تبلیغات
❤✿لبـخند تو...✿❤ - رمان اگه بدونی 1
باورم نمیشه!! چرا اینجوری شد؟؟ چرا یدفعه همه چی بهم ریخت؟؟؟ چرا انقدر زود همه چیخراب شد؟؟
باور کردن این که االن پدرم مکوم به اعدامه برام خیلی سخته!!..... اونم به جرم قتل!! پدر منازارش به یه مورچه هم نمیرسید چه برسه به یه ادم!! .... هنوزم نمیدونم رابطه ی پدر من که یهراننده تاکسی ساده بود با شاهین جهانبخش ، یه ادمه تیلیاردر چی میتونست باشه؟؟ .......توی تمام این مدت منو مادرم به هر دری زدیم که سر و ته این قضیه رو بفهمیم ، نتیجه اینگرفتیم.......دیگه واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم!؟من مادرم تنها و بیکس توی این شهر بزرگ....... انقدر بیکس بودیم که حتی یه فامیلم برایاینجور وقتا نداشتیم ..... با این که کوه درد بودم ولی برای دلگرمی مامانمم که شده بود خودموکنترل میکردم ..... بغضی که تمام روز توی گلوم جمع میشه ...شبا توی تختخوابم میشکنه و راهتنفسمو باز میکنه ...... دیگه هیچ راهی نمونده که نرفته باشیم جز یه راه ....... اونم گرفتن رضایته! اما اینم نمیشه ما که پولی نداریم ... حتی خونمونم اجارست .....اگرم بتونیم جور کنیم بازم یه مشکل وجود داره ...... این خانواده انقدر پول دارن که یه میلیاردبراشون پول خورده ...... وای خدا دارم دیوونه میشم!!!!چقدر خستم .... از این همه پستی بلندی های زندگی که داره خوردم میکنه ... از این همه مشکالتکه روی دوشم تلمبار شده ........ تنها نور امیدم حرفه اقای سعیدی ) وکیل پدرم( بود ..... سعیکردم باز حرفشو به یاد بیارم...." پسر دوم اقای جهانبخش فردا میرسن ایران .... اگه بتونین از ایشون رضایت بگیرید پدرتونازاد میشه" تا اونجا که از وکیل پدرم شنیدم جهانبخش دو تا پسر داره .... پسر بزرگش به اسمهاشکانه که ظاهرا رابطه ی خوبی با پدرش نداشته .... حتی حاظر نشد برای مراسم ختمه پدرش بهایران بیاد..... ولی برعکس اون برادر کوچکترش یعنی اشوان فوق الهاده پدرشو دوست داشته...... و وقتی خبر مرگ پدرشو میفهمه حسابی عصبانی میشه و این یعنی.... خوشا به حال ما ..... بدبخت بودیم بدبخت ترم شدیم .... حاال کلی باید از این اقا خواهش کنیم ..... اما بازم ارزششوداشت .... موضوع سر زندگی عزیز ترین کسمه ... یعنی پدرم ...با این که امکانش خیلی کمه اما بازم امیدوارم ...... بازم دلم به خدا گرمه ....................._ سوگند .... سوگند .. کجایی؟؟این صدای خسته ی مامانم بود که مثل همیشه داشت بلند بلند صدام میزد جواب دادم:_ بله مامان جان تو اتاقم ....بعد از چند لحظه در اتاق باز شد .... چهره ی مامانم خسته تر از همیشه رو به روم قرار گرفت:_ سوگند مادر یادت نره فردا حتما برو به دیدن پسر اقای جهانبخش .....سرشو انداخت پایین و ارام زمزمه کرد:_ این اخرین امیدمونه!!لبخنده بی جونی برای دلگرمیش زدم و مثل خودش اروم گفتم:_ باشه مامانی میرم .... نگران نباش !! تو رو خدا انقدر غصه نخور ایشاال رضایت میده...._ باشه سعی میکنم .... تو هم بگیر بخواب صبح باید زود بیدار شی ....شب بخیر .._ شب بخیر عزیزم ....از اتاق خارج شد.... و منو با یه دنیا فکر خیال رها کرد ..... دلم خیلی گرفته بود ... احتیاج داشتم بایکی حرف بزنم ... یاد الله افتادم .. بهترین و صمیمی ترین دوستم ... گوشیمو برداشتم و بهگوشیش زنگ زدم..بعد از چند بوق متوالی برداشت..._ به سالم دوستم خوفی؟؟_ سالم الله ... خوبم ممنون ... تو چطوری؟_ وقتی با تو حرف میزنم عالی!.. حاال چه خبر ؟ مامانت چطوره ؟؟ از بابات خبر داری؟؟_ مامان که داغون .... بابامم که خیلی شکسته شده الله...._ الهی بمیرم .... راستی رضایت چی شد ... تونستید کاری کنید؟؟_ هنوز که چیزی معلوم نیست ... فردا میرم با پسرش حرف بزنم ... دعا کن رضایت بده الله..._ ایشاال همه چی درست میشه عزیزم غصه نخور .... راستی فردا میخوای بری میگم سروشمباهات بیاد._ نه نه ... اصال ..._ چرا گلم ؟ اون یه جورایی نامزدت میشه باید تو این شرایط کنارت باشه!_ نه الله ... ازت خواهش میکنم چیزی بهش نگو ؟ میخوام فردا تنها برم .... قول بده که چیزیبهش نمیگی؟؟الله نفسشو با کالفگی بیرون داد و گفت:_ باشه خانوم لجباز!_ناراحت نشو ! اینجوری بهتر..._ باشه عزیزم درکت میکنم ..._ مرسی ... دیگه بهتر بری بخوابی شب بخیر.._ شب تو هم بخیر ..... به مامانت سالم برسون ..._ حتما تو هم همینطور..._اگر مشکلی هم پیش اومد به منو سروش اطالع بده..._ باشه عزیزم ... خدافظخدافظ_تماسوقطع کردم و به امید فردا سرمو روی بالش فشوردم.... مثل همیشه قبل از اینکه بیهوش شمتمام اشکامو به بالشتم هدیه دادم..... و یکم اروم شدم....با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم .... ساعت تقریبا هشت بود ... اگرچه دلکندن از رختخواب برام خیلی سخت بود ولی بازم خودمو ازش جدا کردم .... بعد از شستندست و صورتم و خوردن یه صبحونه ی مختصر اماده رفتن شدم ..... داشتم بند کتونیمو میبستمکه مامان اومد جلوی در و همونطور که به در تکیه داده بود گفت:_ میخوای باهات بیام؟؟_ نه مامانی الزم نیست خودم میرم.. _ سوگند مامان سعی خودتو بکن این دیگه اخرین راهمونه...گونشو بوسیدم و گفتم:_ نگران نباش عزیزم همه چی درست میشه ...._ ایشاال...با سرعت از خونه خارج شدم و به سمت خیابون رفتم و یه تاکسی گرفتم ... اردرسو به تاکسیدادم.جایی که قرار بود برم خونه ی خوده جهانبخش بود ... احتمال میدادم وقتی بیاد ایران میره خونهی پدرش ..... خونه طرفای تجریش بود ... حدود نیم ساعت بعد رسیدم .....همونجور که شنیده بودم از ساختمون خونشون معلوم بود که از این خر پوالن ... نمیدونم از دیدناون خونه ی بزرگ ترسیدم یا از این که قرار با یه هیوال به نام اشوان جهانبخش رو به رو بشم!!!!با قدمای سست به سمت در ورودی رفتم .... در تب و تاب بودم که زنگو بزنم یا نه ؟! اونقدر اینپا اون پا کردم که در حیاط یه دفعه خودش باز شد.......یه پسر حدودا بیست و خورده ای ساله باچهره ای که گیرایی عجیبی داشت رو به روم قرار گرفت ..... قدش حدودا صد و نودو بود... هیکلش فوق العاده رو فرم یکمی پر که نظر هر دختری رو به خودش جلب میکرد با چشما و موهای مشکی که واقعا گیرایی عجیبی داشت ....دستی که کنار چشمام تکون خورد منو از دنیا یخواب خیال در اوورد بعد هم صدای زیبای مردونش که توی گوشم پیچید حواسه منو سر جاشاوورد:_ حالتون خوبه خانوم؟؟دستپاچه گفتم:_ هان.... ب....بله ..._ میتونم کمکتون کنم؟؟بی مقدمه گفتم: شما اقای اشوان جهانبخش هستید؟؟مشکوک نگاهم کرد و بعد جواب داد:_ بله خودم هستم....اما شما منو از کجا میشناسین؟؟میترسیدم از گفتنش اما به خودم نهیب زدم که اون هیچ کاری نمیتونهبکنه ... برای همین گفتم:_ من صبوری هستمیه لحظه ساکت شد ولی بعد پوز خندی زد و گفت:_ ا.... واقعا من فکر میکردم خانوم صبوری حداقل پنجاه و شصتو داشته باشن ...داشت مسخرم میکرد .... عصبانی شدم اما با کنترل خودم گفتم:_ من دختر اقای صبوری هستم.نمیدونم چرا ولی یه دفعه زد زیر خنده .... همونجور که دستاشو تو جیب شلوارش میکرد جواب داد:_ از دیدنت خوشوقتم خانوم صبوری!از طرز برخوردش خشکم زد سرمو باال گرفتم که چشمای به خون نشستش دلمو لرزوند با لحنترسناکی ادامه داد:_ دختر قاتل پدرم !!!چشمام پر از اشک شد ... با صدای لرزونی گفتم:_ بخدا بابای من پدر شما رو نکشته اون ازارش به یه مورچه هم نمیرسه!! باور کنید اون بیتقصیر!با صدای وحشتناکی فریاد زد:_ خفه شو عوضی ! از جلوی چشام گم شو تا یه بالیی سرت نیاوردم .....بازم اصرار کردم : رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 7 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ ازتون خواهش میکنم اقای جهانبخش ..... همونطور که پدر شما براتون عزیز بود منم پدرمودوست دارم ، تو رو خدا اونو از من نگیرید .... ازتون خواهش میکنم...با حرکت خشنی به سمتم اومد خواستم برم عقب که محکم بازومو گرفت و عصبی سرم داد زد:_ ببین جوجه تا یه پشیمونی به بار نیاوردم راتو بگیر برو وگرنه بد میبینی ....مثل یه تیکه اشغال پرتم کرد گوشه خیابون .... با صدای در حیاط فهمیدم که رفته تو ..... از ته دلمداد زدم : خدا....... دیگه چی کار کنم ..... از زمین خودمو کندم و جلوی در حیاط خونشون نشستم.... نمی تونستمبشینمو مامانمو نا امید ببینم نمیتونستم به مرگ پدرم ...عزیز ترین کسم فکر کنم..... نه .... هر جورشد باید رضایت بگیرم ...... تقریبا نیم ساعتی اونجا نشستم ... اما این سنگ دل بیرون نیومد ..... دیگه داشتم نا امید میشدم که در حیاط باز شد ....... با حرکت در بوی خوشبوی عطرش همراه باباد بخش شد ... با دیدن من پوز خند مسخره ای زد و گفت:_ هنوز که اینجایی کوچولو!_ اقای جهانبخش تو رو..........نذاشت حرفم تموم شه ....._ خفه شو .... فقط خفه شو نمیخوام صداتو بشنوم .... قرارمون تا دادگاه !دیگه واقعا داشتم گریه میکردم:_ خواهش میکنم پدرمو ازم نگیرید من جز اون کسی رو ندارم...... خواهش میکنم رضایت بدیناون ازاد شه!بدجنس نگام کرد .... یه نگاه مرموز .... یه نگاه که معنی شو نفهمیدم .... با لحن مرموزی گفت:_ رضایت میخوای ؟؟؟ باشه تا دادگاه شرطمو میگم اگه قبول کردی بابات بر میگرده اگرم قبولنکردیکه....... رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 8 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدپوز خندی زد و به سمت ماشین گرون قیمتش قدم برداشت ....... اشکامو پاک کردم و باکنجکاوی گفتم:_ چه شرطی؟؟برگشت و شیطون نگاهم کرد و گفت:_ عجله نکن خانوم کوچولو میفهمی!توی فکرو خیال غرق بودم که با صدای جیغ چرخه ماشینش از جا پریدم......رسیدم دم در خونمون با اینکه استرس داشتم ولی با حرف پسر جهانبخش یه نور کمرنگی تویدلم روشن شده بود ...... فقط این وسط مامانم بود .... به اون باید چی میگفتم ؟؟؟! ...... پسره یاحمق واسه من شرط میذاره ... اخ که چقدر دوست داشتم اون فیس جذابشو بریزم پایین ..... دونه دونه اون موهای خوش حالتشو بسوزونم ولی حیف که نمیشه !! حیف!! با صدای مامان بهخودم اومدم:_ سوگند ..... سوگند کجایی؟؟ حواست با منه ؟؟ چی شد؟ پسرش چی گفت؟؟با تردید به مامان نگاه کردم ... نا امیدی که تو چهرم بود به نگاه مامان منتقل شد ..... دلمنمیخواست اینجوری ببینمش برای همین سریع گفتم:_ سالم مامان جان چرا هولی؟؟ یکم اروم باش االن برات همه چی رو توضیح میدم..... رفتم پیشپسرشاون قراره روز دادگاه شرط رضایتشو بهمون بگه با قبول کردن شرطش بابا ازاد میشه!مامان مشکوک نگاهم کرد و گفت:_ شرط ؟ چه شرطی؟؟_ اونطوری نگام نکن مامان .... چیزی به من نگفت .... خودمم هنوز نمیدونم...._ خب به نظرت چه جور ادمی میومد؟؟چی باید میگفتم ..... میگفتم از چهره ی اون پسر روانی بودن میریخت!!؟؟ بازم حفظ ظاهر کردم وجواب دادم: رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 9 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ ادمه بدی به نطر نمیومد....داشتم میرفتم تو اتاقم که مامان گفت:_ سوگند مطمئن باشم که همه چیزو بهم گفتی؟؟_ اره مامانی تو رو خدا انقدر مشکوک نباش!به سرعت به اتاقم پناه بردم ..... لباسامو سریع عوض کردم و با خستگی روی تختم افتادم .... طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم ....با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم ..... صفحه گوشی رو نگاه کردم و با دیدن اسم شادی تودلم گفتم " بر خر مگس معرکه لعنت" جواب دادم:_ سالم مزاحم....صدای شادش تو گوشم پیچید:_ سالم عقشم ؟؟ خوفی؟؟_ اگه میذاشت بخوابم خوب بودم!_ پاشو خودتو جمع کن خیر سرت بابات تو زندانه ها!!_ نگو شادی هر کاری بگی کردم .... حتی مجبور شدم از پسر یارو کلی درو وری بشنوم!!_ جدی ؟؟ رفتی سراغش؟؟ تعریف کن ببینم چی شد؟؟تمام اتفاقاتو برای شادی تعریف کردم ..... اونم گفت:_ نگفت شرطش چیه؟؟_ نه گفت روز دادگاه میگه ..._ بازم به نطر من ادمه خوبیه!_ ادمه خوبیه؟؟ چرت نگو!!_ نه به خدا اخه با یه شرط داره از خون پدرت میگذره! رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 11 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ اره ولی بستگی داره شرطش چی باشه؟_ ایشاال که خیر دختر نگران نباش....یکم دیگه حرف زدیم و بعد تماسو قطع کردم ..... حرف زدن با شادی همیشه حالمو خوب میکردچون کال دختر شاد و سر زنده ای بود باعث شاد شدن بقیه هم میشد........یه هفته مثل برق و باد گذشت ..... و باالخره روز داداگاه شد ... تمام هفته فکرم مشغول بود ....دوست داشتم هر چه زود تر پدرمو ازاد کنم ...... تصمیمو گرفته بود ... حاضر بودم هر کاری بگهبکنم حتی اگه بگه تو باید بمیری ... میمیرم .... اونقدر پدرم برام مهم بود و دوستش داشتمکه حتی جونمم کم بود براش ..... خودمو واسه همه چی اماده کردم .... واسه بدترین شرایطدر مقابل زندگی پدرم در مقابل زندگی مادرم ...... اینبار منو مامان به همراه الله و سروش بهدادگاه رفتیم .... سالن دادگاه از همیشه شلوغ تر بود .....چشم چرخوندم تا ببینم ادمه مغروریی به نام اشوان جهان بخشو پیدا میکنم یا نه ... اما موفقنشدم ، با صداش تقریبا دو متر پریدم هوا...._ دنبال کسی میگردی جغله ؟؟برگشتم و دیدم دقیقا پشتم وایستاده ...... با دیدن چهرش باز دلم ریخت ... اخه المصب هیچیکم نداشت ... با تیپای اسپرتی یم که میزد واسه خودش چیزی میشد!! این بار یه شلوار مشکیاسپرت با پیراهن مردونه مشکی استین پاکتی پوشیده بود ..... اصال نمیدونم چرا برام این چیزامهم بود ..... خیر سرم پدرم تو زندان بود ...سعی کردم بیشتر از این خودمو ذایه نکنم .... خیلی جدی گفتم:_ سالم اقای جهانبخش .... من و خانوادم اماده ای که شرط شما رو بشنویم...پوزخندی زد و گفت:_ ادبت منو کشته!!بعد جدی و خشن ادامه داد: رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 11 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ به خانوادت بگو بیان اینجا تا من شرطمو بگم..._ چشم ...با دست به مامان اینا اشاره کردم تا به سمت ما بیان .......هممون مشتاق به لباش چشم دوختیم ..... شروع کرد:_ خب خانوم صبوری همونطور که به دخترتون گفتم من برای رضایت یه شرط دارم!! امیدوارمخودتونو واسه همه چیز اماده کرده باشین ........ شرط من اینه ....دوباره نگاه بدجنس و مرموزی که به شیطنت میرفت به من انداخت و ادامه داد:_ اگر دخترتون راضی شه با من ازدواج کنه منم رضایت میدم......تقریبا هنگ کرده بودم .... این داشت چی میگفت ..... مامان با بهت بهش نگاه میکرد ... الله هممثل مامان .... اما سروش با غضب گفت:_ چی داری میگی؟؟اشوان پوزخندی زد و گفت:_ شرطمو!سروش-بهتره دیگه خفه شی!اشوان خونسرد نگاهش کرد و گفت:_ بهتره تو هم مواظب حرف زدنت باشی که واست گرون تموم نشه !!الله- اقای جهانبخش این عادالنه نیست!!اشوان همونطور که داشت میرفت گفت:_ این فقط یه پیشنهاد بود مجبور نیستید قبول کنید!!از حالت گیجی در اومدم .... مرگ و زندگی پدرم دست من بود ... برای همین بلند گفتم:_ وایستید..... رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 12 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیداشوان ایستاد و به سمتم برگشت ..... و دوباره همون نگاه .... سعی کردم نگاش نکنم .... ادامهدادم:_ من شرطتونو قبول میکنم....الله و سروش دو نفری گفتن:_ سوگند!!همون موقع مامان بخش زمین شد .....مامانو به همراه بچه ها به بیمارستان منتقل کردیم .... فشارش خیلی پایین بود.... بهش سرم وصلکردن ، وقتی بهوش اومد صدام زد ... به سمتش رفتم :_ جونم مامانی؟؟سعی میکرد واضح حرف بزنه:_ اینکارو با زندگیت نکن !!_ عزیزم ابن تصمیم خودمه ... من خودم این راهو انتخاب کردم .... قرار نیست بمیرم که قرار هازدواج کنم ..._ گولم نزن تو خودتم خوب میدونی اون میخواد ازت انتقام بگیره!_ نه مامانی هیچی نمیشه بهم اعتماد کن .... من تحمل میکنم ..... من زندگیمو با اون میسازم .._ پس سروش چی؟؟با شنیدن اسم سروش احساس گناه کردم ..... اون خیلی بخاطر من اذیت شده بود .. حقش نبودولی من چاره ی دیگه ای نداشتم ... باید اینکارو میکردم ....محکم جواب دادم:_ برای اون از من بهترم پیدا میشه... اون منو درک میکنه مطمئنم...از اتاق خارج شدم تا مامان استراحت کنه ..... که یه دفعه سروش جلوم سبز شد .... و گفت:_ سوگند تو که واقعا نمیخوای این کارو کنی؟؟ بگو همش دوروغ!!سرمو انداختم پایین و اروم گفتم: رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 13 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ متاسفم سروش ..... ولی من مجبورم .....پوز خند عصبیه زد و گفت:_ مجبوری؟؟!!! مطمئن باش بابات حاضر بمیره ولی تو این حماقتو نکنی!!_ من این حماقتو میکنم ..... چون این زندگی خودمه ... خودمم میدونم باید چی کار کنم ! نمیخواستم باهات بازی کنم .... این تقصیر من نیست که دنیا انقدر بی رحمه .... خواهش میکنمدرکم کن ... خواهش میکنم..سروش عصبانی نگاهم که و با حرص ازم دور شد ...... همون موقع الله کنارم ایستاد و با صداشمنو به خودم اوورد:_ سوگند تو نباید این کارو بکنی! خودت داری زندگیتو خراب میکنه !! این بابایی که من دیدم مثلادمای روانی میمونه .... با چشاش ادمو درسته قورت میده !! اون میخواد اذیتت کنه ! خودتو ننداز توچاه!_ الله من حاضرم هر کاری بکنم تا بابام از زندان بیاد بیرون .... خودت وضع زندگیمونو نگاه کن ...اگه بابا بره ... من...با گریه ادامه دادم:_ من مامانمم از دست میدم ..... دیگه زندگی کردن برام هیچ معنایی نداره !! خودتو بذار جای من... تو بودی چیکار میکردی؟؟یکم ساکت شد و بعد جواب داد:_ چی بگم واال...سروش رفته بود .... منو و الله مامانو به خونه اووردیم ... از الله کلی تشکر کردم اونم گفت:_ سوگند این حرفا چیه ؟؟! من مثل خواهرتم !! درسته تو داری این حماقتو میکنی ولی من هنوزمبا توام !!هنوزم پای دوستیمون هستم !! پس خواهشا انقدر تشکر نکن....گونشو بوسیدم گفتم: رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 14 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ باشه عزیزم ...لبخند زد و گفت:_ امیدوارم درست تصمیم بگیری دلم نمیخواد پشیمون ببینمت سوگند .... خوب به کاری کهمیخوای بکنیفکر کن !! من دیگه باید برم عزیزم خدافظ..._ خدافظ ....******دو هفته مثل برقو باد گذشت و حاال من سوگند صبوری برای نجات پدرم دارم زندگیموخوشبختیمو ارزوهامو با زندگی پدرم عوض میکنم !!نمیدونم چی در انتظارمه ، اخر این نفرت چیقراره بشه ، نمیدونم این پسر روانی چه نقشه ای تو سرشه!! هنوزم نمیدونم رابطه ی شاهینجهانبخش با پدرم چیه؟؟!!این چه بازیه؟؟ خسته شدم کی تموم میشه؟؟ اصال چه جوری میخواد تموم شه؟؟دلم برای این اتاق کوچیکم تنگ میشه !میدونم باید انتظار بدترین چیزا رو داشته باشم !! تویچشمای مشکی اشوان نفرت و انتقام فریاد میزنه! خدایا این چه امتحانیه که منو توش قراردادی؟؟ خدایا خودت کمکم کن... ولی ..... ولی از حق نگذرم همون چشماش که پر از نفرته ، هردختری رو به زانو در میاره .... و من قرار از امروز زن اون به حساب بیام ... ولی میدونم زندگیزیبایی در انتظارم نیست باید منتظر بدتریناش باشم.....با صدای مامان به خودم برگشتم ... چقدر عقربه ها ی ساعت سریع حرکت میکنن ... حاال موقعرقم خوردن سرنوشت منه ... باید با این اتاق خدافظی کنم ..... دلم براش تنگ میشه .......اروم لباسامو از کمد در اووردم االن تو اذر ماه هستیمو هوا سرد شده برای همین بافت طوسیمو بایه شلوار طوسی جذب و یک کیف مشکی برداشتم شال بافتمم انتخاب کردم ...... درسته دارم پاتوی بدترین موقعیت میزارم ولی نمیخوام فکر کنه میتونه زجرم بده میخوام حتی شده سعی کنممحکم باشم ..... رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 15 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدجلو ی اینه یکم ارایش کردم ... همونطوری که به کارم ادامه میدادم یاده یکی از اهنگای سیاوشقمیشی اوفتادم که خیلی دوسش داشتم ..... برای این که یکم از استرسم کم بشه از تو ی گوشیماهنگو پلی کردم ......بوسه ی باد خزونی با هزار نا مهربونیزیر گوش برگ تنها میگه طعمه ی خزونیبرگ سبزو تر و تازه رنگ سبزشو میبازهغرق بوسه های بادو وحشت روزای تازهمیکنه دل از درختو میشه اواره ی کوچهکوچه ای که یادگاره روزای رفته و پوچهمیشینه گوشه ی کوچه چشم به اسمون میدوزهمیکنه یاده گذشته دلش از غصه میسوزهرژه اجریمو با رژ گونه ای به همون رنگ به ارایشم اضافه کردمو با ریمل مژه هامو حالت دادم ......یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بودمهربون ، درخت عاشق مسته عطر نفسم بودسهمه من از بوسه ی باد چی بگم ای دادو بی دادهمه زردیو تباهی مردنو رفتنه از یادسهمه من از بوسه ی باد چی بگم ای دادو بیدادهمه زردیو تباهی مردنو رفتنه از یاد رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 16 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدبه خودم تو اینه خیره شدم و بازم زمزمه وار گفتم " محکم باش"سهمه من از بوسه ی باد چی بگم ای دادو بی دادهم زردیو تباهی مردنو رفتنه از یادهمه چیز تکمیل بود .... دیگه باید میرفتم .... الله و شادی جلو ی در منتطرم بودن با مامان از خونهخارج شدیم و به سمت ماشین الله رفتیم ..... الله با دیدن ما از ماشین پیاده شد و سعی کردلبخندشو طبیعی جلوه بده ..... ارم گفت:_ به به عروس خانوم بزنم به تخته یه بار ما تو رو با ارایش دیدیم بیرون !!_ الله باز شروع کردی؟؟!_ خب اخه دختر خوب نگفتی یه ذره ارایش میکنی خدا قهرش میگیره .. قرانش غلط میشه؟!! تیپوبرم!!با صدای دلخوری به مامان اشاره کردم گفتم :_ الله!!!_ باشه... باشه .سوگی جووووون !بعد رو به مامان گفت:_ سالم مادر جون خوبی ؟؟ به سالمتی این ورپریده هم که داره میپره!!مامان با صدای لرزونی گفت:_ سالم الله جان ......... من فقط میتونم دست این دخترو ببوسم مادر ...اشکای مامان اروم رو گونه هاش جاری شد ....**** رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 17 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدتوی محضر بودیم اروم کنار اشوان نشستم ..... برق نفرت تو چشماش پیدا بود ... ولی انکارنمیکنم با او پوزخندی که گوشه ی لبش داشت و با اون تیپ اسپرت غیر رسمی که مطمئنم برایاذیت کردن من پوشیده بود خیلی خیلی جذاب شده بود ......یه کت اسپرت مشکی با یه تیشرت مشکیو شلوار لی تنگی به رنگ زغالی به اضافه ی کفشایکالج مشکی تیپ امروزش بود...... با صدای عاقد دست از جستجوی اشوان برداشتم ...._ عروس خانوم برای بار سوم تکرار میکنم بنده وکیلم ؟؟؟؟ .........حاال با یه جواب میتونستم زندگی خودمو نابودو زندگی پدرمو نجات بدم .... اره این تصمیم منبود.... صدای زمزمه مانند اشوان منو متوجه خودش کرد:_ جوجو زیادی تو رویا سیر نکن تو خونه وقت برا رویا پردازی زیاد داری ..... وقت ندارم اون فکتوکار بنداز!!صدامو صاف کردم سعی کردم حرفای اشوان روم تاثیر نداشته باشه ......_ با اجازه ی پدر و مادرم ..... بله ....هیچ صدای دستی نمی یومد ... چقدر ساکت .. اشکای مامانم دوباره راهی شد ... بغلم کرد وصورتمو بوسید همش ازم میخواست ببخشمش .....چشمم به اشوان افتاد که با اشاره ی عاقد در جعبه ی توی دستشو باز کرد یه حلقه از توش دراوورد و روی پام گذاشت .... با تعجب بهش خیره شدم .... پوزخندی زد و گفت:_ دستت کن نکنه توقع داری با جمله های عاشقانه حلقتو دستت کنم ؟؟؟!!به حلقه ی کف دستم نگاه کردم ... یه حلقه ی ساده که روش با چند تا نگین تزئئن شده بود ... بیهیچ حرفی حلقه رو دست راستم کردم که اشوان با صدای عصبانی گفت:_ نه بابا خیلی اکی ) اکبند( حتی نمیدونی حلقرو باید دست چپت کنی ... معلومه با یه احمق سر وکار دارم پوز خندی زد و ادامه داد:_ ولی غصه نخور خودم ادمت میکنم!! رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 18 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدخیلی دلم شکست .... انقدر خوردم کرد که از خجالت نمیتونستم سرمو بلند کنم .... دلم میخواستبشینمو همون جا زار بزنم ....با صدای عاقد از جا بلند شدیمو کارای عقدمونو تموم کردیم ... شناسناممو که االن اسم اشوانتوش به عنوان شوهرم حک شده بودو از عاقد گرفتم و توی کیفم گذاشتم ... به طرف مامانوشادیو الله رفتم .. با مهربونی مامانو توی اغوشم گرفتم و مثل اون اروم اشک ریختم که صدایاشوان توی گوشم پیچید:_ اخ که چه صحنه ی زیبایی شده محکم تر مامانتو بغل کن چون شاید دیگه هیچ وقتنبینیش......با ترس از مامان جدا شدم و بهش نگاه کردم از حرفاش ترسیدم ..... متوجه حالتم شد که گفت:_ نترس جوجو خواستم یکم بترسونمت!!!و خیلی سریع به طرف مامان اومد و با یه حرکت دست مامانو بوسید .... فکه هممون چسبید بهزمین و لی اون تنها خیلی خونسرد به من گفت:_ پایین منتظرتم زود بیا ....از مامان خدافظی کرد و از محظر خارج شد .....از حرکتش خیلی تعجب کردم ولی فکرو درگیرش نکردم چون به دیوونه بودن این پسر شکینداشتم ...بچه ها رو بغل کردم ... الله همونطور که اروم اشک میریخت گفت :_ دختر زیاد از این شوهرت خوشم نمیاد ولی هر وقت تو هر ساعتی کارم داشتی موبایلم روشنهباهام تماس بگیر ... از بابت سروشم ناراحت نباش تو مجبور بودی اون درکت میکنه .... ما همیشهپشتتیمتو بغل الله فرو رفتم که شادی به شوخی گفت:_ اوووووووووووو انگار میخواد بره دیگه بر نگرده .... نگاش کن تو رو خدا با سر افتاده تو حوضهعسل دو غرتو نیمشم باقیه!!! رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 19 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدالله با خنده یه دونه زد تو سر شادی و گفت:_ الل بمیری دختر که انقدر چرت پرت نگی اون زبون کش تنبونتو گاز بگیر که همه جا در میره ازتو دهنت!!شادی با حالت قهر از الله رو برگردوند و اومد تو بغل من و گفت:_ سوگند جوووون ما خیلی چاکر شما هم هستیما !!!زدم پشتش و گفتم:_ میدونم اتیش پاره!بعد با بغض به دوتاشون گفتم:_ ازتون بابت همه چیز ممنونم ..... بچه ها مراقب خودتون باشید دوستتون دارم ... خدافظ..ازشون جدا شدم ... صدای خدافظیشونو با بغض شنیدم ....با قدمای سنگین به طرفه پورشه ی اشوان رفتم ....به در تکیه داده بود ... با دیدن من سوار شد .. منم کنارش نشستم ... با یه حرکت ناگهانی ماشینو به حرکت در اوورد .......اونجور که فهمیدم خونه ی خود اشوان الهیه بود توی یه برج 71 طبقه که اخرین طبقه یعنی پنتهاوس برج مال اشوان بود ..... اسم برج اشکان بود ..... از ذهنم گذشت چقدر با اشوان همقافیست ... یاد برادرش اوفتادم ..... توی اسانسور هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تقریبا اخرینصحبتمون توی محضر بود ....تا االن دوتامون الل مونی گرفته بودیم ..... وارد خونش شدیم .... خونه ای که با سلیقه ی کامالاسپرتی چیده شده بود .... به دنبالش راه افتادم که دم در یه اتاق ایستاد و به داخلش اشاره کرد وگفت:_ این اتاق توا ... وسایلتو بذار بیا تو پذیرایی کارت دارم .....سرمو تکون دادم و گفتم :_ باشه . رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 21 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدبا قدمای اروم وارد اتاق شدم... اتاقی که در نگاه اول خیلی شیک تر از اتاق خودم به نطر میرسید.....سریع اماده شدم یه شلوار جین با یه سارافون و شال پوشیدم و از اتاق خارج شدم .....روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت تلویزیون تماشا میکرد با دیدن من روی مبل نشست و اشارهکرد که کنارش بشینم ..... با مکث کوتاهی کنارش نشستم ...به سمتم چرخید و با چشماش به چشمام زل زد و گفت: _ باید یه سری قوانینو بهت گوشزد کنم پس خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم ....همونجور که سرم پایین بود اروم به نشونه ی مثبت تکونش دادم .... شروع کرد:_ قانون اول اون حلقرو هیچ وقت از دستت در نمیاری... قانون دوم هیچ کس نمیدونه من ازدواجکردم .. اینجا تو زن من نیستی ... خدمتکارمی ... هیچ کس نباید از این ازدواج با خبر بشهمفهومه؟؟!دوباره مظلومانه سرمو تکون دادم... و گفتم:_ بله..._یکی دیگه ...اون اتاق رو به رویی اتاقت ، اتاق منه هیچ وقت پاتو تو حریم من نمیذاری .... تحتهیچ شرایطی...در ضمن دخالت تو کارام نمیکنی ... اگه جونتو دوست داری به دستو پام نپیچ وگرنه واست بدمیشه... من هر شب با یکی از دوست دخترام میام خونه تو فقط نقش یه خدمتکارو داری همین و بس .... وقتی اونا میان حق نداری از اتاقت خارج شی ... به هیچ وجه حق بیرون رفتن از خونه رو همنداری !حتی اگر دوستام بیان اینجا فقط میای پذیرایی میکنی و برمیگردی تو اتاقت سعی کن با هیچکدومشون گرم نگیری وگرنه بد میبینی ! رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 21 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدبه اینجای حرفش که رسید نزدیکم شد .... بوی تند عطرش توی مشامم پیچید ... حرکت دستشوروی بدنم حس کردم .... ضربان قلبم باال رفت .... دستشو با حرکتی سریع پس زدم ... خندید وخونسرد گفت:_ اوه اوه ... چه زودم وحشی میشه .... به قیافه ی جوجوت نمیومد که انقدر هار باشی .....ولینگران نباش خودم رامت میکنم کوشولو .... اخرین و مهم ترین قانون من وقتی بهت احتیاج پیداکنم باید مثل یه دختر خوب باهام را بیایو مثل االن وحشی بازی در نیاری چون اونوقت اون رویمن باال میاد پس مراقب رفتارت باش.... البته نمیخواد بترسی ... فعال باهات کاری ندارم تا وقتی ازدوست دخترام خسته نشدم سراغت نمیام چون اصال اش دهن سوزی نیستی.... از جاش بلند شد و به سمته اتاقش رفت ولی دم در اتاقش که رسید ... دوباره گفت:_ یادت نره مراقب رفتارت، کارات ، حرفات جلوی بقیه باش چون اگه بخوای حالگیری کنییا منو ضایع کنی بد حالتو میگیرم خانوم کوچولو .... با صدای بسته شدن در نفس اسوده ای کشیدم و با زحمت خودمو به اتاقم رسوندم .....تقریبا بعد از نیم ساعت صدای بهم خوردن در ساختمون ، فهمیدم که از خونه رفته بیرون ..... باارامش از اتاقم اومدم بیرون .... سعی کردم اینبار با دقت بیشتری اطرافمو زیر نظر بگیرم .... خونش تقریبا 022 متر به نظر میرسیدبا سه تا اتاق خواب ... اتاق خودمو خیلی پسندیدم چون دکوراسیون خیلی زیبایی داشت رنگدیواره و وسایل اتاقمطوسی و ابی بود ... البته میدونم هیچکدوم از اینا واسه من اماده نشده بودن چون ظاهرا غیر ازاتاق خودش اون دوتااتاق مخصوص مهمونا چیده شده بود .... چشمم به در بسته ی اتاق اشوان افتاد ... یه چیزی تهدلمو قلقک میدادکه پامو رو قانون اشوان بذارم و برم تو اتاقش ..... اما بازم ترس از اشوان مانع انجام دادن اینکار میشد ... رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 22 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیداون چشمای جذاب مشکیش دیوونه بودنشو اثبات میکرد .... پسره ی احمق درست مثله خوناشاما میمونه ادم ازشمیترسه .... ولی نه .... من االن حکم زنشو دارم این حقه منه .... ) حق کیلویی چنده ؟؟؟ .... دیوونهنشی سوگند اگهبفهمه بیچارت میکنه!( خفه بابا .... اصال شوهرمه دلم میخواد برم تو اتاقش غلط میکنه حرف بزنه!!!!) احمق نباش ندیدی چطوری بهت نگا میکرد!!( سرمو با کالفگی تکون دادم و به سمت در اتاقشرفتم .... ارومزیر لب گفتم:_ فقط یه کوشولو ...دست گیره ی سردو تو دستام گرفتم .... و اروم کشیدمش پایین .... در اتاقو باز کردم ... اینبارصدای اشوان تویگوشم پیچید) پاتو تو حریم خصوصیم نذار..... پاتو تو حریم خصوصیم نذار .... پاتو .......( اه خفهشو دیگهفقط یه کنجکاویه سریع میام بیرون .... با ولع به اطرافم نگاه کردم .... قاب عکس روی دیواراولین چیزی بودکه منو به خودش جذب کرد ..... عکسی دیوونه کننده از اشوان که میتونم بگم یه با دیدن اونعکس یه لحظهبا فکر این که االن اون ادم شوهرمه دلم یه جوری شد.... اخه ال مصب استیل بدنش ، ترکیبصورتش، قدش ....همه چیزه 02 بود .... با ژستیم که گرفته بود حسابی ادمو مجذوب خودش میکرد .... روی یه مبلراحتی یکم دوالنشسته بود .... دو تا ارانجشو روی زانواش تکیه زده بود و با دست راستش توی موهای خوشحالته مشکیش چنگ رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 23 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدزده بود و با چشای جذابش که تو این عکس رنگ شیطنت به خودش گرفته بود بهم لب خند میزد........محو تماشای تصویر بودم که با صدای تلفن شصت متر پریدم هوا نمیگم چه حالی داشتم چونخودتون بهتر میدونید ...همونجور که دستمو رو قلبم گذاشته بود به سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم که صدای اشوانتو گوشم پیچید:_ الو ..._ سالم بفرمایید...بدون جواب دادن به سالمم گفت:_ خب گوش کن ببین چی میگم زود حاظر شو االن یکی از دوستام میاد دنبالت برو هر چیمیخوای واسه خونه و خودتبخر چون دیگه نمیتونی من نیستم بری بیرون !_ مگه میخوای کجا بری؟!اما بدون جواب دادن به سوالم گوشی رو قطع کرد پسره ی احمق !!!خیلی بهم بر خورد رفتارشخیلی بد بودا ما من تصمیم گرفتم با اشوان خوب باشم تا حداقل بتونم از این زندگیه کوفتی استفاده کنم ... میخوام بزنم تو فاز بیخیالی به طرف تی وی رفتم ماهواررو روشن کردمو زدم پی ام سی صداشوزیاد کردمو با خجستگی به سمت اتاقم رفتم .... تصمیمگرفتم یه ارایش مالیم کنمو یه تیپ توپ بزنم ..... بعد از یکم هنر نماییرو صورتم پالتو سفیدموکه حسابی فیت تنم بودانتخاب کردم به همراه بوت سفیدای خوشگلم که پاشنه دار بود با کاله و شال گردنم که رنگشیریی داشت ست کردم رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 24 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدکیف سفیدمم به سختی پیداش کردمو یکم از عطر سرد خوشبوم به خودم زدم ... همه چیز تکمیلبود .. جلویایینه رفتمو خودمو برانداز کردم ... میتونم بگم فوق العاده شده بودم .... نایس نایس ....به حلقه یتوی دستمخیره شدم .... یه حسی بهم میگفت درش بیار ولی باز چهره ی اشوان باعث شد از این کارپشیمون بشم ....منتظر تو فکر بودم ..... یعنی اشوان میخواد کجا بره!؟ با کی میخواد بره؟؟ اصال به من چه؟! بره ... به درک ...واسه من که مهم نیست! ) اره جون عمت!( ..... صدای زنگ ایفون منو از تو افکارم کشید بیرون.... گوشیرو برداشتموجواب دادم :_ بله؟با پرویی گفت:_ بیا پایین !منم مثل خودش گفتم:_ تو کار داری تو بیا باال!!به اندازه ی دو ثانیه ساکت شد ولی بعد گفت:_ اشوان حیوونه وحشیو میخواد رام کنه!! باید براش ارزوی موفقیت کرد!با اینکه همیشه از کل کل کردن میترسیدم ولی نمیتونستم در مقابل توهینش ساکت باشم ... واسههمین گفتم:_ حیوون خودتی اشغال !و با عصبانیت گوشی رو گذاشتم .... که دوباره زنگ زد ..... تصمیم گرفتم باز نکنم .... خیلی ترسیدبودم نه از رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 25 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنیدپسر از عکس العمل اشوان .... از اون هر چیزی بر میاد ....در ساختمون باز شد .... از ترس شیش متر پریدم هوا ... با ترس به شخصی که وارد خونه میشدچشم دوختم ...اشوان نبود .... یه پسر قد بلند با قیافه ای نسبتا خب به سمتم اومد .... با صدای لرزونی گفتم :_ شما؟؟پوزخندی زد و گفت:_ پسر بابام ! شما؟_ منم ... منم .....مونده بودم چی بگم ....بگم زن اشوان یا بگم خدمتکارش ..... تو یه همین فکرا بودم که دستایاشغالشو رو شونمحس کردم .... سریع با عصبانیت دستاشو پس زدم که خندید و گفت:_ چه وحشی؟؟ رم نکن ! کاریت ندارم جغله!_ بهتر حرف دهنتو بفهمی حیوون ....._ اوکی بابا .... خون خودتو کثیف نکن ... من میالدم رفیق فاب اشوان...پوزخندی زدم و گفتم:_ واقعا برای اشوان بخاطر اینکه تو رفیق فابشی متاسفم....با حرص بهم نگاه کرد ... قیافه خوبی داشت ولی باید اعتراف کنم به گرد پای اشوانم نمیرسید! باصدای تهدیدامیزش به خودم اومدم :_ بهتر زیادی فکر نکنی ممکنه مخت ارور بده ... حاال زود باش من کار دارم خانومی نازاتو بذارواسه شوهرت!با حرص گفتم: رمان اگه بدونی | niloo j0on کاربر انجمنwww.negahdl.com 26 برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید_ من شوهر ندارم پسرم!_ ا ... جدی؟؟ اشکال نداره خودم میام میگیرمت ... فقط این حرفتو اشوان نباید بفهمه وگرنه ...وحشتناک نگاهم کرد و ادامه داد:_ زندت نمیذاره!!یکم ترسیدم ولی باز عادی یه پوزخند زدم و با دست به در خونه اشاره کردم و گفتم:_ لطفا بفرمایید بیرون من االن متاهلم درست نیست با یه مرد مجرد تو یه خونه باشم! نه؟؟با بهت بهم نگاه کرد و بعد از چند لحظه از اپارتمان بیرون رفت..... پشت سرش منم بیرون رفتم.... بدون هیچحرفی توی ماشینش نشستم ..... 
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • نیروان تراول