تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 7
باال خره از اون جو سنگین نجات پیدا کردم و به سمت بچه ها رفتم .هلیا با دیدن من چشمک زد وگفت:_ کلک خوب با هم می رقصیدینا قبال تمرین کرده بودین ؟؟_ ببند هلیاخندید و گفت:- خوب چیه راست می گم دیگه غیر اینه ؟_ از دست تو ! بقیه کجان ؟؟_ سر جاشون !بیا بریم یه چیزی بخوریم .مثل همیشه قبل از این که نظرم و بگم دستمو کشید و منو به سمته میز خوراکی ها برد! با دیدن این همه خوراکی خودمم گرسنم شد و مشغول دید زدن میز شدم ...قسمتی از نوشیدنیا نظرمو جلب کرد نمیدونم چی بود یه محلول بی رنگ !با کنجکاوی برداشتمو خواستم یکم ازش بچشم که با صدای عصبیه یه نفرلیوان از دستم افتادو روی زمین شکست ...- چه غلطی میکنی؟؟با ترس برگشتمو اشوانو دیدم که صورتش کامال سرخ شده بودو با چشمای برزخیش زل زدهبود به من ... نمیدونستم دلیله این رفتارش چیه!؟ با صدای لرزونم گفتم :_ هی..هیچی فقط با هلیا اومده بودیم یه چیزی بخوریم!عصبی تر گفت :_ هر دوتون غلط کردید!! با تعجب بهش نگاه کردم که با همون لحن گفت :_ آدمت میکنم! نمیدونستم از این غلطا هم بلدی بکنی!! غیر از مشروب چیز دیگه ایم کوفت میکنی؟؟؟مشروب ؟؟!؟!؟ یعنی... یعنی اون لیوان توش .... خدای من!_ من واقعا نمیدونستم !پوزخند عصبی زدو گفت :_ دارم برات که نمیدونستی ! منو تو شب تنها میشیم دیگه!!چشاشو ریز کرد و گفت :_ فاتحتو بخون خانوم کوچولو!و با عصبانیت ا کنارم رد شد و من با کلی فکرو خیال تنها گذاشت ...باالخره مهمونی تموم شدو مهمونا دونه دونه رفتن! خیلی خسته شده بودم با اینکهتو طول شب کار خاصی انجام ندادم ...فرنگیس خانوم خسته روی یکی از مبل ها نشستو به ما که واستاده بودیمو مثل دیوونه هااینورو اونورو نگاه میکردیم نگاه کردو گفت :- چرا واستادید برید لباساتونو عوض کنید من که وحشت کردم تو این لباسا!هلیا - چشم خاله جون االن میریم !بعد رو به من ادامه داد :_ هی سوگی بپر بریم !با هم به طبقه دوم رفتیمو برای رفتن توی اتاقامون از هم جدا شدیم ! با ارامش وارد اتاق شدم که از دیدن اشوان که مشغول باز کردن دکمه های پیرهنش بوداروم جیغ کشیدم !_ چته روانی؟؟ مگه جن دیدی؟؟کمتر از جن نیست واال!! چپ چپ نگاش کردمو وارد اتاق شدم تمام سعیمو کردم که بهش نگاه نکنم ... اما مگه میذاشت :_ عزیزم خجالت نکش دوست داری نگاه کن!!ایش!! _ نکه خیلی خوشگلی !!باز صداشو شنیدم :_ میتونی از کشته مرده هام بپرسی !_ کو من که نمیبینم!_ اون دیگه ایراده چشای توا عشقم!با حرص گفتم :- نگوووووو عشقم!!!!با لحن خاصی گفت :_ دوست دارم به تو چه!نا خداگاه نگاش کردم که دیدم تازه داره تیشرتشو میپوشه از دیدن هیکلش به سک سکهافتادم ... حالته منو که دید زد زیر خند و کلی مسخرم کرد !_ به چی ....میخنددی ..هان !باز خندیدو گفت :_ هیچی عزیزم تو سعی کن حرف نزنی!_ منو .. مسخره می...کنی!! بی....ادب!باز هرهر خندید "با این که واسه خندش جونمو میدادم اما از مسخره کردنش عصبانی شده بودم!_ اشوان؟!؟!؟!؟؟با مزه گفت : - چیه؟؟؟دلم میخواست بگم کوووفت بگم درد بگم زهر مار!! ولی اگه اینا رو میگفتم زنده بودنمامکان نداشت! واال به این مرد نمیشه اعتماد کرد ...یه دفعه اخماشو کرد تو همو شد بازم همون برج زهره مار همیشه ..._ دیگه بگیر بکپ حوصلتو ندارم!بی ادب !! تعادل نداره خوبه فحشا رو بهش ندادم ... نکنه میتونه ذهنمو بخونه! نکنه جادوگر!!وای جن نباشه!! ال اهلل ... خفه شو سوگند بگیر بکپ انقدر حرف نزن! خدا شکر از اتاق بیرون رفتواین فرصتی شد که لباسامو عوض کنم ! بعد از پوشیدن لباسای راحتیم گوشه ای از تحت دونفره دراز کشیدمو پتو رو رو سرم کشیدمبازم واسه کنارش خوابیدن معذب بودم یکم این دنده اون دنده کردمو در اخر تصمیم گرفتمرو کاناپه تو اتاق بخوابم !بلند شدمو پتو و بالشتمو رو کاناپه انداختم ! اووف خیلی سفت بود ولی چاره ای نداشتم!با نارضایتی رو اون کاناپه سفت خوابیدمو پتومو باز تا روی سرم کشیدم ... با باز شدن در اتاققلبم واستاد ! صدای پاشو میشنیدم .. قلبم مثل جوجه میزد ..._ چرا اینجا خوابیدی؟؟صداش عصبی بودو سعی میکرد تنش باال نره !- اینجا راحتم!باز با همون لحن گفت :_ غلطت کردی پاشو برو سر جات!!با لجبازی گفتم :_ جای من کنار تو نیست! پوزخند زدو با لحن مسخره کننده ای گفت :_ نه دیگه عزیزم جا تو کنارمن که نه تو بغل منه! پاشو!پسره پررو خجالتم نمیکشه!_ سوگند اون روی سگ منو باال نیارا !تو دلم گفتم برو بابا ... _ خودت خواستی میخواستم کار مزخرف امشبتو نادیده بگیرم ولی لیاقت نداری ...و بعد از این حرفش منو از رو کناپه بلند کردو به سمت تخت برد تقال فایده ای نداشت زورمن در برابر زور اون برابر با صفر بود ! واال !- ولم کن ... میگم ولم کن ... جیغ میزنما!!با شیطنت گفت :_ بزن عزیزم مهم نیست!با مشت زدم تو سینش که گفت :_ اوی حواست باشه ها یادت که نرفته تالفیش دوبرابر !!_ ولم کن !! میخوام بخوام!!انقدر دستو پا زدم که اخرش با عصبانیت گفت :_ به درک برو گمشو رو همون مبل !! حیف االن حوصلتو ندارم وگرنه خب حالتومیگرفتم بچه جون!با حرص از رو تخت بلند شدمو به جای خودم برگشتم !! پسره بی شعور یکمبلد نیست احترام بذاره!! چراغ اتاقو خاموش کردمو سرمو روی بالشت گذاشتمتو دلمم کلی به این هیوالی دو سر بدو بیراه گفتم!!با صدای بلند رعد و برق از خواب شیرینم پریدم ! صداش انقدر وحشتناک بود که از ترس زیر پتوم قایم شدم ! بارون با شدت زیادی میبارید و قطر هاش مثل سنگ به شیشه ی پنجره میخورد!داشتم سکته میکردم ! تاریکی اتاق بیشتر اذیتم میکرد !باز صدای وحشتناکی اومد که نزدیک بود پس بیوفتم ! اسمون نا باورانه فریاد میزد!!اوووف اخه االنم وقته طوفان بود!!! خدایا میترسم!!! از بچگیم از این صدا متنفر بودماینجور شبا تو اغوش مامانم میخوابیدم .... صدای بعدی باعث از جام بپرمو با ترس خودموبه تخت اشوان برسونم ... دو دل بودم که برم کنارش یا نه که باز همون صدا باعث شدخودمو با ترس رو تخت پرت کنم ... اینکارم باعث شد اشوان از خواب بپر ... وای خدا اینکه باز بلیز تنش نیست ..._ چته روانی؟؟؟ چرا اینجوری میکنی!سعی کردم بهش نگاه نکنم !_ می ...میترسم!- میترسی؟؟؟ از چی؟!؟؟! پاشو برو بگیر بخواب بابا حوصله ندارم!!سرمو کردم زیر پتومو هیچی نگفتم که با عصبانیت پتو رو از سرم کشید و گفت :_ پاشو برو رو کاناپه میزنم لهت میکنما! بغضم شکستو گفتم :_ خب میترسم!! نمیرم میخوام اینجا بخوابم!!یکم بهم نگاه کردو بعد با لبخنده مسخره کننده ای پوفی کشیدو طاق باز خوابید !اوووف بخیر گذشت ....صدای اسمون اینبار شدیدتر از همیشه تو گوشم پیچیدو باعث شد مچاله شده تو خودمبه اشوان بچسبم!! تو اون لحظه اصال برام مهم نبود که بلیز تنش نیست .. که مسخرم بکنه یا هر چیز دیگه ای ! فقط ارامش کنارش بودن برام مهم بود همینو بس ! با کمال ناباوری به پهلو شدو دستاشو دورم حلقه کردو پاشو رو پام انداخت ...._ هیس دیگه بگیر بخواب ترسو خانوم!اغوشش ارامش داشت ، امنیت داشت گرم بود ! انقدر احساس امنیتو ارامش داشتمکه اروم اروم چشمام گرم شدو به خواب شیرینی فرو رفتم ! ************- سوگی پاشو !! د دوخی پاشو دیگه!چشامو به زور باز کردمو به هلیا که باال سرم استاده بود چشم دوختم ..._چه عجب خانوم چشاشو باز کرد !! پاشو لنگه ظهر شد!!با صدای گرفته ای گفتم :_ ساعت چنده ؟ ! 70 __ چی؟؟؟؟- کوفت پاشو دیگه تنبل خانوم!! میخوایم بریم شنا کنیم!! تو جام نشستمو چشامو مالیدم ! چقدر خوابیده بودم! کل بدنم درد میکرد ...با غر غرای هلیا از جام بلند شدمو به دستشویی رفتم ...- پس بقیه کوشن؟؟هلیا لبخنده بدجنسانه ای زد و گفت :_ کلک روت نمیشه بگی اقامون کجاست جمع میبندی!؟خندیدمو گفت :- کوفت کال گفتم! باز خندیدو گفت :_ خودمم نمیدونم صبح با اشکان از ویال زدن بیرون هنوز پیداشون نشده!- خانوما بریم!با صدای نیما به سمتش برگشتیمو حرفشو تایید کردیم و به سمت ساحل راه افتادیم!دریا طوفانی بود ! من که عاشقش بودم حتی وقتی طوفانی بود ! با اینکه هوا سرد بود وفصل مناسبی واسه ابتنی نبود اما ظاهرا بچه ها میخواستن شنا کنن!! تمام فکرم پیشه اشوان بود از اینکه بهم نگفته بود چرا داره میره بیرون از دستش دلخور بودم !!_ سوگی بیا بریم!!_ نه هلیا حوصله ندارم تو هم رفتی مراقب باش دریا بدجور طوفانیه!!_ بیخیال ابجی بپر بیا دیگه!!دلم نمیخواست دلشو بشکنم واسه همین بلند شدمو دستشو گرفتم!اب سرد بود واسه یه لحظه موهای تنم سیخ شد ...- چقدر سرد !هلیا _ زمستونه دیگه!_ کدوم خلی این موقع میاد ابتنی !!؟؟خندیدو گفت :- منو تو نیمای دیوونه! خندیدم به حرفش و بیشتر جلو رفتیم ....- وای هلی من دارم یخ میزنم بذار برم بیرون!_ ا سوگی زد حال نزن دیگه یکم بازی میکنیم بعد میریم!داشتم از سرما میلرزیدم ... - از دست تو!- مراقب باشید زیاد جلو نرید ...صدای نیما بود ..هلیا - باشه حواسمون هست !با ارنج اروم زدم به پهلوشو گفتم :- تو همینجوری داری میری جلو کجا حواست هست !؟؟خندید ..._ هست نترس هست!!با موج سنگینی که به طرفمون اومد کامال رفتم زیر اب ... عمق کم بود ولی موجی که اومدخیلی بزرگ بودو باعث شد چپه بشم تو اب ... داشتم از سرما یخ میزدم ... دندونام به هم میخورد...- هلی تو روحت دارم...از سرما میمیرم!انقدر سردم بود که دیگه نمیتونستم حرف بزنم ...- شما تو اب چیکار میکنید !صدای عصبی اشوان بود ... هلیا با ترس گفت :_ یا خدا شوهرت اومد االن سرمو میذاره رو سینم!!به زور با کمکه هلیا از اب بیرون اومدیم ... دستو پاما میلرزید م!اشوان جلو اومدو با عصبانیتداد زد :_ تو عقل نداری؟؟؟ االن وقته شنا کردنه؟!؟!؟ گفتم هوا خوب شد میبرمت !!و بعد فریاد زد :_ نگفتم؟؟؟ داشتم اب میشدم ... از طرفی سرما از طرفی صدای عصبی اشوان حالمو بدتر میکرد !یه لحظه احساس کردم بدنم مال خودم نیست انقدر بی حس بود که داشتم میوفتادمزمین که بالفاصله اشوان منو گرفتو تو اغوشش انداخت!!دیگه نفهمیدم چی شد .... فقط یادم میاد چشمام بسته شدنو همه جا تاریک شد ...با بی حالی چشمامو باز کردم ! نور شدید چشمامو اذیت میکرد یکم که گذشتبهش عادت کردم! اینجا کجا بود ؟!؟- بهتری کوچولو؟سرمو چرخوندمو اشوانو دیدم که کنارم نشسته ! توی چهرش نه از عصبانیت خبری بودنه از خوشحالی ، کامال خنثی! به ارومی سرمو تکون دادم !_ زبونتم از کار افتاد؟! با احساس تشنگی اروم زمزمه کردم :_ آب...لبخند زد ... به من! باورم نمیشد ! به سمته پارچ رفتو لیوانو پر از آب کرد و به ارومیمنو نشوندو لیوانو به لبام نزدیک کرد !_ مرسی!_ اینا رو ول کن تنبیت هنوز سر جاشه !! چرا به حرفام گوش نمیدی هان؟؟! دلت کتک میخواد؟!؟!؟با همون صدای ارومم جواب دادم :_ فکر نمیکردم انقدر سرد باشه!یکم اخم کردو گفت :_ همینه دیگه عقلت اندازه نخودم نیست ! بعضیا وقتا فکر میکنم بچه دارم بزرگ میکنم!!یکم به هم نگاه کردیم که دوباره خودش گفت : _ اینجوری نمیشه از این به بعد مثل یه بچه باهات رفتار میکنم تا ادم شی!! با حرص گفتم :_ من بچه نیستم!!- هه برو بابا!!_ بی ادب! خیلی بدی..._ تو خوبی!! حیف که االن تو بیمارستانی وگرنه له شدنت حتمی بود بچه!_ من بچه نیستم !_ هستی!_ نیستم!- میگم هستی !_ میگم نیستم!_ میگم هستی بگو چشم!- نیستم نیستم نیستم !_ هستی هستی هستی!دیگه کم اوورده بودم با حالت گریه گفتم :_ اشـــــــــــــوان!؟؟!- جــــــــونم!؟؟کپ کردم ! این چی گفت االن!؟؟ چرا یه دفعه انقدر مهربون شد هان؟!؟! _ پاشو سرمت تموم شد باید بریم ویال ! وقت هست واسه کتک خوردن پاشـــــــو!****************با تکیه بهش از بیمارستان خارج شدیم و به سمت ویال رفتیم ! حالم بهتر بود ! با وجود این مرد سرد مغرور کنارم همه چیز برام لذت بخش و قشنگ بود ...حتی فکر کردن به یه روز دور بودن ازش قلبمو به درد میاوورد ...********************تنها تو پتو قلنبه شده رو کاناپه نشسته بودمو تی وی میدیم که با وورود اشکان به سالنقلبم ریخت ... معذب جمع تر شدم که خونسرد گفت :_ راحت باش!تنها لبخند زدم و سعی کردم خودمو با فیلمه مزخرفی که در حال پخش بود سرگرمکنم ...- بهتری؟؟خدایا نمیدونم چرا انقدر از این پسر میترسم با این که اشوان صد در صد روانی تر از اشکانه!- بله ممنون !باز مکث کوتاهی کردو گفت :_ اگه اشتباه نکنم فامیلیت صبوری بود درسته!؟قلبم ریخت! برای چی این سوالو میپرسید نکنه میخواد به خانوادش همه چیزو بگه !باز تکرار کرد :- درسته؟!با ترس جواب دادم :_ بله!با پوزخند حرص دراری گفت :_ پس تو خون بس هستی!؟! اشوان احمق!!ناراحت شدم از این کلمه بدم میومد ! نمیخواستم اسم خون بس روم باشه ! من حاال دیگه واقعا اشوانو شوهر خودم میدیدم البته اون کال هیچ حسی به من نداشت !شایدم بروزش نمی داد !_ چطور حاضر شدی در ازای ازادی پدرت همچین کاری کنیو زندگیتو خراب کنی!فداکاریه بزرگیه!! البته اشوانم بد تیکه ایه! هیچ دختری از همچین پسری نمیگذره ! ههفقط موندم چجوری با این اخالقای سگیش میسازی!؟؟حقا که برادر همون بود!! هردوشون کپی هم بودن ! با حرصو کمی عصبانیت گفتم :_ من با اخالقای اشوان هیچ مشکلی ندارم و این کسی که دارید در موردش حرف میزنیداالن رسما شوهرمه و من اونو دوستش دارم ...نذاشت حرفم تموم بشه ...- اون چی ؟!؟ .. اونم تو رو دوست داره ؟؟؟دهنم بسته شد سکوت کردم ... این دقیقا همون چیزی بود که خودمم نمیدونستم ..._ چرا نباید زنمو دوست داشته باشم !صدای خودش بود ... مرد من! اشوان! از بودنش تو همچین شرایطی میخواستمبال دربیارم ! چقدر بودنش خوبه ! اومدو باال سرم ایستاد و باز ادامه داد:_ البته حق داری من سوگندو دوست ندارم !قلبم شکستو سرمو پایین انداختم که دوباره با صداش به خودم اومدم :- چون عاشقشم ... دیوونشم! سرخ شدم ... بهم نزدیک شدو بغلم کرد :_ با دنیا عوضش نمیکنم !خدایا ضربانه قلبم هر لحظه شدیدتر میشد ! داشتم میمردم ! این کلمات قشنگ ترین کلماتی بوده تا حاال تو عمرم شنیدم ...********************************اشکان پوزخندی زدو از جاش بلند شد ..._ امیدوارم همینطور که میگید باشه!و رو به من ادامه داد :_ البته گمون نکنم "زن داداش"!روی کلمه ی زن داداش تاکید کردو از سالن خارج شد ! حق با اشکان بود این عشق یک طرفهموندگار نبود! اشوان منو دوست نداشت باید قبول میکردم!اشوان_ پسره ی احمق!با عصبانیته خاصی نگاهش کردمو گفتم :_ مگه دوروغ میگفت!؟؟!خیلی سریع با قدمای بلندو محکم به سمت حیاط رفتم که پشت سرم اومدو بازومو محکمگرفتو منو به عقب برگردوند .._ چته؟؟ یهو رم کردی؟!؟با حرص بازومو کشیدمو سعی کردم ازش دور بشم اما باز مانعم شد !_ سوگند ناجور میزنمتا! بنال ببینم چه مرگته!؟ هان؟؟؟بغضم گرفت از این همه حقارت ... اشکام روی گونهام جاری شد !_ هیچی ولم کن میخوام تنها باشم!!- تو غلط کردی ! بیا بریم تو ببینم هوا سرد!_ به درک بذار بمیرم مهم نیست !!پوزخند زدو گفت : - اونم من تعیین میکنم کی بمیری!!!با هق هق محکم مشتی به سینش زدمو گفتم :_ خیلی بدی!! دیگه دوست ندارم!چهرش رنگ شیطنت گرفتو چشاشو بامزه درشت کردو گفت :- مگه قبال داشتی؟؟تازه فهمیدم چه گندی زدم! خاک تو سرت سوگند ... با اخم ساختگی جواب دادم :_ نخیرم!!_کوفت خوبه همین االن اعتراف کرد!!_من اعتراف نکردم تو توهوم زدی!!_ دوروغ نگو بچه! اعتراف کن که عاشقمی شبا با فکر من میخوابی!!با حرص گفتم :_ اصالم اینجوری نیست!!_ چرا اینجوری!!- نیست!_ هست !خسته شدم از بحث کردن با گریه گفتم :_ اشوان اذیتم نکن!!برعکس چیزی که تصور کردم اروم با شستش اشکامو پاک کردو به لحن متفاوتی گفت :_اوکی فعال اتش بس بدو بریم تو تا مریض نشدی!دستشو دور شونه هام حلقه کردو منو وادار کرد که وارد ویال بشم!گیج بودم از رفتارشخدایا این پسر اخرشه ...!!!_ به به عاشقو معشوق ! با دیدن هلیا خواستم از اشوان فاصله بگیرم که مانع شد و جواب داد:_ سالم بر خرمگس خودم !هلیا - بی ادب ! سوگند خدایی این شوهر تو داری؟!فقط لبخند زدم که گفت :- اره دیگه همش بهش بخند پرروتر از اینی که هست میشه! اشوان - اوی گیس بریده هواستو جمع کن یه وقت دیدی این چهار تا انگشت بادندونات اصابت کرد!هلیا - اوی برجه اخمو من سوگند نیستم ازت بترسم !سعید خنده کنان وارد سالن شد :_ چتونه باز شما دوتا!؟اشوان با لحن خاصی گفت:_ سعید این زنتو جمع کنا تا ناقصش نکردم!سعید بامزه هلیا رو بغل کرد و گفت :_ مگه شوهرش مرده!اشوان- ای ! ادم حالت تهو میگیره با شما دوتا! هلیا - خیلی دلتم بخواد تو بی احساسی!اشوان - اتفاقا من خدای احساسم خبر نداری!اره جونه عمت!!!!!هلیا - سوگند راست میگه؟؟؟وقتش بود بزنم تو برجکش! - مهم اونه از چه احساسی صحبت کنی هلیا ! تو بی احساسی نظیر نداره! بچه ها زدن زیر خنده! انتظار داشتم عصبی شه!! اما برعکس بهم بیشتر نزدیکشدو گفت:_ عزیزم قول میدم از این به بعد تمام احساسمو بریزم به پات چطوره دوست داری!؟لحنه صحبتش ترسناک بود میخواستم بگم نه جون مادرت از اینکارا نکن من راضینیستم انقدر به زحمت بیوفتی! اما بجاش خفه شدم!باالخره از شمال برگشتیم ! دلم گرفت اما ازهلیا قول پرفتم که بازم باهمدیگه بیرون بریم... اخالقه اشوانم عوض شده بود! یه ذره بیشتر از قبل بهمتوجه میکرد ! نمیدونم اینهمه تغییر چه دلیلی داشت! باورم نمیشد که با من مهربون بشه،بهم توجه کنه حتی بیشتر از دفعه های قبل ! اگه همه ی این رفتاراش فیلم بود در اینده خیلی اذیتمیشدمچون بیشتر از هر زمانی وابسته ی این مرد جذابه پر جذبه شده بودم ... ای کاش میتونستمافکارشو بخونم ... بفهمم این ادمه مرموز چی تو سرش میگذره!با مامانو بابا بیشتر از قبل صحبت میکردم چون دیگه از تیکه های اشوان خبری نبود !فردا سال تحویل میشد .. حتی وقتی بهش گفتم که میخوام به دیدن پدر مادرم برم مخالفتی نکرد!عاشقش بودم ! هر چند مغرور بود می پرستیدمش ... هر چند از احساسش خبر نداشتم اما دوستداشتمتمام احساسمو بهش بدم تا شاید بفهمه چقدر برام مهمه ... تا شاید بفهمه چقدر دوستش دارم!صدای تلفن همراهم منو از فکر بیرون کشید ... با دیدن اسم شادی انگار دنیا رو بهم دادن!_ سالم دوستم! دلم برات تنگ شده خیلیصدای شادش تو گوشم پیچید :- سالم بیمعرفت منم دلم برات تنگ شده تو که حالی از ما نمیگیری!_ بخدا شرمندتم شادی میدونم دوست خیلی بدی ام! _ ببند بابا ! چطورری؟ شوهر جونت چطوره؟؟_ خوبم شکر اونم خوبه!_ حال میکنی دیگه هلو افتاده تو دامنت ما هم که داریم میترشیم!!_ غلط کردی عمم این همه خواستگار داره تو همش جوابت منفیه!!خندید و گفت :_ اخه هنوز هلوی ایندمو پیدا نکردم!_ مرض ! تو چطوری؟؟- بد نیستم! راستی سوگی یه چیزایی شنیدم مطمئن نیستم درست باشهولی باید ببینمت!_ چیزی شده شادی؟؟_ نگران نشو فقط یه خبر یا شاید شایعست ببینمت میگم بهت!_ داری میترسونی منو!- دیوونه واسه چی میترسی گفتم که چیزی نیست حاال کی زندان بانت اجازه مالقاتمیده!_ فکر نمیکنم ناراحت شه صبح بیا خونمون!_ اوکی راستی فردا شبم عید پیش پیش عیدت مبارک !- عید تو هم مبارک عزیزم میبینمت !_ اوکی تا فردا بای- بای ..گوشی رو با دلهره عجیبی قطع کردم...استرس عجیبی گرفته بودم ! شادی همیشه دختر شوخی بودو این جدی بودنش یکم نگرانم کرد ! تحمل کردن تا فرد ا برام سخت بود خواستم باز بهش زنگ بزنم که باباز شدن در ساختمون و اومدن اشوان منصرف شدم! بوی عطرش تمام فضای خونه رو پر کرد ! عاشقه این بو بودم که بوی ارامش میداد بویامنیت ! حس یه زن خونه دار بهم دست داد جلو رفتم و با لبخند گفتم :_ سالم خسته نباشی!چهرش خسته بود ! با لبخند کجی گفت :_ اینجوری خستگیم در نمیره کوچولو!گیج بهش نگاه کردم که اروم اروم بهم نزدیک شد ... انقدر نزدیک که ...وقتی ازم جدا شد با شیطنت گفت :_ حاال در رفت!منگ بودم فقط مثل عالمت تعجب بهش نگاه میکردم که یدفعه به خودم اومدمودیدم غیب شده! همونجور اونجا واستاده بودمو مثل مونگوال به رو به روم نگاه میکردمنمیدونم چند دقیقه طول کشید که با لباسای راحتیش از اتاقش بیرون اومد و با دیدن منخندیدو گفت :_ تو دیگه اخرشی دوخی! و از کنارم رد شد ...سعی کردم به خودم مسلط شم و قضیه فردا رو بهش بگم..._ اشوان؟!_ جون دلم؟!بابا این هر روز پیشرفت میکنه ! چقدر خوبه که اینقدر مهربون میشه! غرق لذت بودمکه گفت :_ سوگند باز زدی اون کانال ؟! چی میخواستی بگی؟؟ با کلمات بازی کردم ..._ راستش .. راستش شادی .. شادی فردا صبح میاد اینجا!یکم اخم کردو گفت :_ چرا؟؟چرا؟؟ این دیگه چه سوالیه!!؟؟ با ترس گفتم :_ دلم براش تنگ شده بود گفتم ... گفتم بیاد ببینمش! اخماش باز شد اما خیلی جدی گفت :- اوکی!و به سمت کاناپه رفت! نفس راحتی کشیدمو برای ادامه ی کارم به اشپزخونهرفتم ... اما بازم تو دلم اشوب بود ! ای کاش سریع تر صبح میشد ...با چیدن میز شام اشوانو صدا زدم .زیاد طول نکشید که وارد اشپزخونه شد و خیلیجدی پشت میز نشست و با نگاهه دقیقش میخه حرکاتم شد! انقدر نگاهش دستپاچم کرد کهاخر سر بشقابی که برای ساالد اوورده بودم از دستم افتادو شکست با حرص گفتم :_ اه! همش تقصیر توا!!!ابروهاشو باال بردو با نیشخند گفت :_ به من چه تو دست وپا چلفتی هستی ! باز غر زدم :_ نخیرم جنابالی با اون طرز نگاه کردنت ادمو هل میکنی!!باز با همون حالت گفت :_ مگه طرز نگاه کردنم چجوریه !؟دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ... ناخداگاه فکرمو به زبون اووردم: _ بعضی وقتا دلم میخواد چشاتو از کاسه در بیارم !با این حرفم زد زیر میخنده .... وای خدا بخیر کنه ! موذیانه گفت :- خب دیگه چی ؟؟با ترس گفتم :_ دیگه هیچی!!!همونجور که مردونه میخندیدو منم براش ضعف میکردم بلند شد و به طرفم اومدخواستم برم عقب که بلند گفت :_ صبر کن دیوونه کاریت ندارم میخوام کمکت کنم بیای اینور تو پات شیشه نره!با این حرفش کامال ثابت شدم دور تا دورم شیشه شکسته بود میتونستم بپرمواز حصارش خالص شم اما انگار توان اینکارو نداشتم ! تا به خودم بیام اشوان دستشودورم گرفتو منو بلند کرد ... جایی که منو زمین گذاشت کامال امن بود!با خجالت ازش فاصلهگرفتموگفتم :- برم ..جارو برقی رو بیارم تمیز کنم اینجا رو !قصد رفتن کردم که اروم استینه تیشرتمو گرفتو کشید ..._ نمیخواد فعال بیا شامتو بخور بعدا خودم جمع میکنم!ناخداگاه لبخندی زدم ! ***********************با دیدن ساعت از تختم بلند شدم ! به احتمال زیاد اشوان رفته بود . تمامدیشب به شادی فکر میکردم .. ای کاش زود تر سرو کلش پیدا میشد !بعد مرتب کردن خونه و چیدن میوه و مخلفات برای پذیرایی منتظر رو به روی تی وی نشستم و برای گذروندن وقت این کانالو اون کانال کردم!با بلند شدن صدای ایفون به سرعت به سمتش رفتمو درو باز کردم! صورت شادی مثل همیشه پر از انرژی مثبت بود بعد از چند وقت تازه فهمیدمچقدر به دیدن همین صورت نیاز داشتم...- سالم به خانومه خونه!اغوشمو براش باز کردمو اونم سریع پرید تو بغلم ..._ سالم شادی چقدر دلم برات تنگ شده بود !!گونمو بوسیدو گفت :_ منم همینطور خانومی! لبخند زدمو گفتم :_ بیا تو اینجا واینستا!با شیطنت گفت :_ بکشی کنار چرا که نه!از جلو در کنار رفتمو به داخل راهنماییش کردم ... جعبه تو دستشو جلوم گرفتو گفت :_ قابلتو نداره سوگی جونم!با چشمای گرد شده نگاهش کردمو گفتم :_ این چیه دیوونه؟؟_ کادو خونته دیگه ! من که نیومده بودم به کاخ شما!_ خونم با خونش!؟خندید و گفت:_ خونتون ! لبخند زدم ..._ بشین برم چایی بریزم برات!_ اوووووو ! برو ببینم چه میکنی !با خنده گفتم :_ زهر مار!بعد از ریختن چایی باز به سالن برگشتمو کنار شادی نشستم ..._ اگه بدونی از دیروز چقدر بخاطر جنابالی گوشت تنم اب شده!!با تعجب گفت :_ وا! چرا؟؟با نگرانی گفتم :_ قرار بود یه چیزی بهم بگی!فنجونشو روی میز گذاشتو لبخنده مصنوعی زد ..._ دختر دیوونه گفتم چیزه مهمی نیست که!با استرس بیشتری گفتم :_ میگی چی شده شادی؟؟_ بذار از گلوم بره پایین چشم!_ اوکی بدو من دارم از کنجکاوی میمیرم !_ همیشه عجولی !کمی از چاییشو خورد و فنجونو روی میز گذاشت ...تمام مدت نگاهش میکردم میدونستمکار درستی نیست اما استرس امونمو بریده بود ..._ اینجوری نگاه نکن!! لبخند خجالت زده ای زدمو گفتم :_ اوکی ببخشید !لبخند زدو گفت :_ اشوان چطوره؟؟ زندگیتون خوب پیش میره؟؟باز داشت منو می پیچوند ! ناچار جواب دادم :_ اره خوبه خدارو شکر اخالقشم بهتر شده!_ خب؟!با تعجب گفتم :_ خب چی؟؟_ چرا بهتر شده؟!باز با همون حالت جواب دادم:_ چی بهتر شده؟؟؟با دست زد رو میز و که از ترس از جام پریدم ..._ اه چقدر خنگی توووو!! اشوانو میگم ! تاحاال از خودت نپرسیدی چرا دشمنتشده فرشته مهربون؟!؟!چشامو ریز کردم گفتم :_ چی میخوای بگی شادی!!پوفی کشید و با حرص گفتم :_ بابا میخوام بگم شاید پدر تو قاتل پدر شوهر جونت نباشه!!مغرم هنگ کرد !سعی کردم تمام اون کلمه ها رو یه بار دیگه به یاد بیارم ...پدر من .. پدر اون ...قاتل ...اشوان ... وای خدا! با لکنت گفتم : _ یع..نی!؟شادی - بله یعنی!_ تو..تو مطمئنی؟؟ از کجا فهمیدی؟؟- مطمئن نه ولی به احتمال 12 درصد درسته! یه چیزایی شنیدم مثل اینکه قاتل اقایجهانبخش پیدا شده ! و جالبتر از اون اینکه قاتل یکی از اقوام خود این بیچاره بوده!گنگ نگاهش کردم :_ یکی از اقوامش؟!؟سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد !!- یعنی بابا بی گناهه ؟؟!؟ ... یعنی من ..._ بیخیال دختر تو که االن خوشبختی! چه فرقی میکنه؟! با چشای اشکیم به شادی نگاه کردم ..._ چرا فرق میکنه شادی! فرق میکنه اینکه فقط به چشم یه خون بس دیده شیفرق میکنه!!_ اگه این موضوع حقیقت داشته باشه اشوان از همه چیز باخبره!قطره ی اشکی از چشمم رو گونم افتاد ..._ پس واسه همین مهربون شده ... هه ! عذاب وجدان گرفته!شادی نزدیکم شدو دستمو تو دستش گرفت .._ این فقط یه احتمال سوگند! شاید حقیقت نداشته باشه!با چشمای تارم بهش خیره شدم :- من باید چیکار کنم؟!لبخند مهربونی زد.. _ زندگی عزیزم! -شادی اون از رو ترحم با منه! منه احمق ... من احمق ...حرفم با هق هقم درگیر شد ..._ فکر میکردم دوستم داره !_ سوگند از کجا میدونی نداره اذیت نکن خودتو عزیزم اگه دوست نداشت بعد اینقضیه ازت جدا میشد میرفت پی خودش اما میبینی که پات واستاده پس حتما دوستداره!پوزخند زدم ..._ اگه هنوز پیشم بخاطر اینکه عذاب وجدان داره ! فقط همین ..._ ای بابا انقدر منفی نباش دوخی! دارم سعی میکنم این معما رو حل کنمتا اون موقع خواهشا برا خودت خیال بافی نکن! خب؟؟لبخنده مصنوعی زدمو سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ...شادی تا یک ساعت پیشم بودو بعد رفت ! رفتنش باعث شد باز تو خودم برم ...به اشوان فکر میکردم ... به خودم ... به زندگیم ! به اینکه من واقعا االن خوشبختم ..منی که این همه از خوانوادم دور شده بودمو دیدنشون برام ارزو بود ...با باز شدن در خونه قلبم ریخت ! میخواستم برم تو اتاقم اما یه حس مانعم شد ... مثل همیشه نهولی اروم گفتم :- سالمنگام کردو کمرنگ لبخند زد ..._ سالمخستگیش از تو صداش داد میزد ! میخواستم بگم خسته نباشید اما لبام واسه گفتنش تکون نخورد خیلی بی اراده به سمت اتاقم رفتم ! نه میتونستم دعا کنماین قصیه صحت نباشه نه دلم میخواست باور کنم پدرم قاتله!روی تخت نشستمو دستمو کالفه الی موهام کردم ! این چه داستانیه! اینهمه اتفاق!اونم واسه من! هیچوقت فکرشو نمیکردم ... صدای بلندش کل خونه رو پر کرد :_ هی ســــــــــــوگند!این چرا داد میزنه ؟!_ کجایی تو بیــا ببینم!جواب ندادم که بازم گفت :_ با تــــــــوام!در اتاقو باز کردمو با عصبانیت گفتم :_ بلـــــــــــــــه!دراز کشید بود رو کاناپه و تی وی میدید ..._ بله و کوفت بیا اینجا ببینم!با حرص جلو تر رفتم دست به سینه واستادم ..._ فرمایش!؟چشاشو ریز کردو رو کاناپه نشست ..._ سرکار خانم چرا اینجوری حرف میزنن ؟!؟ اصال به چه دلیل رفتی تو اتاق!نمیدونستم چرا دارم اینجوری میکنم ولی با حرص جواب دادم :_ نمیدونستم واسه تو اتاق رفتنمم باید از شما اجازه بگیرم !!!لبخند شیطونی زد و گفت:_ تو واسه خیلی چیزا باید از من اجازه بگیری حتی واسه اب خوردنت! مثل این بچه ها بهش زبون درازی کردمو گفتم :_ شوخیه بی مزه ای جناب جهانبخش!!خواستم برم که بلیزمو گرفت و کشید .. این کارش باعث شد شوت بشم تو اغوشش!خجالت کشیدمو خواستم ازش جدا شم که مانعم شد و گفت :_ راهه فراری نیست عروسک حاال بگو چی شده!!؟؟سعی میکردم بهش نگاه نکنم ! ضربان قلبم اونقدر شدید میزد که فکر میکردم صداشواونم میشنوه ! برای زود تر خالص شدنم سریع گفتم "_ چیزی نشده ! باز تقال کردم اما فایده ای نداشت ..._ پس چرا عشقه اشوان انقدر عصبیه امروز !؟قلبم داشت وایمیستاد ! نفس کشیدنم خیلی سخت شده بود ... داشت باهام بازی میکرد؟!؟ به حرفای شادی فکر کردم ..." اگه این موضوع حقیقت داشته باشه اشوان از همه چیز باخبره!"با عصبانیت زیادی سعی کردم پسش بزنم ! اما فایده ای نداشت ! خیلی غیر عادی شروعکردم به گریه کردنو حرف زدن ..._ دیگه از این حرفا به من نزن! من عشقه تو نیستم!میفهمی!! من فقط یه خون بسم! من عشقه تو نیستمبا مشتا ی کوچیکم میکوبوندم به سینشو با گریه حرف میزدم:_ من فقط یه زندانیم !! نیستم ..عشقه تو نیستم!!انقدر تعجب کرده بود که فقط نگام میکرد ... سعی کرد ارومم کنه ...._ اروم دختر ! چرا اینجوری میکنی؟! سرمو گذاشتمو رو سینشو با صدای بلند گریه کردمدستای بزورگو مردونش تسکین دهنده خوبی بودموهامو نوازش میکردو مدام تو گوشم زمزمه میکرد:_ اروم باش خانوم کوچولو ... اروم باش...دلم خیلی گرفته بود ... همیشه از دست دادن چیزاییکه دوست داشتم میترسیدم !دل نمیخواست به نبودن اشوان فکر کنم حسمو نمیشناختم ! این حسه لجبازم از رفتنهاشوان میترسید خودمو بیشتر بهش چسبوندم ! ترس از نبودنش .. دوروغ بودنه حرفاش ..همه چیز داشت نابودم میکرد ! دلم نمیخواست به هیچ قیمتی ارامشه اغوششو از دست بدم ...بغض مهار شدم اروم نمیگرفتو بی تابانه اشک میریختم ..._ چیه سوگند؟! اروم باش من اینجام! دوست داشتم ... اره دوست داشتم بیشتر ارومم کنه ... بیشتر نوازشم کنه ... بیشتر نازموبکشه ... فقط دلم میخواست باشه .. فقط همین .._گریه نکن خانومم ... هیـــس اروم ..نمیدونم چقدر طول کشید که ارامشش تزریق شد به تمامه وجودمو به خواب عمیقیرفتم .. طوری که انگار صد سال نخوابیده بودم ! وقتی بیدار شدم روی تخت بودم ، پتو روم بود ! کار خودش بود این اواخر منو بیشتر بهخودش وابسته میکرد ... روی تخت نشستمو بی اختیار یه قطره اشک از چشمم چکید و اروم زیر لب زمزمه کردم"خدایا از من نگیرش" بلند شدمو تو ایینه چهره ی خستمو نگاه کردم ... انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمزو پوف کرده شده بود ... صدای تی وی نشون میداد که بیدارهبرای سر حال شدن تصمیم گرفتم دوش بگیرم تا بلکه یه ذره از کوفتگی بدنموپوف چشمام کم شه .
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.