تبلیغات
لبـخند تو ... - مسابقه دوم
فاطمه سادات گفته:



پشتشوکرده بود بهم وخیلی سخت نفس میکشید.
با لباس سیاه که از بالا سرش تا پایین پاش رو پوشونده بود.
یه دفعه روشو کرد بهم صورتش اسکلت یه آدم بودبا چشم های قرمز
وتمام اندامش سیاه وخاکی بود

ازش پرسیدم کی هستی واز کجا اومدی
گفت:من بزرگترین روح یه قبرستونم اومدم توروباخودم ببرم اونجا..

.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه باهم رفتیم بیرون حال کردیم تا تلویزیون درست شد

تعداد رای:3

بسیار زیبا و خنده دار و در عین حال ترسناک...
یاد یه فیلم خیلی ترسناک افتادم...
ممنون از حضورت...
برای رای دادن به این «توصیف»
عدد 1 رو نظر بدین
--------------------------------------------------
آیلا گفته:




دوتا شاخ داره و یه دم گاو مانند با دوتا چشم شبیه مار
بعد دوتا بال خفاشی داره که آنتن سر هرکدومشون وصله ،
بدنش مثل ماهی از فلسه و صورتش کلا شبیه بز می مونه،
به جای دست پنجه و به جای پا ،سم داره.
دندون نداره ولی آرواره هاش قوین ...
مثه آرواره لاکپشت...
یه پارچه پیچیده دور خودش و یه چوب دستی چوبی
 هم دستشه ک باهاش محکم میزنه تو ملاجم...
گردنبندش زنگولس گوشواره هم نمیندازه...


تعداد رای:3
کشته مرده تشبیه ات ام...
عالیــــ بود..
میگم دوستانی که  از این یکی خوششون اومده
عدد 2 رو نظر بدن

-------------------------------------
زهرا گفته:

یه روح سفید که یه لباس سفسد بلند پوشیده و چشماش آبی میباشن :)))
بعدش یه سیب سبز توی دست راستشه و مدام میگه : دست های ترش شیرین اند......
من از ترس فقط نگاش میکنم اونم هی نزدیک و نزدیک تر میشه...
خلاصه اینقد نزدیک میشه که من پا به فرار میذارم و از پله ها میرم پایین که زنگ بزنم به تو .
اونم از پله ها میاد پایین درحالیکه همون سیبه توی دستشه و میگه : دست های ترش شیرن انددددد
تلفن رو از دستم میگیره و یه خنده ی زشتی میکنه و بعدش یه لبخند ملیح!!!!
و سپس ماسکشو برمیداره و میبینم اون تویـــــــــی...
پس میدوم دنبالت و سیب رو فشار میدم توی دهنت و میگم نــــــــــــوش!!!!!!
تو هم میگی دست های ترش شیرین اند و سیب رو نوش میکنی!!!!!!
بعدشم به خاطر معذرت خواهی ازم میری یه لامبورگینی قرمز برام میخری :)
پشتشم عکس یه سیبه که زیرش نوشته : دست های ترش شیرین اند

تعداد رای:3


چون قبول کردم داستانی هم میشه بنویسی
اون جمله هایی که با رنگ سورمه ای هستن
توصیفات روح محسوب میشه و بقیه اش جهت
تکمیل داستانه...
زهرا جونممممم عالی بود... هم خنده دار هم خوب خوب خوب
دوستانی که میخوان به زهرا رای بدن عدد 3 رو نظر بدن

--------------------------------
عاطفه گفته:




درحالی که داشتم فش بار تلویزیون میکردم
صدای مردی رو از پشت سر شندیم
رومو برگردوندم دیدم یه روح با لباس و شنل بلند و نقاب و کلاه مشکی شمشیر به دست روی کاناپه نشسته
یه جییییییییییییییییییییغ کشیدم و به سمت اتاقم رفتم با عجله گوشیمو براشتم رفتم پیشش نشستم گفتم میشه با هم یه عکس بندازیم؟








چیه؟ زرو بود خواستم باهاش عکس بگیرم نشون رفیقام بدم :/
(جیغ از شدت خوشحالی بودا)



تعداد رای:2

اینم عالی...ولی خیلی باحالی ها...
زرو تو ایران؟؟؟
خخخخخخخخ
هرکس میخواد به عاطفه خانوم رای بده عدد 4 رو
نطر بده
 رای دادن
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.