تبلیغات
لبـخند تو ... - رمان اگه بدونی 10
اما همون مرد دیکتاتور صفت با من بهترین رفتارو کرد طوری که بعضیا وقتا به این که یه خون
بسم شک میکردم
و یادم میرفت که االن برای چی اونجام ! با این که حق داشت هر بالیی میخواست سرم بیاره اما
برعکس توی
تمام این مدت به من که رسما زنش بودم دست درازی نکرد ! حتی توی تمام مدت حامیم بود سر
پناهم بود
از شوهر بودن کوچکترین کوتاهی برام نکرد ... شاید بهتره بگم این حقم نبود ! این حقم نبود که
انقدر خوب باهام
رفتار شه !! حقم نبود که اشوان بهم محبت کنه!! میبینی بابا تو بزرگترمی اما این به این معنا نیست
که
خیلی راه ها رو درست تشخیص میدی ! خیلی چیزا رو میدونی یا حس میکنی ! خیلی وقتا یه بچه با
تمومه بچگیش 
میتونه بهترین و درست ترین راهو برای زندگیشو برای خوشجال بودن اطرافیانش تشخیص بده ! 
سوگندی
که االن رو به روت واستاده حقش نبود که االن بهترین لباس تنش باشه حقش نبود بهترین جاها
بره بهترین
چیزا رو بخوره !! اگه شوهر من مرد بدی بود االن باید به چشمای کبودم نگاه میکردی به بدنه
ضعیف و الغرش
نگاه میکردی نه سوگند سر حالی که االن اینجا واستاده .....
انقدر گریه کرده بودم که دیگه نه صدام نه چشمام همراهیم نمیکرد ....
چهره ی بابا تغییر کرده بود ! حالتی مثل پشیمونی ...دستای مامان باز دورم حلقه شد ...
_ اروم باش دخترم ! بیا بشین یکم برات اب بیارم ...
نمیخواستم بشینم میخواستم برگردم خونه ی خودم اما پاهام نمیکشید برای همین اروم روی
صندلی نشستم !
با صدای تلفن همرام و دیدن اسم هلیا حالم عوض شدو جواب دادم:
_ سالم هلیا!
صدای گریون هلیا پچید تو گوشم ...
_ سوگند ...
از ترس بلند شدمو گفتم :
_ هلیا ؟!؟چی شده؟!! اتفاقی افتاده ؟!؟
باز با همون لحن جواب داد :
- سوگند ... اشوان ...
قلبم پایین ریخت ... بی اراده زمزمه کردم "یا خدا"
با گریه گفتم : 

_ اشوان چی هلیا ؟!؟ حرف بزن!!
انگار هلیا نتونست ادامه بده .. چون سعید تلفن رو ازش گرفت ...
_ الو سوگند خانوم ... اروم باشید ... چیزی نیست فقط .. فقط اشوان تصادف کرده !
داغی اشکو رو گونم حس میکردم ... چرا این حرفو زدم خودمم نمیدونم ؟!
_ زندست؟!
مکث کرد ... خدایا ....
سعید _ هنوز هیچی معلوم نیست !
دیگه نمیتونستم نفس بکشم ... دلم میخواست صداش بزنم بگم اشـــــــــــــــــــوان تا
باز جواب بده جانم !
دلم اغوششو میخواد!! امکان نداره ... اشوان ... سرم داره میچرخه ... صدای نگرانه مامان و بابا رو
میشنوم
اما انگار الل شدم ... چشمام تار شده ... پاهام سست شده ..... دیگه چیزی نمیفهمم ...
**********************************
_ سوگند .... دخترم ...
صدا ها واضح نیستن ! سعی میکنم چشمامو باز کنم ...با فکر اینکه تمام اون اتفاقا یه کابوس
بیشتر نبوده ! یکم میگذره تا به نور عادت کنم و باالخره تصویر صورت مامان برام واضح میشه !
_ عزیزم خوبی؟!؟
خوب نبودم ... اصال خوب نبودم ...با بغض گفتم :
_ مامان... اشوان؟!
زد زیر گریه .... نه!! از تخت پاشدمو با حالی که دست خودم نبود گفتم ...
_ مامان خواهش میکنم ... گریه نکن ...گریه نکن ... بگو زندست ... بگو هنوز هست ... بگو
شوهرم 
نمرده ....
صدام تو هق هقم گم شده ...
_ چرا گریه میکنی .... اشوان من کجاست ؟! .... 
مامان دیستشو برای خوابوندنم دراز کرد ...
_ اروم باش دخترم اروم باش ... چیزی نشده ... اروم باش ...
برای بلند شدن تقال کردم ..
_ من باید برم .. برم خونه خودم پیش شوهرم .... 
_ سوگندم عزیزکم اروم باش بابات با اقا سعید رفته ! هنوز که چیزی معلوم نیست ...
ترسم از گریه هاش بود ... ترسم از این بی تابیش بود ... شاید اتفاقی الفتاده بود که نمیخواستن
به من بگن .... خیلی بی اراده توی دلم صداش زدم ... اشوان ! ...ولی دیگه جوابمو نمیداد ... دیگه
صداش نمیشد اروم کننده ی وجودم ....
باز بی حال روی تخت افتادم ... دلم میخوست با سرعت برمو دنبالش بگردم اما انگار فلج شده
بودم هیچی رو حس نمیکردم ... حتی پاهامو ..
با صدای تلفن حرف زدن مامان چشمام باز شد ... خیلی اروم حرف میزد انگار نمیخواست من
بفهمم
با کی مکالمه میکنه ... با زحمت خودمو به نزدیکی در اتاق رسوندم تا صداشو بهتر بشنوم ...
داشت گریه میکرد ...
- تو مطمئنی؟!؟
......................_
_ یا امام هشتم ...
قلبم ریخت .. مامان با گریه گفت : 
_ به این دختر چی بگم! داره مثل ابر بهار پرپر میشه بچم !!
........_
_ سوگندم دووم نمیاره!! 
سرم داشت گیج میرفت .. معنی این حرفا چی بود ؟!؟
مکالمه قطع شد.... با گریه از اتاق بیرون اومدم ...
- مامان چی شده؟!؟
با تعجب و ترس بهم نگاه کردو گفت :
_ هیچی عزیزم اروم باش!!
دست خودم نبود فقط همراه گریه جیغ میردم ...
_ تو رو خدا بهم دوروغ نگو !!! خستم ... بگو.. بگو چی شده !! اشوان کجاست چه بالیی سرش
اومده!!!؟؟
_ سوگندم عزیزکم اروم باش ...
روی زمین زانو زدمو با زج گفتم :
_ مامان تو رو خدا .. توروخدا حرف بزن !! بهم بگو ندونستنش بیشتر داغونم میکنه!!
انگار دردمو فهمید مگه نه اینکه یه مادر حس بچشو میفهمه !!
_ میگم بهت ولی اروم باش .. اروم باش .. قول بده اروم باشی باشه ؟!
نمیدونستم میتونم اروم باشم یا نه ولی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...
چشمام به لبش بود تا تکون بخوره ...
_ ماشینه اشوانو... پیدا کردن .... البته ...سو ...سو..سوخته !
چشمام گرد شد و با تکلم گفتم :
_ ا..شوا..ن چی ...؟! سا..سالمه؟! 

مامان نفس گرفتو با بغض گفت :
_ یه ...جنازه سوخته توی ماشین پیدا کردن ...احتمال میدن ... ...
اشوان باشه ...
دنیا خراب شد رو سرم .... بی حس بودنو حس میکردم ... این یه کابوسه ... یه کابوسه وحشتناک
..
این یه اشتباه .... اشوانه من زندست ... نفس میکشه ... اون نسوخته !! نه نسوخته !!.... 
اشوانم زندست ... من چرا اینجوری شدم ... چرا هیچی برام واضح نیست ؟!؟چرا همه چیز داره
تاریک میشه ... داره تیره میشه !؟؟؟ انگار دارم میرم تو یه دنیای دیگه .... تو دنیای که بوی عطر
اشوان بودنشو اثبات میکنه!
می دونم محاله با تو بودنو به تو رسیدن
می دونم که خیلی سخته دیگه خوابتو ندیدن
"همه چی برام مثل یه داستان مرور میشه! بی رحمیاش ... شرطش برای ازادی پدرم ... حمایتش
... غیرتش ..."
رفتنت مثل یه کابوس
زندگیم مثل یه خوابه
"اغوشش .. گرمایی که حس ارامشو بهم میداد وقتی بی پناه بودم
" !!
تو کویر ارزوهام تو رو داشتن یه سرابه ..... یه سرابه
"کل کالش ... اذیت کردناش ! اخم کردناش .. عصبی شدناش
خندیدناش .. مهربون شدناش !"
رفتنی میره یه روزی من از اول می دونستم
کاش نمی شدم خرابت 
کاش می شد کاش می تونستم
"تصور تن صدای مردونه و گرمش ... 
)_ اشوان ؟!
نگام کرد و خونسرد گفت :
_ چیه غریبه!؟
با این حرفش اونم تو اون موقعیت نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ! 
_ من میترسم !!
باز با همون لحن گفت :
_ چه خوب ! حاال به من چه؟!
با ترس گفتم :
_ اگه بیوفتیم میمیریم؟!؟!
لبخنده خاصی زد و گفت :
_ تو اره ولی من نه!!
اب دهنمو قورت دادم سعی کردم کوچکترین تکونی نخورم ...
_ چرا تو نه؟!
باز ریلکس گفت :
- چون غریبه جون من از بچگی باشگاه میرفتم بدنم اماده ی ضربست اما تو به محض اینکه
بیوفتی
به دو قسمت مساوی تقسیم میشی!!
با این حرفش خیلی سریع بهش چسبیدمو محکم بازوشو گرفتم ! از این کارم خندش گرفت و
گفت : 
_ غریبه زشته که منو اینجوری بغل کردی!!! 
با بغض گفتم :
_ اشوان اذیت نکن میترسم!!
دستاشو دور پیچید و شد محافظ وجودم!!! اغوشش از هر حفاظی
امن تر بود !!
_ تو چرا انقدر ترسویی اخه!!
با ترس بهش نگاه کردم که گفت :
_ وقتی من اینجام یعنی دلیلی واسه ترس وجود نداره اینو یه جوری به خودت حالی کن!! (" اشک
میریختم اما بی حی و بی صدا ...
"منه بی پناه بدون تو چیکار کنم ؟! دیگه کی دلیله ارامشم باشه ؟!
دیگه اغوشه که پناهم باشه تکیه گاهم باشه !!"
چشمامو باز کردمو سعی کردم موقیعتمو درک کنم ... بیمارستان بودم .. روی تخت ! چه اتفاقی
افتاده بود ؟!
حرفای مامان برام تداعی شد .."_ یه ...جنازه سوخته توی ماشین پیدا کردن ...احتمال
میدن ... ...اشوان باشه ..." !! انقدر گریه کرده بودم که چشمام دیگه هیچ
ابی برای ریختن نداشت ! خواستم از روی تخت پایین بیام که با سوزش
چیزی توی دستم برگشتمو چشمم به سرمه توی دستم افتاد ! لعنتی!
دو تا دستمو روی کل صورتم گذاشتمو چشمامو به هم فشار دادم ...
با صدای بغض داری که بیشتر دلم ازرده میکرد اروم گفتم:
_ اشوان؟! ... کجایی؟؟! ... کجایی لعنتی من!؟!؟ چجوری ادامه بدم !؟
بدون تو بدونه حمایتت ! ... یعنی دیگه نیستی؟! .. پس من چی؟! 
من چجوری زندگی کنم بدونه تو ؟!؟ ... خدایا ... چرا زندگی من فقط
پستی داره ... چرا رنگ خوش نداره !؟؟ دلم می خواد تا فردا صبح
انقدر اسمتو تکرار کنم که بیهوش شم ... انقدر اسمتو تکرار کنم تا باالخره
جوابمو بدی!؟ تا اخر صداتو بشنوم ! دلم برای صداتم تنگ شده ...
اشوان ... اشوان ...اشوان ..اشوان ..اشوان ..اشوان .... بغضم شکست
شروع کردم به اشک ریختن ... اشوان ... اشوان ........ 
انقدر تکرار کردم که با هق هق سرمو توی بالشتم فرو کردمو سعی
کردم خفه داد بزنم ! اشـــــــــــــــــــــــ ـــــــوان .... 
اشـــــــــــــــــــــــ ـــوان ..
_ جونم عشقم؟!
حالتم تغییر کرد ... داشتم خواب میدیم .. تن صدای خودش بود .. از برگشتن
به سمتش میترسیدم ... میترسیدم از این که خیال باشه .... توهوم باشه ...
رویا باشه !
_ نمیخوای برگردی ببینمت خانومم؟!
اشوان .. خودش بود ... خدایا ... یعنی میشه ... اروم سرمو از روی
بالشت برداشتمو سرمو با شک چرخوندم به سمت صدا ....
خودش بود ... خود خود خودش ... همون نگاه ... همون چشما.. همون
صورت ... دقیقا خود اشوان ! خود شوهرم ! فقط یه چیزی با همیشه
فرق میکرد ... دستش بسته بود و از گردنش اویزون بود ! یه زخم خیلی
کوچیکم روی صورتش بود ... داشت میومد به سمتم با همون لبخنده جذاب 

همیشگیش ... بلند شدمو برای رفتن به سمتش قدم برداشتم که باز دستم
سوخت ... لعنت به این سرم !! چشمامو از سوزش دستم بستم که دست
گرم کسی روی صورتم فرود اومد .... چشمامو باز کردمو اشوانو تو کمترین
فاصله از خودم دیدم ! همونطور که صورتمو اروم نوازش میکرد گفت :
- چرا اینکارو با خودت میکنی سوگندم؟!
باور نداشتم .. شاید خودش نبود .. شاید داشتم فقط تصور میکردم ...
دستمو بلند کردمو به سمت صورتش بردم و لمسش کردم .... واقعی بود
خودش بود ... نه روحش ... با صدای ارومی گفتم :
_ بزن تو صورتم !
چشماش گرد شد ... شاید منظورمو نفهمید ..
_ چیکار کنم؟!؟!؟
- بزن تو صورتم تا بفهمم خواب نیستم ....
اشکام سرازیر شدن ...
- نه نه اصال نزن ... حتی اگه خواب باشه نمیخوام بیدار شم ... میخوام
تا اخر عمرمم بخوابم ..
با شدت گریه میکردم ... برعکس همیشه با صدا ... خیلی نگذشت که
وارد یه جای اشنا شدم .. اغوش امنش ! مکان همیشگیشم برای رسیدن به
ارامش! بوسه ی ارومی که روی سرم زد و فشاری که به تمومه وجودم داد
زندگی رو بهم بخشید ... 
_ خواب نیستی عزیزکم ! خواب نیستی فسقلی من ! دیگه هیچوقت تنهات
نمیذارم قول میدم ! میشم غالم حلقه به گوشت عروسکم! گریه نکن 

بیشتر از این داغونم نکن ! 
هق هق میکردم بوی عطرشو با ولع می بوییدم ! 
_ خانوم کوچولو ی من قرار شد اشک نریزی مگه قرارمون این نبود!؟
با مشتم گوشه پیراهن مردونشو گرفتمو با صدای خس داری گفتم :
_ گفتن .. گف..تن ..تو ..تو مردی...سو..سوختی! 
_ نه عزیزم .. نه زندگیم . نه خانومم ... زندم ... اشوانت پیشته ! تنهات نذاشتم سوگند من کنارتم
!
قرارمون این شد دیگه گریه نکنی ؟! مگه نه مگه نه خانومم ؟!
اروم بودم .. خیلی اروم تر از قبل فقط دلم نمیخواست از اغوشش بیرون بیام ...
****** **************************************************
یک ماه بعد ...
هلیا- باید بگم ارایشو موهاتون شبیه هم نباشه دعواتون شه!!
شادی- اره خوب اگه شبیه من شه گیساشو میکنم !!
هلیا- جرعت داری دست بزن اشوانو که میشناسی رو سوگند چه وحشتناک حساسه!!
شادی - به عشقم میگم حالشو بگیره!!
من - اوهو ! عشقم!؟
هلیا خندید و گفت :
_ ولی من هنوز موندم شما دوتا جونور چجوری مخای دوتا داداشو زدید!!
شادی دستشو دور گردنم انداختو گفت :
_ باوو به ما میگن گندی!!
هلیا ابروهاش باال دادو گفت : 

_ گندی؟!؟!
شادی - اره دیگه اخر اسمه خودمو خودشه !!
اینبار منم زد زیر خنده!
_ الل نمیری شادی!
_ هلیا بدویین برین دیر شد خیر سرتون امشب عرسیتونه ها !
شادی - میریم حاال وقت هست!!
هولش دادم به طرف سالن ارایش ...
_ برو گه دیر شد !
هموجور که به جل میرفت برگشتو به هلیا گفت :
_ به عشقم بگو دوستش دارم!!
باز منو هلیا از حرف خندیدیم ..
_ببند شادی!!
***********
با دیدن چهره ی خودم با اون ارایش ملیحو لباسه سفید شوکه شدم تغیر عجیبی بود ! بدون اقرار
خیلی قشنگ شده بودم ! بی تاب بودم برای دیدنه شادی دلم میخواست بیبنم اون چه طور شد !!با
اومدن صداش به سمتش برگشتم !
_ وای سوگی من نگاه!!
نگاه به صورته ملوسو لباس سفیدش انداختم حقیقتا زیبا شده بود !
_ دختر ترکوندی!
شادی - تو یکی خفه شو که شدی عین عروسک !! ای کاش من اشوان بودم!!
خندیدمو گفتم : 

_ شادی خفه !!
هلیا - وایی!! این دوتا رو !! چه جیگرایی!! ای جان!!
هر دومون به سمت هلیا برگشتیم و لبخند زدیم !! هم زمان با شادی گفتم :
_ تو هم خوشگل شدی خانوم!
هلیا چشمک زد و گفت :
_ فدا دوتاتونم! بدویین اقاهاتون اومدن دنبالتون !!
استرسه خاصی داشتم ! برای دیدنش برای دیدنم !برای بوییدن عطرش !! چقدر این لحظه برام
ارامش بخشو قشنگ بود! مرور کردنه تمامه صحنه های زندگیم از زمانه ورود اشوان
بهش برام لذت بخش بود ... همه چیز چقدر قشنگ درست شد انگار خدا همه چیزو برام منظم
کرد ! یه زندگی پر از خوشبختی! ... این که اشوان اون جسد سوخته نبود .. این که
ته این قصه جدایی نبود ... اینا هه برای من به معنای خوشبختیه!
از زبون اشوان ...
با وورودش زندگیمو تغییر داد!! یه دختر کوچولوی فسقلی شد تکیه گاهم ! شد همدم این قلب که
همه بهش میگفتن سنگی برابرش تبدیل شد به نرم ترین دل دنیا!! حتی دیدن یه
قطر اشکش دنیامو بهم میریخت ... مگه میشد ولش کنم ! اون فقط فقط مال خودمه! زندگیمخه! 
حاال دیگه اشوان مغرور نفسش به نفس این دختر کوچولو بنده! 
از زبون سوگند ..
_ خدایا میدونم اینم شروع یه زندگی که توش پر از پستی بلندی اما قول میدم بجنگم با سختی
در کنار اشوان بخاطر اشون بخاطر آیندمون!
از زبون اشوان ....
_ خدایا کی گفته مشکل نیست ؟! هست زیادم هست اما میجنگم بخاطر سوگند بخاطر
زندگیمون!! 
از زبون سوگند ...
_ اگه بدونی چقدر دوستش دارم !
از زبون اشوان ..
_ اگه بدونی چقدر دوستش دارم !
در ارایشگاه باز شدو رو به روم واستاد ...با یه لباس سفید ! بی نظیر شده بود بیشتر ازهمیشه! 
کاش میتونستم همونجا بغلش کنمو محکم فشارش بدم!
از زبون سوگند ...
_ رو به روم بود با یه کت شلوار مشکی!! جذاب تر از همیشه شده بود مرد زندگی من!
چشمای شیطونو جذابش وجودمو می پایید! صداش پیچید تو گوشم:
_ تو منو دیوونه میکنی دختر! خیلی میخوامت ! حیف که اینجا جاش نیست حیف!! ....خیلی دوست
دارم حتی بیشتر از خیلی ! خوشگل شدی خیلی خانومم!!
با خجالت گفتم :
_ تو هم خیلی جذاب شدی !
بیشتر لپام سرخ شد ...
_ منم خیلی دوست دارم خیلی! 
با صدای خنده ی شادی و اشکان به سمتشون برگشتمو نا خداگاه لبخند زدم... سرنوشته سروشم
ازدواج با دخترداییش شد از اینکه خوشبخت شدخوشحال بودم !!همه چیز عالی بود عالی!!
_ بریم عشقم؟!
بهش نگاه کردم بالخند گفتم :
_بریم عزیزم!
*********************
متن آهنگ دوست دارم از میثم ابراهیمی 
امروز پر از شوق چشمای من
با تو ، پر از عشقه روزای من
نبض من داره با نفسات میزنه
قلب من تو هر تپش صدات میزنه
چشم من، پر از برق نگاه توئه
قلب من، همیشه چشم براه توئه
دوست دارم ، خیلی دلم تنگه برات
جونم بسته به اون چشات
میمیرم واسه خنده هات،دوست دارم
دوست دارم ، تورو حتی بیشتر از خودم
میمیرم دور شم ازت یکم
من تا دیدم عاشقت شدم ، دوست دارم
************************
"پایان" 
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.