تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 6
با شک از ماشین پیاده شدم ! اشوان نزدیکم شد و با لبخند پیروزمندانه ای منو به جلو هدایت کرد...حاال من جلو میرفتم اون پشته سرم سایه به سایه قدم برمیداشت ... ویالی روبه روم بیشتر شبیهیه ویالی متروکه بود .. تاریکی شب ساختمونو ترسناک تر نشون میداد ... با صدای پارسوحشناکهسگی از ترس جیغه خفیفی کشیدم خیلی یه دفعه ای خودمو تو بغل اشوان انداختم ... هیچ وقتانقدراز پارس یه سگ نمیترسیدم اما اینبار محیط اطرافو تاریکی باعث شد بود خیلی ترسو شم!با حلقه شدن دستای اشوان دورم تازه موقعیتمو یادم اومد سرم روی سینه ی اشوان بود قلبمداشت تندتند میزد !_ فسقلیه ترسو! چقدر اغوشش گرم بود چقدر برای من این اغوش امن بود ! _ اشوان میشه بریم!؟؟با لحن شیطونو خاصی جواب داد :_ نه!عاجزانه گفتم:_ خواهش میکنم!باز با همون لحن گفت :_ نوچ نمیشه کار دارم!بعد همونجور که تو اغوشش بودم راه افتاد به سمته همون ویالی متروکه! از قبل ترسم کمتر شدهبودشاید بخاطر وجود امنیتی بود که تو اغوشش داشتم! در ورودی ویال رو باز کردو وارد ساختمونشدیمسعی کردم اطرافمو زیر نظر بگیرم ! برعکس نمای ساختمون داخلش خیلی قشنگ بود ... همهچیز خیلیشیکو مدرن چیده شده بود و هیچ شباهتی به اون خونه ی ارواحی که فکر میکردم نداشت! با احساس امنیتی که پیدا کردم از اغوشش اشوان بیرون اومدمو باز به اطرافم نگاه کردم ..._ فراموش نکن واسه چی اووردمت اینجا!با ترس به سمتش برگشتمو مظلومانه گفتم:_ این خیلی نامردیه من معذرت خواهی کردم ولی تو همش دوست داری تالفی کنی!دستاشو تو جیبه شلوار اسپرتش کردو گفت :_ بهت قبال گفته بودم اذیت کنی من دو برابرشو سرت میارم! نگفته بودم؟؟زل زدم توی چشماشو با حرص گفتم : _ اون فقط یه شوخی بود! درضمن تو خودت باعث شدی اون کارو بکنم!ابروهاشو باال بردو با همون حالت قدم به قدم بهم نزدیک شد ! با هر قدم اون به جلو من یه قدمبه عقب میرفتمتا اینکه کامال به دیوار چسبیدم اونم دقیقا روبه روم ایستاد ..._ خوب بیشتر از خودت دفاع کن خانوم کوچولو!با پررویی گفتم :_ فعال چیزی یادم نمیاد یادم اومد اضافه میکنم!یکی از دستاشو باالی سرم به دیوار تکیه داد ... احساس میکردم در برابر قد و هیکلش شبیه یهجوجه بی پناهم!_ نه کم کم داره ازت خوشم میاد!گنگ نگاهش کردم که با همون لحن مرموزش ادامه داد:_ از چه کلمه ی بدت میومد؟؟؟ ... اوممممم یادم اومد "عشق من"!یکم سرشو پایین تر اووردو با لحن خاصی گفت:_ چطوره بگم ... تو عشق منی!؟قلبم فرو ریخت ... نابود شدم ... اون داشت نابودم میکرد ... این نامردیه من یه دخترم ...بااحساسات خاص ..اون هیچ عالقه ای بهم نداشتو داشت با این حرفاش منو اذیت میکرد ... ای کاش واقعی بود ایناحساسش ...ای کاش ..._ خوشت اومد؟!؟سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم ! باز با نگاهش تمامه وجودمو سوزوند ..._ چرا عشقم؟؟؟ سرمو پایین انداختم نمیتونستم اون جو تحمل کنم ... احساس خفگی میکردم !_ نبینم عشق من خجالت بکشه!!با صدای پوزخندش سرمو باال اووردم ... نگاهش توی نگاه اشک بارم گره خورد ... دقیق تر شد روی صورتم .._ گریت واسه چیه االن!؟خیلی ناخداگاه زدم زیر گریه ! این بار با صدا ! متعجب از حالتم گفت :_ میگم چته؟؟؟ چرا گریه میکنی؟!با صدای لرزونو تقریبا بلندی گفتم :_ از اذیت کردنه من لذت میبری ؟؟ ... از این که خوردم کنی خوشحال میشی ؟؟ مگه من چیکارکردم با تو!چرا دوست داری عذاب بکشم؟! میدونم من فقط یه خون بسم ... ندارم انتظاری ازت ولی .. ولیحداقلاینجوری ازارم نده! لعنتی احساساته یه دختر همه چیز اونه! چرا شما ها دوست دارید با احساساتهما بازیکنید .... چرا همیشه به ما به چشه یه عروسکه خیمه شب بازی نگاه میکنید .... *دست خودم نبود حرفایی که میزدم اما از ته قلبم جریان میگرفت ..._به اندازه کافی زجر کشیدم .... مگه من چند سالمه ؟؟؟؟ از ازار دادن یه دختر مثل من لذتمیبری!! ؟؟روی زمین نشستمو با ناله ادامه دادم :_ اخه من به غیر تو که مثال شوهرمی کیو توی این دنیا دارم لعنتی !؟!؟ کیو؟؟!؟دستامو روی صورتم گذاشتمو برای اولین بار توی زندگیم با صدای بلند گریه کردم .... سبک شدماز حرفایی که چند سال توی قلبم سنگینی میکرد .... سبک شدم ... اما خسته بودم ... خسته ...از بین انگشتام دیدمش ، دیدمش که کنارم زانو زد و بعد خیلی اروم دستامو از صورتم جدا کرد ... با چشمایجذابش زل زد توی چشمای اشکبارم ... خوب نمیدیدم اما توی همون حالت تاری میتونستمبفهمم که چهرشعصبی نیست ! با کشیده شدن انگشتای داغش روی گونه ی سردم مو به تنم سیخ شد ... متعجببهش نگاه میکردماما اون به کار خودش ادامه دادو تمام اشکامو پاک کرد !_ اونجوری زل نزن به من! با این حرفش سرمو پایین انداختم که دوباره صداش یچید تو سرم .._ تو این همه اشکو از کجا میاری اخه دختر؟!؟سرمو باال اووردمو یکم نگاهش کردم ! که دوباره با یه لبخند ادامه داد:_ خسته نمیشی انقدر ابغوره میگیری؟؟؟بی توجه به حرفش با صدای غمگینی گفتم :_ اشوان ؟باز لبخند زدو گفت :_ چه عجب خانوم زبون باز کرد !مکث کرد و ادامه داد:_ بگو کوچولو گوشم با توا!با ترس و شک گفتم :_ ت...تو.. از ..از ...م..انقدر تته ته کردم که با لحن خاصی گفت: _ سوگند حرفتو بزن کاریت ندارم که!یکم مکث کردمو با شجاعته بیشتری گفتم :_ تو ... از من متنفری؟؟؟با چشمای نافذش نگاهم کرد ! یه نگاهه عمیقو جدی!! .... نمیتونستم هیچی از نگاهش بفهمم ...داشتم زیر اون نگاه ذوب میشدم که صداش توی گوشم پیچید :_ نیستم ...راست یا دوروغ؟؟! متنفر نیست ازم ! ... شاید دوستم داره ... ههههه غیر ممکنه .. فقط متنفرنیست ازم ...این یعنی هیچ احساسی به من نداره ...هیچ احساسی ..._ پاشو بریم !باز نگاهش کردمو با مکث از روی زمین بلند شدم ! خیلی یه دفعه ای جلو اومدو منو بینه خودشودیوار محاصره کرد... صورتشو هر لحظه به صورتم نزدیک تر میکرد تا به خودم بیام گرمی لبهاشو روی لبم حسکردم ... شاید این یهتالفی بود ... تالفیه شیرینی که منو توی خودش غرق میکرد ... بعد از یه مدت طوالنی باالخرهسرشو عقب کشیدوبا شیطنت زل زد بهم ! انقدر منگ بودم که حاضرم شرط ببندم تو اون لحظه قیافم شبیه منگوالشده بود! _ من از حقم نمیگذرم فسقلی به هیچ وجه !منگه منگ فقط بهش نگاه میکردم که زد زیر خنده و ادامه داد:_ قیافرو ! نکنه باید ری استارتت بکنم!؟یکم سرشو به گوشم نزدیک کردو گفت : _ از این به بعد سعی کن همراهی کنی نه مثل مجسمه سیخ جلوم واستی!و دوباره زد زیر خنده ..به خودم اومدمو با مشت زدم توی بازوش که دوباره با شیطنت نگام کردوگفت :_ یه تالفی دیگه!! خودت خواستی ...با گفتن این حرف تازه فهمیدم دنیا دسته کیه پا گذاشتم به فرار اشوانم پشتم میدویید .... ای خدامن از دسته اینخلو چل چیکار کنم!؟ حاال خوبه من اصال زورم بهش نمیرسه ضربه های که من بهش میزنم مثلضربه هایی که مورچهبه فیل بزنه!! ههههه سوگند جووونم کرم از خوده درخته!! بعله!!صدای خندونش تو گوشم پیچید :_ این دفعه بیخیالت شدم ولی دفعه دیگه از خبرا نیست گفتم درجریان باشی!خدا رو شکر اینبار دست از سرم برداشت! خیلی سریع از اون محیطه ترسناک رد شدیمو به سمت ویال حرکت کردیم....*** **************************************************_ ای شیطونا کجا بودید تا حاال!!؟؟به چهره ی خندونه هلیا نگاه کردم ! میدونستم االن چه فکرایی در موردمون میکنن اما ظاهرا برایاشوانهیچ اهمیتی نداشت چون خیلی یه دفعه ای دست منو گرفتو با خودش کشید ..._ به شما مربوط نیست فوضولچه! تو مسائله منو زنم دخالت نکن!هلیا همونطور که دنبالمون میومد گفت :_ بله دیگه کی میتونه رو حرفه اقا اشوان حرف بزنه! _ خوبه که میدونی!!وارده سالن شدیم که با دیدن فرنگیس خانوم و سعید سالم کردیم !سعید - تو که خسته بودی داداش میخواستی بیای ویال!اشوان خودشو رو کاناپه انداخت و گفت :_ بده میخواستم یکم با زنم خلوت کنم!همه خندیدن ....از شرم سرمو پایین انداختم ... اخ که اگه االن تنها بودیم یه مشت هدیه میکردم به بازوش حتیبا تالفیم که شده!فرنگیس خانوم - دیگه انقدر به پسرم گیر ندیدن! هلیا - بله دیگه خاله جون انقدر ازش تعریف کن تا از اینی که هست مغرور تر شه!اشوان با لحن خاصی گفت :_ هلیا تا حاال این موقعه شب کتک خوردی!؟هلیا ایشی کردو گفت :_ من از اونی که بغلت نشسته )سعید ( کتک نخوردم چه برسه به تو!اشوان بامزه به سعید نگاه کردو گفت :_ خاکــــــــــــــــــــــ ــ تو سرت سعید خاکــــــــــــــــ!و دوباره به هلیا گفت :_ هلی شنیدی که کتک برادر از نماز شب واجب تره!!هلیا با حرص گفت :_ بی خود کرده هر کی گفته!!فرنگیس خانوم - بسه دیگه بچه ها دیر وقته بهتره بخوابیم ! هلیا - به جون خاله یه دفعه حس بچگی بهم دست داد!!اشوان - چرا دست داد ؟؟؟ مگه باور نداره که هنوز بچه ای!!هلیا با حرص به اشوان نگاه کردو چشم غره ای بهش رفت !سعید - انقدر عشقه منو اذیت نکن!اشوان خندید و گفت :_ اوکی بچه بیا پیش اقاتون کاریت ندارم دیگه!بعد رو به من کردو گفت :_ بیا اینجا عروسک!و به پاش اشاره کرد ... داشتم زیر نگاه بقیه اب میشدم ... هلیا با خنده گفت :_ اشوانو اینجور حرفا!! ؟؟سعید - داداش زدی رو دست من!!اشوان نگاه خاصی به سعید کردو گفت :_ اره خب بلد بودم ولی رو نمیکردم! از روی کاناپه بلند شد و دستاشو کرد تو ی جیبه شلوارشو رو به جمعگفت :_ پاشین جمع کنید برید بخوابید منم دارم بیهوش میشم!سعید - حکم صادر شد چشم پاشیم بریم الال کنیم!اشوان به سمتم اومدو یکی از دستاشو دورم پیچید بعد از گفتن" شب بخیر" منو با خودش بهسمت اتاق بردبه اتاق که رسیدیم درو باز کردو منو اروم هل داد تو و خودش بعد از من وارد اتاق شد و درو بست! انگار تازه مخم برگشته بود سر جاش دستامو به کمرمو زدمو طلبکارانه گفتم :_ اون حرفا چی بود جلو بچه ها گفتی؟؟؟اشوان خیلی ریلکس دستشو تو جیب شلوارش کردو گفت :_ کدوم حرفا دقیقا؟!؟!اخمامو بیشتر شد و گفتم :- خودت به اون راه نزن!_ کدوم راه دقیقا!!؟؟با حرص جیغ زدم :_ اشـــــــــــــــــــــــ وان!؟با شیطنت گفت :_ بگو عروسک!با کالفگی یکی از دستامو روی پیشونیم گذاشتم و نفسم با حرص فوت کردم !! یکم که اروم شدمباز نگاهش کردم که دیدم همینجوری واستاده و قایمکی میخنده!! مثل خودش گفتم :_ االن به چی میخندی دقیقا!؟دستاشو از جیبه شلوارش در اووردو بدون جواب دادن به سوالم تیشرتشو با یه حرکت از تنش جداکرد !انقدر از این کارش شوکه شده بودم که مثل مجسمه واستاده بودم و فقط نگاش میکردم ! هیکلشبالباس بی نطیر بود بی لباس که دیگه .... _ کوچولو ی ندید بدید!با صدای شیطونش به خودم اومدم اب دهنمو قورت دادم.... _ چی؟!؟؟!تک خنده مردونه ای کردو گفت :_ هیچی عروسک بگیر بخواب !اره ... اره بهتر بود بخوابم !!! بهتر بود بخوابم تا اشوانو اینجوری بینم ... بهتر بود زود تر برم زیرپتومو قایم شم!!چقدر من بی جنبم!! خیلی سریع روی تخت رفتمو پتومو تا باالی سرم کشیدم !! دلم نمیخواستحتی یه بار دیگههم اشوانو ببینم! نمیتونستم تحمل کنم! هر لحظه فراموش کردنش سخت تر میشد !! با پایینرفتن تختمو به تنم سیخ شد ! مگه اونم میخواست رو تخت بخوابه !!؟؟؟ نه بابا فکر نکنم!! اگه خوابیده باشهچی؟؟!؟با این فکر سریع برگشتمو با دیدن اشوان که طاق باز خوابیده بودو ساعدشو رو چشماش گذاشتهبود جیغ کشیدموخودمو عقب کشیدم که از تخت پرت شدم پایین! اشوان سریع به سمتم اومدو با دیدن من تو اونحالت باعصبانیت گفت :- دیوونه شدی؟!؟؟با تیر بدی که کمرم کشید اشکم در اومد !! تا به خودم بیام اشوان مثل یه پر بلندم کر دو گذاشتمروی تخت وخودش کنارم نشست! با همون چشمای برزخیش زل زد بهم و گفت :_ چرا اینجوری میکنی تو ؟؟!؟درد داشتم اما سعی کردم جوابشو بدم ..._ فک ...فکر کردم ... تو رو تخت ... نمیخوابی! یکم نگام کردو همراه با پوفی که کشید نگاهشو ازم گرفت ... از درد دستمو اروم به سمت کمرم بردم شروع کردم خیلی نرم ماساژش دادن ... قیافم همش ازتیری که کمرم میکشیدمچاله میشد .. داشتم زیر لب خودمو لعنت میکردم که یه دفعه چشمم خورد به اشوان که داشتنگام میکردولبخند میزد ! خدایا این چشه!؟!؟؟_ خیلی درد میکنه؟؟لحنه مهربونش به دلم نشست! فقط سرمو به عالمته مثبت تکون دادم که گفت :_ پاشو بریم دکتر!با چشمای گرد شده بهش نگاه کردمو گفتم :_ دکتر؟!؟؟!؟!_ اره ترسو دکتر !!سریع گفتم :- نه نه نیازی نیست اونقدر چیزه مهمی نیست که !! االن خوب میشه!!_ از دست تو! پس بگیر بخواب !با احتیاط روی تخت دراز کشیدم چشامو مصنوعی بستم ! دوباره کمرم تیر کشید که از درد زبونموبه دندون گرفتمبا احساس دستی روی کمرم چشمامو اروم بازم کردمو هیکله اشوانو مقابل خودم دیدم که دستشودورم انداختهبود و کمرمو خیلی اروم ماساژ میداد خواستم مانع از این کارش بشم که صدای ارومش تو گوشمپیچید :_ سوگند بگیر بخواب دیگه بخدا میزنم لهت میکنما!! من که له شدم ... بیخیال کل کل از فرصتی که داشتم استفاده کنم واال ... چقدر حالم خوبه ... ای کاش اشوان همیشه انقدر مهربون باشه... نه ای کاش دیگه مهربون نباشه ... نباشه چون بایدفراموش شه..... نمیخوام فراموش کردنش برام سخت شه .. همین االنشم کلی وابستش شدمو فکر نبودنشدیوونم میکنه!با این فکر قطره ی اشکی از چشمم سر خورد! برای تموم شدن این حس شیرین پشتمو کردمبهش که به کارشپایان بدم .... اما اون دوباره دستاشو دورم حلقه کردو از پشت منو چسبوند به خودشو زیر گوشمگفت :_ نمیتونی فرار کنی حالیته!؟سکوت کردم فقط باید میخوابیدم ... نباید به ارامشی که االن تو اغوشش داشتم فکر میکردم ... نمیتونستم انکارش کنم اما حاال که کمرم به شکم اشوان چسبیده بود هیچ دردی حس نمیکردم.... غرقیه حس شیرین بودم ... حس شیرینی که خیلی زود ازم گرفته میشد .....*********************************************با روشنی هوا چشمامو باز کردم!اشوان کنارم نبود ... بیخیال از روی تخت بلند شدموبه سمت سرویس حموم دستشویی رفتم ! کمرم هنوزم درد میکرد اما نه به شدته دیشب سعیکردم دردشوبه روم نیارمو فراموش کنم !**************************************- سالم صبح بخیر! با صدای من هلیا و فرنگیس خانوم که مشغول خوردن صبحانه بودن به سمتم برگشتن ...فرنگیس خانوم : سالم به روی ماهت ! صبحه تو هم بخیر دخترم !هلیا - سالم خانومه تنبل چطوره احواله شما؟!؟لبخند زدم گفتم : خوبم شیرین زبون ! بقیه کجا؟؟_ اگه منظورت اقامو اقاته که باید بگم تشریف بردن خرید !- خرید؟؟_ اره دیگه واسه امشب مهمونی یادت که رفته !؟اوووووووووف راستش اصال حواسم نبود .. کار خاصی نداشتم ولی خوب نبایدم فراموش میکردم ..._ نه!هلیا - االنا دیگه نازنین پیداش میشه !با کنجکاوی گفتم :_ نازنین ؟؟_ اره میاد که صورتو موهامونو درست کنه!یعنی این مهمونی انقدر مهم بود؟بیخیال بابا اینا دارن پیاز داغشو زیادی تفت میدن !پشت میز نشستمو مشغول خوردن صبحونه شدم البته یه قسمت از مغزم حسابی مشغول امشببود !*****************************_ سالم نازی چطوری؟نازنین - سالم عزیزم خوبم تو چطوری خانومی؟؟هلیا - شکر ! بعد هلیا من با لبخند سالم کردم که نازنین نگاهی بهم انداختو با لبخند و گفت :_ سالم عزیزم ...عروس خانوم شمایی خانوم خوشگله؟؟با شرم جواب دادم :_ بله !_ چه کنم من با تو !!! بعد رو به هلیا گفت :_ ماشاال خودش خیلی خوشگله با یکم کار رو صورتو موهاش حسابی خواستنی تر میشه! حواستون بهشوهر باشه امشب!هلیا زد زیر خنده ! از خجالت قرمز شده بودم ! خون خونمو میخورد! باالخره از این بحثا بیروناومدیمو برای شروع کار به اتاقه مهمان رفتیم ....نازنین دختر خونگرمو پرچونه ای بود تمام مدتی که کار میکرد کلی برامون حرف زدو این باعثشده حوصلمون سر نره! البته ناگفته نمونه کارش واقعا ماهرانه بود ! سریعو با دقت کار میکرد!نازنینو هلیا کلی اصرار کردن که موهامو رنگ کنن و در اخر فرنگیس خانوم مخالفت کردوگفت که اشوان گفته دست به رنگو قد موهام نزنن! ته دلم یه جوری شد دلم میخواستباهاش لج کنم ولی از یه طرف خودم عاشقه موهای پر کالغیم بودمو دلم نمیومد رنگشون کنمپس بیخیالش شدم ! اینه جلوم نبودو من داشتم واسه دیدن خودم لحظه شماری میکردم ... دلم میخواست ببینمچه شکلی شدم ..- وای سوگی جونم ماه شدی ماه! عاشقتم یعنی خانوم خوشگله!به هلیا نگاه کردمو با لبخند ازش تشکر کردم که فرنگیس خانوم گفت : _ عروس خوشگله خودمه دیگه!!نازنین خندیدو گفت :- شما اینو میگید شوهرش چی بگه؟!؟!با مدل حرف زدن اونا کنجکاوتر از قبل شدم برای دیدن خودم! از روی صندلی بلند شدموبه سمته اینه رفتم با دیدن خودم کامال شوک شدم ! میتونم بگم قیافم بی نظیر شده بودموهای پر کالغیم مثل همیشه لخت ولی مرتب تر و سشوار کشیده دورم ریخته بودصورتم با اون ارایش غلیظ و زیبا واقعا عالی شده بود ..خیلی تغییر کرده بودم و این بخاطر این بود که همیشه حتی توی عروسیا هم ارایشمساده و دخترونه بود ... اما اینبار ، اینبار واقعا جذابیته صورتم دیده میشد ... با لبخند به سمت نازنین برگشتمو گفتم :- کارت عالی واقعا ممنون !نازنینم مثل من لبخند زد و گفت :_ این زیبایی خودته عزیزم فقط من پررنگ ترش کردم همین ! تو خودت فوق العاده چهره یجذابی داری ! حیف که شوهرت زیادی غیرتیه وگرنه تو با این قیافه و هیکلت مدله فوق العاده ایمیشدی!!هلیا خندید و گفت :- نازی جرعت داری این حرفو جلو خودش بزن سر هممونو میذاره رو سینمون!نازی با نگاهه خاصی به من کرد و گفت :- حقم داره!!و دوباره به هلیا نگاه کردو ادامه داد :_ ناگفته نمونه تو هم خیلی تو دلبرو شدی خانومی!! منم با شوق گفتم :_ اره هلی عالی شدی!!هلیا با اشوه گفت :_ اونکه بودم !هممون با هم زدیم زیر خنده و منو نازی همزمان با هم گفتیم :- بچه پررو!!باالخره وقتش رسید که لباسمو تنم کنم ... لباسی که با انتخاب خود اشوان خریدهبودم ! میدونستم با تغییرای امروزم این لباس بیشتر از قبل به تنم میشینه!با پوشیدن لباس به حرفم رسیدم واقعا خوشگل شده بودم از هر نظر !چند بار از باال تا پایین خودمو تو اینه برانداز کردم .. لباسم پیرهنی کوتاه استین سه ربعسفید و مشکی بود که خودم با ساپورته مشکی کلفتی ستش کرده بودم ! عالوه بر اشوانخودمم از پوشیدنه لباسای کوتاه تو مهمونیای قاطی خوشم نمیومد ! حداقل تو این موضوعبا اشوان هم عقیده بودم!با صدای در به خودم اومدم و سریع گفتم :_ بله !در باز شدو هلیا با خوشحالی پرید تو!_ چته دیوونه؟!؟_ سوگی بپر پایین که اشوان اومده!_ خیلی خب میرم !_ ای شیطون بدجنسی نکن انقدر داداشه عاشقم گناه داره!!عاشق ؟؟؟ هه!! _ کمتر نمک بریز بچه میرم نگران خاش داداشه عاشقت تلف نمیشه!!هلیا چشمک زدو گفت :_ چرا با دیدینه تو تلف میشه مطمئن اش!!_ مرض!!با کلی استرس از پله ها پایین اومدم .. با هر قدمم ضربانه قلم باالتر میرفت میدونستمبا دیدن اشوان حالم بدتر میشه !! اما از یه طرفم برای دیدنش لحظه شماری میکرد!باالخره تونستم سالن رو دید بزنم ! خیلی از مهمونا اومده بودن! با دیدن مهمونها هماسترسم بیشتر از قبل شد دیگه کم مونده بود همونجا پس بیوفتم ! برای ارامشدنم تو دلم شروع کردم صلوات فرستادن ! قدم اخرم مساوی بود با تموم شدناون پله های لعنتی و رسیدنم به سالن پذیرایی! بالفاصله هلیا به سمتم اومدو گفت :_ بالخره اومدی سیندرال کله این جمعیت میخوان تو رو ببینن!!تو دلم با حرص گفتم "میخوام نبینن!! معلوم نیست اینا چقدر فکو فامیل دارن!! ادم گیج میشه!!"هلیا دستمو گرفتو تقریبا منو کشید .. همونجور که میرفت گفت :_ بیا ببرمت پیشه اشوان!!اوووووف خدایا قلبم!!_ دستم کندی هلی یکم اروم تر!!با رسیدن به اشوان و مردی که داشت باهاش حرف میزد تقریبا قلبم اومد تو دهنم!!از همیشه جذاب تر شده بود ... با فکر اینکه اون شوهرمه دلم قنج رفت!!! الهی قربونش برم!!سوگند خفه باوو!! یه دفعه سرشو برگردوندو نگاهم تو نگاهش گره خورد ! نگاهش خاص ودیه نگاه جدید یه نگاهی که انگار توش عشق بود اما .. اما یه دفعهی جای اون نگاه یهاخم غلیظ پیشونیشو گرفت!! خدایا این چشه!؟؟ هلیا با همون لحن همیشگیش گفت: _ بفرما داداش اینم زن شما سالم تحویلتون!با ترس نگاش کردمو گفتم:_ سالم!جوابی نشنیدم ! همون مردی که گرمه صحبت بود با اشوان به سمتم برگشتوبا دیدن من گفت :_ اشوان معرفی نمیکنی؟!؟!اشوان بر خالف میلش یکم بهم نزدیک شدو گفت :_ همسرم !مرد نگاه خاصی به من کرد و گفت :- تبریک میگم پسر سلیقت حرف نداره!اشوان که معلوم بود از زور غیرت داره اتیش میگیره با حرص تشکری کردوبعد به من گفت :_ عزیزم برو پیشه هلیا من میام!_ اما اشوا...این بار محکم تر گفت :_ گفتم برو!خیلی از دستش عصبانی شدم و با حرص به سمت هلیا و سعید رفتم !پسره ی دیوونه تعادل روحی روانی نداره!! خدایا وقتی داشتی مغز اینو سیم کشی میکردی احیاناچیزی رو اشتباهی وصل نکردی!! هلیا - ا تو چرا باز اومدی؟؟با قیافه درهمم گفتم : _ دستور پسر خاله ی گلته!!هلیا با تعجب به من نگاه کرد که هر دومون با صدای سعید به سمتش برگشتیم:- همچین بی راهم نگفته ها یارو داره با چشاش سوگند خانومو قورت میده!!به عقب نگاه کردمو متوجه نگاه سنگینه اون مرد روی خودم شدم مرتیکه هیز چشات دربیاد!!از سنشم خجالت نمیکشه !!!تازه به یه زنه شوهر دار نظر داره!!!با اکراه سرمو برگردوندم و گرمصحبتبا بچه ها شدم ..هلیا - هی سوگی خاله دوماد داره میاد طرفمون! حواست باشه ها این خاله سومیم یه نمه گنداخالقه!با ترس اروم سرمو تکون دادم که صدای یه نفر تو گوشم پیچید :_ سالم دخترا!به سمته صدا برگشتمو با دیدین خاله اخریه اشوان شوکه شدم ! یه زنه خیلی چاق تقریبا دایره ایشکل!با تته پته سالم کردمو به نشونه ی ادب لبخند زدم! هلیا و سعید هم همین کارو کردن .. زن باهمون حالتخشک قبلی سمت هلیا گفت :_ عروس اینه!؟؟!هلیا با لحن عجیبی گفت:_ بله خود خودشه!یه دفعه زنه خودشو پرت کرد تو بغلمو شروع کرد قربون صدقه رفتم :- الهی چه عروسه خوشگلی گیر خواهرم افتاده حیف شد پسر ندارم وگرنه زود تر خودممیگرفتمت !! ماشاال ماشاال هزار اهلل اکبر !!مخم هنگ کرده بود ! سعی کردم به خودم مسلط شمو جوابه این همه تعریفشو بدم ..._ شما لطف دارید خاله جون خودتوم خوبید همرو خوب میبینید !!خاله یکم ازم جدا شدو گفت :_ چقدر خانوم چقدر با وقار!!متوجه خنده ریزه هلیا شدمو یواشکی بهش گفتم حالتو میگیرم!! خالصه کلی با این خاله تپلومهربونهاشوان که هیچ شباهتی به پسر خواهرش نداشت حال کردیم!!با اومدن اشوان به سمتم باز استرس گرفتم !! اخه این چه حسیه؟!؟! داره میاد ؟؟ بیاد به منچه اصال؟!؟! درضمن هیوال نیست که انقدر ازش میترسی!! هیوال؟!؟؟! چرا خیلی شبیه هیوالستاصال هیوال رو از رو این ساختن ! منتها این یه هیوالی جذاب!! هیوالی جذابه من! _ سالم خاله!!وای قلبم ریخت !!خاله اشوانو با محبت بغل کردو گفت :_ خاله قربونت بره سالم به روی ماهت!!اشوان که کالفه شده بود یکم خالشو از خودش جدا کردو با لبخند گفت :- خوبی شما!؟؟_ االن که تو رومیبینم عالیم!اشوان با حفظ غرورش گفت :- خب چه خوب!!اخه نیست یکی بگه این بیچاره خالته نه دختر همسایه که انقدر جلوش مغروری!! واال!!خاله - تبریک میگم بهت همسرت خیلی ماهو مهربونو خوشگله!! اشوان با تمسخر به من نگاه کردو گفت :_ غیر این بود که نمیگرفتمش!!همه خندیدنو این حالته مسخر رو به شوخی گرفتن ...خاله - باید خوب مراقبش باشی! همین االن کلی چش پشتشه! هلیا جون اسپند یادتنره دود کنی واسه هر دوتاتون!هلی لبخند زدو گفت :_ چشم خاله!اشوان - سعید بیا بریم کارت دارم!سعید سرشو تکون دادو سمته ما گفت :- مراقبه خودتون باشید خانوما!!و چشمکی زد و رفت ... بازم تو!! بازم غیرته تو!! همسر عزیز بنده که فقط بلدن اخم بکننوداد بزنن!! با رفتن سعید و اشوان به سمته هلیا برگشتم که دیدم به یه نقطه ایخیره شدهو دهنش باز مونده ... به بازوش زدمو تکونش دادم ..._ هلیا ؟؟؟... هلیا ؟!؟!؟ ...دفعه سوم با صدای بلند گفتم :_ هلِـــــــــــیا!!تقریبا هشیار شد که باز گفتم :_ چته تو!؟!؟ چی شده؟!؟با همون حالته هنگ کردش جواب داد: _ سو..گی . اش...اش..اشکان!!_اشکان!؟؟! رد نگاهه هلیا رو دنبال کردمو به یه پسره قد بلندو خوش استایل که از نظرچهره شباهته عجیبی با اشوان داشت رسیدم ... این حقیقت داشتاشکان همون برادر بزرگ تر اشوان بود ....- اگه خاله ببینتش از خوشحال بال در میاره!با صدای هلیا چشم از اشکان برداشتمو باز به هلیا نگاه کردم ..._ میخوای بریم بریم به فرنگیس خانوم اطالع بدیم!هلیا سرشو به نشونه ی منفی تکون دادو گفت :- نیازی نیست خودش مطلع شد !با تعجب باز سرمو برگردوندمو فرنگیس خانومو دیدم که با عشق پسرشو تو بغلشفشار میداد! _ هی سوگی من برم ببینم سعید اینا کجا رفتن!_ اوکی هلی زود بیا!- چشم عروس خانوم!و از من فاصله گرفت ... باز به جمعیت خیره شدم خوبیش اینه هنوز نمیدونن من عروسمحداقل وظیفه ی سالم کردن از سرم باز شد ... از یه لحاظم بد بود چون پسرایهیز فامیلشون داشتن چشممو در میاووردن ! با انگشت حلقه ی ازدواجمو لمس کردمولبخند زدم ....- اینجای دخترم!؟ با صدای فرنگیس خانوم برگشتمو در کمال نایاوری اشکان هم کنارش دیدم ! سعی کردم ارومباشم_ بله فرنگیس خانوم پیشه بچه ها بودم!_ خب کاری کردی عزیزم! میخوام یه کسی رو بهت معرفی کنم که فکر کنم خوشحال شی!و با دست به اشکان اشاره کردو گفت :_ این اشکان پسر بزرگمه برادر شوهرت!این بار جرعت بیشتری پیدا کردمو دقیق تر شدم رو صورتش ... واقعا چهرش شباهت عجیبیبه اشوان داشت ... اما نه اشوان چهره ی جذاب تر ی داشت ! جاذبه ی چشمای اشوانتوی چشمای اشکان دیده نمیشد !_ خوشبختم !به خودم اومدمو به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم .. دو به شک دستموجلو بردم .. قصدم فقط یه دست دادن کوتاه بود اما اشکان دستمو محکم گرفتو فشارخفیفی بهش داد! با یه لبخند ساختگی گفتم :_ همچنین! از نگاه سنگینش روی خودم کالفه شدم ! ای کاش اشوان االن اینجا بود! بیشتر ازهر زمان به حضورش نیاز داشتم ... در برابر این همه نگاه .... حتی نگاه اشکان همبرای من خوشایند نبود ... شاید فقط یه حس بود ... ولی اصال از نگاهش خوشم نمیومد!_ سالم پسر خاله! امسال پیازچه پارسال تربچه !اشکان باالخره نگاهشو از روی من برداشتو به هلیا که کنارم واستاده بود دوخت !- سالم دختر خاله! اشتباه نکن هنوزم همون تربچه ای تو!!هلیا خندید و گفت : - تو هم هنوز ادم نشدی! اشکان خنده ای سر دادو گفت :_ خب فرشته ها که ادم نمیشن!اووهوووو!!!هلیا - اعتماد به نفست صاف تو لوزالمعدم پسر خاله!اشکان - مراقب باش گیر نکن دختر خاله!_ مراقبم باووو!!اروم کنار گوش هلیا گفتم :_ اشوان کجاست!؟؟!_ تو اتاقشه کار داشت میخوای برو بیارش!!از خدا خواسته گفتم :_ اوکی من فعال برم!!_ برو خانومی!از جمع معذرت خواهی کوتاهی کردمو به سمته اتاقه مشترکمون رفتم ....به در اتاق که رسیدم قلبم شروع به کوبش کرد ... اروم تقه ای زدمو بعد از اوندرو باز کردم ! فقط دلم میخواست اشوانو ببینم ... با چشم دنبالش گشتم که باالخرهدیدمش ... روی تخت نشسته بودو هر دو ارنجشو رو زانو هاش تکیه زده بود وسرشو بینه دو تا دستاش گرفته بود ... از دیدنش تو اون حالت نگران شدمبا سرعت به طرفش رفتمو کنار پاش زانو زدم ....- اشوان ؟!؟!سرشو باال اووردو دوبار نگاه نافذشو که قلبمو بی تاب میکرد بهم انداخت .. _ تو اینجا چیکار میکنی؟!؟انتظار نداشتم اینو بگه!! من زنش بودم ... دلم میخواست منو توی زندگیش حسابکنه به عنوان یه همراه حتی یه دوست ... سعی کردم دلخوریمو کنار بذارم ..._ سرت درد میکنه؟!؟!؟شاید انتظار داشتم برای بار دوم داد بزنه اما نه اینبار خیلی اروم گفت :- چیزی نیست تو بر پایین!با مظلومیت گفتم :_ نمیرم! با تعجب به چشمام خیره شد ... از روی زمین بلند شدمو به سمت کیفم رفتمبا یه قرص باز به سمتش برگشتم! از پارچ روی عسلی یکم اب توی لیوان ریختم وبه سمتش گرفتم ..._ اینو بخور بهتر میشی!باز تلخ شد ..._ گفتم برو بیرون !سعی کردم محکم باشم ..- تا نخوریش نمیرم!نگاه با صالبتشو بهم انداختو اینبار بلند گفت :_ سوگند بد میبینیا!! گفتم برو بیرون!اینبار با حالت التماس گفتم :_ خب اینو بخورش بعدش کتکمم زدی جلوتو نمیگیرم!!واااا چه چیزا!! اشوان کالفه با دستش موهاشو بهم ریختو پوفی کشید ... خیلی یه دفعه ایلیوانو قرصو از دستم کشیدو در چشم به هم زدن خوردش! لبخند پیروزمندانه ای زدم ! باز نگاهم کردو گفت :_ حاال دیگه گمشو بیرون!شوهر بی ادبه من!!! مظلومانه گفتم :- یعنی برم!؟؟چشماشو ریز کردو گفت :_ مگه من با تو شوخی دارم ! گفتم برو بیرون!_ باشه میرم فقط اومدم بگم برادرت اشکان اومده بیا ببینش!یه دفعه مثل جن زده ها بلند شدو گفت :_ چی گفتی؟؟؟از ترس به عقب رفتم که جلو اومدو سریع مچ دستمو گفت :_ گفتم چی گفتی؟؟؟با صدا ی لرزونم تکرار کرردم :_ برادرت ..... او... اومده!دسته ازادشو بینه موهاش کردو کالفه به زمین خیره شد ... تقال برای ازادیمچه دستم بی فایده بود برای همین با همون صدا گفتم :_ اشوان ... دستمو ول کن ..میخوا.میخوام برم!با صالبت نگاهم کردو گفت :_ الزم نکرده با هم میریم!!! از رفتارش شکه شده بودم ! این بشر کال تعادل نداشت ! منتظر بودم امر کنن تا تشریف ببریمبیروناما دیدم نه مثل اینکه اقا تصمیمه رفتن نداره!! خیلی ناجور زل زده بود به منو با اخم نگام میکرد!یا خدا این چرا اینجوری نگام میکنه!؟؟! چرا انقدر عصبانیه!!؟؟ با یه قدم که به جلو اومد منو کامالبه دیوار چسبوند ... نفسم بند اومده بود ! انقدر ترسیده بودم از نگاهش که حتی جرعت نمیکردمدلیله این رفتارشو بپرسم ...._مگه نازی ارایشت نکرده؟!؟با صدای عصبیش به خودم اومدم ... اینم شد سوال ؟!؟؟_ با توام!!!انقدر بلند این حرفو زد که نا خداگاه جواب دادم:_ آ...آره!صداش اوجه بیشتری گرفت :_ لعنتی گفته بودم نمیخوام زنمو شبیه دلقکای سیرک کنی!!!دلقکای سیرک!! یعنی اون فکر میکرد من شبیه دلقک شدم؟!؟! .... دلم شکست ...هر زنی ارزوش اینه که شوهر ازش تعریف کنه اما اشوان ..._ بدو برو یا این چرندیاتو از رو صورتت پاک کن یا کمرنگش کن ! فهمیدی؟؟بغضم گرفته بود ! از حالته دستوریش هیچ خوشم نیومد ... با حرصو لجبازی گفتم :- نمی خوام!نگاهش وحشتناک تر شد ... چشماشو ریز کردو صورتشو نزدیک تر به صورتم اوورد ..._ نشنیدم، حرفتو یه بار دیگه ریپیت )repeat( کن!میترسیدم ازش اما از طرفی حرفه زور تو کتم نمیرفت ! باز با صدای لرزونم اینبار مظلوم تر گفتم :_ م...من ارایشمو دوست .. دارم خــــــــوب!باز با همون لحن گفت :_ بی خود کردی همین که گفتم! سوگند نذار یه جور دیگه حالیت کنما! برو کاری که گفتموبکن!گریم گرفت ! دلم نمیخواست ارایشمو پاک کنم ... اونم این ارایش به این خوبی که کلی بهخاطرش نازی زحمت کشیده بود! با التماس گفتم :_ اشوان خواهش میکنم ... من که هیچوقت اینجوری ارایش نمیکنم ! امشب فرق داره ...تو رو خدا اذیت نکن دیگه!! چونمو محکم با دستش گرفتو تو چشمام خیره شد ... نگاه کردن تو چشمای جذابشآبم میکرد ... نمیدونم چند ثانیه تو اون حالت بودیم که با بوسش شوکه شدم ... اختیاری از خودم نداشتم فقط یه لحظه وارده دنیای شیرینی شدم ... با کشیده شدنهسرش به عقب مثل منگوال نگاش کردم که پوزخندی زدو گفت :_ حاال بهتر شد ولی یادت باشه دفعه ی دیگه با این قیافه ببینمت بالی بدی سرت میارم خانومکوچولو! هنوز منگ بودم ... وقتی یکم ازم فاصله گرفت تازه چهر مو توی ایینه دیدم ... رزم خیلی کمرنگشده بود ... ای کاش انقدر زور داشتم تا حقه این ادمه زورگو رو بذارم کفه دستش!همونجور که منو هل میداد که از اتاق خارج شم با لحن مسخره ای گفت :_ چقدر بهش فکر میکنی! یادم بنداز اسم این ماتیکرو از نازی بپرسم خیلی خوشمزه بود!پوزخند زدمو با حرص گفتم :_ چطور؟ میخوای بخوریش؟؟ با شیطنت جواب داد :_ خالی خالی نه عزیزم!محکم زدم تو بازوشو گفتم :_ خیلی بی ادبی!!!غش غش زد زیر خنده ... خدایا چقدر قشنگ میخندید ...**************************به خواسته ی اشوان دستمو دور بازوش حلقه کردم با هم وارد سالن شدیم !اینبار برعکس دفعه ی قبل همه با دیدن ما شوکه شدن ... تازه فهمیدن من کیم!صحنه ی خنده داری بود نگاه بقیه رو ما دوتا زوم شده بود ... ناخداگاه ریز خندیدم که اشواناروم گفت :_ چیه جغله؟!؟ واسه چی میخندی!!؟؟سعی کردم خندمو قورت بدم ..._ هیچی!اشوانم سکوت کردو به مسیرمون ادامه دادیم ... تمام مدت با سر به همه سالم میکردیموخوش امد میگفتیم ! با دیدن اشکان باز تنم لرزید و ناخداگاه به اشوان بیشتر چسبیدم ...با تعجب نگام کرد ولی چیزی نگفت !انقدر جلو رفتیم که به جمع بچه ها رسیدیم ... اشوان با صدای خیلی سردی رو بهاشکان گفت :- سالم !اشکان نگاهی به من بعد به برادرش انداختو جواب داد : _ سالم برادر بی معرفت چطوری؟_ اشوان با همون غرور همیشش گفت :- من که خوبم تو چطوری؟؟اشکان پوزخندی زدو گفت :_ با اینکه مهم نیست اما خوبم!اشوانم مثل برادرش ارز اون پوزخند معروفاش زدو نگاهشو به سمت من گرفت :_ عزیزم بریم وسط ؟؟با چشمایه گرد شده از تعجبم بهش نگاه کردم ... این واقعا اشوان بود ....با فشاری که به کمرم وارد کرد به خودم اومدمو سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ..دوباره با هدایته دستاش به سمته مرکز سالن رفتیم !صدای اهنگ کل فضا رو پر کرد ... خجالتمیکشیدم از رقصیدن با اشوان اما با خاموش شدن چراغا وروشن شدن رقص نورا یکم راحت تر شد کارم .. باهاش همراه شدم ....??????وای چه حس و حالی دارم تو رویا به تو رسیدمنمیدونم ولی انگار تو رو دوست دارم تورو دوست دارم شدیداتو رو دوست دارم شدیدااز حاال تا به همیشهحس خوبی که به تو دارمیه لحظه کم نمیشهمن شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینمتو چشات ستاره داری منم عاشق همینم تو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویاتا به تو فکر می کنم عطر تو می پیچه اینجا??????یه جورایی نمیتونم تو رو رو چشام نذارمنمیشه بدون عشقت لحظه ای دوم بیارمتو تمام زندگیمی کسی خوبی تو ندارهچشامو رو هم میزارم تا ببینمت دوبارهمن شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینمتو چشات ستاره داری منم عاشق همینمتو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویاتا به تو فکر می کنم عطر تو می پیچه اینجا???وای چه حس و حالی دارم تو رویا به تو رسیدمنمیدونم ولی انگار تو رو دوست دارم تورو دوست دارم شدیداتو رو دوست دارم شدیدااز حاال تا به همیشهحس خوبی که به تو دارمیه لحظه کم نمیشهمن شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینمتو چشات ستاره داری منم عاشق همینم تو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویاتا به تو فکر می کنم عطر تو می پیچه اینجا???حقیقتا مردونه و جذاب می رقصید ... سعی می کردم با فاصله ازش برقصماما اون فاصله رو از بیبن می برد و همش دستاش و دورم حلقه می کرد وبه تقال ها ی من می خندید احساس خیلی خوبی داشتم از این که اون همسرم بوداز این که بر عکس همیشه باهام مهربون شده بود حتی با این که می دونستمهمه ی این رفتاراش بخاطر وجود بچه هاست بازم دوستش داشتم ....بعد از این اهنگ دجی گفت :_ به افتخار این زوج جذابو خوشبخت )هه( به مناسبت این شب برفی یه اهنگه برفی دارمواسشون ... در اخر عاشقا جفت جفت بیان وسط دیگه ... بازم صدای موزیک ارومی سالنو پر کرد اشوان نرم دستاشو دورم حلقه کردو منم کف هر دودستموروی سینش گذاشتمو هردو بهم خیره شدیمو اروم با اهنگ حرکت کردیم ....???برف، برف، برف میباره ، قلب من امشب بیقرارهبرف ، برف، برف میباره ، خاطره هاتو یادم میارهتا دوباره صدامو در آرهبرف برف برف می بارهآسمونم دلش غصه دارهحق داره هرچی امشب ببارهجای برف باز میشینی کنارم مطمئنم دیگه شک ندارمشک ندارم تو هم فکرم هستی ، تنهایی تو اتاقت نشستیگفته بودی دلت تنگ نمیشه ، پس چرا هی میای پشت شیشه…برف برف میباره ، خاطره هاتو یادم میاره???خنده ی آدمک روی برفاروزای خوبمو زنده کردهمن دلم گرمه هیچکی نمیشهسردمه سردمه خیلی سردهباز دوباره داره برف میباره، باز چه ساکت ، چه کم حرف میبارهیخ زده دستای بی گناهمچشم براهم فقط چشم براهمچشم براهمچشم براهم? …چشمام خیس شدن ! چقدر این اهنگ قشنگ بود ... سرمو اروم روی سینش گذاشتمفقط ای کاش پسم نمیزد ... مسخرم نمیکرد که خیلی بی پناهم خیلی به بودنش نیازدارم ... با گذاشتن چونش روی سرم ارامش عجیبی گرفتم ای کاش دنیا همینجا متوقف میشدبین منو و اون ! بینه ما! صدای ارمشو کنار گوشم شنیدم ..._ باز که داری گریه میکنی فسقلی! از کجا فهمید ؟! چراغا که خاموش بود ... اروم با دست سرمو باال اووردو زل زد تو چشمام ...نگاهش با همیشه فرق داشت ... میدونستم موندگار نیست ... با این فکر باز اشکم در اومد !_ سوگند چته تو!؟سرمو پایین انداختم که باز چونمو گرفت و باال اوورد صورتمو ..- ببینمت ... چی شده ؟؟؟ چرا گریه عشقم ؟؟با صدای ضعیفی گفتم :_ نگو عشقم!محکم فشارم دادو گفت :_ پس چی بگم؟؟با اعتراض گفتم :_ اشوان؟!با خنده گفت :_ جونم؟؟با مشت اروم زدم تو سینش گفتم :_ تو چرا اینطوری میکنی با من؟!باز با شیطنت گفت :_ چه طوری میکنم با تو ؟؟باز با بغض گفتم :- اشوان ؟؟- جونم عشقم ؟؟ترجیح دادم سکوت کنم و بیشتر از این اذیت نشم
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.