تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 5
خیلی بی سرو صدا از ویال خارج شدمو یک راست به سمت دریا رفتم ... دریا ابیه ابی ، ارومه ارومبود ... درست چیزی کهمیخواستم ... با فاصله ی خیلی کمی از ساحل نشستم ... نشستن روی شنا بهم انرژی خاصیمیداد ...به خطه انتهاییه دریا نگاه کردم ... صدای موج دریا توی گوشم نوسان میکردو این برام لذتبخش بود .... سعیکردم یکم ذهنمو اپدیت کنم .... فکر کردن به گذشتم میتونست ارومم کنه .... خودمم دیگه خودمونمیشناسمدختری که همرو با کاراش آسی میکرد دیگه شبیه به قبل نیست ... دیگه شیطنتای قبلشو نداره ... دیگهنمیتونه از ته دل بخنده ... یادمه قبال وقتی میخندیدم انقدر صدام غیر کنترل میشد که همه بهمتذکر میدادناما حاال .... دیگه خودمم نمیشناسم ... الله - سوگند بیخیالش شو دردسر میشه!!_ الله خفه بمیر یه دقیقه بذار فکر کنم ...بعد از چند لحظه فکر با مزه ای به ذهنم رسید ... لبخنده شیطانی زدمو به الله نگاه کردم ..._ یافتم!!الله لبو لوچشو اویزون کردو گفت :_ از دست تو سوگند!!_ حرف نباشه دنبالم بیا !الله - کجا میخوای بری؟!؟!دستشو کشیدمو جواب دادم: _ فوضولی نکن میفهمی!!تا خود فروشگاه دویدیم .... با دیدن چهره ی جدیه سامان ) بچه پول دار محلمون( دوبار لبخندهشیطونی زدمواین بار بدون الله به سمتش رفتم .... تقریبا که بهش رسیدم با حالته خاصی گفتم :_ جدیدا بادمجونم رفته غاتی میوه ها!!نگاهه چندششو بهم دوختو با حالته همیشگیش گفت :_ عادت ندارم با بچه ها کل بندازم!!خیلی جدی گفتم :_ بچه تو قنداقه اقا پسر ! در ضمن دفعه اخرت باشه پشته دوسته من حرفه چرت میزنی!! دفعهدیگه حالتو بدمیگیرم!!با این حرفم اتیش گرفتو برای تالفی کردنش افتاد دنبالم ... منم که هدفم همین بود اجری کهاماده کرده بودموسریع بین راه انداختمو به دوییدنم ادامه دادم ... اقا سامانم پاش گیر کرد به اجرو چپ کرد بندهخدا!!! حاالتصور کنین شاخه محله لنگاش هوا خودش زمین .... الله از خنده وسطه خیابون غش کرده بود ...به زور از رو زمین جمعش کردم با خودم تا خونه کشیدمش! چه دورانی بود!! سامان پسر ادم حسابیه ای نبود ... توی محلمون باعث شده بود همه به چشمهبد به الله نگاهکنن !! چند باریم ادعا کرده بود که الله دوست دخترشه !! الله ای که فقط 71 سال داشت ... خالصه هر دفعه یه بالیی سراین بدبخت در میاووردم ... از کجا به کجا رسیدم ... واسه همین میگم در حال حاضر خودمونمیشناسم .... _ خوش میگذره!؟؟!؟صدای اشوان باعث شد قلبم بریزه!! از رو زمین بلند شدمو به چشمای نافذش نگاه کردم ...._ داشت میگذشت اومدی خرابش کردی!!!نمیدونم چرا این حرفو زدم شاید بخاطر اون اتفاق بود ...._ جدی؟!؟!؟ از این به بعد با وجود من بیشتر بهت خوش میگذره!!با لجبازی گفتم :_ نمیگذره !!خونسرد گفت :_ میگذره!!_ نمیگذره!!_ میگذره!!_ بهت میگم نمیگذره!!_ منم بهت میگم میگذره!!با جیغ گفتم :_ نمیــــــــــــــــــــــ ـگــــــــــــــذره!!یه دفعه دیگه نفهمیدم چی ... فقط احساس بوسه های وحشیانه ی اشوان روی لبم داشت از پادرم میاورد ..حتی فرصته نفس کشیدن نداشتم ... اشوان با ولعو وحشیانه لبامو میبوسید .... احساس میکردمدارم از حالمیرم از روی ناچاری سرمو روی سینش گذاشت تا دیگه نتونه ببوستم ... کارم خنده دار بود ازخودش به خودش پناه میبردم!!! .... تند تند نفس میکشیدم ... این واقعا قصد داشت منو خفه کنه ... صدایشیطونشتو گوشم پیچید:_ حاال خوش گذشت؟!؟!؟بچه پررو رو نگاه کنا ... محکم زدم تو سینشو با دلخوری گفتم:_ اشوان خیلی بی رحمی!!با لحن خاصی گفت :_ چرا؟!؟!؟!یه دفعه بغضم شکستو همونجور که تو اغوشش اشک میریختم گفتم :_ تو میخوای منو بکشی!!... از من متنفری ... دوست داری من بمیرم ... میدونم من فقط برای تودختر قاتلهپدرتم نه چیز دیگه ... ولی این کارات ... بی رحمیه ....انقدر حالم بد بود که بدونه مکثی از اغوشش بیرون اومدم با سرعته هر چه تمام تر به سمت ویالدویدم ...سیل اشک بود که از چشمام جاری میشد ... نه اختیاری روش داشتم نه دلم میخواست جلوشونوبگیرم .... خیلی سنگینبود هوای دلم .... خدا رو شکر کسی از اومدن من با خبر نشد ... بال فاصله به اتاقم پناه بردم .... دلم میخواست جایی برم که هیچکس نباشه ... دارم دیوونه میشم ... دارم به این سنگه یخیوابسته میشم ... به خودش .. به اغوشش ... به عطر تلخش .... نه .. نه نباید اینجوری بشه ... من نمیتونم تحملکنم .... سوگند به خودت بیا ... اون جز یه قلبه سنگی هیچی نداره ... سعی کن مثل خودش بشی نه مثل یهمجنون برای ادمی مثل اشوان .... با دستام صورتمو میپوشونم نمیدونم باید چیکار کنم ... چی قراره بشه .. چیسر زندگیممیاد ؟!؟!؟؟! .... احساسی که دارم مثل احساس یه ادمه سر د گمه ... تنه خستمو با بی حالی رویتخت ولو میکنمو مثلهمیشه زانو هامو میارم تو شیکممو مثل بچه ها موچاله کرده میخوابم ... از شدت خستگی زیادطول نمیکشهکه همه چی برام نا مفهوم میشه و به یه خواب عمیق فرو میرم ......._ سوگند جوووونم ؟؟!؟ خانومی خوابی؟!؟!چشامو اروم باز میکنمو به صورته هلیا خیره میشم ... بعد از چند لحظه به خودم میامو به هوایتاریکه بیرونه پنجرهنگاه میکنم ... یعنی تا االن خوابیدم ... دوباره به هلیا چشم میدوزم..._ ساعت چنده هلیا؟؟!؟!لبخنده مهربونی میزنه و جواب میده :_ با اجازت هفتو نیمه تنبل خانوم !با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم :_ باورم نمیشه چرا زود تر بیدارم نکردی!!؟؟؟با حالت بامزه ای گفت :_ یه بار اومدم صدات کنم ولی سوگند انقدر معصوم خوابیده بودی که ادم یاده بچه های 1. 6ساله میوفتاددلم نیومد بیدارت کنم ... خیلیم خسته به نظر میومدی نخواستم اذیت شی ... تازه مادر شوهرتمکلی سفارش کرد سر و صدا نکنیم عروسه گلش خوابه ..چشمکی زدو ادامه داد:_ همین اوله کاری خودتو خوب تو دلش جا کردی شیطون!!لبخند زدمو بعد از چند لحظه پرسیدم:_راستی اشوان کجاست!؟؟!؟شونه هاشو باال انداخت و گفت :_ نمیدونم یه ساعت پیش با نیما رفتن بیرون کار داشتن هنوز نیومدن ... فکر کنم دیگه پیداشونبشه ..پاشو بریم پیشه خاله ... یعنی همون مادر شوهر جنابالی... نیما و اشوانم که اومدن میخوایمراضیشونکنیم بریم فروشگاه ... مغازه های برند اینجا غوغا کرده .. از اونورم میریم پالژ !!! اووووف میدونمخیلیحرف زدم ببیخش ...خندم گرفته بود ... هر چقدرم پر حرف بود بازم چون شیرین زبونبود ادم ازش خسته نمیشد ...*************بعد از سراسامون دادنه تیپو قیافم از اتاق بیرون اومدمو به سمت فرنگیس خانوم رفتم ...._ بهتری دخترم؟!؟!لبخند زدمو جواب دادم:_ بله ممنون_ امروز خیلی خسته شدی ... باید بیشتر مراقبه خودت باشی ... احساس میکنم خیلی ضعیفی!!بعد با مهربونی هلیا رو صدا زد ... _ هلیا جون؟!؟!؟_ جانم خاله!!؟؟_ اشوان که اومد یادم بنداز بهش بگم بره یکم جیگر تازه بگیره برای سوگند ... این بچه خیلیضعیفهباید بیشتر بهش برسه!!یه لحظه احساس کردم فقط پنج سال سنمه ... _ فرنگیس خانوم من خوبم نیازی نیست باور کنین!!_ نه دخترم این چیزی نیست که من بگم اشوان باید خودش حواسش باشه منتها نمیدونم چرااین پسرانقدر خونسرد باید خودم یه سری تذکراتو بهش بدم!!از مدل حرف زدنش خیلی خوشم میومد .. واقعا زنه ماهی بود .... برعکسه پسره سنگش!!!صدای باز شدن در ورودی باعث شد استرس بگیرم .... تنها کاری که تونستم انجام بدم این بودکه رفتارمو عادی نشون بدم !سعید - سالم خانوما !پشت سرش اشوان وارد شد و بدون سالمی مشماهایی که دستش بودو روی کاناپه گذاشتو بهسمتهاتاقمون رفت ...فرنگیس خانوم - همه اون چیزایی رو که گفتم خریدین!!سعید - بله همرو خریدیم مگه میشه شما امر کنید ما انجام ندیم ؟!؟!هلیا - عزیزم چرا اخه انقدر پاچه خواری تو!؟؟سعید لبخنده مهربونی به هلیا زدو گفت :_ تازه واسه تو هم پاستیل خریدم خانومم! هلیا جیغه کوتایی کشید و با خوشحالی رفت تو بغله سعید ... فقط با لبخند بهشون نگاه میکردم ... خوشبختییعنی همین ... یعنی یه نفر داشته باشی که همیشه بهت فکر کنم ... تکیه گاهت باشه ... براشمهم باشی ..با اینکه یکم به بچه ها حسودیم شده بود ولی باز از ته دلم خواستم همیشه زندگیشون همینجوریعاشقانه باشه ..در اتاق باز شد و اشوان با تیپه اسپرتو پسرونه ای که زده بود از اتاق بیرون اومد ... حتی به مننگاهی نکرد ...شاید انتظار داشتم بیادو از دلم دربیاره ... ولی انگار اونم همچین انتظاریو از من داشت ... چهحکایتیه زندگیه من!!!!هلیا با حالته بچه گونه ای گفت :_ داداش اشوان؟؟!؟!اشوان همیجور که رو مبل میشست با لحن خاصی جواب داد :_ چی میخوای هلیا!!؟؟از این حرفش بقیه خندیدن ... هلیا مثل بچه ها خودشو لوس کردو گفت :_ ا .... خیلی بدی!!! بذار حرفمو بزنم بعد ذایم کن !! اصال از کجا میدونی من ازت چیزی میخوام!؟!؟اشوان پوزخندی زدو گفت :_ اصوال وقتی ازم چیزی میخوای میشم داداش اشوان!!!سعید خندیدو گفت : _ اینو راست میگه خدایی هلیا!!هلیا یه مشت خوشگل هدیه بازوی سعید کردو باز ادامه داد :_ نخیرم اشوان همیشه داداشمه!! فرنگیس خانوم - اصال بذار من بگم هلیا جان ...بعد رو به اشوان ادامه داد:_ اشوان بچه ها رو ببر فروشگاه میخوان خرید کنن!!اشوان ابروهاشو باال دادو گفت :_ فروشگاه؟!؟!؟فرنگیس خانوم - اره فروشگاه های برند این اطراف زیاده! خودت که همشو استاد کردی!! دختراهم ببر خرید کنن !اشوان با حالته خاصی جواب داد:_ بیخیال بابا!!هلیا - چی چیو بیخیال بابا!! من میخوام برم !! سعید؟!؟؟!؟؟!سعید بیچاره سریع گفت :_ باشه عزیزم میریم!!هلیا لبخندی زدو گفت :_ مرسی سعیدم!!اشوان - جمع کنین بابا خودتونو حالمو بهم زدین!!هلیا - تو احساسات نداری! بیچاره سوگند که گیر توی بی احساس افتاده .... اصال سوگندم باخودمون میبریم!!اشوان با لحن جدی گفت :_ سوگند خودش شوهر داره ! من تعیین میکنم بیاد یا نیاد!!یه جورایی شدم .. از حرفش بدم نیومد بلکه خوشباحالمم شد ... اما میدونستم این حس زود گذرهزیاد دووم نداره ...هلیا - سوگند تو یه چیزی بگو! شونه هام باال انداختمو جواب دادم :_ چی بگم!؟؟!هلیا کالفه گفت :_ خدا در و تخت رو خوب با هم جور کرده!! پشت همم هستن ماشاال!!میتونستم نگاه سنگین اشوانو رو خودم حس کنم ... شاید داشت باز برای اذیت کردنم نقشهمیکشید ...سرمو پایین انداختم و سعی کردم نگاهش نکنم ... نگاهش حرارت داشت ... تمام وجودمومیسوزوند ...سعید - اشوان دادش چیکاره ای؟!؟!هنوزم نگاشو روی خودم حس میکردم بعدشم صدای بن مردونش که توی گوشم پیچید :_ اوکی بریم!هلیا باز جیغ کشیدو گفت :_ وای داداشی عاشقتم!!!اشوان ا اعتراض گفت :_ هلیا پرده نذاشتی واسه گوشم ! وولوم بده پایین یکم کر شدم!!هلیا - همش منو ضایه کن!!! سوگند پاشو بریم .. بهش نگاه کردمو با لبخنده معروفم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ....*********************تیپه اسپرتو دخترونه ای زدم با یه ته ارایش که چهرمو خواستنی تر میکرد ... توی اجزای صورتمچشمامو بیشتردوست داشتم ... چشمای درشته مشکیم که توی شب میدرخشید .... همین چشما چهرمو بچگونهتر نشون میداد مخصوصا وقتی میخندیدم هماهنگیه عجیبی با چاله روی گونه پیدا میکرد .... با رضایت دوباره تو اینه به خودم نگاه کردمو لبخند زدم .... شیشه ی عطرمو از توی کیفم دراووردمو یه دوش کوتاه باهاش گرفتم ...._ اماده ای؟؟به کله ی هلیا که از در اومده بود تو اتاق نگاه کردمو گفتم :_ اره بریم !ولی هلیا همینجور واستاده بودو به من نگاه میکرد ...دستمو جلو صورتش تکون دادمو با تاکید گفتم:_ هلیا بریم!خیلی بی هوا گفت :_ چی ساخته خدا!چشامو گرد کردمو با تعجب گفتم :_ جان؟؟هلیا باز در همون حالت جواب داد:_ اینجاست که شاعر میگه "قدو باالی تو رعنا رو بنازم"!!و به سرتو پایه من با چشم اشاره کرد با کیف یه دونه اروم زدم تو سرش و گفتم :_ انقدر هندونه نذار زیر بغلم بچه راتو برو االن ترورمون میکنن!هلیا همونجور که کشون کشون همراه من میومد جواب داد :_ با اینکه هندونه نبود حقیقت بود ولی دیگه چاره ای نیست باید دنبالت بیام !از ویال خارج شدیمو ... از قرار باید با ماشین اشوان میرفتیم! دوباره حسادته خاصی تموم وجودمو گرفت از دیدن سعید که بخاطر هلیا بیرون از ماشین واستاده بود ولی اشوان ..._ باالخره خانوما اماده شدن!؟ خدایی چیکار میکنید؟!؟!من تنها لبخند زدم ولی هلیا با نیش باز گفت :_ داشتیم بادبادک هوا میکردیم ...بعد اخم کردو ادامه داد:_ باید توضیح بدم!!؟؟؟سعید لبخند زدو جواب داد:_ نه عزیزم اصال!با تعارف های زیاد سعید راضی نشدم جلو بشینم از احترامو بزرگتر کوچیکی که بگذریم نشستنکنارهاشوان برام سخت شده بود .... وارده ماشین که شدم مثل همیشه بوی عطر خاصه اشوانو تمام فضا رو احاطه کرده بود ... با لذتهخاصی عطر خوشبوشو واردهریه هام کردم! مثل همیشه ماشینو به سرعته برق حرکت داد ... تمام مدت سعی کردم فقط با هلیا صحبت کنماونم خیلیاروم !حسم نسبت به اشوان گیج کننده بود ... یه حسی بین ... خجالت .... ترس ... معذب بودن... خودمم نمیدونستم چمه!! ****************************************************************فروشگاه ها فوق العاده شلوغ بود !فرنگیس خانوم راست میگفت تمام غرفه ها لباسای برندومارک دار بود از ادیداس ، ریبوک بگیر تا ایران کتانو خزر کتان !! هلیا از همون اول دسته سعیدو گرفت واردفروشگاه شد ..بالتکلیف واستاده بودم که صدای اشوان مو به تنم سیخ کرد :_ تا کی دوست داری اینجا واستی عزیزم؟؟!؟؟باز کلمه ی "عزیزمو " با تمسخر گفت ... جوابی بهش ندادم .... نه جوابی داشتم نه حوصله یبحث کردن !پوزخندی زدو به سمته فروشگاه راه افتاد ... از کاراشو این غروره احماقانش داشتم دیوونهمیشدم!! از سر ناچاریپشته سرش راه افتادمو وارد فروشگاه شدم ... مجبور بودم برای حفظ ظاهرم که شده نزدیکبهش قدم بزنم !حسه خوبی داشتم!از قدم زدن کنارش لذت خاصی میبردم ... اما ای کاش اخالقشم مثل شوهرایعاشق بود ..با صداش تقریبا غافلگیر شدم :_ مثال باهام قهر کردی االن؟!؟؟متعجب از سوالش فقط به زمین خیره شدمو جوابی ندادم که باز ادامه داد:_ با توام!!خیلی اروم جواب دادم :_ نخیر!_ پس عممه واسم قیافه گرفته جوابمو به زور میده!!باز سکوت کردمو که خودش ادامه داد:_ فازت چیه خب؟!؟؟!؟ بچه پررو خوبه دلیلشم میدونه خودشو میزنه به اون راه ... چشم غره ای بهش رفتم که خندیدوگفت :_ بوسیدن لبای زنم جرمه!!؟؟؟واااااااااااااااااا ی که ابن بشر روی سنگه پا قزوینم کم کرده !!_ جوابمو ندی اون کارو بازم تکرار میکنم حاال خودت میدونی!!با حرص بهش نگاه کردم که دیدم چهرش رنگه شیطنت گرفته !مشتی حواله بازوش کردمو گفتم :_ خیلی بی ادبی!!دستاشو کرد تو جیبه شلوار اسپرتشو سرشو به گوشم نزدیک کردو گفت :_ من بی ادب نیستم تو خیلی بچه ای فسقلی!! درضمن این انرژیتم بذار واسه مواقعه الزم البتهاونجا همفکر نمیکنم زیاد به دردت بخوره!! خندید و ادمه داد :_ اندازه یه بچه پنج ساله هم زور نداری که اخه دلم بسوزه!!اخم کردمو با حرص گفتم :_ خیلیم دارم !پوزخندی زدو گفت :_ ثابت کن ما که ندیدیم!! بعد دستشو مقابلم گرفتو گفت :_ بیا تا زمانی که تو پاساژیم بگیرش هر چقدر دلت میخواد فشارش بده ببینم چی میشه!! اگه منتسلیم شدمهر چی تو بگی قبوله اما اگه تو تسلیم شدی من هر چی بگم تو باید قبول کنی!! با حرص بهش نگاه کردم چشماش رنگه شیطنت گرفته بود ... نمیدونستم باید چیکار کنم ... ولیدلم میخواستبهش ثابت کنم که زورم زیاده "البته خودمم میدونستم خیلی ضعیفم !!" با دستای کوچیکو کشیدمدسته مردونه وبزرگشو گرفتم ... با لمسه دستای داغش تمام تنم داغ شد .... ضربانقلبم با سرعته عجیبی باال رفت ... انقدر باال که انگار میخواست ازسینم بیاد بیرون ....با تمام زورم افتاده بودم به جونه دستش! اشوان فقط میخندید حتی یه ذره هم دردش نمیومد ... صدای خنده یمردونش دلمو میلرزوند ... اونی که دستش درد گرفته بود من بودم نه اون ... دیگه هیچ جونیواسم نمونده بود ...ولی نمیتونستمم انقدر راحت ازش بگذرم ..._ تو اخرشی دختر ! باور کن اگه یکم دیگه فشار بدی دستم قطع میشه!!و دوباره زد زیر خنده ... از دستش داشتم حرص میخوردم .... نمیدونستم باید چی کار کنم !! یهلحظه برگشتم به سوگندهقدیمی ... به یاد شیطنتام ! با فکر شیطانی که به ذهنم رسید لبخند زدمو خیلی یه دفه ای دستهاشوانو باال اووردمو محکمگازش گرفتم ...اشوان که انتظار این کارو ازم نداشت اول فقط با تعجب زل زد بهمو بعد از دردابروهاشو توی هم کشید ...._ چی کار میکنی دیوونه!!؟؟؟دستشو ول کردمو لبخندی از سر پیروزی زدم ..._ خودت گفتی زورم نمیرسه منم بهت ثابت کردم!!بر عکسه چیزی که فکر میکردم بجای عصبانیت توی چهرش لبخنده مرموزی قرار گرفت ... _ اینجوریاس! اشکال نداره خانوم کوچولو اینجا نمیشه تالفی کرد به وقتش واست جبران میکنم !!سرتق بازیم گل کرده بود ..._ هه دارم از ترس میمیرم ! خیلی یه دفه ای کمرمو گرفتو منو محکم چسبوند به خودشو کنار گوشم زمزمه کرد ..._ میدونستی داری با این کارات تحریکم میکنی عزیزم!؟!سعی داشتم ازش جدا شم اما کی حریفه این گودزیال میشد ..._ ولم کن زشته!خندید ..._ کجاش زشته!؟!؟ زنمی عشقم میکشه جلو همه بغلت کنم!لعنت بهت اشوان ... لعنت بهت که نمیدونی چجوری داری با قلبو احساسم بازی میکنی!!!اینبار بیشتر سعی کردم که از حصاری که برام درست کرده بود بیرون بیام ولی بازم زورم بهشنرسید ..._ کجایید بچه ها؟!؟با صدای هلیا انگار دنیا رو بهم دادن ! اشوان کامال ازم جدا نشد فقط یکم دستاشو شل کرد ... با چشمای ملتمسم به هلیا نگاه کردمو گفتم :_ هلیا شما کجایید؟؟ ! داشتیم دنبالتون میگشتیم!! هلیا که انگار متوجه یه چیزایی شده بود لبخند زدو گفت :_ سوگند بیا میخوام این لباسرو بخرم تو هم نظر بده!از خدا خواسته دست هلیا رو گرفتمو با هم به سمته مغازه ای که میگفت رفتیم ..._ نظرت چیه؟!؟!به پیراهن کوتاهو قرمزی که نشونم داد نگاه کردم .. _ خیلی خوشگله !_ سعید ببین سوگندم همین نظرو داره !سعید با عشق به هلیا نگاه کردو گفت :_ خب همینو میخریم عشقم!هلیا مثل همیشه خودشو لوس کرد و گفت:_ مرسی سعـــــــید جونم!!باز همون حسرت سراغ قلبم اومد ..._ تو چیزی نمیخواستی !؟؟با صدای مردونه ی اشوان قلبم افتاد کفه کفشم ! برگشتم تا ببینمش که کامال رفتم تو بغلش ازبساقا نزدیک واستاده بود ... حتی یه ذره هم عقب نرفتو باز با اون چشای نافذش زل زد تو چشمایمنو گفت :_ هیچی انتخاب نکردی عشقم؟!؟!جملشو به حالت تمسخره گفت ...مثل خودش پررو جواب دادم:_ نه عزیزم چیزی الزم ندارم!!به اطرافش نگاه کردو باز زل زد تو چشمام ..._ ولی من دلم نمیاد واسه عشقم چیزی نخرم!!!خیلی ناگهانی دستمو گرفتو کشیدم یه گوشه از بوتیک با دست به یه لباس اشاره کرد ... رددستشو گرفتموبه یه پیرهن کوتاه که رنگه صورتیه چرکی داشت رسیدم ... سلیقش عالی بود ... لباس واقعا شیکو خوشگل بود !نا خداگاه لبخند زدم .... _ برو بپوشش ببینم تو تنت چطوره کوچولو!*********************خیلی ذوق کرده بودم نه از اینکه میخواستم لباس بخرم ، از اینکه اشوان پسره خسیسی نبود وبهماهمیت داد ...لباس توی تنم فوق العاده زیبا بود ... انگار واسه ی خودم دوخته بودنش! رنگه صورتیه چرکشهارمونیه عجیبیبا پوسته گندومیم داشت ... عاشقش شده بودم ... با باز شدن در اتاق پروو با ترس دستامومحافظه سرشونه هایلختم کردم .. با دیدن اشوان بیشتر داغ کردم .. نگاهش طور خاصی بود ... یه نگاه تب دار اما باغرور ... یه نگاه شیطوناما جدی ... _ نه میبینم با اینکه سلیقم نبودی ولی جنسه مرغوبی از اب در اومدی خانوم کوچولو!!سرمو پایین انداختم که صداش تو گوشم پیچید :_ بهت میاد درش بیار!خواست درو ببنده که با صدای بغض داری گفتم :_ میخوای بخریش برام که جلوی بقیه ابروت نره!لحنم اونقدر غمگینو اروم بود که یه لحظه دلم واسه خودم کباب شد ! اشوان به چشمام خیره شدوبا یه لبخنده شیطون جواب داد :_ باید غیر این باشه!پرده نازکه اشک جلوی دیدمو گرفت ... برای ضایه نشدن سرمو پایین انداختمو به نشونه ی منفیتکونش دادم! حالم قابل توصیف نبود ... حس میکردم یه موجوده اضافیم ... یه موجوده سربار! نفهمیدم کی دروبست ..سریع لباسامو تعویص کردمو از اتاق پروو خارج شدم ...**************************************کل پاساژو با بچه ها گشتیم ... اشوان خیلی برام خرید کرد اما دیگه هیچ ذوقی نداشتم ! چونمیدونستم که این کارارو واسه خودش میکنه نه واسه من!! از هلیا شنیدم قرار جشنی کوچیکیواسه معرفیه من به عنوانه عروس خانواده توی همین شمال ترتیب بدن ... اصال نمیدونم روزگارباالخره با من چی کار میکنه فقط ادامه میدم ! همه چی دست همون باالیی ... هر چی بادا باد ....******************************************هلیا _ بریم پالژ؟!؟!سعید - االن هوا تاریکه چی کار کنیم تو پالژ عزیز من؟؟؟!!هلیا - سعید بی احساس نباش عزیزم اتفاقا تو شب عاشقانه تره!!سعید - اوکی خانومی هر چی تو بگی!اشوان که باحالت دختر کشه همیشگیش رانندگی میکرد گفت :_ حالمو بهم زدید شما دوتا!هلیا - اشوان حرف نزن تو که خیلی سنگی بیچاره سوگند!!!اشوان - هلیا تو که نافروم مخ میخوری بیچاره سعید!!سعید - من راضیم داداش از خودت مایه بذار!اشوان با حالت خاصی گفت :_ خـــــــــــــــــــــــا ک سعید خــــــــــــــــاک!!هلبا - با شوهر من درست حرف بزن داداشی حاال هم برو پالژ !اشوان - اوکی میرم ولی منو سوگند نمیام شما ها رو پیاده میکنم همونجا! دلم شکست ... میخواستم اعتراض کنم .. منم دل داشتم منم دلم میخواست برم پالژ ... درستمثل بچه ها شده بودم .. به خودم نهیب زدم "سوگنده دیگه بزرگ شدی دست از این بچه بازیابردار!"هلیا - ا ... اشوان خب سوگند گناه داره!!اشوان از اینه به من نگاه کردو گفت :_ سوگند مشکلی داری تو با این قضیه؟!؟!میخواستم بگم اره ... منم دلم میخواد برم پالژ ... منم دلم میخواد برم کنار ساحل توی شب قدمبزنم ...اما نمیدونم چرا جوابم این شد :_ نه هر چی تو بگی!نمیدونم عکس العملش چی بود چون بهش نگاه نکردم ... ولی لحنم گواه میکرد حرفه دلمو !!هلیا - ا ... سوگند !! یه چیزی بگو ، چرا همش هر چی اشوان میگه گوش میکنی!؟؟! بگو دوستداریبا ما بیای!!تنها به هلیا لبخند زدمو سعی کردم با نگاهم بهش بفهمونم که بیخیالم شه!! فکر میکنم فهمیدچون غمگینگفت :_ خیلی خب ولی خدا بهت صبر بده با این شوهر سنگت!!سنگ بود ولی دوسش داشتم .. بهم بی محلی میکرد ولی عاشقش بود ... قلبمو می رنجوند ولیوابستششده بودم ...... وابسته ی به این کوه یخ ...********************************* هلیا - مطمئنی نمیخوای با ما بیای!!؟؟؟لبخند زدم و گفتم :_ نه عزیزم شما برین خوش بگذره بهتون!گونمو بوسید ..._ فدات خانومی ! پس فعال بای ما بریم! بعدا میبینمتون!_ مراقب باشین خدافظ!کنار اشوان جلو نشستمو برای بار اخر به بچه ها با حسرت نگاه کردمو براشون دست تکون دادم ..مثل همیشه پاشو گذاشت رو گازو حرکت کرد ...صدای موزیک باال بود که اهنگ طلوع کن ابی شروع به خوندن کرد ... دیوونه ی این اهنگ بودم ..اشوان دستشو به سمت ضبط برد تا عوضش کنه که با خواهش و مظلومانه گفتم :_ نه ...با تعجب بهم نگاه کرد که معصومانه گفتم:_ بذار بخونه خواهش میکنم!!یکم نگام کرد دوباره به رانندگیش ادامه داد .... با لذت غرق اهنگ شدم ....اشاره کن که بشکفم حتی در این یخ بستگی در این ترانه سوزی ودر این غزل شکستگی.طلوع کن طلوع کندر این ستاره مردگیکه از تو تازه میوشداین خلوت سرخوردگی طلوع کن طلوع کنطلوع کن طلوع کنکه بودنم تازه کنیدست منو بگیریوبابوسه اندازه کنیطلوع کن طلوع کناشکام بی اراده از چشمام جاری شدن ...آینه پر میشود از جوانی خاطره ها"اشکام بی اراده از چشمام جاری شدن ..."تن تو وشرم من وخاموشی پنجره هاطلوع کن طلوع کندر این ستاره مردگیکه از تو تازه می شوداین خلوت سرخوردگیطلوع کن طلوع کناشاره کن که من به تو به یک اشاره می رسمرنگین کمان من تویی که به ستاره میرسممن به تو شک نمیکنمطلوع کن طلوع کناز تو به پایان میرسمشروع کن شروع کنطلوع کن طلوع کن در این ستاره مردگیکه از تو تازه می شود این خلوت سرخوردگی**********************************اصال زمانو مکانو از دست رفته بود ... این اهنگ منو خیلی به عقب برد ... احساس خاصی داشتماحساسی که قابل توصیف نبود ... _ پیاده شو!برگشتمو با تعجب به اشوان نگاه کردم ! وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم دوباره گفت :_ گفتم پیاده شو!انقدر محکم این حرفو زد که ناخداگاه از ماشین پیاده شدم ! خیلی سریع اومد کنارم .. تازه متوجهاطرافم شدمویال نبودیم کنار یه پالژ بودیم ، اونم نه یه پالژ معمولی یه پالژ فوق العاده خوشگلو شیک ! باورنمیشد که منو اووردههمچین جایی ! به نیم رخش خیره شدم ! چقدر من این پسر مغرورو دوست داشتم .. یه جورخاص ... کاراش ادمو شوکه میکرد_ تموم کردی منو!صورتشو برگردوند به سمتم! با تعجب بهش خیره شدم و گفتم :_ چی!!؟؟!با همون لحن مغرورش گفت :_ من عاشقه دخترای خنگم!!فهمیدم منظورش منم ! خوب با اون قسمتش که میگفت عاشقمه اصال مشکلی نداشتم با اینکهمیدونستم دوروغه ولی با قسمته خنگش ..._ منم عاشق اون پسرم !!و با انگشت به پسر بچه ای که داشت کنار ساحل برای خودش میدوید اشاره کردم ... اما نمیدونمچرایه دفعه رگه گردن اشوان متورم شدو با چشای برزخیش به من خیره شد ..._ خیلی دلت میخواد همینجا سرتو بذارم رو سینت!از تعجب داشتم شاخ در میاووردم !! این چشه؟؟!من که حرف بدی نزدم ! من واقعا عاشق بچه هابودم!اب دهنمو قورت دادمو با ترس گفتم :_ من که حرفه بدی نزدم!!چشاشو ریز کرد با عصبانیت گفت :_ جلوی من میگی عاشقه اون پسره ای!!؟؟!؟!؟و با دست به پسری که کنار دریا نشسته بودو داشت سیگار میکشید اشاره کرد ... تازه فهمیدمدنیا دسته کیه!!ولی خودمونیم چقدر غیرتی شدن بهش میومد .. با یه لبخنده خاص گفتم :_ اشوان من منظورم اون پسر بچه بود !و با دست دوباره بهش اشاره کردم ... به پسر بچه که حاال داشت با کامیون اسباب بازیش بازیمیکرد نگاه کرد !_ حاال دیدی اقای اخمالو!صورتشو برگردوندو با نگاهه خاصش منو تا اوج اسمون برد ..._ شانس اووردی خانوم کوچولو وگرنه واست گرون تموم میشد!!شیطنتم گل کرد با کنجکاوی پرسیدم : _ مگه برات مهمه!؟!؟ من که برای تو مهم نیستم!دوباره با نگاه برزخیش زل زد بهمو خیلی محکم گفت :_ فعال که زنمی!"فعال" این کلمه چقدر منو میشکست ! راه گلومو میبست!! یعنی ممکن بود در اینده نباشم ... کیمیاد جای من!کی قرار طعم اغوشه امن اشوانو بچشه! خیلی دردناکه برای منی که وابستم به همین اغوش امن!!بدون توجه به اشوان به سمت دریا رفتم ! هوا تاریک بود اما صدای موج مثل همیشه تمومه ذهنموخلوت کردولبخنده خاصی روی صورتم قرار گرفت بی اختیار این اهنگ روی لبم اومد ... زمزمش کردم ..._ روزای خوبم برگرد ... دیگه نمیشه سر کرد .. دل از ارزوهام کندم ... با خاطراتم زندم ...با حسه اینکه یکی بازومو گرفت برگشتمو متوجه اشوان شدم .._ تو اب نرو شبه!مگه من رفته بودم تو اب!! بــــــــــله تقریبا تا زیر زانوم ! خاک تو سرت سوگند پاک مختو ازدست دادی دختر!اشوان که میدونست من خنگ تر از این حرفم خودش منو از اب بیرون اوورد ! خیلی غیر ارادی بالحنخاصی گفتم :_ ولی من میخواستم برم تو اب!!اشوان اخم کردو گفت :_ نمیشه شبه!لبمو با حالت خاصی کج کردم ...._ خیلی خب فردا میریم دریا ! لبخند زدمو گفتم :_ مرسی!تقریبا یه ربعی میشد که کنار ساحل قدم میزدیم!دیگه خسته شده بودم پاهام درد گرفته بود ... راهرفتنرو ماسه ها پای ادمو خسته میکرد ..._ میشه بشینیم !؟نگاهم کردو بدون حرفی روی ماسه ها نشست ! کنارش با فاصله ی کمی نشستم ! سکوت بینمونخیلی سنگینهبود از اینکه بشکنمش خجالت میکشیدم ! ولی نمیدونم چرا یه دفعه شروع کردم این اهنگوزیر لب خوندن .... تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شماراما شبای بی کسی یکی نمونده موندگاریکی نمونده از هزارستاره های گمشده هر شب من هزار هزاراما همیشگی تویی ستاره ی دنباله داریکی نمونده از هزارای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشقهر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشقای تو آشنای ناشناسمای مرهم دست تو لباسم دیوار شبم شکسته از تواز ظلمت شب نمی هراسمانگار که زاده شده با منعشقی که من از تو می شناسمای آخرین ، تنهاترین آواره ی عاشقهر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشقتو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگاربا شب من فقط تویی ستاره ی دنباله داربا شب من فقط تویی"ستاره ی دنباله دار ابی"_ خوبه اهنگم بلدی بخونی؟!؟مثل همیشه لحنش تمسخر امیز بود ولی من برعکسه همیشه خیلی ارومو بی حوصله جواب دادم :_ اره خب ... یکم ...زانوهامو توی بغلم کشیدمو سرمو روش گذاشتم ... باز صداشو شنیدم :_ دیگه چه کارایی بلدی؟! رو کن ما هم فیض ببریم !با لحن خاصی گفتم :_ خیلی کارا!تن صدای اشوان خیلی خواستنی شد :_ ا..!؟؟! خوبه!نشون بده مشتاقم استعداداتو ببینم ... گرچه فکر نمیکنم تو عجیب الخلقه کاری بلدباشی!!خیلی حرصم گرفت برای تالفی با دستام از روی زمین یه مشت ماسه ی خیس برداشتمو خیلی یهدفعه ای زدم به سینش!!قیافش عالی بود ... از یه طرف تعجبش از یه طرف عصبانیتش .. با چشمای برزخیشنگام کردو گفت :_ میدونم باهات چیکار کنم! دعا کن دستم بهت نرسه! با زدن این حرف از ترس بلند شدمو شروع کردم به دوییدناشوانم نامردی نکردو با تمام توانش افتاد دنبالم ... ای کاش خسته میشد ... ولی انگار هر دفعهانرژیشبرعکس من بیشتر میشد ... میدونستم راهه فراری ندارم از عکس العملش جلوی این همه ادممیترسیدم ...ترجیح دادم ازش معذرت خواهی کنم تا جلوی اون همه ادم بگیره بزنه منو له کنه !! برای همین باتردید واستادمودستامو به حالت تسلیم باال بردم ...._ قبوله من کم اووردم ... ببخشید نباید اون کارو میکردم !!خیلی سریع بهم رسید اونقدر نزدیکم شد که سر من قشنگ رفت تو سینش یکی از دستاشو دورکمرم انداختواین باعث شد من یکم به عقب خم شم ... با اونکی دستشم شروع کرد اروم گونمو نوازش کردن.... میدونستمیه نقشه ای داره از طرز حرف زدنشو برق شیطنت تو چشماش معلوم بود ..._ معذرت خواهیتو قبول میکنم .. ولی .... نمیتونم راحت ازت بگذرم خانوم کوچولو ... بهونه یخوبی دادی دستم ...هنوز تو عالم هپروت بودم که با یه حرکت منو از زمین جدا کردو روی دوشش انداخت .... اولشکامال هنگ بودماما وقتی به خودم اومدم شروع کردم به مشت لگد زدنو دادو بی داد کردن :_ اشـــــــــــــــــــــوا ن بذارم زمین.... وای خدا ابروم رفـــــــــت ... اشـوان !!! با لحن شیطونی همینجور که به سمته ماشین میرفت گفت :_ همه ارزوشونه جای تو باشن خانوم کوچولو ! پس اون لبای خوشگلتو ببند وگرنه مجبور میشمخودم ببندمشون!با مشت به کمرش زدم که خندید و گفت :_ واقعا فکر میکنی تاثیر داره؟!؟!؟داشتم حرص میخوردم که باز صدای جدیش تو گوشم پیچید :_ درضمن از دفعه دیگه کمتر عطر بزن !! دوش میگیری مگه؟!؟خدایا من اصال نمیفهمم این بشر چی میگه !! خودت یه مترجم بفرست احساساته اینو واسمترجمه کنه واال بخدا!!بدون هیچ حرفی منو توی ماشین گذاشتو خودش خیلی سریع کنارم جا گرفت و ماشین با سرعتحرکت داد.با فکر اینکه به ویال برمیگردیم ساکت سرجام نشستمو غرق رانندگی کردنش شدم ... اما بعد ازپارک شدن ماشینکنار یه ویالی غریبه با تعجب بهش زل زدمو گفتم :_ اینجا کجاست؟! مگه نباید میرفتیم ویال!؟؟با همون قیافه ی جذابو شیطونی که گرفته بود بهم نگاه کردو جواب داد:_ واقعا فکر کردی ازت میگذرم ؟!یکم جلوتر اومد و با لحن ترسناکی گفت :_ تالفی شیرینی سرت میارم فسقلی!با ترس به چشماش نگاه کردم ... میدونستم اشوان هر کاری بخواد میتونه بکنه ... میدونستم هرکاری بگه عملیشمیکنه ... با لرزش و ترسی که تو صدام بود گفتم : _ م..م...من که..مع...معذرت خواهی.ک..کردم!لبخنده جذابی تحویلم دادو گفت :_ اون که قضیش جداست ....... من عاشق تالفی کردنم شدیدا!!همینجور با ترس بهش خیره شده بودم که صدای محکمش تو گوشم پیچید :_ پیاده شو!_ اشوان من ...با صدای بلند تری گفت :_ میگم پیاده شو!ترسم بیشتر شد ... تنها دلخوشی که داشتم تو اون شرایط این بود که میدونستم اشوان شوهرمهحداقلش اینکه گیر یه عوضی نیوفتادم !اون هر چی بود شوهرم بود.. تکیه گاهه مجازیم!!
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.