میگیرم ازم خاطر قشنگ داشته باشه برای همین لبخند میزنم و ارومزمزمه میکنم :_ هیچی ...صدای دعا سال تحویل هر دوی مارو به سمت تی وی برگردوند اما هنور جسم من در حصاربازوهایمردونه ی اشوان بود .... هردومون زیر لب زمزمه میکردیم ....یا مقلّب القلوب و االبصار.....ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها..... یا مدبر اللیل و النهار....ایگرداننده و تنظیم کننده ی روزها و شبها ..... یا محوّل الحول و االحوال .....ای تغییر دهنده ی حالانسان و طبیعت.......حوّل حالنا ......الى احسن الحال ... حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما ....صدای در کردن توپ ها مغلوبم کرد .... بووووووومب .... اغاز سال یک هزار و سیصد و نود و سه .... اوای زیبای سال نو قلبمو اروم تر کرد ...اشوان با لبخند به سمتم برگشتو به پیشونیمو بوسه زد .. باز م خیره شد تو چشمام اروم گفت :- عیدت مبارک خانومم ...باز بغضم گرفت ... لبخند زدمو با همون صدای لرزونم گفتم :_ عید تو هم مبارک ...باز با لبخند خاصی گفت :_ اول نوبت کادوی منه ...بلند شدو از کنار کناپه یه بسته رو برداشتو به سمتم اومد ..._ اینم عیدی خانوم کوچولو !سرخ شدم ! هیجان تمام وجودمو گرفت ! بسته رو از دستش گرفتمبا مهربونی و خجالت گفتم :_ مرسی اشوان !_ دستاشو تو جیب شلوارش کردو گفت :_ قابل فسقلی رو نداره!باز لبخند زدومو بسته رو باز کردم!! از چیزی که دیدم حسابی شکه شدم ! کادوی اشوان خیلیخیلی برام سوپرایز بود ... یه گوشی اپل s0 بسفید یه جعبه جواهر خیلی شیک هم باهاش بود! باباز کردنشو دیدن سرویس طال سفید خیلی خوشگلی که تو جعبه بود واقعا شوکه شده بودمبا تعجب نگاش کردم و گفتم :_ اشِــــــــــــــــــــــ ــــــــــوان !؟ چشمک زدو گفت :_ چیه عروسک !؟_ ا.. اینا ... خیل..خیلی گرونن! تو نباید ... تو نباید اینکارو ...انگشت اشارشو روی لبم گذاشتو و اروم گفت :_ هیــــــــــــــــــــس ! اوال قابل تو رو نداره ثانیا من یه خانوم کوچولو که بیشتر ندارم !خدایا چقدر این مرد دوست داشتنی بود با تمامه غرورش ... دلم میخواست ازش تشکر کنم یهجور خواست یه جور متفاوتاز جام بلند شدمو روی پنجه هام واستادمو سریع دستمو دور گردنش انداختم و اروم روی گونشبوسه زدم !و باز زمزمه کردممرسی !شوکه شد از کارم شاید فکر نمیکرد همچین کاری کنم ...قبل از اینکه به خودش بیاد سوپرایز خودمو جلوش گرفتم ! انگار تازه روشن شد!لبخنده شیطونی زدو گفت :_ به به حاال کادو بگیریم یا خجالت !چشمامو ریز کردمو بامزه گفتم :_ هر دوش باهم !جعبه رو از دستم قاپیدو با همون لحن گفت :_ ترجیح میدم کادو رو بگیرم خجالت واسه توا ضعیفه!از مدل حرف زدنش خندم گرفت ! در حالی که از کنجکاوی داشت میمرد در جعبه رو باز کرد ...قیافش دیدنی بود ای کاش میتونستم ازش عکس بگیرم در اون لحظه ... هنگ کرده بود بچم ... یه دفعه صداش در اومد : _ سوگنـــــــــــــــــــــ ـــد؟!؟با شیطنت گفتم :_ جووونم؟!نگاشو باال اووردو با حالت خاصی گفت :_ جــــــــــــــــوراب؟!خندیدمو گفتم :_ اره عزیزم قابل تو رو نداره!!باز با همون لحن گفت :_ میکشـــــــــــــــــــــ ــــــمت!این حرفو که زد انگار احساس خطر کردم پا گذاشتم به فرار ! میخندیدمو میدویدم! اونم با سرعتدنبالم میدویید ..._ جوراب دیگه!؟؟! حالــــــــــــــــیت میکنم ضیعیفه برو دعا کن دستم بهت نرسه!!باز خندیدم ..._ میخندی !؟! نه مثل اینکه کتک میخوای؟!؟برگشتم ببینم کجاست که پام به میزخوردو تعادلمو از دست دادم و از پشت به دیوار چسبیدم !اشوانم نامردی نکردو در کمترین فاصله به من ایستاد و با شیطنت گفت :_ که جوراب به من میدی ضعیفه !؟دستشو کنارم روی دیوار ستون کردو با لبخنده کجی گفت :_ میخوام یه چیزی رو حالیت کنم پس خوب گوش کن !با استرس بهش نگاه کردم که نزدیک تر شدو کنار گوشم گفت :_ این بهترین کادو و بهترین جورابی بود که تا به امروز کادو گرفتم ! نه توقع نداشتم .. توقع نداشتم اینو بگه ! چرا انقدر با قلبم بازی میکرد !سعی کردم لبخند بزنم ..._ ولی اون کادو اصلیت نبود !چشماشو بامزه گرد کردو گفت :_ ایستگاه گرفتی؟!!خندیدم ..._ نه ...و از دستش در رفتمو کادوی اصلیشو براش اووردم ! هنوز از کارم شوکه بود ... کادو رو که گرفت بالبخنده جذابیگفت :_ تو دیوونه ای دختر!**************************خداروشکر خیلی از کادوم خوشش اومد کادوی من دربرابر چیزی که اون بهم داد هیچی نبود ولیعکس المعل اشوانعالی بود .. چشماش پر از قدردانی بودو مدام برای سرکار گذاشتن من میگفت "البته من اونجوراب رو بیشتر پسندیدم"*******با وورودمون فرنگیس خانوم با مهربونی ازمون استقبال کرد پشت سرش هلیا و سعید جلو اومدنوگرم سالم و احوال پرسیکردن!شب خیلی خوبی بود در کنار خانواده ی اشوان ! سبزی پلوی دست پخت فرنگیس خانوم حرفنداشت واقعا لذت بردم! ولی دلم لک زده بود برای دستپخت مامانم ! یادش که افتادم اشک تو چشام جمع شد ! سرموپایین انداختمو با غذام بازیکردم ... بچه ها گرم صحبت بودن شاید حواسشون به من نبود ! برای همین سعی کردم گذشتمویادم بیارم.... پارسال همچین موقعی کنارخانوادم بودم .... کنار پدرم ...مادرم ...." سوگند دختر بجنب ! چیکار میکنی؟!؟- اومدم مامان ! _ بدو بیا االن سال تحویل میشه !بابا - ببینم چرا سرکه سر سفره نیست !خندیدمو گفتم :- خانومت از بوش بدش میاد ! بابا خندیدو گفت :_ راست میگه سیما؟!مامان - بجای سرکه اسفند گذاشتم انقدر شلوغش نکنید!!! از پشت بغلش کردمو گونشو بوسیدم ..._ اخه مامانم اسفند چه ربطی به سرکه داره؟!مامان پشته چشی نازک کردو گفت :_ ربطشو بعدا میفهمی! انقدر رو اعصابه من راه نرید سال تحویل شدا!!!با صدای هلیا به خودم اومدم ..._ سوگند ... سوگند ...سرمو باال اووردمو جواب دادم : _ جانم ؟!چهره ی همه نگران بود ..._ خوبی؟؟لبخند زدمو گفتم :_ اره عزیزم !فرنگیس خانوم با حسه مادرانه ای گفت :_ طوری شده دخترم ؟!_ نه مامان خوبم !مامان؟!؟!؟ چرا گفتم مامان ؟!؟! نمیدونم چرا یه دفعه از دهنم پرید خواستم بگم ببخشید کهفرنگیس خانوم با یهلبخند خیلی خاص به سمتم اومدو سرمو بوسید ..._ قربون مامان گفتنت برم دختر عزیزم !!جان؟!؟!؟؟همه خندیدن و فرنگیس خانوم سرجاش نشست ...._ ساکت باشید ببینم نیشاتونم ببندید ! ....غذاتونو بخورید سرد شد!باز همه با شوخی مشغول شدن ...بعد از شستن ظرفا به همراه هلیا به سالن برگشتیم ! اما به محض اینکه قصد نشستن کردیمفرنگیس خانوم گفت :_دخترا بیابید بریم تو حیاط بشینیم ..و باحرص به اشوانو سعید که در حال شطرنج بازی بودن اشاره کرد و ادامه داد :_ اقایونم به بازیشون برسن! اشوان با لحن بامزه ای گفت- جون فرنگیس گیر نده!فرنگیس خانوم عصبانی شد .._ میبینین تو رو خدا اینم تربیتشه ! منو هلیا سعید زدیم زیر خنده...فرنگیس خانوم رو به ما گفت :_ مادر این خوراکیا هم بیارین با هم تو حیاط بخوریم !هر دومون چشمی گفتیمو بعد از برداشتن وسایل به حیاط رفتیم !حیاطشون خیلی خوشگل بود ! همه چیزایی که باید یه خونه ی ویالیی داشته باشه رو داشت !االچیق ، استخر ، تاب فضای بی نطیر از گل و گیاهو درخت ....فرنگیس خانوم روی یه صندلی قدیمی نشستو منو هلیا هم روی تاب !سکوت شب عالی بود ! صدای جیرجیرکا رو میتونستم به خوبی بشنوم ... حتی امشب اسمونممثل اینه صاف بودو ستاره ها توش به خوبی میدرخشیدن .... با صدای هلیا به خودم اومدم ..._ سوگند میگم چطوره یه اهنگ بخونیم هان؟! با لبخند رضایتمو اعالم کردم .... هلیا روبه فرنگیس خانوم گفت :_ نظر شما چیه خاله جون؟؟عاشقه لبخندای این زن بودم ..._ عالیه ... ولی من شنونده خوبیم نه خواننده ی خوبی پس شما ها بخونین من لذت میبرم فقط ازاین شعرایاجق وجقی نخونینا ! یه شعر بخونین شاد باشه منم حال کنم باهاش !هر سمون خندیدیم .... هلیا ساکت شد انگار داشت فکر میکرد ، فکری که بی نتیجه بود چون بعد از چند لحظه صداشاومد ..._ تو نظری نداری سوگند من چیزی به ذهنم نمیاد !ولی من ... چرا میدونستم ! میدونستم دلم میخواد چی بخونم ... واسه همین سرمو تکون دادمشروع کردم به خوندن ...متن اهنگ"زندگی"معینزندگی با تو چقدر قشنگه، خوبِ من"هلیا از انتخابم غرق لذت شدو با من هم صدا شد"آسمونِ عشق چه آبی رنگِ سر بذار آروم به روی شونم، شیرینموقتی که خسته از این زمونمای غمِ عشقِ تو چاره منبودنت عمر دوباره منتوی این شبهای بی ستارهچشمای قشنگ تو ستاره من، ستاره من"با هلیا به راستو چپ حرکت کردیمو همراهش بشکن میزدیم ? "زندگی با تو چقدر قشنگه، خوبِ منآسمونِ عشق چه آبی رنگِ خوبِ من، ای طبیب مهربون دلِ بیمارِ منماه من، چشم تو چراغِ روشن به شبِ تار من یار من، وقتیکه پر از بهونم تویی غمخوارِ منزندگی با تو چقدر قشنگه، خوبِ منآسمونِ عشق چه آبی رنگِ ای غمِ عشقِ تو چاره منبودنت عمر دوباره منتوی این شبهای بی ستارهچشمای قشنگ تو ستاره من، ستاره منزندگی با تو چقدر قشنگه، خوبِ منآسمونِ عشق چه آبی رنگِ سر بذار آروم به روی شونم، شیرینموقتی که خسته از این زمونمخودم حسابی لذت بردم! از چشمای هلیا هم اینو میخوندم ... همیشه از خوندن شعر اونم چندنفریخیلی لذت میبرم ...._ به به میبینم خانوما خواننده هم شدن!برگشتمو باال سرم اشوان دیدم سعید هم کناره هلیا ایستاده بود ! تنها لبخند زدموچشمم به صورت اشک الوده فرنگیس خانوم افتاد با نگرانی بلند شدمو کنارشزانو زدم . و دستاشو تو دستم گرفت :_ چیزی شده!؟؟؟ حالتون خوبه!؟؟لبخند زدو دستشو کشید رو سرم ...صدای اشوانو از پشته سرم شنیدم : - مامان ما یکمی احساسیه شما هم با این شعری که خوندین زدین به وسطه خاطراته مامانهبنده!!یکم شرمنده شدم .. چرا ؟! نمیدونم ..._ معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتتون کنم .با مهربونی دستمو فشار دادو گفت :_ کی گفته من ناراحت شدم اتفاقا ازت ممنونم خیلی وقت بود دلم میخواست یه چیزی ازگذشتم پیدا کنم باید ازت تشکر کنم مرسی دخترم !!تعجب کردم... مگه میشد یه اهنگ جزءی از خاطرات گذشته ادم باشه ....؟!؟ اونم طوری که باشنیدنشاشک بریزی!****************_ بهتر بریم تو هوا سرد شده !به سمت اشوان برگشتم ! حق با اون بود هوا هر لحظه سردتر میشد! دسته فرنگییس خانوموگرفتموهمه باهم وارد خونه شدیم .""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""تمام وجودم پر از انتظار بود ... انتظار برای دیدن پدر و مادرم ... برای دیدن خونمون ، اتاقم ...امروز روزی بود که این انتظار تموم میشد .... نمیدونم باید از اشوان ممنون باشم یا ...این همه دوری اذیتم میکرد ... دلم براشون یه ذره شده بود ... فقط دلم میخواست برسم ... برسمبجایی که خیلی چیزا برام زنده میشد ...._ انقدر اون المصبو تکون نده!! با صدای عصبی اشوان بخودم اومدم .... داشت از پاهایی حرف میزد که از استرس به کفه ماشینضربه میزدندر حالی که خودم اینو نفهمیده بودم .... نفس عمیقی کشیدم .... چرا انقدر اضطراب ؟؟!؟!_ حالتخوبه؟!باز صدای اشوان بود اینبار اروم تر و نرم تر از گذشته !_ نمیدونم!ماشینو کنار خیابون نگه داشت و برگشت سمتم!_ چته؟! مگه نمیخواستی خوانوادتو ببینی!؟مطلومانه سرمو تکون دادم ..._ پس چی؟! هان؟! چرا انقدر درهمی!؟؟بغضم راه گلومو مصدود کرد ... پرده نازک اشک جلوی دیدمو گرفت ...._ نمیدونم ...با گفتن این کلمه اونم با اون صدای لرزون چیزی طول نکشید که تو اغوش امن و گرمش گمشدم ....ناخداگاه لب باز کردم نمیدونم چرا تکرار اسمش بهم ارامش میداد ... زمزمه کردن اسم خاصشتمام وجودمو گرم میکرد ..._ اشوان ؟!صداش گرم تر از همیشه تو گوشم پیچید :_ جونم؟!سکوت ... همین یک کلمه کافی بود تا اروم شم ... همین "جونمش" جونم گرم کرد ! _ چی شد خانومی یادت رفت حرفتو؟!از اغوشش جدا شدمو با لبخند گفتم : _ نه ... هیچی ... میشه .. میشه زود تر بری!؟با لحن جدی گفت :_ ببند!با تعجب نگاهش کردم که با لبخنده جذابی گفت :_ کمربندتو ! مگه نگفتی زود تر برم پس ببندش ! اگه تا دو دقیقه دیگه جلو خونتون نبودیم اشواننیستم !اینو گفتو ماشینو با سرعت خیلی زیادی حرکت داد ! داشتم سکته میکردم از ترس زبونم بند اومدهبود !تو صندلیم فرو رفته بودمو با ترس چشامو بسته بودم .... راست می گفت به دو دقیقه نکشید که رسیدیم!! اینم از صدای شنگولش متوجه شدم ...._ پاشو ترسو خانوم رسیدیم تو همین تایمی که بهت قول دادم!چشمامو اروم باز کردمو به چهره ی چذابو شیطونش نگاهش کردم ...._ تو دیوونه ای !لبخند خاصی زدو گفت :_ پس تا دیوونه تر از این نشدمو تو همین خیابون یه کاری دستت ندادم بپر پایین خانوم کوچولو!نگاهم به ساختمون خونمون کشیده شد هنوزم همون شکلی مثل گذشته ! برای فشردن زنگ خیلی طوالنی مکث کردم که باالخره اشوان خودش پیش قدم شد ...زیاد نگذشت که صدای مامان خسته و اروم تو گوشم پیچید ...- بله؟؟؟با بغض گفتم :_ مامان!؟؟ صداش قطع شد .... ولی یه دفعه با یه صدای بغض دار گفت :_ سوگند ؟؟؟ ت..تو ...تویی!؟؟!؟چشمام پر اشک شد ....._ اره مامانی خودمم ..._ بیا تو قربونت برم بیا تو ...در زده شد من برای رسیدن به طبقه ی دوم بال دراووردم .... نگاهم که به نگاهش گره خورد ... فقطدوییدم ... دوییدم تا بغلش کنم تا عقده این یه ماه رو در بیارم ....به زمانی رسید که هر دومون تواغوشش هم گریه میکردیم ... دلم برای عطر مادرونش تنگ شدهبود ...دلم برای صدای نفساش تنگ شده بود ... اخه مگه میشه همه ی اینا رو از پشت تلفن حس کرد ... اخه مگه میشه فقط حرف زد .. نگاش نکرد ... بوش نکرد .... انقدر غرق لذت بودم که با صدایاشوان تازه به یادش افتادم ..._ سالممامان ازم فاصله گرفت ! نگران عکس العملش با دیدن اشوان بودم اما با لبخندی که روی لبشنشست کامال خیالم راحت شد ..._ سالم پسرم بیا تو ! خوش اومدید ...روی خوشش منو جلوی اشوان بزرگ کرد ! اشوانم مودبانه جلو رفت و گل و شیرینیو با احترامدستمامانم داد و با لبخند جذابی گفت :_ عیدتون مبارک!مامان لبخند گرمی زد و گفت : _ عید شما هم مبارک عزیزام! بیاید تو!و باز با مهربونی ما رو به داخل دعوت کرد !بوی خونه ، بوی ارامش همه چیز برام خاطره انگیز بود ... فقط یه چیز کم بود ... یه چیز با ارزش..._پس بابا کجاست ؟؟مامان لبخند زد و جواب داد :_ میاد االن! رفته چیزی بخره شما بشینید برم براتون شربت بیارم !کنار اشوان روی کاناپه قدیمی نشستم ! اما بی قرار بودم برای دیدن اتاقم ، برای تجدید کردنخاطره هامبرای همین از جام بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم ...با بازکردن در اتاقم لبخند تلخی روی لبم جاگرفت ..هنوز همون شکل بود ...تمیز و مرتب... هنوز بوی عطرمو میداد ...به کامپیوتر سفید گوشه اتاقمنگاه کردمچقدر دلم براش تنگ شده بود ... تختم .. تخته یه نفره ی خودم ... اتاقم خیلی ساده بود اماخاطراتیکه توی این اتاق گذروندم خیلی برام با ارزش بود .. به عکسسیاوش قمیشیروی دیوار لبخند زدم .... همه چیزدرست مثل گذشته بود .... جلوتر رفتم ... دلم برای تک تک قسمتای این اتاق تنگ شده بود ... انگار سوگنده واقعیرو اینجا جا گذاشته بودم ... صدای خنده هامو ... شیطنتامو ... بازیگوشیامو.... شکست ... بازمشکستشیشه ی نازک بغضم ...._ اتاقت ارامش عجیبی داره ! با صدای اشوان هول شدم !خیلی سریع اشکامو با پشته دستم پاک کردم و سعی کردم اروم باشم..._ چطور؟احساس کردم داره بهم نزدیک میشه ...- نمیدونم .... شاید ... شاید چون بوی تو رو میده!قلبم ریخت ... این داشت چی میگفت !؟_ سیاوش قمیشی؟! همونه که خیلی احساسی هستی و سر هر چیزی اشکت دمه مشکته!برگشتم سمتشو دیدم داره با لبخنده خاصی نگام میکنه ! _ باز که گریه کردی عروسک!!دستاشو باز کردو با شیطنت به اغوشش اشاره کرد و گفت :_ بیا اینجا ببینم !یه حسی مثل خجالتو ترس وجودمو گرفت ... اما حسه قوی تری اغوشش مرد زندگیمو میخواستکسی که تو بودن و نبودنش در اینده شک داشتم ... یه قدم نزدیک شدم اما باز خجالت زده ایستادم و به زمین چشم دوختم ... چند لحظه گذشتکه اروم بهم نزدیک شدو منو حبس کرد بین بازوهاش .... سرمو روی قلبش گذاشتمو با ارامش بهصدای قشنگش گوش دادم ... صداش کنار گوشم مو به تنم سیخ کرد ...._ سوگند .... ببخش منو اگه باعث شدم اذیت بشی ... اگه باعث شدم اشک بریزی ... باعثشدم انقدر دلتنگه خانوادت شی ... که زندگیتو بهم ریختم ... که ایندتو خراب کردم ... منو اروم از خودش جدا کردو با نگاهه غمگینش زل زد تو چشام ..._ ببخش منو خانوم کوچولو ... ببخش ... تو شوک بودم .... تو شوک حرفاش !!! این واقعا اشوان بود .... این واقعا مرد مغرور من بود کهداشتبخاطر رفتارش ازم معذرت خواهی میکرد؟!؟! .. یخودم که اومدم با جای خالیش درگیر شدم !اما انگار هنوز بود .. هنوز بوی خوشبوی عطرش بود .. گرمای وجودش بود ... ای کاش میدونستبا اومدنش ایندمو و زندگیمو لحظه هامو پر از رنگه عشق کرده ... کی گفته اشوان من زندگیموبهم ریخته ، ایندمو خراب کرده ... اون االن حکم زندگی رو برام داره .... دوستش دارم .. اره مندوسش دارم...... دوست دارم اشوان ! ... ای کاش میتونستم فریاد بزنم ......شربت البالوی مامان مثل همیشه خاص بود ! عاشق این شربت بودم چون همیشه از مربای البالوهم توش استفاده میکرد ! تیکه های ترشو شیرین البالو تم عالی بهش میداد !با صدای باز شدن در نگام روی قیافه شکسته ی بابا قفل شد ... چرا انقدر موهاش سفید شده بود!؟هیچوقت انقدر الغر ندیده بودمش ! نگاهش که به من افتاد انگار توان انجام هیچ کاری رو نداشت...شاید اونم مثل من از این همه تغییر جا خورده بود .... سعی کردم صداش کنم ... صداش کنمتا شاید هر دمون به خودمون بیام ... _ بابا ؟!؟طول کشید .. طول کشید تا در جوابم با یه صدای بغض دار بگه :_ جونم بابایی؟!با بغل کردنش تازه فهمیدم چقدر دلم برای بوی تنش تنگ شده ! چقدر دلم برای ناز کردنام و نازکشیدناش تنگ شده بود!... رفتار سرد بابا با اشوان منو اذیت میکرد ! جواب سالم سردی که به اشوان داد ناراحتم کرد !شاید باید بهش حق میدادم ولی دلم نمییخواست با اشوان بد باشه ای کاش اونم مثل مامانرفتار میکرد ...از نگاه اشوان میخوندم که دیگه موندن براش اونجا راحت نیست ... با اینکه دلتنگ پدر و مادرمبودمولی دلم نمیخواست اشوان عذاب بکشه برای همین بعد از اون یک ساعت خودم به اشوانپیشنهادرفتنو دادم ... میدونستم بازم میذاره که بیام به دیدنشون اما االن وقت خوبی نبود که اونو به زورنگهش دارم برایهمین قصد رفتن کردم ...مامان - چرا نمیمونید ناهار درست کردم !_ نه مامان جان ایشاال یه دفعه دیگهصورتشو بوسیدمو به سمت بابا رفتم ..._ دخترم تو بمون !دلم شکست ... دوست نداشتم اشوان خورد شه ! خودمم نمیدونم چرا انقدر طرفدارش بودم ولیمرد مغرور من االن فقط به نشونه ی احترام سکوت کرده بودو من از این بابت خوشحال بودمکه میدیم تو همچین شرایطی انقدر خوددار و مودبه !_ نه بابایی بعدا باز میام نگران نباشید بازم عیدتون مبارک !با بوسیدن روی بابا از اون صحنه ی ناراحت کننده دور شدم ! اشوان بعد از من خیلی با شخصیتو مودباز بابا و مامان خدافطی کرد ولی بازم صدای سرد بابا قلبمو شکوند !******************************* توی ماشین سکوت بدی حکم فرما بود ! از این ساکت بودن اشوان ناراحت بودم دلم نمیخواستاینجوری باشه برای همین با صدای نسبتا ارومی گفتم :_ خوبی؟؟نگام نکرد و فقط با سر جواب مثبت داد .. از بی محلی کردنش حرصم گرفت ..._ خیلی بدی !! چرا با سر جوابمو میدی!؟!؟ اصال دیگه باهات قهرم!!برگشتو با خنده جذابی گفت :_ چرا مثل بچه ها بهونه میگیری !باز با حرص دخترونه ای گفتم :_ نخِـــــــــــــیرم من بهونه نمیگیرم!! تو خیـــــــــــــــــــــــ ـــــلی بدی!!!!همونطور که با حالت خاصی فرمونو میچرخوند برای دور زدن جواب داد :_ اهان االن من مثل بچه ها بهونه گرفتم!!با لجبازی گفتم :_ میزنـــــــــــــمتا!!چشاشو بامزه گرد و کرد ..._ جووون؟!؟!_ همین که شنیدی !!تک خنده ی جذابی کرد و باز گفت :_ محض رضای خدا یه بار بزن ببینم چند چندیم!!منم نامردی نکردم وبا دست موهاشو گرفتمو کشیدم .... از کارم حسابی شوک شده بود دادشرفتهوا !!! _ چیکار میکنی !؟ موهامو کندی ! ول کن موهامو بچه!! با شیطنت گفتم :_ نخیرم ول نمیکنم خودت گفتی! _ من گفتم بزن ببینم چجوری میزنی نگفتم موهامو بکش ! ول کن اون المصبا رو!باز با لجبای گفتم :_ نــــــــــــه!!دستشو باال اووردو اروم دستامو از موهاش جدا کرد ! داشت میبرد سمت دهنش که با مظلومیتگفتم:_ اشوان گاز نه!!!خندیدو در کمال ناباوری پشت دستمو بوسید ... از کارش شوکه شدمو فقط نگاهش کردم کهگفت:_ بابت امروز که بخاطر من از اون همه دلتنگی دل کندی ممنون ... خیــــــــــــلی ...خیلی چی؟!؟ ای کاش میگفت خیلی دوستم داره ... اشوان بگو بگو دوستم داری اگه بگی تا اخرعمرم کنارت میمونم ...... بگو .. بگو ... بگو ..._ خیــــــلی .... خیلی خوبی ! احساستم خورد شد اما لبخند زدم ... _ مرســــــــی!_ حاال کجا بریم عروسک؟_ مگه خونه نمیریم!_ روز تعطیل بریم خونه چیکار ! بذار یه زنگ بزنم به بچه ها بگم بیان بریم یه وری! فکر کنماشکانم باهاشونباشه ! باز لبخند زدمو گفتم:_ اره خوبه!درکه حسابی شلوغ بود ولی عطر بهاریش ادمو مست میکرد ! سعید و هلیا و اشکان به ما پیوستنو هممون با هم به سمت باال راه افتادیم ! هلیا - هوا عالیه!لبخند زدمو گفتم :_ راست میگی من این هوا رو خیلی دوست دارم انگار زمین داره نفس میکشه!هلیا - میگما یکیم باید واسه این اشکان جور کنیم طفلی گناه داره!خندم گرفته بود از حرفش !_ تو دیگه چه مارمولکی هستی هلی!؟چشمک زدو جواب داد :_ یه مارمولک خوش خط و خال !زیر چشمی به اشکان نگاه کردمو سریع تگامو دزدیدم !_ خوب حاال کسی رو سراغ نداری واسش!!با تعجب گفتم :_ چی؟؟هلیا - بابا کیس میس تو بساطت نیست ثواب داره!خندیدم که یه دفعه گفت :_ کوفت !! خوب االن میفهمه چرا اینجوری میخندی ! کار خیر باید مخفی انجام شه اینجوریثوابش بیشتره!باز خندیدم و گفتم : _ تو دیوونه ای !!- حاال تو به این دیوونه کمک میکنی؟!_ هلی ببند!_ برو بابا اصال االن میرم از خود اقا داماد نظر میگیرم!!تا اومدم جملشو هضم کنم رفت سمت اشکان و با لبخند ملیحی گفت :_ اشکبوس جوونم منو سوگی میخوایم برات استین باال بزنیم!اینو که گفت چشمای اشکان گرد شد و گفت :_ چی؟!اشوانم نگاهی به منو هلیا کرد و گفت :_ چی میگید شما دوتا!؟هلیا انگشت اشارشو به سمت اشوان گرفتو گفت :_ تو یکی حرف نزن تو دیگه زن گرفتی مشغول شدی اشکبوسمم گناه داره میخوام مشغولشکنم!اشکان زد زیر خنده و گفت :_ هلی میزنم تو دهنتا یه بار دیگه به من بگی اشکبوس!_ حاال داداشی استین بزنم برات باال یا نه!؟از اشکان بعید بود همچین لبخندی :- الزم نکرده بچه!هلیا با حالت با مزه ای گفت :_ بی خود همین که من گفتم !! اصال همینجا یکی رو واست پیدا میکنم خودم !اشکان - برو بابا بیخیال! تو پیدا کردی سالم منم برسون!! _ سوگند ؟!صدای دختر منو به خودم اوورد برگشتمو با دیدن شادی جا خوردم !_ شادی تویی؟!_ نه ارواح عمته!هلیا زد زیر خنده ...من _ بی ادب!شادی شروع کرد با تک تکمون سالم کردن ! بازوشو گرفتمو به سمته خودم کشیدمش .._ تواینجا چیکار میکنی؟!_ وا اینم شد سوال خوب مثل تو اومدم هواخوری؟!- با کی؟!_ با عمو بیژن و زن عمو!_ ولی خودمونیم خوشحال شدم دیدمت ! دیگه برم تو هم که با شوهر جونتو فک و فامیلشی!البته این قسمتو اروم گفت ! هلیا - کجا عزیزم افتخار نمیدی با ما باشی؟!هلیا چسبید به منو با حرص اروم گفت :_ کیس خودش اومده تو میخوای بپرونیش؟!با ناله گفتم :_ هلــــــــــــــیا!!جوابمو گرفتم مثل همیشه!_ کووفت !! و سمت شادی گفت :_ بیا پیش ما عزیزم تعارف نکن!شادی - تعارف که ندارم ... ولی ... برم به عمو اینا بگم بیام!هلیا - برو عزیزم برو....!و به من لبخنده معنی داری زد !! با رفتن شادی نگاهم به اشکان افتاد که نگاهش به مسیر شادی بود ! هه اقا هیچی نشده دلباخت! همین جا به عقد هم در نیانصلوات!با برگشت شادی باز به مسیرمون ادامه دادیم ....هلیا - خب شادی جون بیشتر از خودت بگو!!دلم میخواست بگیرم هلیا خفه کنم !شادی - چی بگم؟!_ در مورد خودت؟! سنت! یه بیو بده دیگه خالصه!شادی مثل همیشه با پررویی جواب داد:_ واال اسممو که خودت میدونی سنم که همسن سوگند 02 سالمه !هلیا - دانشگاه چی؟! میری؟! رشتت چیه؟!با این حرف هلیا ، شادی به من نگاه کردو با لبخند گفت :_ رشته هامونم با هم یکیه فقط این ترمو که نرفتیم باید بریم ثبت نام کنیم ! البته اقاشونم بایداجازه بده!
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.