تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 4
باز با همون جدیت گفت :_ حرف بزن ،داد بزن ، دعوا کن ! ولی اینجوری گریه نکن!! نمیدونم چرا احساس کردم نگرانم ... البته شاید چون ازش بعیده این حرفا ! ولی بازم حتیتصورش دلمو ... _ بازم که ساکتی؟؟؟نمیدونم چرا زبون باز کردم ... چرا با اون صدای اروم شروع کردم حرف زدن ... اونم حرفایی کههیچ وقت جراتهزدنشو نداشتم ..._ چی بگم ؟؟ حرف بزنم ، داد بزنم ، دعوا کنم که اخرش اذیتم کنی ... که اخرش به التماسبیوفتم! از چی بگم؟؟از نگاهه تحقیر امیز اطرافیانم که امروز هر کدومشون کلی بهم خندیدن ... کلی مسخرم کردن ... کلی دری وریبهم گفتن!! بخاطر چی ؟؟؟؟ بخاطر اینکه با رفتاره سرد شوهرم همشون فهمیدن من واسه چیازدواج کردم!!از بخته سیاهم بگم ؟؟؟ اره ؟؟؟ از اینده ای که دلم بهش خوش بود ولی تباه شد ....صدای بلند گریم خودمم متعجب کرد ..... با هق هق ادامه دادم ..._ از مژگانی که برعکس من با عشق رفت خونه ی بخت .... با عشق لباسه عروس پوشید .... خودم خواستمگله ای نیست ... ولی ... ولی ...... ولی ای کاش تو ... ای کاش تو ....حرفمو بریدم ... نمیتونستم نفش بکشم ... معدم تیر میکشید ... اینم همش بخاطر اون زخم لعنتیبود ... با صدا گریه میکرد ... بی پناهه بی پناه ... که انگار یه دفعه رفتم تو خال افتادم تو ارامش ... سعیکردم موقعیتموپیدا کنم .... تو اغوش اشوان ... یه اغوش که طعم ارامش میداد ... ای کاش همیشه این اغوشسهمه من بود!! ای کاش اشوان یکم با من مهربون بود ... دستای ظریفمو به سینه ی ستبرش تکیه دادمو سرمواروم روشگذاشتم .... بعد چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم ....***********************************جایی که خوابیده بودم خیلی گرمو نرم بود چشامو به زور باز کردمو در کمال ناباوری خودمو رویتخت دیدمتو بغله اشوان .... نه این حقیقت نداشت ... چطور ممکنه ؟؟ باز چشمامو بستمو دوباره بازشونکردم اینواقعا اشوانه که منو تو بغلش گرفته و خودش اروم خوابیده ؟؟؟ با شک دستمو باال اووردمو بعد ازکلی دو دلیاروم روی صورتش کشیدم ... نه این واقعا خودشه ... اشوانه مغرور من ... حاال که خوابیده میتونمبهتر صورتشودید بزنم ... صورتی که وقتی بیداره با شرمو ترس نگاش میکنم ... خدا این موجود چقدر جذابهمخصوصا االن کهانقدر اروم خوابیده ... یعنی واقعا دیشب نگرانم بود ؟؟ االن چرا اینجوری کنارم خوابیده ؟؟ کاشهمیشه انقدر مهربون بود .._ تموم نشد؟؟؟؟؟با صداش کم مونده بود سکته کنم .... با ترسو و شرمی که داشتم به چشماش خیره شدمو سکوتکردم ..برگشتو طاق باز خوابید زیر لب اروم گفت :_ خیلی هیزی!!تو هم خیلی پر رویی واال!!!!!!!!!! البته جرعت نداشتم اینو بگم بجاش گفتم :_ من یا تو ؟؟؟... کی گفته پیشه من بخوابی؟؟؟؟؟؟ یه دفعه دوباره به سمتم برگشتو تقریبا یه نمه روی من خم شد ..._زنمی دوست داشتم مشکلیه؟؟؟با اینکه یه نمه ازش میترسیدم ولی مثل خودش گفتم :_ ا ؟؟؟ خب تو هم شوهرمی دوست داشتم مشکلیه؟؟؟یکم بهم نگاه کردو بعد از چند لحظه زد زیر خنده ... دیوووووووووووونه!!_ نه خوشم اومد ازت !!با تعجب بهش نگاه کردم که جدی ادامه داد :_ البته فراموش نکن من شوهر اختیاریم تو زنه اجباری!!با گیجی گفتم :_ یعنی چی؟؟_ یعنی من اگه بخوام میتونم نقشه شوهرتو بازی کنم یا اگه نخوام ازادانه زندگیمو بکنم ولی توباید همیشهنقش زنه منو داشته باشی افتاد خانوم کوچولو؟؟؟با ناراحتی گفتم :_ چرا ؟؟؟_ چون تو خودت خواستی با من ازدواج کنی ولی من... !!با پوزخندی که زد خیلی عصبانی شدمو سعی کردم بزنمش کنار ... ولی زورم بهش نمیرسید ... دستشو دورکمر حلقه کردو با حالته مسخره ای گفت :_ بهت خیلی بر خورد نه؟؟؟؟با صدای بغض داری گفتم : _ خیلی بدی اشوان!!!با دست خیلی ناگهانی موهامو از جلوی صورتم کنار زدو مهربون گفت :_ چرا خانوم کوچولو؟؟؟با تعجب نگاش کردم ... سر از رفتارش در نمیاووردم .. کالفه گفتم :- ولم کن میخوام برم !!!باز محکم تر گرفت منو .._ کجا؟؟؟ بودی حاال!! تازه نگفتی چرا بدم!با تقال گفتم :_ غلط کردم ولم کن !باز خندید اروم ولم کرد .._ خیلی خب برو از خونت گذاشتم !!سریع بلند شدمو به سمت دستشویی رفتم ... از دسته ایندیوونه نشم خیلیه!!!!!!!!!!!************************************بعد از مسواک زدن از دستشویی خارج شدم که مکالمه اشوان با تلفن نظرمو جلب کرد ... اروم بهسمتش رفتمتا بتونم صداشو واضح تر بشنوم !!_ اخه مامان من کار دارم نمیرسم !!..........................................__ اوکی نمیگم نریم ولی بذا ر واسه بعد!!............. ................................................._ _ اخه سوگندم یکم حالش خوب نیست!! ...............................__ "کالفه پوفی کشیدو گفت " خیلی خب خیلی خب میایم!!....................................... __ اوکی پس فعال خدافظ!با قطع کردنه تلفنه به من که شبیه عالمت سوال شده بودم نگاه کرد بعد از چند لحظه همراه باپوزخندیگفت :_ قیافرو !! دختر کوچولوی فوضول!!! برو وسایلتو جمع کن فردا میریم شمال!!چشمام گرد شد و با تعجب گفتم :_ فردا میریم شمال؟؟؟؟؟اشوان باز نگاهه جذابشو بهم دوختو فقط سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد ! خیلی خوشحالشدمدلم لک زده بود واسه دریا ... جاده ... جنگل .... نا خداگاه لبخند ی روی لبم نشست که باعث شدچاله ای گوشه ی لپم بیوفته !! میتونستم نگاهه اشوانو رو خودم حس کنم ... ولی سعی کردممحلشندمو تا یکم تو کفم بمونه !! به سمت اتاقم حرکت کردم که با صداش متوقف شدم :_ واستا!!برگشتم که دیدم داره همینجوری بهم نزدیک میشه ... باالخره انقدر اومد جلو که فاصلش خیلیباهام کم شد!بعد از یکم بازرسی صورتم و جون دادن من باالخره دهنه گرامیشو افتتاح کرد .._ باید یه چیزایی رو بدونی!! فقط بهش نگاه کردم که خودش ادامه داد:_ خانواده ی من از این ازدواج خبری ندارن مامانم خیلی وقت پیش از پدرم جدا شد ... در حالهحاضر اونا فکرمیکنن منو تو لیلی و مجنونیم ..یه پوزخند زدو باز ادامه ی حرفشو گرفت :_ حواست باشه پارازیت بدی با من طرفی !! فکر میکنم حتی نقش بازی کردنه من بجای یه شوهرعاشقو مهربونیکی از ارزوهات باشه مگه نه؟؟؟ پس حواستو جمع کن اگه بخوای ذایم کن بد میبینی ! افتاد؟؟؟با حرص برای اولین بار به چشماش نگاه کردمو محکم گفتم :_ ارزو که نیست کابوسه نقش بازی کردن یه همسر عاشقو مهربون برای تو !! اینکارو میکنم نهواسه تو واسه ابرویخودم!! و بالفاصله ازش فاصله گرفتمو به اتاقم پناه بردم !!!!با اشتیاقه زیادی شروع کردم به جمع کردنه وسایلی که مورده نیازمبود!******************_ کجایی پس؟؟؟؟؟؟صدای عصبی و کالفه اشوان بود که از پشت در اتاقم شنیده میشد ! _ اومدم اومدم!!با زدن یه رژ هلویی که خیلی بهم میومد به کارم پایان دادم .... دوباره تو ایینه به خودم خیره شدم.. تیپه اسپرتی که زده بودم بی نظیر بود ... ارایش مالیمو دخترونم چهرمو از همیشه زیبا تر نشون میداد... کیف دستیمواز روی تخت برداشتم سریع از اتاق زدم بیرون ... با دیدنه اشوان اونم تو اون فاصله ی کم قلبمفرو ریخت ..._ چه عجب !!میتونستم نگاهشو روی تک تکه اجزای صورتم حس کنم ... برای خالصی از نگاهه داغش تندگفتم :_ من امدم بریم دیگه!!با این حرفم پوزخند صدا داری و زد و گفت :_ حرفامو که فراموش نکردی؟؟؟مستقیم به چشماش نگاه کردمو محکم گفتم :_ خیر!!صورتشو با لجبازی به صورتم نزدیک کردو گفت :_ خیلی خوبه خانوم کوچولو!با دست هولش دادم به عقب اما کوچکترین تکونی نخورد و بعد از چند لحظه مکث گرمی لباشوروی لبم حس کردمیه بوسه کوتاه اما وحشیانه .... قلبم داشت از سینم در میومد .. تمام تنم گر گرفته بود ... با کنارکشیدن صورتشاز صورتم با شیطنته خاصی که تو صداش بود گفت :_ این به جبرانه گستاخیایه دیشبو االنت !قصد رفتن کرد اما وسط راه باز به سمتم برگشتو با همون لحن ادامه داد :_ در ضمن رژتم خیلی پر رنگ بود دفعه ی دیگه از این بد تر جبران میکنم !!! و در مقابله چهر ه ی گیجو متعجبه من از خونه خارج شد .... نمیتونستم رفتارای متفاوتشو هضمکنم .... مرموز ترینادمیه که تا حاال تو عمرم دیدم !!!!!!!!!! با کشیدن نفسه عمیقو گفتنه بسم ال..... از خونه خارجشدم ....******** **************************************************درست مثل همیشه سرعتش زیاد بود اما خداییش خیلی تمیزو با دقت رانندگی میکرد .. یه جوراییعاشقهدست فرمونش بودم ... صدای موزیکی که تو ماشین بود حسابی ازارم میداد اخه یه اهنگ گوشخراشهخارجی بود که با اون صدای کر کنندش روحه ادمو از تنش جدا میکرد ...._ میشه اهنگو عوض کنی؟؟؟؟؟؟صدای بلندمو شنید اما جوابمو نداد ..... ا ؟؟؟ حاال که اینطوریه من بلدم اقا اشوان! دستمو به سمتهضبط بردموبا یه حرکت خاموشش کردم ... بالفاصله بعد از قطع شدن موزیک با صدایی عصبی گفت :_ چرا ضبطو خاموش میکنی دیوونه ؟!؟!؟!؟!_ صداش رو مخم بود !!پوزخند زدو با همون لحن گفت :_ مگه تو مخم داری؟؟؟؟؟با حرص گفتم :_ اره به همون اندازه ای که تو داری!!!!با صدای حرص درایی گفت:_ عزیزم حرص نخور واست خوب نیست!!! دندونامو بهم فشار دادمو گفتم :_ من حرص نمیخورم !!اره ارواح عمت!!!!!!!!!!!!!! اشوان با شیطنتو لحنه خونسردی که داشت باز گفت :_ پس چی میخوری؟؟؟؟باز با همون لحن گفتم :_ اگه ادامه بدی مخه تو رو!!!!!!!!!!!!تک خندی جذابی کرد و گفت :_ وجدانا؟؟؟؟جوابشو ندادمو از پنجره به بیرون خیره شدم!!! که دوباره صداشو شنیدم :_ چی شد از خوردنه مخه من منصرف شدی؟؟؟؟بازم جوابشو ندادم ... این دفعه اشوانم حرفی نزدو بینمون سکوت حاکم شد ... خیلی نا فروم هوسه لواشک کرده بودم ... کاش حداقل یه جا وا میستادیم تا یه دونه لواشکمیخریدم !!ای خدا چی میشد اشوان واسم لواشک میخردید!!!! گل رو سرت سوگند اخه االنم وقته ویار کردنبود ...باالخره به اول جاده چالوس رسیدیم ... همون قسمتی که پر از مکانیکیو و سوپریو اینجور چیزا بود...داشتم میمردم واسه یه تیکه لواشک ... مونده بودم سر دوراهی که به اشوان بگم یا نگم!! یهجوراییمسئله مرگو زندگی بود ... اخه من یه اخالقه بدی داشتم هوس هر چی که میکردم تا بهشنمیرسیدماروم نمیگرفتم ...... با کلی بدبختی باالخره با لحنی مظلومو سری زیر صداش زدم ... _ اشـــــــــــــــوان ؟!؟سرم پایین بود عکس المعلشو ندیدم فقط بعد از چند لحظه صداش پیچید تو گوشم :_ چته؟؟؟؟همونجور که با ناخنای دستم بازی میکردم اروم گفتم :_ میشه دمه یه سوپری واستی؟؟؟باز صدای کنجکاوشو شنیدم:_ چرا اونوقت؟؟دلمو زدم به دریا و گفتم :_ م.. من ....لواشک میخوام!!با لحنی که توش شیطنت موج میزد گفت :_ چیه عزیزم ویار کردی؟؟؟؟ خوبه من اصال به تو دست نزدم!!با حرص گفتم :_ بی ادب!!!و ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم ... چون این بشر کال خیلی بی حیا تشریف داره!!! داشتم با خودمکلنجار میرفتم تا از فکر لواشک بیرون بیام که ماشین توسط اشوان متوقف شد !با تعجب بهاطرافم نگاه کردم ..اشوان از ماشین خارج شدو به سمته سوپری رفت !! اخــــــــــــــــــــــی حتما رفتهواسه من لواشکبخره!!! چقدر تو ماهی پسر !! بعد از چند ثانیه از سوپری خارج شد با اشتیاق به دستاش نگاهکردمو با دیدن اب معدنی که توی دستش بود لبو لوچم اویزون شد ....چیه توقشو نداشتی نه؟؟؟ چرا باید براشمهم باشهکه تو چی هوس کردی!؟؟!؟! یکم منطقی باش سوگند ... دوباره کنارم نشست ... سعی کردم بهشنگاه نکنمتا ناراحتیمو توی چشمام نبینه !! با قرار گرفتنه چیزی روی پام به سمتش برگشتم که با دیدنبسته ی پر ازلواشکی که دیدم تمام ناراحتیم دود شد رفت هوااااااااااااااااا!!! به صورته جذابه اشوان خیره شدمکه حاال فقطبا دقت به جلو نگاه میکرد ... با لبخند و صدایی که شادی توش موج میزد گفتم :_ وای مرســـــــــــــــــــــی !!!! چجوری اووردیشون تو که چیزی دستت نبود؟؟؟؟؟باز همینطوری که فقط به جلوش نگاه میکرد جواب داد:_ انتظار نداشتی که این لواشکارو دستم میگرفتم مثل اسکوال میومد تو خیابون!!! تازه یادم افتاد سیوشرته اسپرتی که تنش بود جایگاهه خوبی واسه قایم کردن این لواشکایخوشمل میشد!!لبخندم عمیق تر شدو با شادی گفتم :_ بازم کلی ممنون ازت !!!به من نگاه کردو سرشو به نشونه ی تاسف به چپو راست تکون داد و گفت :_ نگاه کن چه ذوقی کرده !! واقعا هنوز بچه ای!!به حرفش توجه نکردمو با ولع اولین تیکه ی لواشکو داخله دهنم گذاشتم از طعمه ترشوخوشمزش غرقهلذت شدم .....کنار جاده پشته بنزی واستادیم! با تعجب به اشوان خیره شدم که اونم بهم نگاه کردو بعد از چندلحظه گفت:_ پیاده شو نمایش شروع شد !!با پشت دست مثل بچه ها لبو لوچمو پاک کردمو با ترس گفتم :_ مامانت اینان؟؟؟؟پوزخند زدو گفت :_ نه په گروهه نینجاهان!! پاشو بیا پایین حواستم به رفتارت باشه !!خودش درو باز کردو قصد رفتن کرد که من با صدایی که توش ترس موج میزد گفتم :_ من میترسم!!باز برگشتو کالفه گفت :_ از چی؟؟؟ پاشو بیا پایین نمیخوان بخورنت که فقط یه سالم و احوال پرسی سادست!!ابه دهنمو با ترس قورت دادمو به طبعیت از حرفش پیاده شدم ...به سمتم اومد کامال کنارم قرار گرفت همونجور که به سمته ماشین میرفتیم زیر لب زمزمه کرد ..._ فراموش نکن چی گفتم!و بعد از این حرف دستشو دور کمرم حلقه کرد ... داشتم جون میدادم از یه طرف اشوان از یهطرف دیدن مادرش!!! تو ذهنم بجای مامانش تصویر یه دراکوال کشیدم!!! خدایا به دادم برس!پسرش که منو درسته قورت میده رفتار ننشو کجای دلم بذارم؟!!؟!؟_ سالم مامان ..._ سالم پسرم ...با تعجبو ترس به رو به رو خیره شدم و با چهره ی معصومی که دیدم به کلی هنگ کردم ... اینهمون درکوالیی که من فکر میکردم این که بیشتر شبیه فرشتست !! نا خداگاه لبخند زدمو با لحنمودبانه ایگفتم :_ سالم سوگند هستم!لبخنده جذابی روی صورته معصومش نقش بست و بعد از اون با لحن مهربونی گفت :_ سالم عزیزم چطوری؟؟با همون لحنه شیرین جواب دادم :_ ممنون خوبم!و خیلی ناگهانی جلو رفتمو خودمو تو اغوشش انداختم ... دلم تنگ بود واسه یه اغوشش مادرانه ... واسهمادرم .... مادر اشوان بوی محبت میداد بوی مهربونی ... اونم منو به خودش بیشتر فشار دادو زیرگوشمگفت :_ نمیدونستم عروسم انقدر خوشگله همینه این اشوان نمیذاره افتاب مهتاب ببینتت!از اغوشش بیرون اومدم! ارامش عجیبی داشتم انگار سبک شده بودم .... باز با لبخند گفتم :_ شما هم خیلی ماهین !!خودمم باورم نمیشد انقدر زود باهاش خو گرفته بودم ... قیافه اشوان که دیدنی بود بچم از اینرفتار منو ننشکپ کرده بود حقم داشت خوووو !!! _ سالم سوگند جان من هلیا هستم دختر خاله ی اشوان!به دختری که حاال کنار مادر اشوان بود و دستشو واسه دست دادن با من جلو اوورده بود نگاه کردم .... منم مثل خودش لبخند زدمو دستم جلو بردم ..._ سالم هلیا جان خوشبختم عزیزم!هلیا با مزه به اشوان نگاه کردو گفت :_ دادش اشوان خیلی بدی درسته حاال زنت خوشگله ولی بی انصاف ما که غریبه نیستیم رونکردی!!اشوان با لحنه بامزه ای گفت :_ هلی باز تو فکت گرم شد !!هلیا باز مهربون به من نگاه کردو اینبار به پسری که کنارش ایستاد اشاره کرد .."ال مصبا خوبهمتون با هم بیایددیگه پاهام تاول زد"!!!!!!!!!!!_ همسرم سعید !سعید - سالم سوگند خانوم !_ سالم اقا سعید ... خوشبختم!سعید - همچنین !هلیا خیلی دوستانه زد به شونمو گفت :_ هنوز تموم نشده عروس خانوم بقیه شمالن !! کلیم باید اونجا معرفیت کنیم !اشوان - بسه دیگه االن جاده شلوغ میشه باید زود تر حرکت کنیم ..و بعد از گفتن این حرف دستشو به سمتم دراز کردو با یه دونه از لبخند دختر کشاش گفت:_ بریم خانومم؟؟؟نه بابا بادمجونم رفته قاطی میوه ها!! منم مثل خودش یه لبخنده مصنوعی زدمو همراه با این کهدستشوگرفتم گفتم: _ بریم عزیزم!و با تکون دادن دستمون برای بقیه به سمت ماشین اشوان رفتیم ...به محض اینکه وارد ماشین شدیم اشوان با لحنه مسخره ای گفت :_ بریم عزیزم از کجا در اومد یهو؟؟رو رو برم! مثل خودش جواب دادم :_ از همونجا که بریم خانومم در اومد!!!همونجور که ماشینو با سرعت حرکت داد و گفت :_ نه دوباره دم در اووردی باید قیچیش کنم!!واسش ادا در اووردمو روبمو به سمته پنجره برگردوندم ... وارد جاده شدیم شیشه رو تا اخر پاییندادموبا یه نفسه عمیقی ریه ها مو پر از هوای تازه کردم ... هوا بینظیر بود .. ابری ... خنک با یه تب سرد...یاد سی دی افتادم که خودم زده بودم سریع دستمو تو کیفم کردمو برش داشتم .... با مظلومیت سمت اشوان گرفتمو گفتم:_ اینو میذاری؟؟تک نگاهی به سی دی تو دستم کردو با خونسردی جواب داد :_ نه!خدایا منو بکش از دسته این راحت کن!! با دلخوری رو ازش برگردوندم که در کمال ناباوری سیدی رو از دستم قاپیدوبا یه حرکت داخله ضبط گذاشت ... همینجوری که با تعجب بهش خیره شده بودم گفت :_ بخاطره تو نذاشتم بخاطر خودم گذاشتم چون ظاهرا تحمل کردن اهنگات از خودت بهتره!!با حرص بهش نگاه کردمو چشم غره ای بهش رفتم که یه دفعه زد زیر خنده!!!! دیووووووونه!!!!!!!!!!! خدایا این حالش خوبه؟؟؟؟_ به نعفته اونجوری بهم نگاه نکنی وگرنه کار دستت میدم!!تمام تنم گر گرفت .... دیگه داشتم از دستش دیوونه میشدم ... یه ادم چقدر میتونه مرموز باشه!!با بلند شدن صدای موزیک سعی کردم از فکر کردن به چیزای الکی دست بردارم بیخیال به منظرهی زیبای بیروننگاه کنم .......امین رستمی "جز عشقه تو "تو نگات یه حسیه دلم غم میگیرهتو چشام نگا میکنی و دل میمیرهعشق تو نفسه مثه یه عادتهدل من برای عشق تو بی طاقتهجز عشق تو تو قلب من هیچی دیگه جا ندارهوقتی تو دنیا می دلم کاری با دنیا ندارهکار ی با دنیا ندارهجز عشق تو تو قلب من هیچی دیگه جا ندارهوقتی تو دنیا می دلم کاری با دنیا ندارهکار ی با دنیا ندارهحتی فکر داشتنتواسه من آرامشهشوق دیدنت عزیزم منو هر جا میکشهمن تو رو تا ته دنیاعاشقونه دوست دارمتو انگار خودمیبی بهونه دوست دارمجز عشق تو تو قلب من هیچی دیگه جا ندارهوقتی تو دنیا می دلم کاری با دنیا ندارهکار ی با دنیا ندارهجز عشق تو تو قلب من هیچی دیگه جا ندارهوقتی تو دنیا می دلم کاری با دنیا ندارهکار ی با دنیا نداره*****************************************_ هی ... هی سوگند ...به زور چشامو باز کردمو با نگاهه جذابش درگیر شدم .._ وقت کردی یکم دیگه بخواب خوشخواب!چشامو ماساژ دادم اروم گفتم :_ رسیدیم ؟؟_ نخیر لطف کن پیاده شو میخوایم صبحونه بخوریم !به اطرافم نگاه کردم با دیدن هوای بارونی دستمامو بهم زدمو مثل بچه ها گفتم :_ اخ جون داره بارون میاد اشوان!! اشوان به مسخره گفت :_ وای ذوق مرگ شدم!با اخم گفتم :_ خیلی بی ذوقی!!_ بچه نیستم!! _ نخیرم بی ذوقی!_ سوگند با من بحث نکن !با سماجت ادامه دادم:_ بی ذوقی بی ذوق!!اشوان خونسرد گفت :_ا .. اینجوریاس ؟؟چشمک زدو ادامه داد:_ تالفی میکنم عزیزم !عزیزم مثل چکش خورد تو سرم ...از ماشین پیاده شدیم ... داشتم با ذوق به اطرافم نگاه میکردم که یه دفعه احساس کردم بدنمگرم شد ..اشوان دستاشو دورم حلقه کرده بودو داشت با شیطنت نگام میکرد ... منم مثل این منگوال خیرهشده بودم بهشکه یه دفعه گرمیه لباشو رو لبم احساس کردم ... تمام تنم گرم شد ... یه حس عجیب ... دیگههیچی از سرمانمیفهمیدم ... با جدا شدن لبش از لبم تازه موقعیتمونو دیدم ... کنار جاده جلوی رستوران ... پیشاون همه ادم از خجالت دلم میخواست زمین دهن باز کنه من برم توش ... صدای خنده اشوان متعجبم کرد .._ تالفیه لذت بخشی بود کلی بهم انرژی داد!با اینکه سعی میکردم خودمو بینه هیکله اشوان قایم کنم تا کسی نبینتم اروم به سینش مشتزدمو با حرص گفتم:_ خیلی بدی اشوان !! ابرومون رفت!!!!اشوان بامزه گفت :_ چرا؟؟؟ خیلیم چسبید سعی کن بازم اذیتم کنی تا تالفی کنم!!من که عاشقه تالفی کردنم!!دوباره احساسه سرما کردم ... انگار لرزشه بدنم از نگاه اشوان دور نموند چون سریع سیوشرتشودر اووردوانداخت رو شونه هام ... با خجالت گفتم :_ نیازی نیست برم تو گرمم میشه!جدی گفت :_ نمیخواد حاال واسه من خجالت بکشی!!بعد زیر لب اروم و با حرص زمزمه کرد :_ هنوز نمیدونه چجوری لباس بپوشه!!!با دست اروم منو به جلو هل دادو خودش پشت سرم راه افتاد ...با انتخاب میزی به سمتش رفتیمو کنار هم نشستیم که همون موقعه بقیه هم وارد رستوران شدن...تمام مدتی که صبحونه میخوردیم انقدر چیز به خوردم داد که داشتم گالب به سرو روتون باالمیاووردم .. خیره سرش مثال مهربون شده بود و میخواست جلو ی خانوادش نشون بده عاشقه من و مثلپروانهدورم میگرده !! جونه خودش نیستن ببینن تو خونه چطوری مثل کرکس دورم میگرده!!!! واال!!!***** **************************************************دوباره سوار ماشین شدیمو به مسیرمون ادامه دادیم ... هنوز داشت بارون میبارید ... یه لحظه دلمگرفت .... دلم بدجور واسه مامانم و بابام و الله و بقیه تنگ شده بود .... بیشتر واسه اغوشه مامانم...کاش میشد ببینمشون ... با خیس شدن گونم تازه متوجه اشکام شدم .... سریع با دست اشکاموپاک کردموسعی کردم به خودم مصلت شم ..._ ببینمت!صدای جدیه اشوان بود .... اه تو روحت!! هیچی رو نمیشه از این مخفی کرد ... نفسه عمیقیکشیدمو ارومسرمو به سمتش برگردوندم .... با نگاه نافذش صورتمو بازرسی کرد و گفت :_ چی شد باز؟!؟!؟ نکنه عروسکتو نیاووردی کوچولو ؟!؟!؟کالفه گفتم :_ نخیرم!اینبار با لحنه نرم تری گفت :_ پس چرا گریه میکنی؟!؟با صدای گرفتم گفتم :_ همینجوری !_ ا؟!؟!؟ منم همینجوری میندازمت تو دریا کوسه بیاد بخورتت از دستت راهت شم!! انقدر جدی این حرفو زد که انگار واقعا قصد همچین کاریو داشت با بغض گفتم :_ بنداز کیو میترسونی!؟!به قیافم نگاه کردو با مزه گفت :_ اخرین وصیتت چیه؟؟؟بدون مکثی گفتم :_ مامانمو بابامو ببینم !!خنده بلندی سر داد و گفت :_ همون پس مامانتو میخوای کوچولو!!روبمو ازش برگردوندمو هیچی نگفتم که دوباره خودش گفت :_ ولی شرط ما این بود که دیگه اونا رو نبینی!! تا حالشم خیلی باهات راه اومدم!!بغضه توی گلوم سنگین تر شدو باعث شد از چشام اشک سرازیر شه .. با همون حالت بچگونهای که گریه میکردمبهش نگاه کردمو گفتم :_ اونا خانوادمم ... امیدوارم ... بفهمی ... که ... من ... دلم براشون تنگ میشه ... این چیزا ... شایدبرایتو که یه .... یه پسری هیچ .. مهم نباشه ... ولی .... ولی .... من ....اصال نمیدونستم چجوری دارم حرف میزنم ... نفسم بین هق هقه گریه هام گم میشد ..._ خیلی خب یکم نفس بگیر خفه نشی کوچولو!!!شروع کردم با پشت دست اشکامو پاک کردم بینیمو باال کشیدم که متوجه نگاه اشوان شدم بعدم پیچیدن صدای خندشتو ماشین ...._ قیافرو !! همه میرن زن میگرن به ما بچه قالب کردن !!! رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 118 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدبا این حرفش خودمم خندم گرفت .... نگام کرد و با لحن خاصی گفت :_ هه هه هه ! بجای اینکه خجالت بکشه میخنده!!!باز خندیدم که دوباره گفت :_ نه حتما باید با خشونت همه چیزو حالیت کنم!! اینبار یکم زده تو فاز شیطنتو گفتم :_ حتما میندازیم تو دریا کوسه ها بخورنم !ابروهاشو باال دادو بامزه گفت :_ نه دیگه اینبار بجا کوسه ها خودم میخورمت!!قرمز شدمو داغ کردم .... سرمو خیلی غیر ارادی پایین انداختمو سکوت کردم که باز صداش پیچیدتوگوشم :_ اخه دلم واسه کوسه ها میسوزه که مجبورا تو رو به عنوان غذاشون بخورن!! بیچارها گناه دارن!!!دیگه داشتم از دستش حرص میخوردم ... وقته سر پایین انداختن نبود دستمو بردم سمته بازوشوبه سختینیشگون ازش گرفتم البته اصال تاثیری نداشت چون بازوش همش عضله بود ... نمیدونستم ممکنهچه عکس العملیاز خودش نشون بده تا اینکه با دسته ازادش دستمو گرفتو به سمته دهنش برد و بعد از چند لحظهاحساس کردممچمو گاز گرفت .... دستم داشت میسوخت... جیغ زدم تا دستمو ول کردو ریلکس گفت :_ حقته!!!! با اون یکی دستم مچه این یکی دستمو نوازش کردم و گفتم :_ خیلی بدی دستم قرمز شد!! رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 119 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدباز خونسرد جواب داد:_ به جبرانه نیشگونی بود که از بازوی من گرفتی!!!_ نه که خیلیم دردت اومد !!_ خب عزیزم هر بالیی سرمن بیاری دوبرابرش سرت میارم یادت باشه!به این همه رو باید جایزه میدادن ... دوباره به بیرون خیره شدم که بعد از چند دقیقه صدایموزیک توسطاشوان باالتر رفتو شتابه بیشتری به ماشین داد ........******** **************************************************با تکونای دست کسی از خواب پریدم و با چهره ی اشوان درگیر شدم ..._ پاشو رسیدیم!به اطرافم نگاه کردم ... چه ویالی قشنگی بود ... دقیقا مقابل دریا .. با دیدن رنگه ابیش حسقشنگی کل وجودموپر کرد ..... از ماشین پیاده شدمو باز سعی کردم اطرافمو بررسی کنم ... ویالیی که مقابلم بودخیلی بزرگوباکالس بود ... نگاهم به سمته االچیقه چوبی و شیکی که گوشه ی حیاط بود کشیده شدو بعد ازاون به سمتهتاپی که کنارش گذاشته بودن .... محوطه حیاط با گل و درختای زیادو قشنگی تزئین شده بود ..... یه دفعه احساسکردم یه سایه ی سیاه از جلوی چشمام رد شد ... از ترس شوکه شده بودم کهبا صدای رعد و برقشیش متر پریدم هوا ... داشتم سکته میکردم ... با چشم دنبال اشوان گشتم اما نبود .. انقدرترسیده بودم که با جیغ صداش زدم .........._ اشـــــــــــــــــــــــ ـــــــوان!!!!!!!!!!دوباره صدای رعد و برق بلند شد اینبار با بغض گفتم :_ اشـــــــــــــــــــــــ ــــــــــوان ....._ چته؟؟؟!؟!؟!؟ چرا جیغ جیغ میکنی!؟!؟!؟!؟برگشتم و با دیدنش دوییدم سمتش ولی جلوی خودم گرفتم که نپرم بغلش فقط مثل یه بره ی بیپناه کنارشواستادمو با صدای لرزونم گفتم :_ هی... هیچی!! یکم بهم نگاه کردو بعد سرشو به نشونه ی تاسف به طرفین تکون داد ... *********************************وارد ویال که شدیم باز برای اشنایی با محیط شروع کردم به وارسی با این تفاوت که این دفعه یهچشمم به اشوانبود که گمش نکنم یا ازم دور نشه ... _ یه دقیقه واستا همینجا من برم لباسامو عوض کنم !!با یاداوری اون صحنه خیلی غیر ارادی داد زدم :_ نه!!!!!!!!اشوان با تعجب به من نگاه کردو گفت :_ چرا اونوقت؟!؟!؟با کلی من من کردن گفتم :_ اخ... اخه ... اخه من اینجاها رو خب نمیشناسم گم میشم!! پوزخنده صدا داری زد و گفت :_ ادرس میندازم دور گردنت گم شدی برت گردونن خونه!!و بدون توجهی به من راشو کشید رفت ... اینبار با صدایی که توش التماس موج میزد گفتم :_ اشـــــــــــوان؟!؟!؟کالفه برگشتو ضمن کشیدن پوفی گفت :_ چته؟؟!!؟؟!سرمو پایین انداختمو معصومانه گفتم :_ میشه منم بیام!!دستاشو تو جیبه شلوارش کرد و کالفه گفت :_ من که نفهمیدم تو چه مرگته ! میخوای بیای بیا!!با خوشحالی نگاش کردمو پشته سرش راه افتادم .... در اتاقی رو باز کردو رفت تو ... به دنبالشوارد اتاق شدم ..اتاق کامال اسپرت چیده شده بود ..حدس میزدم اتاقه شخصیه خودشه ... محتویاته اتاقش شاملهیه تخته بزرگیه درآور یه کمد بزرگ و یه فرش و پرده شیکی بود که پنجره ی بزرگش رو پوشش میداد ... همهی اینا ترکیبیاز رنگه طوسی سرمه ای بود ... گوشه ی دیگه ای از اتاقش یه گیتار بود .... نصفه دیوار همونقسمت عکسیبزرگی از برج ایفل نصب شده بود ..... چرخی زدمو با دیدن باال تنه ی لخت اشوان خشکم زد ....خدایا عجب هیکلی داشت .... منو بگو چه هیز شدم ... سوگند واقعا خاک .. واقعا خاک ...._ چشات در نیاد!! با صدای شیطونه اشوان نگامو باال اووردمو به چشماش خیره شدم ... بعد از چند لحظه برایالپوشونیه گندیکه زدم با اخم مصنوعی گفتم :_ خجالت نمیکشی جلو من لباس عوض میکنی!؟!؟!؟!؟چشمای اشوان گرد شدنو با تعجب به من خیره شد بعد از چند لحظه با لحن خاصی گفت :_ تو خودت سیریشم شدی!! در ضمن چرا باید خجالت بکشم ؟!؟!؟ نوبته توام میرسه عزیزم!!!و لبخنده شیطونی زدو به طرفم اومد با ترس به عقب رفتم و گفتم :_ بهم نزدیک نشو!!همینجور که خونسرد میومد طرفم گفت :_ چرا عشقم ؟!؟!؟تمام تنم گر گرفت .... میدونستم این حرفاش همش برای ازار دادنو مسخره کردنه منه ... باز بهعقب رفتم وگفتم :_ دیگه این حرفو به من نزن اشوان!!بیشتر لحنم التماسی بود تا تهدیدی!! دوباره نزدیک شد و با همون لحن گفت :_ همه دخترا ارزو دارن من این کلمه رو بهشون بگم ولی تو ...انقدر عقب رفتم که محکم به دیوار خوردم ... اشوان از فرصت استفاده کردو تا حد امکان بهمنزدیک شد ... به طوریکه تقریبا فاصلمو چند سانتی بود ... اب دهنم قورت دادمو فقط به دکمه پیراهنش نگاه میکردم ... خب اخه خیلی ازمبلند تر بود برای نگاه کردن بهش مجبور بودم سرمو باال بگیرم ..... باز صداش تو گوشم پیچید ..._ یه ذره از تالفی کارات مونده که سرت بیارم !! با ترس و مظلومیت گفتم :_ تو که دستمو گاز گرفتی..... دیگه چیکار میخوای بکنی!؟!؟!خیلی یه دفعه ای دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت :_ االن میفهمی جغله !!و با یه حرکت پرتم کرد رو تختو خودش خیمه زد روم .... با ترس به چشمای جذایش چشمدوختم ... میدونستمچشمام پر از التماسه ... پس چرا بقیه نمیرسن ... نکنه برنامه داشتن تا یه بالیی سرم بیارن ..._ االن یه بالیی سرت میارم که از کارت پشیمون بشی .... انقدر ترسیده بودم که فقط بهش نگاهمیکردم ... سرشوتو گودیه گردنم کردو و شروع کرد به گاز گرفتنه من نه با دندون با لباش ... تمام تنم گر گرفته بود.... بجای اینکهاذیت شم قلقلکم میومد ... با این که تنبیهش نا رحمانه نبود ولی من خیلی قلقلکی بودمو این برایمنخیلی تنبیه سنگینی بود ... با اینکه میخندیدم ازش خواهش میکردم که دست از سرم برداره .... اما اشوان حتی نمیذاشت تکون بخورم همینجوره به کارش ادامه میداد ... انقدر زورش زیاد بود کهحتی نمی تونستمدسته و پا بزنم ..._ اشوان ... تو رو .. خدا ولم کن .... _ بچه ها کجایید ؟!؟!؟!؟!؟با صدای بلندی که اومد حدس زدم که بقیه اومده باشن اشوان از روم بلند شد با همون نگاههشیطونش گفت:_ حیف که به دادت رسیدن وگرنه انقدر گازت میگرفتم که از حال بری !! و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت .... خدایا من در خلقت مغز این بشر موندم ... خودمو از رو تختجمع کردم ... خدا ازت نگذره پسرهمه بدنم کوفته شده .... یکم دستو پامو ماساژ دادمو بعدش برای تعویض لباسام به سمته ساکمرفتم ...بلیز شلوار گرمکنمو پوشیدمو موهامو از باال بستم ... یه ته ارایشه دخترونه هم کردمو بعد از براندازکردن خودمتو ایینه از اتاق زدم بیرون ..._ ا ... اومدی سوگند داشتم میومد صدات کنم!!به هلیا که درست رو به رو بود لبخند زدمو گفتم :_ اتفاقی افتاده؟!؟؟!_ نه بابا حوصلم سر رفته بود گفتم با هم یکم گپ بزنیم !_ اوکی !_ یه جای دنج سراغ دارم هستی بریم؟؟!؟!چشمکی بهش زدمو گفتم :_ هستم ! بزن بریم!بدنبالش راه افتادم ... از ویال خارج شدو دسته منو گرفتو دنباله خودش کشید ! تقریبا چند دقیقههمینجوریداشتیم میدوییدیم تا به یه االچیقه خیلی با مزه رسیدیم .... االچیقی که فاصله کمی با دریا داشت..._ حال کردی؟!؟!؟به هلیا نگاه کردمو جواب دادم :_ اره جای قشنگیه!! خیلی با مزست!! _ بیا بریم بشینیم ...حرفشو قبول کردمو وارد االچیق شدم ... روی نیمکتاش یه نمه شنی بود واسه همین با دستپاکش کردماروم روش نشستم ..._ خب شروع کن از خودت بگو!به چشمای سبزش نگاه کردمو گفتم:_ چی بگم؟؟!لبخنده شیرینی زدو جواب داد:_ هر چی دوست داری !یکم مکث کردمو بعد گفتم :_ سوگندم 07 سالمه رشتمم معماری بود ولی در حال حاضر دانشگاه نمیرم!_ جدی؟؟؟!؟! معماری؟!؟؟! این عالیه! پس چرا ادامه نمیدی!؟! نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم .... از یه طرف نمیتونستم حقیقتم بهش بگم .. مونده بودم توآنپاس کهبا صدای جیغش از فکر در اومدم ...._ سو..سو ..سوگند .. ما..مار بغلته تکون نخور !با این حرفش چشام گرد شدو با تعجب به بغلم نگاه کردم با دیدن مار خوش خط و خالی کهکنارم بود از ترس جیغکشیدمو خودمو با شدت پرت کردم کنار ... دستم از برخورد با زمین سر شده بود ... مار چنده شههم پشت سرمافتاد رو زمین .... دوباره جیغ زدم سعی کردم بلند شم اما تمام تنم شوکه و بی حس بود .... گریمگرفت........ از مار تا سر حد مرگ میترسیدم ...._ سوگند دستمو بگیر ...به سرعت دست هلیا رو گرفتم ... هلیا با تمامه سعیش منو کشید از االچیق بیرون ... مار چندشههم دست بردار نبودهی روی زمین میخزیدو دنبالم میومد .. جونه ننت من اصال خوشمزه نیستم .... فاصلش داشتباهام کم میشد ..نمیدونم یه دفعه اون همه نیرو رو از کجا پیدا کردم که به سرعت پاشودمو با کشیدن دست هلیاشروع کردم بهدویدن .... حتی دوست نداشتم باز اون قیافه ی چندشو ببینم ... همیشه از هر چی بدت میاد سرتمیاد ....به ویال رسیدیم ... نفس نفس میزدم اما قصد واستادن نداشتم دلم میخواست تا خود اتاق بدوام...._ چه خبره ؟!؟!؟ چی شده؟!؟!؟با دیدن اشوان انگار تموم دنیا رو بهم دادن ... مثل یه بچه بی پناه دویدم سمتشو با گریه و بیقراری شروع کردم همه چیزوواسش تعریف کردن ..._ ماره ... اشوان یه مار ... یه ماره چندش ... دقیقا بغلم بود ...میخوا...میخواست نیشم بزنه .... اشوان میخواستنیشم بزنه ... خیلی بد بود ولم نمیکرد .....اشوان ...خیلی بد بود .. خیلی ... نمیدونم چی شد که یه دفعه احساس کردم گرم شدم ... اشوان منو تو بغلش گرفته بود ... باورمنمیشد ...دوباره همون احساسه ارامش تمومه سلول های بدنمو گرفت ..._ خیلی خب جغله اروم باش!! مار بوده دیگه هیوال نبوده که!! سرمو روی سینش فشوردمو سعی کردم عطر خوشبوشو وارد ریه هام کنم که اروم تر شم ..... دلمنمیخواستبه هیچ قیمتی اون ارامشو ازم بگیرن ... به هیچ قیمتی ... _ بیا بریم تو عزیزم میترسم سرما بخوری!!با این حرفش امپرم رفت رو هزار .... از اغوشش بیرون اومدمو با دیدن هلیا که واستاده بود بالبخنده به ما نگاهمیکرد متوجه شدم تموم این نگرانیش بخاطر وجود هلیاست .... منه خوش خیالو بگو!!!هلیا - به نظر منم بهتر بریم تو رنگو روت خیلی پریده!!باالخره با کمک اشوانو همراهیه هلیا وارد ویال شدم ... گرمای ویال یکم انرژی بهم داد ولی بازمهیچ حسی تو پاهامنداشتمو تمام مدت توسط اشوان حرکت میکردم .... _ خدا مرگم بده چی شده دخترم؟!؟!به صورت مهربون مامان اشوان نگاه کردو با لبخنده گرمی گفتم :_ خدا نکنه !چیزی نیست !اشوان ادامه ی حرفه منو گرفتو گفت :_ ترسیده!مامانه اشوان با تعجبو نگرانی باز پرسید :_ از چی؟!؟!؟!؟اشوان مثل همیشه مغرورانه پوزخند زد و جواب داد:_ از مار!!با ارنج محکم زدم تو پهلوش که یاداوری کنم در چه شرایطی هستیمو اون باید االن مجنونه منباشه ... کنیدطفلی فکر کنم خیلی دردش اومد چون با اون نگاهه خون اشامیش چنان زل زد بهم که نزدیک بودهمونجاپس بیوفتم ... فرنگیس خانوم )مامان اشوان( : رنگش پریده یکم براش اب قند درست کن هلیا!هلیا فورا اطاعت کردو به سمته اشپزخونه رفت ...اشوان کمرمو فشاره کوچیکی دادو جوری که همه بشنون گفت :_ عزیزم بیا بریم بشینیم من اون مارو میکشم که عشقمو به این روز دراوورده!!بعد خیلی ناگهانی شوتم کرد رو مبلو خودش کنارم نشست در فاصله ی خیلی کمی ...سعید - اشوان باورم نمیشه این کلماتو از توا مغرور میشنوم ... بعد سمته من ادامه داد:_ سوگند خانوم چیکار کردین باهاش !؟!؟!؟!هه اقا اشوان دارم برات ... با شیطنتو عشوه گفتم :_ نیازی نبود کاری کنم اقا سعید ... از همون لحظه اول که منو دید مثل بره افتاد دنبالم!! اشوان با لحن خاصی گفت :_ کی من؟!؟!با همون لحن ادامه دادم :_ نه په من!! یادت نمیاد عزیزم؟!؟!؟! نذاشتم حرفی بزنه باز خودم ادامه دادم :_ تعجبی نداره باالخره تو هم یه مردی!!به سعید نگاه کردمو ادامه دادم:_ اقایون کال این چیزا رو یادشون نمیمونه !! کنیداشوان فقط بهم نگاه میکرد .... با صدای خنده ی فرنگیس خانوم بهش نگاه کردم .._ افرین دخترم به نکته ی خوبی اشاره کردی!!!هلیا - اخ اره گل گفتی سوگند!!نگاهمو به سمته هلیا کشیدم که از اشپزخونه بیرون میومد و لیوانی تو دستش داشت ...هلیا - بیا اینو بخور بهتر میشی!!لیوانو از دستش گرفتم در صورتی که دیگه واقعا بهش احتیاجی نبود ... ولی خودمونیم از نگاهاشوان مشخص بودکه به خونم تشنست!!! امشب باید یه جوری از دستش جیم شم!! لیوانو به لبم نزدیک کردمو خواستم یه ذره ازش بخورم که یه دفعه اشوان لیوانو با فشار زیادی بهلبم چسبوند ...سرم نا خداگاه عقب رفتو اب قند با شدت وارد حلقم شد ... قرمز شده بودم ... داشتم خفه میشدم ...که لیوانو از لبم جدا کرد .... شروع کردم به سرفه کردن ... هلیا و فرنگیس خانوم با صدای بلند گفتن:_ چیکاری میکنی؟!؟!؟ خفه شد؟!!؟!؟اشوان همونجور که ریلکس به پشتی مبل تکیه میدادو زیر چشمی جون دادن منو تماشا میکردجواب داد:_ من در همه موارد حواسم به عشقم هست !! انگیزم کمک کردن بهش بود ...از شدت سرفه اشک تو چشمام جمع شده بود ... هلیا باز برای اووردن اب به اشپزخونه رفت ... واقعا نزدیک بودخفه شم ... با کشیده شدن استینم توسطه اشون افتادم تو اغوشش ... _ چی شدی عزیزم؟!؟! کنیدخواستم از بغلش بیرون بیام که باز محکم گرفتمو زیر گوشم اروم گفت :_ بیخودی قهر نکن ... تالفیه کاره االنت بود ... گفتم هر کار اشتباهت مجازاتش دوبرابر!! با مظلومیت نگاش کردمو با صدای بغض دارم اروم گفتم :_ خیلی بدی!!و از روی مبل بلند شدمو بی توجه بهش به سمته اشپزخونه رفتم که همون موقع هیوا با لیوان اببیرون اومد .._ بهتری سوگند بیا اینو بخور بهتر شی !لبخند زدمو لیوانو ازش گرفتم :_ مرسی عزیزم !!یکمی از ابو خوردمو به بهونه ی لیوان به سمت اشپزخونه رفتم ... ***********************************************نمیتونستم درکش کنم ... رفتارشو ... این اخالقای متفاوتشو که هر کدوم یه رنگ داشت ... همیشه گیجم میکرد ... گاهی وقتا عاشقش میشدمو گاهی وقتا ازش میترسیدم .... درست مثلاالن..شاید واقعا قصدش خفه کردنه من بود ... یعنی انقدر ازم متنفر؟!؟! ... پس چرا بعضی موقعها انقدرخوبمیشه که واقعا فکر میکنم همسرمه!! ... اووووف دارم عقلمو از دست میدم .... تصمیم گرفتم واسهازادی از این افکارمبرم کنار دریا ... گرچه هنوزم فکر اون مار بدنمو میلرزوند ولی واقعا نیاز داشتم که یکم با خودمخلوت کنم ... تا ببینمچند چندم؟!!!!!!!!!!!
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.