تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 3
با مشتام به سینش میکوبیدم ولی مشتای من کجا سینه ی سپر و مردونه ی اون کجا!!!_ ولم کن دیگه!!! دارم از درد میمیرم ...منو اروم رو تخت گذاشت برعکس چیزی که تصور میکردم فقط کنارم نشست با حالت خاصیگفت :_ نترس من از این شانسا ندارم!!هنگ کرده بودم ولی کمر دردم باعث شد زیاد تو خماریش نمونم! _ هنوز درد میکنه؟این واقعا اشوانه؟!؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم !_ پاشو حاضر شو بریم دکتر!جووووووون؟؟؟؟؟ با چشای تیله ایم بهش خیره شدمو که تک خنده مردونه ای کردو گفت:_ توهوم برت نداره فقط نمیخوام علیل شی بمونی رو دستم!!! حاال پاشو حاضر شو!_ نه نمیخوام برم دکتر!اخم غلیظی کرد و گفت :_ اینم تو تعیین نمیکنی!!خواست بلندم کنه که انچنان جیغی زدم که یه لحظه خودمم هنگ کردم!!_ اشوان تو رو خدا بذار بخوابم خوب میشم باور کن!با عصبانیت بلند شدو بعد از گفتن " به درک" از اتاق رفت بیرون!!تعادل نداری دیگه چیکارت کنم ! کل شب از درد تلف شدم ! ولی باالخره خوابم برد... صبح تقریبا نزدیکه ده بود که از خوابم بیدارشدماشوان نبود .... خب معلومه نبایدم باشه امروز که دیگه جمعه نیست ... شروع کردم کارای روزمرمو انجام دادم ... طرفای ساعت دو بود که تلفن خونه زنگ خورد ..._ بله ؟صدای مردونه اشوان تو گوشم پیچید:_ اماده باش بعد از ظهر میام دنبالت باید بریم جایی!_ کجا؟؟_ خونه عمو شجاع!!نمکدون!!! صدای بوق ازاده تلفن منو از افکارم کشید بیرون !حاضر نشدم حاال که اون به من نمیگه کجا میخواد بره منم حاضر نمیشم !!! واال !!! ساعت نزدیکه شیش بود که با صدای باز شدن در فهمیدم که اومده! سریع پریدم تو اتاقمو دروبستم!خیلی شیک و مجلسی رفتم رو تختمو دراز کشیدم ... بعد از چند لحظه در اتاقم به شدت باز شداز ترس رو تختم نشستم! چشمای اشوان عصبانیتشو نشون میداد بعد از چند لحظه با صدایی کهسعی میکرد کنترلش کنه گفت:_ تو چرا حاضر نیستی ؟؟؟ مگه بهت نگفتم میام دنبالت!!؟؟با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم:_ تو نگفتی قراره بریم کجا !! منم اماده نشدم!!!عصبی و کالفه گفت:_ تو خیلی بی خود کردی!!! دختری عوضی!!ناراحت شدم از دستش ... هیچی نگفتم .. نمیتونستمم هیچی بگم چون میدونستم اخرش چیمیشه!فقط با ناراحتی و چهره ی درهمم سرمو پایین انداختم! با کوبیده شدن در به هم سرمو باال اووردم!! ازت نمیگذرم اشوان تو تمامه غرورمو خورد کردی!!!!یکی دو ساعتی تو اتاق بودم ... یکم از کارم پشیمون شدم ... لعنت به این دل که نمیتونه یه ذرهتحمل کنه !!کالفه بودم باید باهاش حرف میزدم ... شایدم باید ازش معذرت میخواستم ... نمیدونم !!چند بار طول و عرض اتاقو راه رفتم .. فایده ای نداشت باید باهاش حرف میزدم تا اروم شم ... دستمو بردم سمت دستگیره و اروم کشیدمش پایین ... از اتاق خارج شدم !! خونه ساکته ساکتبودخواستم برگردم اما یه چیزی تو وجودم مانع شد !! به راهم ادامه دادم ... به سالن که رسیدمچشمم بهشافتاد که خیلی ساکت رو کاناپه دراز کشیده بود و دستشو روی چشاش گذاشته بود ... جلو تر رفتم..تقریبا باال سرش واستادم .. نه انگاری واقعنی خوابه!! خوب منت کشی رو از کجا شروع کنم؟؟!! اینم که کلی ناز داره!! قدمه اولمو برداشتم و اروم گفتم :_ اشوان؟؟طبق معمول جواب نداد !! واسه بار دووم گفتم:_ اشوان ؟؟؟؟بازم مثل دیوار ساکت موند ..به سمته شوکالت خوری داخله پذیرایی رفتمو از توش یه شکالت در اووردم و دوباره رفتم سمتش!!اینبار با دستم اروم به بازو های مردونش زدم..._ اشوان .. نگاه کن ... نگاه کن ببین واست چی اووردم !!باز جواب نداد میمون درختی ... صدام به تدریج غم گرفت .... - اشوان خیلی بدی حداقل یه نگاه بهم بکن دلم میشکنه خب!!نمیدونم تاثیر داشت حرفم چون اروم دستشو از رو چشش برداشتو با همون نگاهه جذابههمیشش بهمخیره شد ولی ساکته ساکت .... خب االن باز نوبته خودمه شوکالتو گرفتم جلوی چشاشو با شیطنتگفتم :_ اشتی میکنی؟؟؟باز فقط بهم نگاه کرد .... شوکالتو باز کردم بهش اشاره کردم :_ دستمو رد نکن دیگه!باز بهم خیره شد ... ولی بعد از چند لحظه شوکالتو از دستم قاپیدو با یه حرکت خوردش! میگممشکل دارهمیگید نه!!!!_ االن اشتی کردی؟؟؟از رو کاناپه بلند شدو همونجور که میرفت گفت :_ کی گفته؟؟؟با ناراحتی گفتم :_ یعنی هنوز قهری؟؟؟؟جوابمو نداد .... باز خودم رفتم رو مخش ..._ بریم بیرون ؟؟؟خیلی قاطع گفت :_ نه!_ بریم دیگه!_ گفتم که نه ! _ خواهش میکنم دیگه!با صدایه کالفه ای گفت :_ سوگند نرو رو مخم بد میبینیا!!بلند شدمو رفتم مقابلش واستادم ... اون سعی میکرد مثل همیشه مغرور و سرد و جدی باشهولی من برعکس ... یه جوری میخواستم دلشو بدست بیارم ... اینبار یکم دخترونه تر و مظلوم ترگفتم :_بریم بیرون تو رو خدا اشوان!نگاش هنوزم سرد بود ... فقط بعد از چند لحظه خیلی محکم و جدی گفت :_ برو حاضر شو !!ایووووووول تونستم! نمیدونم یدفعه چی شد که بیشتر بهش نزدیک شدم .با یه حرکت رو پنجههای پاهامواستادمو یه بوسه ی سریع رو گونش زدم!! حاضر شرط ببندم چشاش شده بود قد نلعبکی .... این بوسه واسه من لذت خاصی داشت ... البته فکر نمیکنم اشوان حسی نسبت به این کارمداشته باشه اون سنگ تر از این حرفاست !!! خیلی سریع وارد اتاقم شدم بعد از یکم اروم شدن به سمت کمدم رفتم تا اماده شم ....یه تیپ اسپرت و دخترونه خوشگل زدمو از اتاق خارج شدم ... با دیدن اشوان بازم قلبم ریختاخه بیشعور خیلی جذاب تیپ میزنه جالبیش این بود که رنگ خاکستریه تیشرتش با شال منست بود!!! یه نگاهه کوتاهی بهم کرد و از کنارم رد شد ... االن با این کارش خیلی قشنگاعتماد به نفسمو تخریب کرد ! با هم از خونه بیرون اومدیم ... توی اسانسور بوی عطرم با بوی عطرش هارمونیه عجیبی ایجادکرد! انقدر که داشتم بیهوش میشدم! سوار ماشین شدیم ... مثل همیشه ماشینو مثل جت حرکت داد! دستشو خیلی بی هوا به سمته ضبط برد با یه حرکت روشنش کرد ... بعد از چند لحظهصدای بلند موزیک اونم یه اهنگ خارجی که خیلی از ریتمش خوشم اومد مخصوصا با مدلی کهاشوان رانندگی میکرد تو ماشین پیچید ..... ) اسم اهنگ : live it up از & jennifer lopezpitbull ( "حتماگوش کنید"با توقف ماشین کنار یه مرکز خرید چشام چهار تا شد!!! این واسه چی اومده اینجا؟؟؟_ پیاده شو!سعی کردم عادی رفتار کنم از ماشین پیاده شدمو به همراهش داخل فروشگاه شدم ..._ عروسی دوستت قاطیه یا جدا؟؟؟با این حرفش با تعجب نگاش کردم که با یه پوزخند خیلی مغرور گفت :_ شبیه ویندوز باال نیومده ها نگام نکن جواب بده!!با گیجی گفتم :_ جداست!دیگه چیزی نگفت به سمت یه بوتیکه خیلی شیک رفت ... از پشته ویترین لباساش واقعا وسوسهکنندهبود ... دوباره با صداش به خودم اومدم!_ انتخاب کن!مثل منگوال گفتم :_ چی رو؟؟کالفه گفت :_ منو!!! چرا شیش میزنی یکی از این لباسا رو انتخاب کن دیگه!! دوباره به ویترین نگاه کردم ... یعنی اشوان واقعا میخوام واسه من لباس بخره!؟!؟!؟!؟!؟!؟با ناباوری به چهره ی جدیو و جذابش نگاه کردمو گفتم:_ تو ... تو میخوای واسه من لباس بخری؟؟؟کالفه پشت گردنشو دست کشیدو بعد همون دستشو کرد توی جیبه شلوارش و با یه دست دیگشکمرمو گرفتو منو اروم به جلو هل داد ....اشوان _ رو مخمی یعنی!!با هم وارده بوتیک شدیم ... با یه نگاه به اطراف چند تا لباس نظرمو جلب کرد مخصوصا یکی ازلباساییکه خیلی شیکو خوشگل بود ... کوتاه ... سرمه ای .. خالصه بی نظیر بود ... ناخداگاه به سمتشرفتمومشغوله بازرسیش بودم که صدای اشوان کنار گوشم یکم ترسوندم !_ خوشت میاد؟؟دستمو رو قلبم گذاشتم ... بعد از چند لحظه اروم گفتم:_ قشنگه!!خیلی جدی گفت :_ پرووش کن!برگشتم سمتش و گفتم :_ من لباس دارم نیازی نیست!یکم بهم نگاه کردو بعد از چند لحظه لباسو از پشتم برداشتو دوباره دستشو دور کمرم گرفتواروم شوتم کرد تو اتاق پرو ... با لحن خاصی گفت :_ بپوش وگرنه مجبور میشم خودم بیام تنت کنم! رفت بیرونو در بست ! یکم از کارش خوشم اومد ولی واقعا رفتارش تعادل ندارها! لباسو پوشیدمو خودمو تو ایینه برانداز کردم! فدای خودم! عجب هیکلی دارم من ! چقدر بهم میاداین لباس .... با باز شدن در یه جیغ کوتاه زدمو چسبیدم به اینه ... قیافه ی اشوان دیدن داشت از یه طرفمیتونستمبرق توی چشماش که با دیدن من توش دیده میشد و ببینم از یه طرفم غروری که سعی میکردحفظش کنه! از این که داشت منو با اون لباس میدید گر گرفتم خوب اخه لباسش خیلی کوتاه بودواین با عث میشد سر شونه هام و پاهای لختم معلوم باشه! طوری جلوی در واستاده بود که کالهیچ احدی نمیتونستمنو ببینه .. اونم با این هیکلو قد اشون !با انگشت به معنیه بیا جلو بهم اشاره کرد ... با ترس بهش نزدیک شدم ... داشتم غش میکردم ... دستمعرق کرده بودو ضربانه قلبم تند تند میزد ... با دستش که روی بازوم کشیده شد انگار بهم جریانبرق وصلکردن ..._ این چیه؟؟با تعجب به بازوم نگاه کردم ... با دیدن اون لکه ی کوچولو ماه گرفتگی گفتم :_ از بچگی رو بازومه ! ماه گرفتگیه!انگشتشو چند بار روش کشید داشتم پس میوفتادم ... بعد از چند لحظه با گفتن "همین خوبهدرش بیار"در اتاقو بست منو با اون وضع تنها گذاشت .... واقعا داشتم میمردم این پسر داشت عقلو هوشهمن ازم میگرفت !!!!!!!!!!!!!از بوتیک بیرون اومدیم خیلی از لباسی که خریدم خوشم اومد .. صدای اشوان دوباره منو ازهپروت خارج کرد :_ فقط مونده کفشو کیفو و مانتو این خرتو پرتا!!!با عجله گفتم:_ باور کن احتیاجی ندارم همین لباس کافی بود!خیلی سرد بهم نگاه کردو گفت :_ اینو تو تعیین نمیکنی!همیشه همینو میگه ... بزنم فیسشو تخریب کنم!!! خالصش کلی چیزی خریدیم ... میتونستم بگمخیلی خوشحال بودم ... اصال حس خیلی قشنگی داشتم ... سوار ماشین شدم .. بعد از چند لحظه اشوانم کنارم نشست ... قبل از اینکه ماشینو روشنکنه یه نگاه بهم انداختو بعد خیلی جدی گفت :_ راستی اگه امروز اووردمت خرید بخاطر این نیست که عاشقتم چون فعال بدبختانه اسمت توشناسناممهدلم نمیخواد بخاطر تو ابروم بره!!بخاطر من ... ابروش میره؟؟ ... من؟؟؟؟ ... بدون هیچ توجهی فقط پاشو گذاشت رو گازو تا خود خونه گاز داد!!! قلبم درد میکرد ... حرفشخیلی درد داشتخیلی .... نمیتونستم حرفشو فراموش کنم .... خدایا چرا انقدر عذابم میده!! چرا؟؟؟ ....نه خوشحال بودم نه نارحت نه عصبی ... فقط مثل یه دیوار سرد شده بودم ... مثل یه ایینه شکستهبودم ... بی حال وارد اتاقم شدمو خیلی اروم لباسامو تعویض کردم ... داشتم به این فکر میکردم که شایدمن نبایدهیچ وقت به دنیا میومدم ... شاید من یه ادمه اضافیم .. احساس میکنم تو این دنیا نه برا کسیمهمم نهکسی دوستم داره ... گریم گرفت ... شاید باید گریه میکردم ... گلوم درد میکرد از بغضی که راههنفسمو بریده بودخوبیش اینکه ادمی نیستم که با صدای بلند گریه کنم ... گریه کردنم هیچ صدا یی نداره فقط بیصدا اشک میریزم ...به گوشیم خیره شدم ... دستمو به سمتش دراز کردمو برداشتم ... مثل همیشه رفتم تو فهرستهاهنگامو یکی ازاهنگایی که خیلی دوسش داشتمو پلی کرد .....کسی رو ندارم از بهادر " حتما گوش بدید "کسی رو ندارمکه دلتنگیاموببینه بفهمهغمه تو صداموکسی رو ندارمکه با من بمونهکه تنهاییاموتو چشمام بخونهکسی رو ندارمکه از حسو حالم خبر داشته باشهچقدر خوشخیالمکه تو این شرایطبازم چشم براهمیکی عاشقم شهبشه تکیه گاهمبی اراده گریه میکردم ... خدایا این اهنگ چقدر به حالو روزه من میومد ...کسی توی شبهامستاره نمیشهشاید رسمه دنیاهمینه همیشهشاید قسمت اینهکه تنها بمونمکه تنها بمیرمتو بغضه شبونم .......داشتم با زجر گریه میکردم که در اتاق به شدت باز شد .... هنوزم صدای خواننده کله اتاقو پر کردهبودمیتونستم با همون چشای اشکیم صورته متعجبه اشوانو ببینم ... بعد از چند لحظه بهم نزدیکشدو با یه لحنهنگران ولی اغشته با غرور گفت :_ چته؟؟؟ یه پوزخند زدمو تو دلم گفتم " چمه ؟؟؟ تولده بچمه!!!!!!!!"با یه حرکتی عصبی گوشیمو برداشتو اهنگو قطع کرد دوباره گوشیرو محکم پرت رو تخت و باصدای تقریبا بلندیگفت :_ میگم چته ؟؟؟ کری یا الل شدی؟؟؟؟؟مثل خودش محکم گفتم :_ هیچیم نیست برو بیرون!_ اینجا خونه ی منم دلم میخواد همین جا واستا به تو هم مربوط نیست!کالفه گفتم :_ به درک اصال واستا همینجا فقط به من کاری نداشته باش!!بازم خونسرد گفت :_ اونم به تو مربوط نمیشه زنمی هر کاری بخوام میکنم!!بهش محال ندادم کال بچه پرروا ... روبمو به سمته پنجره کردمو اروم با دستم اشکامو پاک کردم...یه ان با حسه دسته اشوان روی بازوم از جام پریدمو رفتم عقب ... با نگاهه جذابش بهم خیره شدو گفت :_ تیشرتتو در بیار!!!!با چشای نلبعکی شدم گفتم :_ چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پوزخند زدو گفت :_ ساده بود عزیزم گفتم تیشرتتو در بیار! بیشتر ازش فاصله گرفتم و با ترس و التماس گفتم :_ اشوان خواهش میکنم .... باهام کاری نداشته باش!!! ... خواهش میکنم ... اینبار زد زیر خنده .... اولین باری بود که میدیدم اینجوری میخنده ... چقدر وقتی میخندید جذابتر میشد ...با صداش بازم با ترس بهش خیره شدم :_ نگران نباش خانوم کوچولو کاریت ندارم .... حاال درش بیار!!با ترش گفتم :_ واسه چی؟؟؟؟با دست یکم موهاشو بهم ریختو بعد یه دفعه حمله کرد بهم ... دستو پا میزدمو با جیغ میگفتم :_ نکن ... نکن خواهش میکنم .... اشوان !!!!!!!!!!!!خودشو کشید کنار و باز خونسردی گفت :_ پس خودت درش بیار!_ چرا؟؟؟ من در نمیارم !!!!!پریدم از تخت پایین که سریع پاشود رفتو در اتاقو قفل کرد و کلیدشو گذاشت تو جیبه شلوارگرمکنش!با شیطنت بهم نگاه کردو گفت :_ حاال دیگه نمیتونی هیچ جا بریم خانوم کوچولو!!!اشکم در اومد ...._ اشوان اذیتم نکن دیگه .... مثل بچه ها التماس میکرد ... دوباره خندید و گفت :_ حاال گریه نکن نی نی کاری باهات ندارم فقط میخوام ماهگرفتگیتو ببینم ! وا مگه اونم دیدن داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟_ باور کن هیچی نیست فقط یه لکست !!! با ناراحتی ادامه دادم :_ قول میدم به هیچ کس نشونش ندادم که پیشه کسی ابروت نره!!!با اخم کن گفت :_ اونکه غلط میکنی نشون بدی!!!! حاال هم در بیار تا خودم نیومدم!!!کالفه بودم از دستش ... _ خیلی خب برو بیرون من لباسمو عوض کنم ..._ الزم نیست تیشرتتو دربیار!!!_ اذیت نکن برو بیرون قول میدم بیام ..._ وای به حالت نیای بیرون سوگند اونقته که رحم بهت نمیکنم میدونی که شکوندنه درم واسم مثلاب خوردنمیمونه!!! فهمیدی؟؟؟سرمو تکون دادم که از اتاق بیرون رفت .... خدایا من از دسته این بشر چیکار کنم ..... اصالاخالقاش غیرقابله پیش بینیه!!!یه تاپه قرمز داشتم که خیلی جذبو خوش رنگ بود اونو پوشیدم با یه شلوار گرمکنه مشکی .... بااونتاپ لکه ماه گرفتگیم مشخص بود ... خجالت میکشیدم با این قیافه برم پیشه اشوان ... با اونتاپو شلوارحسابی هیکلم به چشم میومد ... عاشقه هیکلم بودم ... حاال با کدوم رویی برم پیشه اشوان!!! انقدر این پا اون پا کردم تا اخر در اتاقمو باز کردمو با کلیبدبختی خودموراضی کردم که برم توی سالن!! اشوان با ژسته خواستی روی کاناپه نشسته بود! با دیدن من باحالتمسخره پوزخندی زدو یکی از ابروهاشو باال دادو گفت :_ نه هر چی نداشته باشی رو هیکلت میشه حساب کرد!!!بازم شکستم .... خواستم برگردم که صداش متوقفم کرد :_ کجا؟؟؟ بیا بشین!!باز به راهم ادامه دادم که اینبار صدای تهدید امیزش تو گوشم پیچید :_ خودت خوب میدونی گرفتنت واسم خیلی راحته پس خودت بیا بشین وگرنه به زور متوصلمیشم!!میدونستم هر چی میگه بهش عمل میکنه واسه همین اروم برگشتمو کنارش با فاصله نشستم !نزدیکم شدو با انگشتش باز اون لکه رو نرم نوازش کرد .... خدایا این داره منو با این کاراشمیکشه!!!سعی کردم اروم باشم ولی وقتی سرشو اوورد جلو شروع کرد به بوییدن زیر گلوم احساسمیکردمکه دارم بیهوش میشم دارم روحمو از دست میدم ... قلبم تند تند میزد ....._ خیلی جالبه!!با تعجبو صدایه لرزونم گفتم :_ چ .....چی؟؟؟به سوالم جواب ندادو باز گفت :_ تو شامپو بچه به خودت میزنی؟؟؟ خب در حقیقت میزدم چون پوستم خیلی حساس بود ... باز با همون صدای لرزونم گفتم:_ چرا؟؟؟_ بو بچه میدی!! یکمم بو شیر خشک ...نا خدا گاه از این حرفش لبخند زدم .... ولی خیلی سریع خودمو جمع و جور کردمو ازش فاصلهگرفتم ..._ من خستم میخوام بخوابم !یکم نگام کرد ... جدیدا خیلی بهم نگاه میکرد .... حتما هر دفعه به این فکر میکرد که چجوریحالمو بگیره!!_ برو بخواب!با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن سریع شب بخیری گفتمو پریدم تو اتاق .... بعد از چند دقیقهتونستمیه نفسه راحت بکشم ..... به طرز عجیبی بی خوابی گرفته بودم .... تا خود صبح به حرکاتشوحرفاشفکر میکردم ...... من واقعا دوستش داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس این چه حسیه؟؟؟؟؟؟؟خیلی خوشگل شده بودم ... تقریبا یه دو ساعتی اماده شدنم طول کشید موهای مشکیو لختموسشوارکشیمو دورم ریختم یه ارایش خیلی مالیمو قشنگیم رو صورتم نشوندم !! لباسی که اشوان برامخریده بودتازه تو تنم با این ارایش بیشترم میشست!!! تو ایینه به چهره ی خودم لبخند زدم ... ولی ... ولیواسه ی یهلحظه به یاد جمله ی اشوان افتادم ..."راستی اگه امروز اووردمت خرید بخاطر این نیست کهعاشقتم چون فعال بدبختانه اسمت تو شناسناممه دلم نمیخواد بخاطر تو ابروم بره!!...." تصور سرزنشایی که امروز باید از خیلیابشنوم بیشتر غمگینم کرد!پرده ی نازک اشک جلوی دیدمو گرفتم سریع یه نفسه عمیق کشیدمو سعی کردم فقط به مژگانفکر کنم! من این مهمونی روفقط به خاطر اون میرم!کیفمو از روی تخت براشتمو از اتاق زدم بیرون که چشمم اشوانو گرفت!! بیشتر از همیشه جذابشده بود یه کت و شلوارخیلی شیکه مشکی با کروات به همون رنگ ، پیرهنشم که سفید بود!!! ای کاش انقدر باهم خوببودیم که میتونستیمامشب مثل بقیه زنو شوهرا با هم باشیمو مثل اونا حرف بزنیم ! حیف ... تو این زندگی خیلی چیزا بهدلم میمونه!! شاید نتونم هیچ وقت تجربشون کنم!اشوان - سیر شدی!؟؟با گیجی گفتم:_ چی؟؟؟کالفه پوفی کردو گفت :_ خدا بیامرز داوینچی!! بعد با دستش به کرواتش اشاره کردو ادامه داد:_ بلدی ببندی؟؟؟جاااااااااااااااااااااااا ن؟؟؟ کی من؟؟؟؟؟ ... اروم گفتم :_ اوهوم!_ پس بیا!کیفمو رو مبل گذاشتمو رفتم مقابلش واستادم اما با فاصله زیادی! پوزخند صدا داری زد و گفت: _ قدت که یه وجبه با این فاصله ای که تو ازم واستادی کروارتو که هیچی دکمه پایینیه پیرنممنمیتونیببندی کوچولو!!راست میگفت از اون فاصله من هیچ غلطی نمیتونستم بکنم بهش نزدیک شدم اینبار فاصله کمیبینمونبود .... قدم خیلی ازش کوتاه تر بود من حدوده 760 بودم ولی اون 792 داشت! رو پنجه پاهامواستادماین باعث شد حداقل یه چند سانتی به قدم اضافه بشه! اروم شروع کردم کرواتشو بستن! ولیحالم اصالخب نبود میدونستم رنگم قرمز شده! دستام میلرزید!! مخصوصا از این که داشت با اون چشاشهمه یحرکات منو میپایید ... داشتم اب میشدم به محض اینکه کارم تموم شد ازش فاصله گرفتم برایبهتر شدن وضیعت روحی سریع به سمته کیفم رفتم!! با صداش به خودم اومدم:_ پایین منتظرتم ! سریع بیا!با گفتن باشه ی اهسته ای متوجه رفتنش شدم!!!!!!! باز تو ایینه یکم به خودم نگاه کردمو بعد ازچند لحظهاز خونه خارج شدم!پورشه ی اشوان جلوی در بود به سمتش رفتم اروم داخلش نشستم! اشوانم با سرعت یادیماشینوحرکت داد مثل همیشه تند و با دقت رانندگی میکرد .... تو کل راه تنها ازم ادرس پرسید همینوبس!انقدر تو فکر بودم که متوجه نشدم کی رسیدیمبا صدای اشوان به خودم اومدم : _ پیاده شو رسیدیم!سالن تقریبا مرکز شهر قرار داشت ... از ماشین پیاده شدم با همون نگاه اول چشمم به خاله لیالافتاد.... بیشتر از قبل استرس گرفتم ! خاله لیال یکی از فامیالی دورمون بود که از قضا زن عمویمژگانم میشد... همیشه از منو مژگان بدش میومد ... نمیدونم چرا ولی همیشه با ما بد بود! ..... مطمئنم امشبمکچلم میکنه ... با ترس به اشوان نزدیک شم ولی اون هیچ عکس المعلی نشون ندادو خونسرد بهجلوشخیره شد ... شروع کرد هر دومون به سمت در وورودی قدم زدن ... با رسیدن ما به در وورودیمیثمبرادر مژگان شروع کرد سالم و احوال پرسی کردن با ما!_ به ابجی سوگند! چطوری؟؟تبریک میگم !و خطاب به اشوان گفت :_ به شما تبریک میگم داداش!_ مرسی داداش میثم!اشوانم بر خالفه تصورم با لبخند جذابی تشکر کرد ... بهش نگاه کردمو اروم گفتم :_ من میرم تو زنونه!سرشو تکون داد ... میثم سمته بهم چشمک زدو گفت :_ نگران نباش ابجی شوهر پیشه خودمه!لبخند زدم وارد سالن زنونه شدم! خیلی از مهمونا اومده بود .... دوباره چشمم افتاد به خاله لیالواسه همین رامو کج کردم به سمت میزی که به جایگاه عروس نزدیک بود رفتم ..._ سالم دخترم خوش اومدی؟؟ برگشتم به صورت مهربونه مامانه مژگان چشم دوختم ..._ سالم خاله ممنون ! خوبین شما؟؟؟بغلش کردم ..._ االن که تو رو میبینم عالیم دلم واست تنگ شده بود دختر کجایی تو؟؟_ هستم خاله ... فقط ... فقط ...باز همون بغضه لعنتی باعث شد جملمو ببرم ...با دستش پشتم نوازش کرد و گفت :_ میدونم عزیزم ... میدونم....با صدای سوتو و دستی که اومد فهمیدیم عروس داماد وارد سالن شدن به سمتشون رفتیممژگان تا منو دید مثل این خلو چال پرید بغلم ..._ دختر دلم کلی واست تنگیده بود !!_ من همینطور مژی !!از بغلم بیرون اومدو شیطون گفت :_ ولی خودمونیما خب بهت ساخته دختر خوشگتر شدی خصوصا امشب !!قرمز شدم ...._ خفه بابا!!! ولی تو بی نظیر شدی ! به شوهرشم نگاه کردمو گفتم :_ اقاتونم خوش چهرست !لبخنده شیطونی زدو گفت :_ اقای شما دیدن داره!_ برو دختر برو همه مثل میخ واستادن بخاطر تو! بعد از کلی چرخیدنو سالم کردن به همه فکو فامیل باالخره سر جاشون نشستن ....صدای موزیک کل سالنو پر کرد ... بعد از چند دور رقصیدن عروس و داماد باالخره داماد به پقسمته مردونه رفتو منم شالمو از رو دوشم برداشتم ..._ به خانومه ستاره سهیل!! چطوری سوگند خانوم!!به صاحب صدا نگاه کردم ... این که خاله لیالست!!! به زور لبخند زدم گفتم :_ سالم خاله خوبین؟؟؟با با همون لحن گفت :_ عالیم تو چطوری؟؟؟؟ خوش میگذره دیگه؟؟؟لبخند زدمو با گیجی گفتم :_ از چه لحاظ؟؟؟_ شوهرتو میگم موندم چجوری جادوش کردی؟؟؟صدای مژگان منو از دسته این عجوزه نجات داد!!_ سوگند جونم نمیای با من برقصی؟؟؟_ چرا عزیزم میام!سریع با مژگان جیم شدم!!!!_ اووووووف دختر عجب زبونی داره !مژگان چشمکی بهم زدو گفت : _ بیخیال ابجی !کلی با مژگان تکی رقصیدم بعدشم با دختر خالهاشو چند تا از دوستاش ..... خالصش حسابیخسته شدم .... بعد از صرف شام یکمی دیگه مجلس ادامه پیدا کرد تو این فاصله کنار مژگان نشستمو یکمباهاشخلوت کردم:_ مژگانی؟؟؟_ جونم؟؟؟_ یادت قبال میگفتی دوست داری با یه ادمه پول دار ازدواج کنی؟؟با یه لبخند سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد ... ادامه دادم:_ بهش رسیدی؟؟؟بهم نگاه کردو گفت:_ بهتر از اون گیرم اومد چیزی که به تمامه پوالی دنیا نمی ارزه!با تعجب گفتم :_ چی؟؟؟_ عشق!!چشام غم گرفت این دقیقا همون چیزی بود که من ارزو میکردم در اینده بدستش بیارم اما حاال ..._ سوگند خوبی ابجی؟؟؟بهش نگاه کردمو با یه لبخنده زورکی گفتم :_ اره عزیزم!_ پس چرا انقد غمگینی؟؟؟ کو اون سوگندی که زمینو زمانو بهم میدوخت؟؟؟ هان؟؟؟ سوگیه منکجاست!!؟؟؟سرمو پایین انداختم .... جوابی نداشتم ..... خودمم نمیدونم به سرم چی اومده!!!!!_ خیلی دوست دارم شوهرتو ببینم مطمئنم سلیقه ی تو مثل همیشه عالیه!! تو دلم به این فکرش خندیدم ... اشوان همه چی داشت ... فقط منو دوست نداشت همینو بس!!!!از سالن خارج شدم همه ی اقایون منتظر همسراشون بودم فقط گمونم من بودم که دنبال شوهرممیگشتم!_ بریم؟؟؟با صداش شیش متر پریدم هوا!!! بعد از اینکه یکم نفس گرفتم اروم گفتم :_ بریم !_ سوگندی معرفی نمیکنی؟؟؟به چهره ی شیطونو و خندونه مژگان خیره شدم .... با یه لبخند به اشوان اشاره کردمو گفتم :_ همسرم !اشوان یه لبخنده جذاب زدو باز با همون لحنه مغرورش گفت:_ تبریک میگم!مژگانم لبخندی زدو گفت :_ ممنونم منم به شما تبریک میگم ... سوگند خیلی از شما تعریف میکنه!!کی ؟؟؟ من؟؟؟؟ بمیری مژگان!!!الکی چی بلغور میکنی!!! اشوان نگاهی بهم کرد که دوست داشتمهمونموقع زمین دهن باز کنه و من برم توش!! شوهر مژگان جلو اومدو شروع کرد با اشوان گپ زدنداشتم بهحرفاشونو گوش میکردم که با اشاره ی خاله لیال از سر احترام به سمتش رفتم ..._ بله خاله؟؟؟؟_ میدونی خیلی دلم سوخت حیف شد!!با تعجب گفتم :_ چی؟؟؟ تند گفت :_ چی نه کی!! شوهرتو میگم باید با یه نفر ازدواج میکرد که لیاقتشو داشته باشه نه ادمی مثل تو!وبا دست به من اشاره کرد ... دلم میخواست تا میخورد بزنمش!!!_ یه نفر مثل شیده!!شیده دخترش بود یه دختر جلفو سبک که همیشه خودشو تو جمع پسرا جا میکرد برای اینکهنشون بده ادمهپایه ایه!!!_ میدونم واسه چی باهات ازدواج کرده!!! مطمئنا اصال واسش مهم نیستی!! سوگند جون باید بگمشوهرتاصال به خودت نمیاد!!!با اینکه بخاطر یه بغض تو گلوم نمیتونستم حرف بزنم ولی بازم به زور گفتم :_ میشه بگی چرا؟؟؟؟خیلی ریلکس گفت :_ از نظر طبقاتی عزیزم ... نکنه یادت رفته تو دختر همون رانندگی تاکسی هستی که به سختیاجاره خونشو میدادو شوهرت پسر یه تاجر معروف که همه میشناسنش!!!! پدر تو کجا پدر اون کجا !! واقعا براشمتاسفم !!_ من اینجوری فکر نمیکنم !این صدای اشوان بود ... برگشتم از بودنش پشت سرم مطمئن شدم .. اره خودش بود باز بهسمت خاله برگشتم... حسابی هول کره بود ... با من من گفت :_ س...سالم اقا ... اشوان ... جوابه سالمی از اشوان نشنیدم فقط بعد از چند لحظه با همون لحن خونسرد همیشش گفت:_ مهم تر از سطح اقتصای سطح فرهنگ طرفه! من ترجیح میدم طرفم از نظر فرهنگی باال باشه تااقتصادیکه خوشبختانه همسر عزیزم این صفتو داره ! چیزی که من تو شما و دخترتون ندیدم!!یعنی حال کردما !!!! دلم میخواست بپرم بغلش بوسش کنم! با دستش که دور کمرم حلقه شد مثلچوبسیخ شدم ....._ بریم عزیزم؟؟؟این با منه؟!؟!؟ برای اینکه این نمایش تکمیل شه لبخند زدمو گفتم :_ بریم !و به همراه اشوان از چهره ی بهت زده ی خاله لیال فاصله گرفتیم!!!! با اینکه خیلی دلم خنک شدهبود ولیبازم نمیتونستم حرفای خاله لیال رو هضم کنم واسه همین تا سوار ماشین شدیم بی صدا شروعکردم بهاشک ریختن میدونستم فقط اینجوریه که میتونم اروم بشم .....توی تموم راه سعی میکرد اشوان حال زارمو نبینه ... فقط از پنجره بیرونو نگاه میکردمو اروم اشکمیریختم ...خدا جووونم شاید نباید بگم ولی تو دنیات خیلیا دلمو شکوندن ... خیلیا .... هیچ وقت طعمه محبتهواقعی رونچشیدم ... دلم به اینده خوش بود که اونم ...اشوان ماشینو نگه داشت ... یعنی رسیده بودیم ؟؟ بیشتر به اطرافم نگاه کردم ... اینجا که خونهنبود ..._ ببینمت! صدای اشوان باعث شد به خودم بیام ... دلم نمیخواست ضعفمو ببینه ... دلم نمیخواست چهره یگریونمو ببینه!کاش منم میتونستم مثل بقیه توی شرایطه سخت گریه نکنم ..._ با توام!! برگرد ببینمت !!انقدر محکم حرفشو زد که نا خداگاه اروم به سمتش برگشتم ... ولی به چشماش نگاه نکردم ... سکوته سنگینی بود ... نه اون حرفی میزد ... نه من ... اون داشت منو با نگاهش ذوب میکردو منکالفهاز نگاه کردن به دکمه ی پیرهنش!!_ همیشه انقدر بی صدا گریه میکنی؟؟؟این حالش خوبه ؟؟؟ چرا این سوالو ازم پرسید؟؟؟؟ جوابشو با سر دادم ..._ عوارضشم که میدونی؟؟؟؟با تعجب از سوالش تنها به عالمته منفی سر تکون دادم ... باز بی اختیار اشکا در اومد .... که با صدای کوبیده شدن دستش رو فرمونو صدای عصبیش به خودم اومد ..._ ال مصب من که ازت طرفداری کردم دیگه چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟فقط سکوت کردم که باز با همون لحن گفت :_ به من نگاه کن ...نداشتم جراته همچین کاری .... خودش با دست چونمو گرفتو سرمو باال اوورد ... زل زدم توچشماش،چشمایی که همیشه با دیدنشون قلبم میریخت ...
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.